دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱ - درمرثیه شیخ زاهد

سلمان ساوجی
دریغا که باغ بهار جوانی فرو ریخت از تند باد خزانی
دریغ آن مه سرو بالا که او را ز بالا فتاد این بلا ناگهانی
تو دانی چه افتاده است ای زمانه فتادست مصر کرم را میانی
عجب دارم از شاخ نازک که دارد درین حال برگ گل بوستانی
درین ماتم ارچه زمین سبز پوشد سزد گر کند جامه را آسمانی
تو را باید ای گل به صد پاره کردن کنون گر گشایی لب شادمانی
چه افتاد گویی که گل برگ رعنا بخون شست رخساره زعفرانی
دل لاله بین روی سرخش چه بینی که هست از طبانچه رخش ارغوانی
بهارا روان کرده ای اشک باران در آنی که پیراهن گل درانی
هزارا مبادت از این پس نوایی اگر بعد از این بر چمن گل بخوانی
دران انجمن اشک مردم روا شد که شاه جوان از سر مهربانی
همی گفت ای آفتاب نشاطم فرو رفته در بامداد جوانی
انیس دل و خاطرم شیخ زاهد که در خاطر آورد دل این گمانی
که از صد گلت غنچه ناشکفته به باد فنایت دهد دهر فانی
به طفلی که دانست جان برادر که جان برادر به آتش نشانی
به خون دل و دیده ات پروریدم ندانستم این کز دلم خون چکانی
ز دست حریف اجل میر قاسم مگر باز خورد این قدح دوستکانی
تو وقتی ز دل می زدودی غبارم کنون زیر خاکی کجا می توانی
برادر ندارم کنون با که گویم گرم باشد از دهر درد نهانی
الا این خرامان صنوبر چه بودت که چون نارون بر چمن ناروانی
نه در بزم می دوستان می نوازی نه در رزم بر دشمنان می دوانی
نه صوت نی از مطربان می نیوشی نه جام می از ساقیان می ستایی
برانم که گرد حریفان نگردد دگر رطل می با وجود گرانی
چه آوازه از نی شنیدست گویی که چشم قدح می کند خون فشانی
کسی کین سخن بشنود گر بود سنگ دلش خون شود چون دل لعل کانی
صبا دم بر افتاده در باغ رضوان به دلشاد شه می برد زندگانی
که آرام جان تو زد شیخ زاهد سراپرده بر جنت جاودانی
ندانم که چون در نینداخت خود را ز بام فلک خسرو خاروانی
ندانم چرا مه که از خرمن خور بگسترد بر شارع کهکشانی
ایا مادر شوخ بی شرم گیتی چه بی شرمی است این و نامهربانی
یکی را که خواهی به دین زار کشتن ز بهر چه زایی چرا پرورانی
در اهل جهان بلکه در خانه خود عجب آتشی زد سپهر دخانی
ندانست گیتی کسی را امانی تو از وی چه داری امید امانی
چو پروانه یکبارگی سوخت خلقی بدین شمع جمع و چراغ معانی
دلا نیست گیتی سرای اقامت که هست امر مانی و تو کاروانی
نمی بایدت رفتن آخر گرفتم که بس دیرمانی درین ایر مانی
تو را که همای خرد هست در سر منه دل به این خانه استخوانی
شها نیک دانی تو رسم جهان را تو خود در جهان چیست کان راندانی
جهان بی ثبات است تا بوده ایم چنین بود رسم بد این جهانی
دل یوسف عهد خون است گویی ز نا دیدن ابن یامین ثانی
بماناد کیخسرو آنکش برادر فرو آمد از قلعه خسروانی
خدایا تو آن نازنین جهان را فرود آر در جنت جاودانی
بر آن آفتاب کرم بخش برجی که آنجاش طوبی کند سایه بانی
روان باد ای چشمه خضر روشن که دادی به اسکندری زندگانی
شهنشه اویس آفتاب سلاطین سر افسر ملک نوشین روانی
فریدون ثانی که پاینده بادا بدو ملک دارایی و اردوانی
الهی تو این پادشاه زمین را نگه دار از آفات آخر زمانی
به اخلاص پیران و صدق جوانان که این نوجوان را به پیری رسانی
اگر چه مصیبت عظیم است لیکن چه تدبیر شاها تو جاوید مانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، مرثیه‌ای جانسوز در سوگ جوانی ناکام است که با زبانی سرشار از درد و اندوه، بی‌ثباتی عمر و بی‌رحمی روزگار را به تصویر می‌کشد. شاعر در این قطعات، ضمن توصیف شکوه و زیبایی از دست رفته‌ی متوفی، با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت، خشونتِ مرگ را در تقابل با طراوتِ جوانی قرار داده و در نهایت به مقام تسلی‌بخشی برای بازماندگان و دعا برای پادشاه وقت می‌رسد.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از شکوه و گلایه است؛ شاعر از سویی سرنوشت را به باد انتقاد می‌گیرد و از سویی دیگر، برای آرامش روح درگذشته و تداومِ شکوهِ پادشاهی، به درگاه حق استغاثه می‌کند. این اثر نمونه‌ای از ادبیات سوگ‌نامه است که در آن، مرگ به عنوان نقضِ نابهنگامِ شکوفایی مطرح شده است.

معنای روان

دریغا که باغ بهار جوانی فرو ریخت از تند باد خزانی

افسوس که دوران طراوت و شادابی جوانی همچون باغی زیبا با وزش باد سهمگین خزان، به سرعت پژمرد.

نکته ادبی: استعاره از جوانی به باغ بهار و از مرگ به باد خزان.

دریغ آن مه سرو بالا که او را ز بالا فتاد این بلا ناگهانی

دریغ از آن جوان بلندبالا و زیبا که بر اثر این حادثه‌ی ناگهانی، به خاک افتاد.

نکته ادبی: ماه سرو بالا: کنایه از معشوق یا جوانِ بلندقامت و زیبا.

تو دانی چه افتاده است ای زمانه فتادست مصر کرم را میانی

ای زمانه، آیا می‌دانی چه فاجعه‌ای رخ داده است؟ این اتفاق، ضربه‌ای بزرگ به مرکزِ کرم و بزرگواری وارد کرده است.

نکته ادبی: مصر کرم: استعاره از کانونِ جود و بخشش.

عجب دارم از شاخ نازک که دارد درین حال برگ گل بوستانی

من در شگفتم که چگونه این شاخه نازک (اشاره به جوان)، در این شرایطِ سخت، هنوز شادابی خود را حفظ کرده است.

نکته ادبی: شاخ نازک: استعاره از قامتِ جوان.

درین ماتم ارچه زمین سبز پوشد سزد گر کند جامه را آسمانی

در این ماتم بزرگ، اگر زمین هم لباس عزا به تن کند، شایسته است؛ حتی سزاوار است که آسمان نیز جامه‌ی نیلی (عزا) بر تن کند.

نکته ادبی: جامه آسمانی: کنایه از رنگ آبی آسمان که در عزاداری به رنگ کبود و سوگ تعبیر شده.

تو را باید ای گل به صد پاره کردن کنون گر گشایی لب شادمانی

ای گل (جوان)، اکنون که وقت سوگ است، اگر لب به خنده بگشایی، شایسته‌ی آن است که صد تکه شوی.

نکته ادبی: صنعتِ تضاد میان خنده و ماتم.

چه افتاد گویی که گل برگ رعنا بخون شست رخساره زعفرانی

چه اتفاقی افتاده که گلبرگ‌های لطیف و زیبای چهره‌ات، با خونِ دل، رنگِ زردِ زعفرانی به خود گرفته است؟

نکته ادبی: زعفرانی: کنایه از زردیِ چهره بر اثر بیماری یا غم.

دل لاله بین روی سرخش چه بینی که هست از طبانچه رخش ارغوانی

به چهره‌ی سرخِ لاله نگاه کن؛ سرخی آن نه از سلامت، بلکه از ضرباتِ سیلیِ روزگار است که آن را ارغوانی کرده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به لاله.

بهارا روان کرده ای اشک باران در آنی که پیراهن گل درانی

ای بهار، در لحظه‌ای که پیراهنِ گل‌ها را پاره می‌کنی (اشاره به شکوفایی و پرپر شدن)، اشک‌های بارانی‌ات را روان کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از بارش باران به اشکِ بهار.

هزارا مبادت از این پس نوایی اگر بعد از این بر چمن گل بخوانی

ای هزار (بلبل)، دیگر پس از این، اگر در چمن آواز بخوانی، مباد که نوای خوشی داشته باشی (چون دیگر زمانِ شادی نیست).

نکته ادبی: نفرینِ ادبی یا آرزوی سکوت در سوگ.

دران انجمن اشک مردم روا شد که شاه جوان از سر مهربانی

در آن جمع، اشکِ مردم جاری شد، آنگاه که آن شاه جوان با مهربانی سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به حضور شاه جوان در مراسم.

همی گفت ای آفتاب نشاطم فرو رفته در بامداد جوانی

او می‌گفت ای خورشیدِ نشاطِ من، تو در سپیده‌دمِ جوانی‌ات غروب کردی و از میان رفتی.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به غروبِ آفتاب.

انیس دل و خاطرم شیخ زاهد که در خاطر آورد دل این گمانی

همدمِ دل و فکرِ من، شیخ زاهد، کسی است که این اندیشه و گمان را در دلم زنده کرد.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ شیخ زاهد.

که از صد گلت غنچه ناشکفته به باد فنایت دهد دهر فانی

که این روزگارِ فانی، صدها غنچه‌ی نشکفته را (جوانان) به باد فنا می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از جوانان به غنچه‌های ناشکفته.

به طفلی که دانست جان برادر که جان برادر به آتش نشانی

در دوران کودکی چه کسی می‌دانست که سرنوشتِ برادر، سوختن در آتشِ مرگ است؟

نکته ادبی: تلمیح به غمِ نادانی از فرجام.

به خون دل و دیده ات پروریدم ندانستم این کز دلم خون چکانی

تو را با خونِ دل پرورش دادم، اما نمی‌دانستم که سرانجام، خودِ تو خون به دلم می‌کنی و می‌روی.

نکته ادبی: کنایه از رنجِ تربیت و مرگِ ناگهانی.

ز دست حریف اجل میر قاسم مگر باز خورد این قدح دوستکانی

مگر میرقاسم دوباره می‌تواند از دستِ مرگ، جامی از زندگی بستاند؟

نکته ادبی: تلمیح به جامِ اجل.

تو وقتی ز دل می زدودی غبارم کنون زیر خاکی کجا می توانی

تو که زمانی غبارِ غم را از دلم می‌زدودی، اکنون که زیرِ خاک هستی، دیگر چگونه می‌توانی؟

نکته ادبی: بازگشت به خاطراتِ حضورِ متوفی.

برادر ندارم کنون با که گویم گرم باشد از دهر درد نهانی

اکنون که برادری ندارم، دردهای نهانی‌ام را به چه کسی بگویم؟

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ پس از فقدان برادر.

الا این خرامان صنوبر چه بودت که چون نارون بر چمن ناروانی

ای صنوبرِ خرامان، چه شد که اکنون همچون درختی بی‌حاصل و بی‌حرکت در چمن افتاده‌ای؟

نکته ادبی: استعاره از قد و بالای متوفی به صنوبر.

نه در بزم می دوستان می نوازی نه در رزم بر دشمنان می دوانی

نه در بزمِ دوستان می‌نوازی و نه در میدانِ جنگ به سوی دشمن می‌تازی.

نکته ادبی: تضاد میان بزم و رزم.

نه صوت نی از مطربان می نیوشی نه جام می از ساقیان می ستایی

نه نوای نیِ مطربان را می‌شنوی و نه جامِ شراب را از دستانِ ساقی می‌گیری.

نکته ادبی: توصیفِ سکونِ مطلقِ مرگ.

برانم که گرد حریفان نگردد دگر رطل می با وجود گرانی

تصمیم دارم که دیگر دورِ حریفان نگردم و جامِ شراب را با وجودِ سنگینی‌اش (سنگینی غم) ننوشم.

نکته ادبی: رطل: ظرف بزرگ شراب.

چه آوازه از نی شنیدست گویی که چشم قدح می کند خون فشانی

گویی چه آوازِ غم‌انگیزی از نی شنیده است که حتی جامِ شراب نیز خون می‌گرید.

نکته ادبی: تشخیصِ جامِ شراب به گریستن.

کسی کین سخن بشنود گر بود سنگ دلش خون شود چون دل لعل کانی

هر کس این سخن (سوگنامه) را بشنود، حتی اگر سنگ‌دل باشد، دلش مانندِ لعلِ کانی خون می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیرِ کلام.

صبا دم بر افتاده در باغ رضوان به دلشاد شه می برد زندگانی

باد صبا در باغِ بهشت، خبرِ زندگیِ جاودانِ تو را برای شاهِ شادمان می‌برد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خیال‌انگیزِ حضورِ متوفی در بهشت.

که آرام جان تو زد شیخ زاهد سراپرده بر جنت جاودانی

چرا که آرام‌بخشِ جانِ تو، شیخ زاهد، در جنتِ جاودان مسکن گزیده است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ اخرویِ متوفی.

ندانم که چون در نینداخت خود را ز بام فلک خسرو خاروانی

نمی‌دانم چرا خسروِ زمانه، خود را از بامِ فلک به زیر نینداخت (از شدت غم).

نکته ادبی: اشاره به شدتِ اندوهِ بازماندگان.

ندانم چرا مه که از خرمن خور بگسترد بر شارع کهکشانی

نمی‌دانم چرا ماه که از خرمنِ خورشید نور می‌گیرد، بر جاده‌ی کهکشان راه می‌سپارد.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ آسمانیِ متوفی.

ایا مادر شوخ بی شرم گیتی چه بی شرمی است این و نامهربانی

ای مادرِ شوخ و بی‌شرمِ روزگار (گیتی)، این چه بی‌شرمی و نامهربانی است که داری؟

نکته ادبی: استعاره از گیتی به مادرِ بی‌مهر.

یکی را که خواهی به دین زار کشتن ز بهر چه زایی چرا پرورانی

کسی را که می‌خواهی در نهایت با خاری و زاری بکشی، چرا به دنیا می‌آوری و پرورش می‌دهی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری درباره‌ی بی‌رحمیِ روزگار.

در اهل جهان بلکه در خانه خود عجب آتشی زد سپهر دخانی

در میان مردم جهان و حتی در خانه‌ی خودت، این آسمانِ پر دود و غبار، چه آتشی به پا کرده است.

نکته ادبی: سپهر دخانی: آسمانِ تیره و غبارآلود.

ندانست گیتی کسی را امانی تو از وی چه داری امید امانی

دنیا به هیچ‌کس امان نداده است، تو از او چه امیدی به امان داری؟

نکته ادبی: نصیحتِ اخلاقی درباره‌ی ناپایداری دنیا.

چو پروانه یکبارگی سوخت خلقی بدین شمع جمع و چراغ معانی

همگان مانندِ پروانه، گردِ شمعِ وجودِ او سوختند و از بین رفتند.

نکته ادبی: استعاره از متوفی به شمع و عزاداران به پروانه.

دلا نیست گیتی سرای اقامت که هست امر مانی و تو کاروانی

ای دل، دنیا جای اقامت و ماندن نیست؛ این جهان کاروانسراست و تو کاروانی هستی که باید بروی.

نکته ادبی: تمثیلِ جهان به کاروانسرا.

نمی بایدت رفتن آخر گرفتم که بس دیرمانی درین ایر مانی

حتی اگر فرض کنیم که تو در این خانه‌ی ویران، عمری طولانی داری، باز هم باید بروی.

نکته ادبی: اشاره به ناگزیریِ مرگ.

تو را که همای خرد هست در سر منه دل به این خانه استخوانی

ای کسی که همای خرد در سر داری، دل به این خانه‌ی خاکی (دنیا) نبند.

نکته ادبی: همای خرد: کنایه از دانش و هوشیاری.

شها نیک دانی تو رسم جهان را تو خود در جهان چیست کان راندانی

ای شاه، تو که رسمِ جهان را به خوبی می‌دانی، چه چیزی در دنیا هست که تو ندانی؟

نکته ادبی: خطاب به پادشاه.

جهان بی ثبات است تا بوده ایم چنین بود رسم بد این جهانی

جهان از وقتی که بوده‌ایم، بی‌ثبات بوده و رسمِ این دنیا همیشه همین بوده است.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ همیشگیِ ناپایداری.

دل یوسف عهد خون است گویی ز نا دیدن ابن یامین ثانی

گویی دلِ یوسفِ زمانه، از ندیدنِ ابن‌یامینِ ثانی (برادرش)، خون است.

نکته ادبی: تلمیح به قصه‌ی یوسف و برادرش.

بماناد کیخسرو آنکش برادر فرو آمد از قلعه خسروانی

خداوند کیخسرو را نگاه دارد که برادرش از قلعه‌ی خسروانی فرود آمد (درگذشت).

نکته ادبی: اشاره به درگذشتِ برادرِ شاه.

خدایا تو آن نازنین جهان را فرود آر در جنت جاودانی

خدایا تو آن نازنینِ جهان را در بهشتِ جاودان جای ده.

نکته ادبی: دعا برای آرامشِ روح.

بر آن آفتاب کرم بخش برجی که آنجاش طوبی کند سایه بانی

او را در برجی از نور جای ده که درختِ طوبی بر او سایه افکند.

نکته ادبی: توصیفِ بهشت.

روان باد ای چشمه خضر روشن که دادی به اسکندری زندگانی

ای چشمه‌ی خضر، گوارا باش که به اسکندرِ زمان، آبِ حیات (زندگانی) بخشیدی.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و چشمه‌ی آب حیات.

شهنشه اویس آفتاب سلاطین سر افسر ملک نوشین روانی

اویس که خورشیدِ پادشاهان است و زینت‌بخشِ ملک و نوشین‌روانِ زمانه است.

نکته ادبی: مدحِ پادشاه (اویس).

فریدون ثانی که پاینده بادا بدو ملک دارایی و اردوانی

او که فریدونِ زمانه است، پاینده باد و ملک و ثروتش افزون گردد.

نکته ادبی: تلمیح به فریدونِ پادشاه.

الهی تو این پادشاه زمین را نگه دار از آفات آخر زمانی

الهی تو این پادشاهِ زمین را از آفاتِ آخرالزمان حفظ کن.

نکته ادبی: دعا برای بقای پادشاه.

به اخلاص پیران و صدق جوانان که این نوجوان را به پیری رسانی

به حرمتِ اخلاصِ پیران و پاکیِ جوانان، این نوجوان را به پیری برسان (یا به مقامی والا برسان).

نکته ادبی: توسل به نیکی‌ها برای استجابتِ دعا.

اگر چه مصیبت عظیم است لیکن چه تدبیر شاها تو جاوید مانی

اگرچه این مصیبت بزرگ است، اما ای شاه، تو باید تدبیر کنی و جاوید بمانی.

نکته ادبی: پایان‌بندی با دعوت به صبر و پایداری.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف، ابن یامین، خضر، اسکندر، فریدون، کیخسرو

اشاره به داستان‌های اساطیری و تاریخی برای عمق بخشیدن به مفاهیم سوگواری و شاه‌ستایی.

استعاره باغ بهار جوانی، غنچه ناشکفته، شمع جمع

استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف جوانی، عمر کوتاه و متوفی.

تشخیص اشک باران، خون فشانی قدح، مادر شوخ گیتی

جان‌بخشی به اشیاء و عناصر طبیعت برای هم‌دلی با سوگواران.

ایهام مصر کرم

اشاره هم‌زمان به سرزمین مصر و جایگاهِ رفیعِ جود و بخشش.