دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۴۱

سلمان ساوجی
گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست
خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست
دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست
می زند، حلقه زلف تو در غارت جان نتوان، با سر زلف تو، به جانی در بست
می، به هشیار ده ای ساقی مجلس، که مرا نشئه ای هست هنوز، از می باقی الست
من که صد سلسله از دست غمت، می گسلم یک سر مو نتوانم، ز دو زلف تو گسست
هر که پیوست به وصلت، ز همه باز برید وانکه شد صید کمندت، ز همه قید برست
جان صوفی نشد، از دود کدورت، صافی نا نشد در بن خمخانه، چو دردی بنشست
با سر زلف تو سودای من، امروزی نیست ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست
جست، سلمان ز جهان بهر میان تو کنار راستی آنکه ازین ورطه، به یک موی بجست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش جمال و کمال محبوب است و حال‌وهوای عرفانی و عاشقانه‌ای دارد که در آن شاعر از «مستی» به عنوان استعاره‌ای برای شیفتگی و دلبستگیِ عمیق به معشوق بهره می‌گیرد. شاعر در این سروده، عشق را به جامی تشبیه می‌کند که نوشیدنِ جرعه‌ای از آن، آدمی را از تعلقات دنیوی جدا می‌سازد و او را در حیرت و بی‌خودی فرو می‌برد.

درونمایه‌ی اصلی شعر، تسلیمِ عاشق در برابر زیبایی و افسونِ معشوق است؛ چنان‌که عاشق در کشاکشِ میانِ هشیاری و بی‌خودی، تنها راه رهایی و کمال را در سرسپردگی به این عشقِ ازلی می‌بیند. سلمان ساوجی با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک صوفیانه مانند «می»، «ساقی»، «زلف» و «الست»، تصویری از یک رابطه‌ی عاشقانه ترسیم می‌کند که فراتر از روابط معمول انسانی، رنگ و بوی تقدیر و سرنوشتِ ازلی دارد.

معنای روان

گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست

اگر چشمان تو با این شیوه و افسون، مردمان را مست می‌کند، دیگر نمی‌توان گفت که در روزگارِ حضور تو کسی پیدا می‌شود که عاقل و هشیار باشد.

نکته ادبی: واژه «دور» در اینجا به معنای روزگار و زمانه است.

خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست

از دستِ تو جامی نوشیدم که تمام جهان در برابر عظمت و مستیِ آن، تنها یک جرعه کوچک به حساب می‌آید؛ هر کس از این جامِ عشقِ تو بنوشد، به سرعت اختیار و هوش خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از غلبه‌ی مطلقِ عشق بر عقل و خویشتنداری.

دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست

برای درمانِ غمِ دلم، شراب در دست دارم؛ اما این شراب، دارویی است که تنها در غیابِ وصلِ تو به کار می‌آید و بدونِ تو، تنها تسلی‌بخشِ من است.

نکته ادبی: تضاد میان شرابِ مجازی که تسکین‌دهنده است و وصلِ حقیقی که هدف اصلی است.

می زند، حلقه زلف تو در غارت جان نتوان، با سر زلف تو، به جانی در بست

پیچ و تابِ زلفِ تو، مشغول غارت کردنِ جانِ من است؛ نمی‌توان با داشتنِ جانِ ناچیز، در برابرِ قدرتِ زلفِ تو ایستادگی کرد یا آن را دربند کشید.

نکته ادبی: زلف در اینجا به عنوان دام و ابزار غارتِ جان استعاره‌سازی شده است.

می، به هشیار ده ای ساقی مجلس، که مرا نشئه ای هست هنوز، از می باقی الست

ای ساقیِ مجلس! شراب را به کسانی بده که عاقل و هشیارند؛ چرا که من هنوز از مستیِ میثاقِ ازلی (الست) سرمستم و نیازی به شرابِ دیگر ندارم.

نکته ادبی: تلمیح به «عهد الست» و مستیِ ازلی که از مفاهیم بنیادین عرفان است.

من که صد سلسله از دست غمت، می گسلم یک سر مو نتوانم، ز دو زلف تو گسست

من که صدها زنجیرِ ناشی از غمِ تو را پاره می‌کنم و از بند رها می‌شوم، حتی نمی‌توانم یک تارِ مو از زلفِ تو را از خود جدا کنم.

نکته ادبی: اغراقِ هنری برای نمایشِ قدرتِ کششِ زلف معشوق.

هر که پیوست به وصلت، ز همه باز برید وانکه شد صید کمندت، ز همه قید برست

هرکس که به وصلِ تو رسید، از تمامِ وابستگی‌های دنیوی دل برید و آن‌که در کمندِ عشقِ تو اسیر شد، از تمام قید و بندهای دیگر آزاد گشت.

نکته ادبی: مفهوم عرفانیِ «فنا»؛ رهایی از قید دنیا با پیوستن به معشوق.

جان صوفی نشد، از دود کدورت، صافی نا نشد در بن خمخانه، چو دردی بنشست

جانِ صوفی از غبارِ غم‌های دنیوی پاک نشد، مگر آنکه مانند دُردی (ته‌مانده‌ی شراب) در بنِ خمخانه نشست و به انزوا و سکون رسید.

نکته ادبی: استعاره از تزکیه نفس که نیازمند سکون و انزوا در مسیر سلوک است.

با سر زلف تو سودای من، امروزی نیست ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست

تمایلِ من به زلفِ تو، امری تازه نیست؛ ما نبودیم که این سلسله‌ی عشق را به هم پیوستیم، بلکه این پیوند از ازل برقرار بوده است.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ ازلی و بی‌پایانیِ عشق.

جست، سلمان ز جهان بهر میان تو کنار راستی آنکه ازین ورطه، به یک موی بجست

سلمان از جهان به دنبالِ باریک‌بینی در کمرِ تو بود؛ حقیقت این است که او از این ورطه‌ی خطرناک، تنها با یک تارِ مو جانِ سالم به در برد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «مو» که هم به تارهای زلف اشاره دارد و هم به باریکیِ کمر و هم به معنای «به‌سختی نجات یافتن».

آرایه‌های ادبی

تلمیح می باقی الست

اشاره به پیمان الست در آفرینش که در عرفان نماد عشق ازلی است.

استعاره زلف

زلف به عنوان زنجیر و دامی که عقل عاشق را دربند می‌کند.

تضاد هشیاری و مستی

تقابل میان عقلِ جزئی و مستیِ عشق که در تمام غزل جاری است.