دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۰۹

سلمان ساوجی
هر آن حدیث که از عشق می کند، روایت خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت
جهان عشق ندانم چه عالمی است، کانجا نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت
بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را ز حد گذشت فراق و رسید شوق، به غایت
برفت کار ز دست و رسید عمر، به پایان بیا و مرحمتی کن، که هست وقت رعایت
ولایت دل و چشمم سیاه شد، قدمی نه درین سواد ز مردم، بپرس حال ولایت
توام ز چشم فکندی و من فتاده چشمم ز چشم خود گله دارم، ندارم از تو شکایت
به رنگ روی همی دانم، آب چشم و برآنم که رنگ و روی تو در آب دیده، کرد سرایت
بداد جان و بجان در نیافت، وصل تو سلمان که این معامله، موقوف دولت است و هدایت
تو پادشاهی و ما را که بنده ایم و رعیت ز حضرتت نظر همت است و چشم عنایت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر احوال عاشقی است که در وادی بی‌کران عشق، از فراق می‌سوزد و به دنبال وصال است. شاعر، عشق را پدیده‌ای فراتر از بیان و توصیف می‌داند که جهانی بی‌زوال دارد و در آن اشتیاق، پایانی نمی‌شناسد.

در ادامه، فضای شعر به شکایت از دوری و تقاضای عنایت معشوق تغییر می‌یابد و در نهایت به این نکته عرفانی می‌رسد که وصال راستین، نه با تلاش صرف، بلکه با توفیق الهی و نگاه لطف معشوق میسر می‌گردد.

معنای روان

هر آن حدیث که از عشق می کند، روایت خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت

هر سخنی که درباره عشق گفته می‌شود، تنها چکیده و خلاصه‌ای است که به بیان درآمده و باقی آنچه گفته شده، تنها قصه‌پردازی‌های بیهوده است.

نکته ادبی: تضاد میان حدیث (سخن اصلی) و حکایت (روایتِ فرعی) برای تأکید بر وصف‌ناپذیریِ عشق.

جهان عشق ندانم چه عالمی است، کانجا نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت

دنیای عشق عالمی ناشناخته است که در آن، محبت هرگز به نیستی نمی‌گراید و اشتیاق عاشق نیز هرگز به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: زوال و نهایت در تقابل با ابدیتِ جهانِ عشق به کار رفته‌اند.

بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را ز حد گذشت فراق و رسید شوق، به غایت

ای یار، بیا که هر چیزی در این جهان حد و اندازه‌ای دارد؛ اما دوری تو برای من از حد گذشته و اشتیاقم به نهایت خود رسیده است.

نکته ادبی: استفاده از تکرار کلمه بیا برای نشان دادن استیصال و فوریتِ نیازِ عاشق.

برفت کار ز دست و رسید عمر، به پایان بیا و مرحمتی کن، که هست وقت رعایت

عمرم رو به پایان است و کار از دستم در رفته؛ اکنون زمان آن است که از سر لطف به من توجه کنی، چرا که هنگام رعایت و دلجویی از من فرا رسیده است.

نکته ادبی: مرحمتی در معنای لطف و توجه ویژه به کار رفته است که نشان از ضعفِ عاشق دارد.

ولایت دل و چشمم سیاه شد، قدمی نه درین سواد ز مردم، بپرس حال ولایت

سرزمین دل و دیده‌ام به خاطر هجران تو تاریک و سیاه شده است؛ قدمی به این سو بگذار و از مردم این دیار، حال و روز این ولایت را جویا شو.

نکته ادبی: ایهام در واژه ولایت که هم به معنای قلمرو جغرافیایی و هم به معنای قلمروِ وجودیِ دل است.

توام ز چشم فکندی و من فتاده چشمم ز چشم خود گله دارم، ندارم از تو شکایت

تو مرا از نظر انداختی و من از چشم تو افتادم؛ اما من از تو شکایتی ندارم و تنها از چشمان خود گله‌مندم که تو را دیدند و عاشق شدند.

نکته ادبی: بازی با کلمه چشم (هم به معنای نگاه و هم عضوی از بدن) برای بیانِ خضوعِ عاشق.

به رنگ روی همی دانم، آب چشم و برآنم که رنگ و روی تو در آب دیده، کرد سرایت

از رنگ چهره‌ام و اشک‌هایم در می‌یابم که صورت زیبای تو در آب چشمان من منعکس شده و آنجا نفوذ کرده است.

نکته ادبی: تمثیلِ انعکاسِ چهره معشوق در اشکِ چشمِ عاشق که نشان‌دهنده حضورِ قلبیِ محبوب است.

بداد جان و بجان در نیافت، وصل تو سلمان که این معامله، موقوف دولت است و هدایت

منِ سلمان، جانم را در راه تو فدا کردم اما به وصل تو نرسیدم، زیرا این پیوند و دیدار، وابسته به لطف الهی و هدایت اوست.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (سلمان) و تأکید بر اینکه عشق و وصال امری موهبتی است.

تو پادشاهی و ما را که بنده ایم و رعیت ز حضرتت نظر همت است و چشم عنایت

تو پادشاهی و ما بنده و رعیت درگاه تو هستیم؛ از درگاه تو، نه چیز مادی، بلکه تنها یک نگاه با همت و چشم عنایت طلب می‌کنیم.

نکته ادبی: استفاده از مفاهیمِ درباری (پادشاه، رعیت) در سیاقِ عرفانی برای نشان دادن تفاوتِ مرتبه عاشق و معشوق.

آرایه‌های ادبی

ایهام ولایت

اشاره هم‌زمان به سرزمین و قلمرو حکومتی و قلمرو وجودی دل و جان که محلِ سکونتِ عشق است.

مراعات نظیر پادشاه و رعیت

ایجاد تناسب میان مفاهیم مربوط به نظام دربار برای بیان رابطه میان عاشق و معشوقِ ازلی.

کنایه از چشم افتادن

کنایه از بی‌اعتبار شدن و دور شدن از توجه و محبتِ محبوب.