دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - درمرثیه میر قاسم

سلمان ساوجی
دریغا که خورشید روز جوانی چو صبح دوم بود کم زندگانی
دریغا خرامنده سروی که بودش درین مرز ایران زمین مرزبانی
دریغا سواری که جز صید دلها نمی کرد بر مرکب کامرانی!
دریغا که ناگه گلی ناشکفته فرو ریخت از تند باد خزانی!
برین آفتاب ای فلک زار بگری فرو رفته در صبح جوانی
درد باد گل را دهن برین غم چرا می گشاید لب شادمانی؟
چه شوخی جهانا که شرمت نیاید از آن طلعت خوب و فر کیانی!
ایا شمع گریان نگویی چه بودت که بر فرق خاک سیه می فشانی؟
ایا صبح خندان چه حالت شنیدی که بر سینه مشکین قصب می درانی؟
یقین است ما را درین خانه رحلت ولیکن نبود این کسی را گمانی
که در عنفوان صبا میر قاسم زند خیمه بر جنت جاودانی
دریغ آن سرو افسر شهریاری دریغ آن قد و قامت پهلوانی
هنوزش خط سبز ننوشت گامی در اطراف رخساره ارغوانی
هوای پدر کرد و مادر همانا کزین مادران دید نامهربانی
سواری چنان که پنداشت چرخا که بر مرکب چون پیکر نشانی
هژبری چنین که دانست دهرا که پابست گوری کنی ناگهانی
ایا مردم دیده چون بود حالت در آن عین بیماری و ناتوانی؟
به بدری محاق تو واقع شد ای مه چه تدبیر با گردش آسمانی؟
اگر خسرو عهد بوری درین ملک در آن مملکت نیز نوشی روانی
دلا کار و بار جهان آزمودی چرا در پی کار و بار جهانی؟
گذری است عمرت همان به که او را به خیر و سلامت خوشی بگذرانی
تو خود گیر کاندر جهان دیر ماندی چه بنیاد بر خانه ایرمانی
ندانم که کرد ناگه تحمل دل نازک پادشاه این گرانی
بماناد کیخسرو آنکش برادر فرود آمد از باره خسروانی
دل یوسف عهد چون است گویی ز نادیدن ابن یامین ثانی
شها باد دوران عمر تو باقی چنین است احوال دنیای فانی
چو یاقوت با کوه پیوسته بادا بقای تو ای گوهر کن فکانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، مرثیه‌ای سوزناک و عمیق برای سوگواری جوانی ناکام به نام «میرقاسم» است. شاعر در این قطعات، ضمن توصیف زیبایی، رشادت و ویژگی‌های ستوده آن جوان، از بی‌رحمیِ روزگار و چرخش ناپایدار فلک که گلی ناشکفته را به دست تندباد خزان سپرده، شکوه می‌کند. فضای حاکم بر شعر، آمیخته به اندوهی جانکاه و در عین حال، نگاهی عبرت‌بینانه به ماهیتِ گذرا و فریبنده جهان مادی است.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های عرفانی و اساطیری، می‌کوشد ضمن همدردی با خانواده داغدار، به ویژه برادر سوگوارش، تسلایی فراهم آورد و یادآور شود که این جهان، منزلگاهِ ابدی نیست و مرگ، حقیقتی است که همه انسان‌ها، فارغ از جاه و مقام، ناگزیر از مواجهه با آن هستند.

معنای روان

دریغا که خورشید روز جوانی چو صبح دوم بود کم زندگانی

افسوس که دوران پرفروغ و درخشان جوانی، مانند سپیده‌دمی که به سرعت می‌گذرد، عمری بسیار کوتاه دارد.

نکته ادبی: صبح دوم در اینجا کنایه از کوتاهی عمر و گذرا بودنِ لحظاتِ خوش است.

دریغا خرامنده سروی که بودش درین مرز ایران زمین مرزبانی

دریغ از آن جوانِ خوش‌قد و قامت و رعنا که همچون سروی خرامان، نگهبان و مرزبانِ این سرزمین بود.

نکته ادبی: خرامنده سرو استعاره از قد و بالای موزون جوان است.

دریغا سواری که جز صید دلها نمی کرد بر مرکب کامرانی!

افسوس از آن سوارِ دلاوری که هنر و مشغولیتش تنها تسخیر دل‌های مردم بود و به دنبال کشورگشایی و کامروایی‌های دنیوی نبود.

نکته ادبی: صید دل‌ها کنایه از محبوبیت و دلبری است.

دریغا که ناگه گلی ناشکفته فرو ریخت از تند باد خزانی!

دریغ که ناگهان این گلِ زیبا و ناشکفته، بر اثر هجوم تندباد مرگ و خزانِ زندگی از پای درآمد.

نکته ادبی: تندباد خزانی استعاره از مرگ ناگهانی است.

برین آفتاب ای فلک زار بگری فرو رفته در صبح جوانی

ای آسمان، بر این جوانِ خورشید‌گون که در سپیده‌دمِ زندگی غروب کرد و از میان رفت، زار و بسیار گریه کن.

نکته ادبی: فرو رفته در صبح جوانی، تضاد زیبایی با مرگ در عنفوان شباب دارد.

درد باد گل را دهن برین غم چرا می گشاید لب شادمانی؟

چرا دهانِ گل (طبیعت) در برابر این غم بزرگ، هنوز باز است و لبخند شادمانی می‌زند؟

نکته ادبی: دهان گل کنایه از شکفتن گل است که با غمِ مرگِ جوان ناسازگار دانسته شده.

چه شوخی جهانا که شرمت نیاید از آن طلعت خوب و فر کیانی!

ای روزگارِ شوخ و بی‌پروا، شرمت نمی‌آید که این چهره‌ی زیبا و اصالت و شکوهِ کیانی او را به سادگی نابود کردی؟

نکته ادبی: فر کیانی نماد شکوه و اصالت است.

ایا شمع گریان نگویی چه بودت که بر فرق خاک سیه می فشانی؟

ای شمع گریان (خورشید/صبح)، به من بگو چه مصیبتی بر تو وارد شده که این‌گونه خاکِ سیاه بر سر می‌ریزی و سوگواری می‌کنی؟

نکته ادبی: بر فرق خاک فشاندن کنایه از سوگواری شدید و ماتم‌زدگی است.

ایا صبح خندان چه حالت شنیدی که بر سینه مشکین قصب می درانی؟

ای صبح خندان، چه خبر ناگواری شنیده‌ای که این‌گونه سینه‌ی مشکین (آسمانِ ابری یا پرده‌ی شب) خود را از غم چاک می‌زنی؟

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه لطیف است که در اینجا استعاره از آسمان یا فضای صبح است.

یقین است ما را درین خانه رحلت ولیکن نبود این کسی را گمانی

ما به یقین می‌دانیم که باید از این دنیای فانی کوچ کنیم، اما هیچ‌کس گمان نمی‌برد که زمانِ مرگِ او این‌قدر نزدیک باشد.

نکته ادبی: اشاره به غفلت انسان از مرگ.

که در عنفوان صبا میر قاسم زند خیمه بر جنت جاودانی

چه کسی تصور می‌کرد که میرقاسم در همان آغازِ جوانی، بار سفر ببندد و در بهشت جاویدان سکنی گزیند؟

نکته ادبی: عنفوان صبا یعنی آغاز جوانی و سرسبزیِ عمر.

دریغ آن سرو افسر شهریاری دریغ آن قد و قامت پهلوانی

دریغ از آن قد و قامتِ سروگونه و پهلوان‌منش که افسر و نشانِ بزرگی و شهریاری بر سر داشت.

نکته ادبی: سرو افسر شهریاری نشان از برازندگی و بزرگی اوست.

هنوزش خط سبز ننوشت گامی در اطراف رخساره ارغوانی

هنوز حتی مویی بر چهره‌ی ارغوانی و شاداب او نروییده بود که از دنیا رفت.

نکته ادبی: خط سبز کنایه از ابتدای رویش ریش و سبیل در نوجوانی است.

هوای پدر کرد و مادر همانا کزین مادران دید نامهربانی

او گویی هوای پدر و مادر کرد (یا به سوی آن‌ها شتافت) زیرا از روزگار، مهر و وفایی ندید.

نکته ادبی: ایهام دارد؛ شاید به معنای پیوستن به والدینِ درگذشته یا کنایه از بی‌وفایی دنیا باشد.

سواری چنان که پنداشت چرخا که بر مرکب چون پیکر نشانی

سوارکاری چنان ماهر که روزگار تصور می‌کرد او همیشه بر مرکبِ زندگی و قدرت سوار خواهد بود.

نکته ادبی: چرخ در اینجا به معنای روزگار و فلک است.

هژبری چنین که دانست دهرا که پابست گوری کنی ناگهانی

شیرمردی چنان که دنیا گمان نمی‌کرد او را ناگهان به بندِ گور و خاک بکشاند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است که نماد شجاعت و قدرت است.

ایا مردم دیده چون بود حالت در آن عین بیماری و ناتوانی؟

ای مردمک چشم (عزیزترین کسان/بینایی)، در آن لحظات بیماری و ناتوانی، حال تو چگونه بود؟

نکته ادبی: مردم دیده استعاره از عزیزترین فرد یا بینایی است.

به بدری محاق تو واقع شد ای مه چه تدبیر با گردش آسمانی؟

ای ماهِ من، ماهِ کامل تو به کسوف و گرفتگی افتاد (مردی)؛ در برابر گردشِ آسمان چه تدبیری می‌توان اندیشید؟

نکته ادبی: بدری محاق شدن کنایه از زوالِ کمال و زیبایی در اوج است.

اگر خسرو عهد بوری درین ملک در آن مملکت نیز نوشی روانی

اگر او در این جهان پادشاه بود، در آن جهانِ باقی نیز جانِ پاک و روانی آسوده خواهد داشت.

نکته ادبی: نوشِ روان استعاره از حیات طیبه و آرامش ابدی است.

دلا کار و بار جهان آزمودی چرا در پی کار و بار جهانی؟

ای دل، تو که کار و بارِ دنیا را آزمودی، چرا هنوز به دنبالِ دل‌بستن به امورِ ناپایدارِ جهانی؟

نکته ادبی: نکوهشِ دلبستگی به دنیا در ادبیات عرفانی و اخلاقی بسیار رایج است.

گذری است عمرت همان به که او را به خیر و سلامت خوشی بگذرانی

عمر تو همچون گذری کوتاه است؛ بهتر است آن را به نیکی و سلامت و خوشی سپری کنی.

نکته ادبی: تاکید بر غنیمت شمردن فرصت زندگی.

تو خود گیر کاندر جهان دیر ماندی چه بنیاد بر خانه ایرمانی

حتی اگر فرض کنی که در این جهان مدت طولانی مانده‌ای، چه بنیادِ محکمی می‌توانی بر این دنیای فانی بنا کنی؟

نکته ادبی: خانه ایرمانی به معنای خانه ناپایدار و خیالی است.

ندانم که کرد ناگه تحمل دل نازک پادشاه این گرانی

نمی‌دانم دلِ نازکِ آن پادشاه (برادر یا عزیز سوگوار) چگونه این بار سنگین غم را تحمل کرد.

نکته ادبی: اشاره به بزرگیِ داغی که بر دل بازماندگان نشسته است.

بماناد کیخسرو آنکش برادر فرود آمد از باره خسروانی

خداوند کیخسرو را نگاه دارد که برادرش از اسبِ شاهی پیاده شد (از دنیا رفت).

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

دل یوسف عهد چون است گویی ز نادیدن ابن یامین ثانی

دلِ آن «یوسفِ زمان» (پدر یا برادر) چگونه است که «بنیامینِ» خود را نمی‌بیند؟

نکته ادبی: تمثیل یوسف و بنیامین برای نشان دادن دوری و فراقِ عزیزان.

شها باد دوران عمر تو باقی چنین است احوال دنیای فانی

ای شاه، عمرت باقی و طولانی باد؛ رسمِ این دنیای فانی چنین است که عزیزان را می‌گیرد.

نکته ادبی: دنیای فانی اشاره به بی اعتباری عالم ماده دارد.

چو یاقوت با کوه پیوسته بادا بقای تو ای گوهر کن فکانی

بقای تو ای گوهرِ بی‌همتا، همچون یاقوتِ پیوسته به کوه، استوار و پایدار باد.

نکته ادبی: تشبیه به یاقوت برای نشان دادن ارزش وجودی فرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید روز جوانی

تشبیه عمرِ کوتاه جوان به آفتابِ درخشان اما زودگذر.

تلمیح یوسف عهد... ابن یامین ثانی

اشاره به داستان قرآنی یوسف و برادرش بنیامین برای نشان دادن شدتِ فراق.

تشخیص (جان‌بخشی) چرخ

خطاب قرار دادن فلک و نسبت دادنِ بی‌رحمی به آن.

کنایه بر فرق خاک سیه می فشانی

کنایه از سوگواری، ماتم‌زدگی و ریختن خاک بر سر در عزاداری.

تضاد صبح جوانی / غروب

تقابل میان آغاز زندگی و پایان ناگهانی آن.