دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۳۵

سلمان ساوجی
خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد گرد آن خاکم که باد از کوی مه رویی برد
از هوا داری بجان جویم نسیم صبح را تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد
چون زهر سویی نشانی می دهندش، می دهم خاک خود بر باد تا هر ذره ای سویی برد
با سر زلف مرا سربسته رازی هست ازان دم نمی یارم زدن ترسم صبا بویی برد
بر سرت چندان پریشان جمع می بینم که گر بر فشانی عقد گیسو هر دلی مویی برد
تاب مویت نیست رویت راز پیشش دور کن حیف باشد نازنینی بار هندویی برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری است از دلدادگیِ بی‌پایان و اشتیاقِ عاشق که در جستجوی یار، خود را به دست باد می‌سپارد تا شاید نشانی از محبوب بیابد. فضا، فضایِ رازآلودِ پنهان‌کاریِ عاشق و پیوندِ ناگسستنیِ او با عناصرِ طبیعت همچون باد و خاک است که در خدمتِ رساندنِ پیامِ دلِ او به معشوق قرار دارند.

در این میان، زیباییِ گیسوانِ یار و کشمکشِ آن با چهره، کانونِ تصویرسازی‌هایِ ظریفِ شاعر است؛ به‌گونه‌ای که عاشق، حتی از نسیمِ صبا نیز بیمناک است که مبادا رازش را آشکار کند و این نشان‌دهندهٔ شدتِ حیا و وابستگیِ قلبیِ اوست.

معنای روان

خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد گرد آن خاکم که باد از کوی مه رویی برد

من چنان شیفته‌ام که گویی خاکِ آن بادی هستم که عطرِ خوشِ تو را از آستانِ خانه‌ات با خود آورده است؛ و شیفتهٔ آن خاکی‌ام که باد از کویِ یارِ زیبارویِ من، گرد و غباری به همراه آورده است.

نکته ادبی: ترکیب مه روی به معنای زیبارو و از القاب محبوب در اشعار کلاسیک است.

از هوا داری بجان جویم نسیم صبح را تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد

از رویِ عشق و ارادت، با تمامِ وجودم در پیِ نسیمِ صبح هستم تا بتوانم سلامِ خود را توسطِ آن به گوشِ یاری برسانم که مایهٔ آرامشِ جانِ من است.

نکته ادبی: هوا داری در متون کهن به معنای عاشقی، ارادت ورزیدن و طرفداری از کسی است.

چون زهر سویی نشانی می دهندش، می دهم خاک خود بر باد تا هر ذره ای سویی برد

چون از هر طرف نشانه‌ای از تو به من می‌دهند، من نیز تمامِ وجودِ خود را به دستِ باد می‌سپارم تا هر ذره از من به سویی برود و شاید یکی از آن ذره‌ها به تو برسد.

نکته ادبی: خاک بر باد دادن استعاره از فنا شدن و از دست دادنِ هستی و اختیار برای رسیدن به معشوق است.

با سر زلف مرا سربسته رازی هست ازان دم نمی یارم زدن ترسم صبا بویی برد

من رازی سربسته در سرِ زلفِ تو دارم که نمی‌توانم آن را فاش کنم؛ حتی جرئتِ نفس کشیدن هم ندارم، چرا که می‌ترسم نسیمِ صبا بویِ این راز را بشنود و آن را فاش کند.

نکته ادبی: سربسته کنایه از پنهان و غیرقابلِ بیان است.

بر سرت چندان پریشان جمع می بینم که گر بر فشانی عقد گیسو هر دلی مویی برد

بر سرِ تو چنان گیسوانِ پریشانی می‌بینم که اگر آن‌ها را تکان دهی، هر تارِ مویش دلی را با خود می‌برد و گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: پریشان و جمع در کنار هم تضادی ایجاد کرده‌اند که به کثرتِ موهایِ یار اشاره دارد.

تاب مویت نیست رویت راز پیشش دور کن حیف باشد نازنینی بار هندویی برد

چهرهٔ تو تحملِ سنگینیِ موهایت را ندارد، این رازِ زیبایی را از برابرِ آن دور کن؛ حیف است که چنین نازنینِ زیبارویی بارِ هندو (سیاهیِ زلف) را بر دوش بکشد.

نکته ادبی: هندو در ادبیات فارسی نماد سیاهی و گاهی ظلمت یا بندِ اسارت است که اینجا به مویِ سیاه اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد پریشان و جمع

شاعر از تقابلِ بی‌نظمیِ گیسو و نظمِ حاکم بر آن برایِ تأکید بر کثرتِ دلرباییِ یار بهره برده است.

استعاره هندو

اشاره به سیاهیِ بیش‌از‌حدِ زلف که بر چهرهٔ یار سنگینی می‌کند و او را به اسارت می‌کشد.

کنایه خاک بر باد دادن

به معنایِ نابودیِ خویشتن یا سپردنِ اختیارِ خود به سرنوشت برایِ رسیدن به مقصود.