دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۷۲

سلمان ساوجی
در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست با سر زلف تو نیزم، سرو کاری بودست
پیش از آن دم، که دمد، خط شب از عارض روی از سر زلف و رخت، لیل و نهاری بودست
بی کناری و میانی و لبی، پیوسته در میان من و تو، بوس و کناری بودست
در جهانی که نه گل بود و نه باغ و نه بهار از گل روی توام، باغ بهاری بودست
زین همه نقش مخالف، که برانگیخته اند شد یقینم که غرض، عرض نگاری بودست
بی گل روی تو در چشم من از باغ وجود هر چه آید، همه خاشاکی و خاری بودست
بر من این عمر، که در غفلت و وحشت بگذشت به دو چشم تو که خوابی و خماری بودست
ای دل، از ما ببریدی و نشستی در خاک مگر از رهگذر مات، غباری بودست
تن به غربت، بنهادی و نیامد، سلمان هیچ یادت که مرا یار و دیاری بودست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتاب‌دهنده‌ی پیوندی عمیق و ازلی میان عاشق و معشوق است که فراتر از زمان و مکانِ مادی بنا شده است. شاعر با نگاهی عارفانه، هستیِ عالم را تنها بستری برای جلوه‌گریِ هنرِ معشوق (خداوند) می‌بیند و تأکید می‌کند که بدون حضورِ او، تمامِ باغِ هستی جز خار و خاشاکی بی‌مقدار نیست. فضای شعر سرشار از حسرتِ دوری و اندوهِ ناشی از گذرِ عمر در غفلت است.

در بخش پایانی، لحنِ شعر به سویِ خودتوبیخی و یادآوریِ تنهایی می‌رود. شاعر با خطاب قرار دادنِ خویش، از غربتِ وجود سخن می‌گوید و آن دورانِ بی‌خبری را به خوابی تشبیه می‌کند که در نهایت به خاک‌نشینی و دوری از یار منجر شده است؛ در واقع این اثر، مرثیه‌ای برای از دست رفتنِ فرصتِ وصال است.

معنای روان

در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست با سر زلف تو نیزم، سرو کاری بودست

در عالمِ ازل (پیش از آفرینشِ جهان)، میانِ من و تو عهدی برقرار بود و از همان زمان، دل‌بسته‌یِ پیچ‌وخمِ گیسوانِ تو بودم.

نکته ادبی: واژه «ازل» به معنایِ زمانی است که آغازی نداشته و در عرفان، اشاره به پیمانِ الست دارد.

پیش از آن دم، که دمد، خط شب از عارض روی از سر زلف و رخت، لیل و نهاری بودست

پیش از آنکه مویِ بر چهره‌ات (خطِ عارض) بروید، تضادِ چهره‌یِ روشن و زلفِ تیره‌ات، برای من تداعی‌گرِ شب و روز بود.

نکته ادبی: «خط» در ادبیاتِ کهن استعاره از اولین موهایِ صورتِ نوجوان است.

بی کناری و میانی و لبی، پیوسته در میان من و تو، بوس و کناری بودست

فراتر از محدودیت‌هایِ مکانی و جسمانی، همیشه میانِ من و تو رابطه‌ای نزدیک و عاشقانه برقرار بوده است.

نکته ادبی: «بی‌کناری» به معنایِ بی‌حد و مرز بودن و فراگیریِ آن پیوند است.

در جهانی که نه گل بود و نه باغ و نه بهار از گل روی توام، باغ بهاری بودست

در دنیایی که هنوز گل، باغ و بهاری وجود نداشت، گلِ رخسارِ تو برایِ من تمامِ باغ و بهار بود.

نکته ادبی: شاعر به تقدمِ عشقِ معشوق بر خلقتِ جهان اشاره دارد.

زین همه نقش مخالف، که برانگیخته اند شد یقینم که غرض، عرض نگاری بودست

از دیدنِ تمامِ تضادها و نقش‌هایِ گوناگونِ جهان، برایم یقین شد که هدفِ آفرینش، تنها نمایشِ هنرِ معشوق (خداوند) بوده است.

نکته ادبی: «عرضِ نگاری» اشاره به جلوه‌گری و هنرنماییِ نقاشِ ازل دارد.

بی گل روی تو در چشم من از باغ وجود هر چه آید، همه خاشاکی و خاری بودست

بدونِ دیدنِ چهره‌یِ زیبایِ تو، تمامِ باغِ هستی در چشمانِ من، تنها به خار و خاشاکِ بی‌ارزش می‌ماند.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ «گل» و «خار» برای نشان دادنِ ارزشِ دیدارِ معشوق.

بر من این عمر، که در غفلت و وحشت بگذشت به دو چشم تو که خوابی و خماری بودست

این عمرِ من که در بی‌خبری و وحشت گذشت، قسم به چشمانِ تو که خوابی آلوده به مستی بود و حقیقت نداشت.

نکته ادبی: «خواب و خماری» کنایه از غفلت و بی‌توجهی به حقیقتِ هستی است.

ای دل، از ما ببریدی و نشستی در خاک مگر از رهگذر مات، غباری بودست

ای دل، تو از ما جدا شدی و در خاک آرمیدی؛ شاید از شدتِ شوق، در مسیرِ معشوق به غبار بدل شدی.

نکته ادبی: «مات» در اینجا می‌تواند ایهام به مرگ و همچنین مات شدن در بازیِ عشق باشد.

تن به غربت، بنهادی و نیامد، سلمان هیچ یادت که مرا یار و دیاری بودست

ای سلمان، خود را به غربت سپردی و از یاد بردی که زمانی من نیز برای خود همراه و دیاری داشتم.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تخلص، خود را خطاب قرار داده تا حسِ تنهایی را تشدید کند.

آرایه‌های ادبی

ایهام خط شب

اشاره به خطِ صورت (مویِ نو رسته) و همچنین استعاره از سیاهیِ شب.

تضاد (طباق) لیل و نهاری

تقابل میان شب و روز برای نشان دادنِ تضادِ زلف و چهره.

تمثیل عرض نگاری

جهان را چون نگارخانه‌ای دانسته که هدفش نمایشِ هنرِ آفریدگار است.

تضاد گل و خار

تقابل میان زیباییِ معشوق و زشتیِ دنیا بدونِ حضورِ او.