دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۷

سلمان ساوجی
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش بر نمی آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیک خواه توام و روی تو، دلخواه من است می رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان توام از گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را «حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای است برخاسته از دلی بیقرار که در فراقِ معشوق، گرفتارِ اندوه و پریشانی شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف و کلاسیکِ عاشقانه، از بی‌مهری و بی‌خبریِ محبوبِ خود که همچون ماه در اوجِ زیبایی است، گلایه می‌کند و می‌کوشد تا با یادآوریِ پیوندِ دیرینه‌ و همچنین با تمسک به تلمیحاتِ اساطیری، توجهِ دوباره‌ معشوق را به حالِ نزارِ خویش جلب کند.

فضا و لحنِ کلیِ اثر، آمیزه‌ای از شکوه‌ و نیاز است. شاعر با تکیه بر جایگاهِ خود به عنوانِ بنده و گدایِ درگاهِ معشوق، در پیِ آن است تا دلیلِ دوری و بی‌اعتناییِ محبوب را دریابد. این ابیات، بازتابی از کشمکشِ درونیِ عاشق در مواجهه با سردیِ معشوق است که در نهایت به اعترافی صادقانه از دل‌بستگیِ ابدی و ازلیِ شاعر به محبوب ختم می‌شود.

معنای روان

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟

ای معشوق که به زیبایی همچون ماه هستی، چرا هیچ توجهی به حالِ من نداری؟ چه شد که ناگهان سایه‌ پرمهر و لطفِ خود را از سرم کوتاه کردی؟

نکته ادبی: ترکیبِ «ماه» استعاره از معشوق است. «سایه برداشتن» کنایه از قطع کردنِ لطف و حمایت است.

روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟

برای من آشکار است که تو آینه و تکیه‌گاهِ زندگیِ منی و تمامِ هستی‌ام به تو وابسته است. پس چرا آه و ناله‌هایی که از دوریِ تو می‌کشم، هیچ تاثیری در دلِ سختِ تو ندارد؟

نکته ادبی: «آینه عمر» استعاره‌ای است که نشان‌دهنده بازتابِ وجودِ عاشق در معشوق و وابستگیِ مطلقِ اوست.

گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟

اگرچه از نظرِ جسمانی از تو دور هستم، اما دلم همیشه همراهِ توست. چرا با این همه پیوندِ قلبی، باز هم از حالِ دلِ من هیچ باخبر نیستی؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ دوریِ فیزیکی و نزدیکیِ قلبی، مضمونِ اصلی این بیت است.

برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟

تو تمامِ لطف و سایه‌ محبتت را از من دریغ کردی. ای سروِ جوان و نورسته من، چرا به جایِ دوری گزیدن، به سویِ من نمی‌آیی و آن دعایِ خیر (انبتک الله) که موجبِ رویش و شادابی است را در حقِ من به جا نمی‌آوری؟

نکته ادبی: «سرو نورسته» استعاره از معشوقِ جوان و زیباست. «انبتک الله» دعایی است برای رشد و کمال؛ اینجا به کنایه از درخواستِ بازگشتِ لطف استفاده شده است.

دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش بر نمی آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟

دلِ من در چاهِ زنخدانِ (گودیِ چانه) تو گرفتار شده و جانش به مویی بند است. ای یوسفِ عصرِ من، چرا آن را از این چاهِ عمیق نجات نمی‌دهی؟

نکته ادبی: استفاده از تلمیحِ داستانِ یوسف و چاه. «چاه زنخدان» استعاره از گودیِ چانه‌ی معشوق است.

نیک خواه توام و روی تو، دلخواه من است می رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟

من خیرخواه و دوستدارِ تو هستم و صورتِ زیبایِ تو تنها خواسته‌ من است. با این حال، چرا عمرِ باارزشِ من به کامِ دلم نمی‌گذرد و همه چیز بر خلافِ میلِ من پیش می‌رود؟

نکته ادبی: تضادِ «نیک‌خواهیِ عاشق» و «تلخ‌کامیِ روزگار» محورِ معنایی این بیت است.

پادشاه منی و من، ز گدایان توام از گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟

تو پادشاهِ من هستی و من یکی از گدایانِ درگاهِ توام. ای ماهِ من، چرا هیچ خبری از احوالِ گدایانِ خود نداری؟

نکته ادبی: تضادِ جایگاهِ «پادشاه» و «گدا» برای نشان دادنِ فاصله طبقاتیِ عاطفی میان عاشق و معشوق.

در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را «حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟

در روزِ نخستین و در عالمِ ازل، خداوند تو را به سویِ خود خواند و ارادتِ مرا پذیرفت. پناه بر خدا (حاش لله) که من رانده‌ درگاهِ تو باشم؛ پس چرا چنین رفتاری با من داری؟

نکته ادبی: «سلمان» تخلصِ شاعر است. «حاش لله» عبارتِ قرآنی برای بیزاری از یک احتمالِ ناپسند (رانده شدن) است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه

تشبیه معشوق به ماه که نمادِ زیبایی و در عین حال دوری و بی‌اعتنایی است.

تلمیح یوسف / چاه

اشاره به داستانِ یوسف پیامبر و افتادنِ او در چاه، برای توصیفِ گرفتاریِ دل در چانه معشوق.

کنایه سایه برداشتن

کنایه از قطعِ محبت، لطف و حمایتِ معشوق.

استفهام انکاری چرا؟

تکرارِ پرسش‌های بلاغی برای القایِ حسِ شکایت و دردِ بی‌درمانِ عاشق.

تضاد پادشاه و گدا

تقابلِ میانِ جایگاهِ رفیعِ معشوق و وضعیتِ نیاز و فقرِ عاشق.