دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۳

سلمان ساوجی
نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را
مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند «لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را
صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟
کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا
همه خون می خورم وز آنچه توان خورد، مگر غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟
ناله در سنگ اثر می کند، اما چه کنم چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را
طایر! در قفس بی دری افتادی اگر راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را
راه بیرون شو اگر، می طلبی رو بدرش که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را
ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من! از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ عاشقی است که در اوجِ بی‌اعتنایی معشوق گرفتار آمده و با وجودِ رنجِ بی‌پایان، چاره‌ای جز تسلیم در برابرِ تقدیرِ عشق ندارد. شاعر، معشوق را خورشیدی می‌بیند که هرگز به خاکسارانِ درگاهش نمی‌تابد و خود را پرنده‌ای در قفسِ بی‌درِ هجران توصیف می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، تقابلِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و عشقِ خانمان‌سوز است؛ عاشقی که می‌داند عقل در میدانِ عشق هنری ندارد و تنها راهِ رهایی، پناه بردن به همان درگاهی است که او را به بند کشیده است.

معنای روان

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را

تو همچون نورِ دیدگانِ منی اما به مردم (یا من که چون مردمک چشمم) هیچ نگاهی نمی‌کنی. تو مانند خورشیدی درخشانی اما هرگز گذرت به خاکسارانی چون من نمی‌افتد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «مردم»: هم به معنای انسان‌ها و هم به معنای مردمک چشم که با «نورِ چشم» تناسب دارد.

مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند «لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

مردم از ناله‌های من به ستوه آمده و همگی دردمند و گرفتارِ رنجِ من شده‌اند؛ خدا را شکر که تو درگیرِ این دردسرِ عاشقی نیستی (طعنی بر بی‌توجهی معشوق).

نکته ادبی: استفاده از «لله الحمد» به شیوه طنز و کنایه برای بیان بی‌تفاوتی معشوق نسبت به رنج عاشق.

صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

سپیده دمِ پیری در من اثر کرد (موی سرم سپید شد) اما شبِ تاریکِ هجرانِ من به صبحِ وصال نرسید. ای شبِ تیره و طولانیِ زندگی، مگر تو هیچ صبح و سحری نداری؟

نکته ادبی: تضاد میان «صبح پیری» (نماد کهولت) و «شبِ هجران» (نماد ناامیدی).

کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

کار من دیگر به عشق افتاده است، پس ای عقل از فکر و خیال من بیرون برو. چرا بیهوده مرا وسوسه می‌کنی؟ من دیده‌ام که تو در این میدان هیچ هنر و کارایی نداری.

نکته ادبی: خطابِ عقل به عنوان شخصیتی بیرونی که در برابرِ قدرتِ عشق ناتوان است.

همه خون می خورم وز آنچه توان خورد، مگر غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟

من مدام در حالِ خون خوردن (رنج کشیدن) هستم؛ مگر جز خون، خوراکِ دیگری بر سرِ سفره‌یِ تو برای من یافت نمی‌شود؟

نکته ادبی: استعاره از خون خوردن به معنای تحمل رنج و غم.

ناله در سنگ اثر می کند، اما چه کنم چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

ناله و فریادِ من حتی بر سنگ اثر می‌کند و آن را می‌شکافد، اما چه کنم که دلِ تو از سنگ سخت‌تر است و هیچ اثری در آن نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ویژگیِ سنگدلیِ معشوق در ادبیات غنایی.

طایر! در قفس بی دری افتادی اگر راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را

ای پرنده! اگر در قفسی افتاده‌ای که راهِ خروج ندارد، حتی اگر راه را پیدا کنی، چه فایده وقتی که دیگر بال و پری برای پرواز نداری؟

نکته ادبی: تمثیلِ «طایر» برای عاشقِ ناتوان که حتی در صورتِ یافتنِ فرصت، توانِ بهره‌برداری ندارد.

راه بیرون شو اگر، می طلبی رو بدرش که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را

اگر به دنبالِ راهِ نجاتی هستی، برو و به درِ خانه‌یِ او پناه ببر؛ چرا که جز درگاهِ او، هیچ پناهگاه و راهِ دیگری نداری.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ عشق و تقدیرِ محتومِ عاشق.

ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من! از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

ای کسی که عشقت به عمقِ قلبِ من (سوادِ دل) راه یافته است! بدان که از سرزمینِ دلِ سلمان، تو هرگز نمی‌توانی سفر کنی و بروی (همیشه در آن ماندگاری).

نکته ادبی: ایهام در واژه «سواد»: ۱. سیاهی و تیرگی ۲. حومه و اطرافِ شهر (در اینجا به معنای عمقِ جان به کار رفته).

آرایه‌های ادبی

ایهام مردم

به دو معنای «انسان‌ها» و «مردمک چشم» که در کنار «نور چشم» تلمیح زیبایی ایجاد کرده است.

تضاد (طباق) صبح و شب

تقابلِ نمادین برای نشان دادنِ ناامیدی از پایانِ دورانِ غم.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ای عقل برو

خطاب قرار دادنِ عقل به عنوان موجودی که می‌تواند مخاطب قرار گیرد و از سر بیرون رود.

استعاره خون خوردن

کنایه از رنج و اندوهِ شدیدِ درونی که در ظاهرِ صورتِ عاشق بروز می‌کند.

تمثیل طایر در قفس

تمثیلی از اسارتِ عاشق در بندِ عشقِ معشوق که حتی با رفعِ موانعِ بیرونی، توانِ رهایی ندارد.