دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۷

سلمان ساوجی
ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست مردانه، روی بست و دل عاشقان، شکست
ای صبر، چون رکاب زمانی بدار پای کان شهسوار ترک، عنان می برد ز دست
آنکس که گشت کشته، ز سودای چشم تو خیزد صباح روز قیامت، ز خاک مست
هر کس که در کشاکش عشق توام بدید از صحبت کمان قد من چو تیر جست
رحمت بر آب دیده که چند آنچه راندمش دستم ز آستین و ز دامن، نمی گسست
با آنک در میان تو دل بست عالمی کس زان میان به غیر کمر، طرف بر نبست
دارم سری و از تو مرا، سر دریغ نیست پیش تو می نهم، من درویش هر چه هست
ما بی خودیم و مدعیانند بی خبر زان می که داده است به ما ساقی الست
در طیره ام ز طره که گستاخ در رخت بنشست و راستی، به همه روی کج نشست
صوفی، رفیق زمره اصحاب رهروست سلمان، ندیم مجلس رندان می پرست