دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۲۹

سلمان ساوجی
دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد
دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی کار، کار دل تنگ است، که باری دارد
غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟ غم من نیست از آن غم که شماری دارد
دوش صد بار به تیغ مژه ام زد چشمت که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد
گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او مست بود، امشب و امروز خماری دارد
عالمی غرقه دریای هوا و هوسند هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد
زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او دامن دوست، گرفتست و کناری دارد
بحر، می جوشد و جز باد ندارد در کف صدف آورده به کف، در و قراری دارد
پای باد از پی آن، هر نفسی می بوسم که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد
نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر احوالِ عاشقِ صادقی است که در میانِ هیاهوی دنیای مادی، تمامیِ دل‌مشغولی‌اش پیوند با معشوق است. شاعر با زبانی صمیمانه، از رنج‌هایِ شیرینِ عاشقی و بی‌قراریِ دل سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که کمالِ آرامش در وصلِ یار است نه در سرگشتگی‌هایِ بیهوده‌یِ روزگار.

درون‌مایه اصلیِ اثر، تقابلِ میانِ پوچیِ دنیا (که به دریایی خروشان و بی‌حاصل تشبیه شده) و ارزشِ معنویِ انس با محبوب است. شاعر در این قطعه به دنبالِ راهی برایِ وصل است و با فروتنی در برابرِ باد که گذارش به کویِ یار می‌افتد، اشتیاقِ بی‌پایانِ خود را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

نصیبِ دل از تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، تنها خاری است که بر جان می‌نشیند و سهمِ خاطرِ من از عبورِ تو، تنها غباری است که از گذرت بر دلم می‌ماند.

نکته ادبی: گل رخسار استعاره از زیباییِ چهره‌یِ محبوب است که همزمان با نیشِ خار (رنجِ عشق) همراه است.

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

چشمِ ظاهر توانِ رسیدن به خلوتِ وصلِ تو را ندارد؛ این کارِ دلِ تنگ و عاشق است که سنگینیِ بارِ این دوری و اشتیاق را بر دوش می‌کشد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ چشم (بیناییِ مادی) و دل (کانونِ عواطف) برایِ تبیینِ ماهیتِ عشقِ عرفانی.

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟ غم من نیست از آن غم که شماری دارد

نمی‌دانم نگرانِ غمِ روزگار باشم، یا درگیرِ غصه‌هایِ خودم، یا گرفتارِ غمِ دوست؟ در حقیقت غمِ من از جنسِ غم‌هایِ معمولی نیست که بتوان آن را شماره کرد و به شمار آورد.

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری و تأکید بر بی‌نهایت بودنِ غمِ عشق در مقابلِ غم‌هایِ زودگذر.

دوش صد بار به تیغ مژه ام زد چشمت که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد

دیشب چشمانِ تو با تیغِ مژه‌هایش بارها مرا از پای درآورد؛ چرا که در هر گوشه و کناری، هزاران عاشقِ کشته‌شده مانندِ من دارد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیفِ تأثیرِ چشمانِ محبوب که امری متداول در ادبیاتِ غنایی است.

گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او مست بود، امشب و امروز خماری دارد

وقتی از تو گله کردم، دهانِ تو (در خیالِ من) پاسخ داد: هیچ مگو، زیرا او (عاشق) دیشب مست بوده و امروز گرفتارِ خماری و بی‌قراری است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به دهانِ معشوق که گویی خود سخن می‌گوید و به دل‌داریِ عاشق می‌پردازد.

عالمی غرقه دریای هوا و هوسند هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد

همه‌یِ جهانیان در دریایِ هوس‌هایِ دنیایی غرق شده‌اند و هر کسی به دنبالِ یار و سرپناهی برایِ خود است.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دریایِ مواج و پرخطر که انسان‌ها در آن دست‌وپا می‌زنند.

زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او دامن دوست، گرفتست و کناری دارد

در این میان، تنها کسی دلی آرام دارد که دست به دامنِ یار زده و با او هم‌نشین و هم‌دوش شده است.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ آرامش (خاطرِ آسوده) که تنها در سایه‌یِ وصلِ دوست حاصل می‌شود.

بحر، می جوشد و جز باد ندارد در کف صدف آورده به کف، در و قراری دارد

دریا با آن‌همه خروش، در دستِ خود جز باد و پوچی ندارد، اما صدف به خاطرِ دُری که در دل دارد، صاحبِ آرامش و ارزش است.

نکته ادبی: تمثیلِ دریا و صدف برایِ نشان دادنِ تفاوتِ ظاهرِ پرهیاهو و باطنِ ارزشمند.

پای باد از پی آن، هر نفسی می بوسم که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد

هر لحظه پایِ باد را می‌بوسم، چرا که از کویِ تو می‌گذرد و نسیمِ آن خاکِ مقدس را به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: اغراقِ لطیف در تکریمِ باد به عنوانِ واسطه‌ای که به حریمِ محبوب دسترسی دارد.

نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

دیگران در کویِ تو کار و باری ندارند، اما من (سلمان) با آن کوچه و درِ خانه‌یِ تو پیوندی عمیق و همیشگی دارم.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (سلمان) و تأکید بر تفاوتِ رابطه‌یِ او با دیگران نسبت به ساحتِ محبوب.

آرایه‌های ادبی

استعاره گل رخسار

تشبیه چهره به گل که زیبایی و در عین حال شکنندگی را القا می‌کند.

اغراق (مبالغه) کشته هزاری دارد

بزرگ‌نماییِ تعدادِ عاشقانِ کشته‌شده در راهِ محبوب برایِ نشان دادنِ قدرتِ فریبندگیِ چشمانِ او.

تضاد (طباق) مست و خماری

تقابلِ میانِ حالِ شوریدگی و نتیجه‌یِ آن که هوشیاری و رنجِ پس از آن است.

تمثیل بحر و صدف

مقایسه‌یِ دنیا با دریایِ بی‌حاصل و جانِ عاشق با صدفِ حاویِ مروارید برایِ نشان دادنِ تفاوتِ ارزش‌ها.

مراعات نظیر بحر، دریا، صدف، در

جمع‌آوریِ واژگانی که در یک حوزه‌یِ معناییِ مشترک (دریایی) قرار دارند.