دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - در مدح امیر شیخ حسن

سلمان ساوجی
طالع عالم مبارک شد به میمون اختری منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری
تاج شاهی سرفرازی می کند امروز از آنک گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری
اول ماه جمادی سال ذال و میم و حا ز آفتابی در وجود آمد به شب نیک اختری
تا حساب طالعش بیند در اصطرلاب ماه شب همه شب بود کیوان منتظر بر منظری
قاضی صدر ششم، در عین طالع می نوشت بر سعادتمندی هر دو جهانش منظری
بهر قربان شحنه پنجم که ترک انجم است بر گلوی بره می مالید هر دم خنجری
خسرو کشور گشای قلعه چارم ز زر حضرت عالیش را ترتیب می داد افسری
زهره زان شادی صاحب طالع است آمد به رقص بر سیوم گلشن به دستی می به دستی مزمری
از پی تحریر حکم طالعش تیر دبیر پیش بنهاده دواتی باز کرده دفتری
تا سپند شب بسوزاند به دفع چشم زخم صبحدم زین مجمر فیروزه پر کرد آذری
با دلی پر مهر می گردید چرخ گوژ پشت برسر گهواره اش چون مهر گستر مادری
عنبر شب تا کند او را به لالایی قبول عرض کردی خویشتن را هر زمان در زیوری
از قدوم فرخ او آتش اعدا بمرد مقدم او داشت گویی معجز پیغمبری
دفع یاجوج بلا و فتنه را آمد پدید در جهان از پشت دارای جهان اسکندری
شاه غازی ظل یزدان شیخ حسن نویان که هست گردن گردون ز بار منتش چون چنبری
آنکه نامش می زداید چهره هر سکه ای وانکه ذکرش می فزاید پایه هر منبری
موکب اقبال او را صبح صادق سنجقی ساقی احسان او را بحر زاخر ساغری
بر تیغش گرفتند بر کوه خارا کوه را باز نشناسد کسی از کومه خاکستری
در چنان روزی که گفتی گردگردون گرد کرد چهره خورشید را پنهان به کحلی معجری
ز آتش پولاد رمح و تابش دم هر نفس سینه گردون شدی چون کوره آهنگری
هر سواری بود گاه حمله بردن در نبرد آهنین کوهی روان در عرض گاه محشری
هر درفشی اژدهایی هر کمندی افیعی هر حسامی آفتابی هر نیامی خاوری
چون بر اطراف می یاقوت گون سیمین سحاب بر سر سیلاب خون افتاده هر جا مغفری
قلب دشمن کز صلابت با شکوه کوه بود بود گاه حمله اش کاهی به پیش صرصری
از سلیمان خاتمی بس و از شیاطین عالمی از کلیم اله عصایی و از فراعین لشگری
بر سر رمحش چو چشم دشمنان دیدی خرد در دماغ خویشتن بستی خیال عمری
هم بمیرند آخر آن اشرار کز شمشیر میر می جهند امروز یک یک چون شرار از اخگری
ابتدای این سعادت هیچ دانی از چه بود از خلوص اعتقاد داوری دین پروری
سایه حق شاه دلشاد آنک آمد حضرتش ملجا هر پادشاهی مرجع هر داوری
بی هوای او نپوید هیچ دم در سینه ای بی رضای او نیاید هیچ جان در پیکری
در سرابستان قدرش شکل انجم بر فلک قطره های شبنم ند افتاده بر نیلوفری
سالها شد تا نمی یارد زدن راه عراق هیچکس در روزگار او مگر خنیاگری
در شب تاریک حرمان رهرو امید را جز فروغ اختر رایش نباشد اختری
سرو را قرب سه سال است این زمان تا هر زمان خاک پایت را جبینم می دهد دردسری
داشتم امید آن کز خدمت درگاه تو همچو دیگر همسران خویش گردم سروری
صورت احوال من یکباره دیگر گون شدست وز من باور نداری هم بپرس از دیگری
قرض خواهانم یکایک بستدند از من به وجه گر ز انعام تو اسبی داشتم یا استری
نیست روی آنکه راه خانه گیرم زین بساط این چنین فارد که من افتاده ام در ششدری
نا امید از لطف یزدان نیستم با این همه همتی در بسته ام باشد که بگشاید دری
تا بیان ثابت نگردد جز به قول حجتی تا عرض قائم نباشد جز به ذات جوهری
باد ز آفات عوارض در پناه لطف حق جوهر ذاتت که هست الطاف حق را مظهری
تا ابد باشد در ظل شما شه زادگان این یکی طغرل تکینی وان دگر شه سنجری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش تولد فرزندی از تبارِ شیخ حسن نویان سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم نجومی و هیئتِ قدیم، ولادت این مولود را واقعه‌ای فرخنده و مسعود برای جهانیان توصیف می‌کند که ستارگان و افلاک نیز در استقبال از آن، به جشن و تکاپو افتاده‌اند.

در بخش میانی، متن از توصیفِ مولود به ستایشِ جنگاوری، هیبت و شکوهِ شیخ حسن نویان تغییر جهت می‌دهد. شاعر با استفاده از تصاویر حماسی، قدرت نظامی و عدالتِ ممدوح را ترسیم می‌کند و او را تکیه‌گاهی برای حفظ امنیت و دفع دشمنان می‌داند.

در پایان، لحنِ فاخرِ مدح‌گونه به لحنی شخصی و گلایه‌آمیز بدل می‌شود. شاعر با بازگوییِ تنگدستی و بدهکاری‌های خویش، به امیدِ بذلِ توجه و حمایتِ حاکم، حالِ زارِ خود را بر زبان می‌آورد تا تضادِ شکوهِ درگاه را با فقرِ شاعر به تصویر کشد.

معنای روان

طالع عالم مبارک شد به میمون اختری منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری

بخت و اقبال جهان با طلوع این اخترِ فرخنده، نیک‌بخت شد و نظامِ پادشاهی و دین با وجود این گوهرِ گران‌بها، سامان و نظم گرفت.

نکته ادبی: سلک: رشته و نظم؛ والا گوهری: استعاره از مولود.

تاج شاهی سرفرازی می کند امروز از آنک گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری

تاج پادشاهی امروز به خود می‌بالد و سرفرازی می‌کند، چرا که برای سرکشانِ این سرزمین، سروری (فرمانروایی) پیدا شده است.

نکته ادبی: گردنان: سرکشان و گردن‌کشان؛ سری: به معنای سرور و فرمانروا.

اول ماه جمادی سال ذال و میم و حا ز آفتابی در وجود آمد به شب نیک اختری

در اول ماه جمادی (در سالی که حروف ابجدِ آن با ذال، میم و حا مشخص شده)، از وجودِ آفتابی (نوزادی نورانی)، ستاره‌ای بسیار خجسته در شب متولد شد.

نکته ادبی: ذال (۷۰۰) + میم (۴۰) + حا (۸) = ۷۴۸ هجری؛ اشاره به تاریخ تولد.

تا حساب طالعش بیند در اصطرلاب ماه شب همه شب بود کیوان منتظر بر منظری

زحل (کیوان) تمام شب را در آسمان منتظر بود تا در اصطرلابِ ماه، حسابِ طالع و سرنوشتِ این کودک را محاسبه کند.

نکته ادبی: اصطرلاب: ابزار اخترشناسی؛ کیوان: زحل (در قدیم سعد و نحس بودن آن مورد بحث بود).

قاضی صدر ششم، در عین طالع می نوشت بر سعادتمندی هر دو جهانش منظری

قاضیِ فلک (آسمانِ ششم/مشتری) در لحظه‌ی تولد، در طالعِ نوزاد، سعادتِ هر دو جهان را برای او نگاشت.

نکته ادبی: اشاره به سعدِ اکبر بودن مشتری در طالع‌بینی.

بهر قربان شحنه پنجم که ترک انجم است بر گلوی بره می مالید هر دم خنجری

برای قربانی کردن، پنجمین فلک (مریخ که نمادِ جنگ و خنجر است)، بر گلویِ بره‌ی قربانی خنجر می‌کشید.

نکته ادبی: ترک انجم: مریخ؛ استعاره از خون‌ریزی و قدرت مریخ.

خسرو کشور گشای قلعه چارم ز زر حضرت عالیش را ترتیب می داد افسری

پادشاهِ کشورگشا (خورشید) در جایگاهِ چهارم آسمان، برای حضرتِ عالی‌قدر (نوزاد)، تاجِ شاهی تدارک می‌دید.

نکته ادبی: قلعه چهارم: فلک خورشید یا جایگاه قدرت در طالع.

زهره زان شادی صاحب طالع است آمد به رقص بر سیوم گلشن به دستی می به دستی مزمری

سیاره زهره از شدت شادیِ صاحبِ طالع به رقص درآمد و در سومین جایگاه (فلک)، در یک دست شراب و در دست دیگر سازی داشت.

نکته ادبی: زهره: نماد شادی و موسیقی.

از پی تحریر حکم طالعش تیر دبیر پیش بنهاده دواتی باز کرده دفتری

تیر (عطارد) که دبیر و نویسنده‌ی آسمان است، برای ثبتِ احکامِ طالعِ این نوزاد، دوات و دفتری آماده کرده بود.

نکته ادبی: تیر: عطارد (کاتبِ فلک).

تا سپند شب بسوزاند به دفع چشم زخم صبحدم زین مجمر فیروزه پر کرد آذری

هنگام صبح، آسمان از آتشِ سپند (اسفند) که در منقلِ فیروزه‌ای‌اش روشن کرده بود، پر شد تا چشم‌زخم را از او دور کند.

نکته ادبی: مجمر فیروزه: استعاره از آسمان؛ سپند: اسفند.

با دلی پر مهر می گردید چرخ گوژ پشت برسر گهواره اش چون مهر گستر مادری

چرخِ فلک با وجودِ خمیدگی‌اش، همچون مادری مهربان، با دلی سرشار از مهر بر سر گهواره‌ی او می‌چرخید.

نکته ادبی: چرخِ گوژپشت: استعاره از فلک که همیشه در حال دوران است.

عنبر شب تا کند او را به لالایی قبول عرض کردی خویشتن را هر زمان در زیوری

شب، تیرگیِ خود را (به عنوان عنبر) به کار گرفت تا او را به لالاییِ خود درآورد و پیوسته خود را با زیورهای ستاره‌ای آراسته می‌کرد.

نکته ادبی: عنبر: کنایه از تاریکیِ معطر شب.

از قدوم فرخ او آتش اعدا بمرد مقدم او داشت گویی معجز پیغمبری

به یمنِ قدومِ پربرکتِ او، آتشِ کینه‌ی دشمنان خاموش شد؛ گویی تولدِ او معجزه‌ای پیامبرگونه داشت.

نکته ادبی: آتش اعدا: کنایه از فتنه دشمنان.

دفع یاجوج بلا و فتنه را آمد پدید در جهان از پشت دارای جهان اسکندری

او از تبارِ اسکندرِ جهان‌گشا ظهور کرد تا بلا و فتنه‌های یاجوج‌گونه را از جهان دور سازد.

نکته ادبی: یاجوج: نماد آشوب و فتنه.

شاه غازی ظل یزدان شیخ حسن نویان که هست گردن گردون ز بار منتش چون چنبری

شیخ حسن نویان، پادشاه غازی و سایه‌ی خدا بر زمین، کسی است که گردنِ آسمان نیز زیر بارِ منتِ او خمیده است.

نکته ادبی: چنبری: حلقه و دایره؛ کنایه از تواضعِ گردون در برابر بزرگیِ او.

آنکه نامش می زداید چهره هر سکه ای وانکه ذکرش می فزاید پایه هر منبری

کسی که نامش به سکه‌ها ارزش می‌بخشد و ذکرش موجبِ رفعتِ جایگاهِ هر منبری می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب سکه به نام حاکم.

موکب اقبال او را صبح صادق سنجقی ساقی احسان او را بحر زاخر ساغری

برای سپاهِ اقبالِ او، صبحِ صادق همچون پرچم است و برای ساقیِ احسانِ او، دریای بیکران حکمِ جام شراب را دارد.

نکته ادبی: سنجق: پرچم؛ بحر زاخر: دریای پرموج و خروشان.

بر تیغش گرفتند بر کوه خارا کوه را باز نشناسد کسی از کومه خاکستری

آن‌قدر کوه را با تیغِ او بر کوه می‌کوبند که دیگر کسی تپه‌ای خاکستری را از کوه تشخیص نمی‌دهد (همه چیز در هم می‌شکند).

نکته ادبی: کوه خارا: سنگ سخت.

در چنان روزی که گفتی گردگردون گرد کرد چهره خورشید را پنهان به کحلی معجری

در چنان روزِ نبردی که گویی آسمان برای گردآوریِ لشکر می‌چرخید، خورشید چهره‌ی خود را پشتِ نقابِ غبار و دود پنهان کرد.

نکته ادبی: کحلی معجر: نقابِ تیره و غبارآلود.

ز آتش پولاد رمح و تابش دم هر نفس سینه گردون شدی چون کوره آهنگری

از گرمایِ پولادِ نیزه‌ها و حرارتِ نفس‌های گرم، سینه‌ی آسمان همچون کوره آهنگری داغ و گداخته شد.

نکته ادبی: رمح: نیزه.

هر سواری بود گاه حمله بردن در نبرد آهنین کوهی روان در عرض گاه محشری

در هنگام حمله، هر سواری همچون کوهی آهنین در میدانِ محشرگونه‌ی جنگ حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: عرض‌گاه: میدان سان یا میدان نبرد.

هر درفشی اژدهایی هر کمندی افیعی هر حسامی آفتابی هر نیامی خاوری

هر پرچم همچون اژدها، هر کمند مانند مار، و هر شمشیر همچون خورشید بود.

نکته ادبی: افعی: مار بزرگ.

چون بر اطراف می یاقوت گون سیمین سحاب بر سر سیلاب خون افتاده هر جا مغفری

چون خونِ یاقوتی‌رنگ در اطراف روان شد، کلاه‌خودها همچون ابری نقره‌ای در سیلابِ خون غوطه‌ور شدند.

نکته ادبی: مغفر: کلاه‌خود.

قلب دشمن کز صلابت با شکوه کوه بود بود گاه حمله اش کاهی به پیش صرصری

قلبِ لشکرِ دشمن که از صلابت و شکوه، کوه می‌نمود، در هنگامِ حمله‌ی او همچون کاهی در برابر تندباد بود.

نکته ادبی: صرصر: باد تند و سهمگین.

از سلیمان خاتمی بس و از شیاطین عالمی از کلیم اله عصایی و از فراعین لشگری

او انگشتریِ سلیمان را دارد که شیاطین را مسخر کرده و عصای موسی را که فرعون‌ها را شکست می‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های سلیمان و موسی.

بر سر رمحش چو چشم دشمنان دیدی خرد در دماغ خویشتن بستی خیال عمری

چون دشمن نوکِ نیزه‌اش را می‌دید، در اندیشه‌ی خود خیالِ مرگ و نابودیِ ابدی را مجسم می‌کرد.

نکته ادبی: دماغ: کنایه از ذهن و اندیشه.

هم بمیرند آخر آن اشرار کز شمشیر میر می جهند امروز یک یک چون شرار از اخگری

آن اشراری که امروز با ضربِ شمشیرِ حاکم، همچون جرقه‌های آتش پراکنده می‌شوند، عاقبت هلاک خواهند شد.

نکته ادبی: اخگر: پاره آتش.

ابتدای این سعادت هیچ دانی از چه بود از خلوص اعتقاد داوری دین پروری

آیا می‌دانی دلیلِ این همه سعادت چیست؟ دلیلش اعتقادِ خالصِ این حاکمِ دین‌پرور و داورِ عادل است.

نکته ادبی: داور: قاضی یا حاکم.

سایه حق شاه دلشاد آنک آمد حضرتش ملجا هر پادشاهی مرجع هر داوری

شاهِ دلشاد که سایه‌ی حق است، مأمنِ هر پادشاه و مرجعِ هر دادخواهی است.

نکته ادبی: ملجا: پناهگاه.

بی هوای او نپوید هیچ دم در سینه ای بی رضای او نیاید هیچ جان در پیکری

بدون هوایِ (عشق و اراده‌ی) او، هیچ نفسی در سینه‌ای نمی‌گردد و بدون رضایتِ او هیچ جانی در هیچ بدنی ساکن نمی‌شود.

نکته ادبی: مبالغه‌ای در قدرت و نفوذ حاکم.

در سرابستان قدرش شکل انجم بر فلک قطره های شبنم ند افتاده بر نیلوفری

در سرایِ بلندپایه‌ی او، ستارگانِ آسمان همچون قطراتِ شبنم بر روی نیلوفر به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: تشبیهی برای زیبایی و جلال کاخ.

سالها شد تا نمی یارد زدن راه عراق هیچکس در روزگار او مگر خنیاگری

سال‌هاست که هیچ‌کس جز خنیاگر (موسیقی‌دان و نوازنده) جرئتِ عبور از راهِ عراق را ندارد (امنیت برقرار است).

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ دوران حکومت او.

در شب تاریک حرمان رهرو امید را جز فروغ اختر رایش نباشد اختری

در شبِ تاریکِ ناامیدی، برای راهرویِ امید، هیچ راهنمایی جز فروغِ اندیشه‌ی این حاکم وجود ندارد.

نکته ادبی: اخترِ رای: استعاره از تدبیر و هوش.

سرو را قرب سه سال است این زمان تا هر زمان خاک پایت را جبینم می دهد دردسری

نزدیک به سه سال است که سرِ من (به خاطر سجده بر خاکِ پای تو) دچارِ دردسر شده است.

نکته ادبی: کنایه از مبالغه در تواضع و خدمت به درگاه.

داشتم امید آن کز خدمت درگاه تو همچو دیگر همسران خویش گردم سروری

امید داشتم که در سایه‌ی خدمت به درگاهِ تو، همچون دیگر همتایانِ خود به مقام و سروری برسم.

نکته ادبی: آغازِ گلایه و بیانِ وضعیت شاعر.

صورت احوال من یکباره دیگر گون شدست وز من باور نداری هم بپرس از دیگری

وضعیتِ من کاملاً دگرگون شده است و اگر باور نمی‌کنی، از دیگران بپرس (که چقدر پریشان‌حالم).

نکته ادبی: شاهد آوردن برای اثبات فقر.

قرض خواهانم یکایک بستدند از من به وجه گر ز انعام تو اسبی داشتم یا استری

طلبکاران تمامِ داراییِ مرا (حتی اگر اسب یا استری داشتم) به عنوانِ طلبشان گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به تنگی معیشت.

نیست روی آنکه راه خانه گیرم زین بساط این چنین فارد که من افتاده ام در ششدری

دیگر روی آن را ندارم که به خانه برگردم؛ چرا که در چنین وضعیتِ بسته‌ای (ششدری) گیر افتاده‌ام.

نکته ادبی: ششدَر: اصطلاحی در تخته‌نرد که مهره گیر می‌کند و راهی برای حرکت نیست.

نا امید از لطف یزدان نیستم با این همه همتی در بسته ام باشد که بگشاید دری

با وجودِ این مشکلات، از لطفِ خدا ناامید نیستم و همتی بسته‌ام که شاید دری (به سوی گشایش) باز شود.

نکته ادبی: امیدواری به عنایت الهی و لطفِ ممدوح.

تا بیان ثابت نگردد جز به قول حجتی تا عرض قائم نباشد جز به ذات جوهری

همان‌طور که حقیقت جز با دلیل ثابت نمی‌شود و عرض جز با ذاتِ جوهری قائم نیست...

نکته ادبی: اشاره به مباحث کلامی و فلسفی.

باد ز آفات عوارض در پناه لطف حق جوهر ذاتت که هست الطاف حق را مظهری

امیدوارم ذاتِ وجودی تو که مظهرِ الطافِ حق است، همیشه از آفات و بلاها در پناهِ خدا باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقای ممدوح.

تا ابد باشد در ظل شما شه زادگان این یکی طغرل تکینی وان دگر شه سنجری

تا ابد در سایه‌ی شما شاه‌زادگان باشیم؛ یکی (فرزندت) طغرل‌تکین و دیگری سنجر باشد.

نکته ادبی: دعای پایانی برای فرزندانِ حاکم.

آرایه‌های ادبی

تلمیح از سلیمان خاتمی بس و از شیاطین عالمی

اشاره به داستان سلیمان نبی و انگشترِ او که نمادِ قدرت و تسخیرِ شیاطین است.

کنایه در ششدری

کنایه از بن‌بست و درماندگی شدید، برگرفته از بازی تخته‌نرد.

تشخیص چرخ گوژ پشت ... بر سر گهواره‌اش چون مهر گستر مادری

انسان‌انگاریِ فلک (آسمان) و نسبت دادنِ مهر مادری به آن.

مبالغه گردن گردون ز بار منتش چون چنبری

اغراق در بزرگیِ حاکم به اندازه‌ای که آسمان نیز در برابرِ او خضوع می‌کند.