دیوان اشعار - غزلیات

سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۷

سلمان ساوجی
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش بر نمی آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیک خواه توام و روی تو، دلخواه من است می رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان توام از گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را «حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟