دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
ای کمان ابرویت را جان من قربان شده شام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده
نقطه ی خالت سواد عین خورشید آمده آتش لعلن ذهاب چشمه ی حیوان شده
با همه خوردی دهان توست در روز سفید آشکارا کرده دلها غارت وپنهان شده
تا سر زلفت چو چوگان است در میدان حسن ای بسا سر ها که چون گو در سر چوگان شده
هر سحر در حلقه ی سودای شام طره ات بار چین بگشاده صبح ومشک چین ارزان شده
گر ندانستی دلا کاتش گل وریحان شود آتش روی خلیلم بین گل وریحان شده
عاشقان افتان وخیزان چون نسیم صبح دم جمله تن جان بر میان بر در گه جانان شده
در مغیلان گاه عشقت خستگان درد را زخم هر خار مغیلان مرهم ودر مان شده
خاک خون آلود این ره را اگر پرسند چیست ؟ چیست گوگردیست احمر کیمیای جان شده
بر سر کویش که خاکش تر شده است از اشک ما فیض رحمت بین ز زرین ناودان ریزان شده
ما زکویش روی کی تا بیم جایی کز هواش ذره با رخسارش از خورشید روگردان شده
سالکان راه عشق از تاب خورشید رخش در پناه بارگاه سایه یزدان شده
تا درست مغربی مهر در میزان شده هست باد مهرگان زر گر بستان شده
دستها کوبنده بر هم سرو وهر ساعت چنار در هوای مهرگان رقاص ودست افشان شده
شاخ گلبن را نگر در اشتیاق روی گل ریخته رنگ از هوا از مهرجان لرزان شده
ملک چوبین کرده غارت لشکر باد خزان گنج باد آورد خسرو در رزان لرزان شده
باز خواهد کرد اطفال نباتی را زشیر دایه یابر خریف اینک سیه پستان شده
کرد ترکیب زر ویاقوت رمانی انار زان مفرح لاجرم کام لبش خندان شده
از زر وگوهر میان باغ جنت جویبار چون کنار سایلان درگه سلطان شده
ساقیا ! در کارگاه رنگ رز نظاره کن چون خم عیسی ببین ، بر گونه گون الوان شده
در خمستان رو خم سر بسته ی خمار بین شاهد گل روی مصرعیش را زندان شده
چون لب لعل تو رنگ صبغه اله یافته بس لبالب عین جان ومعدن مر جان شده
مریم رز را بخواه آن بکر آبستن به روح زبده ی عصر آمده پرورده ی دهقان شده
ظاهرا هم شیره ی انگور بوده در ازل آب حیوان چون کفیل عمر جاویدان شده
عید فرخ عود کرد آن عود شکر ریز کو از بساط جام گلگون عندلیب الحان شده
چنگ ونای اینک زدست مطربان راهزن پیش سلطان جهان با ناله وافغان شده
شاه جم تمکین مغرالدین .الدنیا که هست وصف اخلاقش برون از خیر امکان شده
آفتاب سلطنت سلطان اویس آن که از ازل جوهر ذاتش فلک را حاصل دوران شده
دامن چترش که خورشید فلک در ظل اوست سایبان رحمت این سبز شادروان شده
گرچه عقل پیر عالم را آب وجد می شود در دبیرستان رایش طفل ابجد خوان شده
صدره از رشک دلش جان در لب بحر آمده هر دم از دست کفش خود در درون کان شده
از خروش کوس او گوش زحل بشکافته وز غبار لشکرش چشم فلک حیران شده
تا به حدی آب تیغ خنجرش تیز آمده کایسای آسمان از آبشان گردان شده
ای به بزم ورزمت از باران جود وآب تیغ خاندان بخل وبنیاد ستم ویران شده
هر که سر پیچیده از فرمان تو در گردنش چون رسن حبل الورید اندر تنش پیچان شده
قطره ای و ذره ای کافتاده وبر خواسته در در هوای جامت این خورشید وآن عمان شده
از سر مهر آسمان بوس آمده وز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده
بارها نعل سم اسب تو آن مفتاح فتح گوشوار گوش مه تاج سر کیوان شده
مرکبت چون در مقام دست برد آورده پای مردی رستم سراسر حیله و دستان شده
تا شده طیار شاهین در هوای همتت پیش مردم در ترازو سنگ وزر یکسان شده
هر کجا خندیده شیر رایتت د ر روی خصم در سرش شمشیر با آهن دلی گریان شده
طبع موزون تو چون فر مود میل جام می زمره ی فضل وهنر را زهره در میزان شده
مشتری را گر شرف نگرفته فال از طالعت آفتاب طالعش در خا نه ی کیوان شده
بر ره آن جانب که شستت کرد پیکان را روان قاصد میر اجل بی در و بی پیکان شده
بر یمینت هر که راسخ بود چون تیرو کمان آمده بر سر اگر در رزم خود عریان شده
گنج معنی شد روان در روزگار دولتت لیکن این معنی برای خاطر سلمان شده
تا جهان هر سال بیند زایران کعبه را بر بساط رحمت خوان کرم مهمان شده
سفره ی احسان ولطفت در جهان گسترده باد پادشاهانت گدای سفره ی احسان شده
روز عیدت فرخ وبد خواه اشتر زهره ات باد در پای سمند ت چون شتر قربان شده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره قصاید فاخر و تغزلی زبان فارسی است که با شیوه‌ای کلاسیک و استوار، نخست با ابیاتی در وصف معشوق و بیان حال عاشقان آغاز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف (تغزل)، خواننده را با فضای شور و شیداییِ عاشقانه در می‌آمیزد و سپس با ظرافتی خاص به توصیف طبیعت در فصل پاییز و بساطِ باده‌گساری می‌پردازد.

در بخش دوم، شعر با تغییر فضا به مدح و ثنای حاکم زمان (سلطان اویس) روی می‌آورد. شاعر در این بخش، ضمن ستایش عدالت، دلیری، کرم و شوکت پادشاه، او را با استعاراتی از قدرت کیهانی و عظمت پادشاهی پیوند می‌زند و در نهایت، اثر را با دعا برای بقای دولت و سعادتِ حاکم به پایان می‌برد. این متن، نمونه‌ای عالی از ترکیبِ لطافتِ احساسِ شاعرانه با اقتدارِ درباری در ادبیات کهن فارسی است.

معنای روان

ای کمان ابرویت را جان من قربان شده شام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده

جان من فدای کمان ابروان تو باد و نسیم صبحگاه از سیاهی زلف تو سرگردان و حیران شده است.

نکته ادبی: کمان ابرو استعاره از انحنای ابرو برای تداعی تیراندازی به سوی عاشق است.

نقطه ی خالت سواد عین خورشید آمده آتش لعلن ذهاب چشمه ی حیوان شده

نقطه خال تو در نگاه من همچون سواد (سیاهی) چشمِ خورشید است و سرخیِ لب تو، گویی چشمه حیات جاودانه است.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای سیاهی و همچنین به معنای خط و نوشته است که ایهام دارد.

با همه خوردی دهان توست در روز سفید آشکارا کرده دلها غارت وپنهان شده

با اینکه دهان تو بسیار کوچک است، اما در روز روشن، دل‌های بسیاری را آشکارا به یغما برده و خود پنهان مانده است.

نکته ادبی: اشاره به غارتگریِ معشوق که از ویژگی‌های کلیشه‌ای شعر غنایی است.

تا سر زلفت چو چوگان است در میدان حسن ای بسا سر ها که چون گو در سر چوگان شده

از آنجا که زلف تو در میدان زیبایی مانند چوگان خمیده است، سرهای بسیاری همچون گوی در سر این چوگان (زلف) اسیر شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه زلف به چوگان و سر عاشق به گوی.

هر سحر در حلقه ی سودای شام طره ات بار چین بگشاده صبح ومشک چین ارزان شده

هر سحرگاه در میان پیچ و تاب گیسوان تو، صبح می‌دمد و مشک ختایی (عطر گیسو) در برابر آن ارزان می‌شود.

نکته ادبی: شام طره استعاره از تیرگی شب در زلف.

گر ندانستی دلا کاتش گل وریحان شود آتش روی خلیلم بین گل وریحان شده

ای دل، اگر نمی‌دانستی که آتش چگونه به گل و ریحان تبدیل می‌شود، به چهره خلیل (ابراهیم) نگاه کن که آتش بر او گلستان شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت ابراهیم و سرد شدن آتش بر او.

عاشقان افتان وخیزان چون نسیم صبح دم جمله تن جان بر میان بر در گه جانان شده

عاشقان همچون نسیم صبحگاه، افتان و خیزان به سوی درگاه جانان شتافته‌اند و سراسر وجودشان جان شده است.

نکته ادبی: کنایه از بیقراری و شتاب عاشقان در راه وصال.

در مغیلان گاه عشقت خستگان درد را زخم هر خار مغیلان مرهم ودر مان شده

در مسیر پر خار و مغیلان عشق تو، برای دردمندان، زخمِ هر خار مغیلان خود تبدیل به مرهم و درمان شده است.

نکته ادبی: مغیلان استعاره از سختی‌های راه عشق.

خاک خون آلود این ره را اگر پرسند چیست ؟ چیست گوگردیست احمر کیمیای جان شده

اگر بپرسند این خاک خون‌آلودِ این راه چیست، بگو این گوگرد سرخ (کیمیا) است که جان را دگرگون کرده است.

نکته ادبی: گوگرد احمر کنایه از کیمیای نایاب و باارزش برای تبدیل مس به طلا.

بر سر کویش که خاکش تر شده است از اشک ما فیض رحمت بین ز زرین ناودان ریزان شده

بر درگاه کویش که از اشک ما خیس شده است، فیض و رحمتِ خدا را بنگر که از ناودان‌های طلایی فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره از کثرت اشک عاشقان که درگاه معشوق را سیراب کرده است.

ما زکویش روی کی تا بیم جایی کز هواش ذره با رخسارش از خورشید روگردان شده

ما از کوی او نمی‌رویم تا نترسیم؛ چرا که در هوای او، ذره‌ای کوچک از رخسار او، از خورشید هم روی گردان شده است.

نکته ادبی: اغراق در زیبایی معشوق نسبت به خورشید.

سالکان راه عشق از تاب خورشید رخش در پناه بارگاه سایه یزدان شده

سالکان راه عشق، از شدت تابش خورشیدِ رخسار یار، به پناهگاهِ سایه یزدان (پادشاه) روی آورده‌اند.

نکته ادبی: انتقال از فضای عرفانی به مدح پادشاه (سایه یزدان).

تا درست مغربی مهر در میزان شده هست باد مهرگان زر گر بستان شده

از زمانی که مهر (خورشید) در میزان (برج میزان) قرار گرفته، بادِ پاییز مانند زرگری در باغ عمل می‌کند (برگ‌ها را زرد کرده است).

نکته ادبی: اشاره به فصل پاییز و زرد شدن برگ‌ها.

دستها کوبنده بر هم سرو وهر ساعت چنار در هوای مهرگان رقاص ودست افشان شده

درختان سرو و چنار هر ساعت از شدت باد، گویی دست بر هم می‌کوبند و در هوای پاییز به رقص و دست‌افشانی مشغول‌اند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به درختان در پاییز.

شاخ گلبن را نگر در اشتیاق روی گل ریخته رنگ از هوا از مهرجان لرزان شده

شاخه گل را ببین که در اشتیاق رویِ گل، رنگ از چهره باخته و از باد مهرگان لرزان شده است.

نکته ادبی: اشاره به خزان و ریختن برگ‌ها.

ملک چوبین کرده غارت لشکر باد خزان گنج باد آورد خسرو در رزان لرزان شده

باد خزان، داراییِ باغ را به غارت برده و گنج بادآوردِ خسرو، اکنون در میان تاکستان‌ها لرزان شده است.

نکته ادبی: اشاره به داستان گنج بادآورد خسرو پرویز.

باز خواهد کرد اطفال نباتی را زشیر دایه یابر خریف اینک سیه پستان شده

پاییز اکنون مانند دایه‌ای سیاه پستان، می‌خواهد اطفالِ نباتات را از شیرِ حیات (آب) باز دارد.

نکته ادبی: استعاره از خشک شدن گیاهان در پاییز.

کرد ترکیب زر ویاقوت رمانی انار زان مفرح لاجرم کام لبش خندان شده

انار، ترکیبِ زر و یاقوتِ سرخ را در خود دارد و از همین رو، دهانش (ترک انار) از خنده باز شده است.

نکته ادبی: تشبیه دانه‌های انار به یاقوت و خندان شدن آن.

از زر وگوهر میان باغ جنت جویبار چون کنار سایلان درگه سلطان شده

در باغِ بهشت، جویباران از زر و گوهر، گویی در کنار سائلانِ درگاه سلطان قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه جریان آب به بخشش سلطان.

ساقیا ! در کارگاه رنگ رز نظاره کن چون خم عیسی ببین ، بر گونه گون الوان شده

ای ساقی، به کارگاهِ رنگ‌رزیِ طبیعت نگاه کن و خُمِ عیسی‌وار را ببین که به رنگ‌های گوناگون درآمده است.

نکته ادبی: اشاره به اعجاز عیسی در زنده کردن یا رنگ دادن به اشیاء.

در خمستان رو خم سر بسته ی خمار بین شاهد گل روی مصرعیش را زندان شده

در خُم‌خانه، خُم‌های سربسته را ببین که شاهدِ زیباروی (شراب) را در زندان خود حبس کرده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از شراب که در خُم محبوس است.

چون لب لعل تو رنگ صبغه اله یافته بس لبالب عین جان ومعدن مر جان شده

از آنجا که لب لعل تو رنگِ صبغه الهی (رنگ خدا) یافته، معدنِ جان و مرجان لبریز شده است.

نکته ادبی: صبغه الله اشاره به آیه قرآنی و کنایه از زیبایی بی‌نقص.

مریم رز را بخواه آن بکر آبستن به روح زبده ی عصر آمده پرورده ی دهقان شده

مریمِ تاک (شراب) را بخواه که آبستن به روح است و اکنون به دست دهقان پرورده شده است.

نکته ادبی: اشاره به تقدس شراب که در ادبیات عرفانی روح‌بخش است.

ظاهرا هم شیره ی انگور بوده در ازل آب حیوان چون کفیل عمر جاویدان شده

ظاهراً این شراب از روز ازل شیره انگور بوده، اما اکنون همچون آب حیات، ضامن عمر جاویدان شده است.

نکته ادبی: آب حیوان کنایه از شراب که مستی‌اش جاودانگی می‌بخشد.

عید فرخ عود کرد آن عود شکر ریز کو از بساط جام گلگون عندلیب الحان شده

عیدِ فرخ بازگشت، آن عود شکرریز که از بساط جام گلگون، بلبل را به نغمه‌سرایی واداشته است.

نکته ادبی: توصیفِ بازگشت عید و شادی طبیعت.

چنگ ونای اینک زدست مطربان راهزن پیش سلطان جهان با ناله وافغان شده

چنگ و نای اکنون به دست مطربانِ راهزن، در برابر سلطان جهان با ناله و افغان سرود می‌خوانند.

نکته ادبی: مطربان راهزن به معنای نوازندگان ماهر که دل را می‌ربایند.

شاه جم تمکین مغرالدین .الدنیا که هست وصف اخلاقش برون از خیر امکان شده

شاهی که نامش معزالدین‌الدنیاست و وصف اخلاق او از دایره تصور و امکان بیرون است.

نکته ادبی: مدح اغراق‌آمیز پادشاه.

آفتاب سلطنت سلطان اویس آن که از ازل جوهر ذاتش فلک را حاصل دوران شده

آفتاب سلطنت، سلطان اویس، کسی است که از ازل ذاتش جوهرِ حاصلِ دورانِ فلک بوده است.

نکته ادبی: اشاره به سلطان اویس جلایر.

دامن چترش که خورشید فلک در ظل اوست سایبان رحمت این سبز شادروان شده

دامنِ چترِ سلطنت او که خورشید در سایه آن است، سایبانِ رحمتِ این بارگاه سبز و شکوهمند شده است.

نکته ادبی: چتر از نمادهای پادشاهی.

گرچه عقل پیر عالم را آب وجد می شود در دبیرستان رایش طفل ابجد خوان شده

اگرچه عقلِ پیرِ عالم در برابر او متحیر است، اما در مدرسه دانشِ او، عقل همچون طفلی ابجدخوان است.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ هوش و دانش پادشاه بر خردمندان.

صدره از رشک دلش جان در لب بحر آمده هر دم از دست کفش خود در درون کان شده

از رشکِ بخششِ او، جانِ دریا به لب رسیده است و هر لحظه از دستِ گشاده او، در درونِ کان (معدن) سنگ گرانبها شکل می‌گیرد.

نکته ادبی: اغراق در جود و بخشش پادشاه.

از خروش کوس او گوش زحل بشکافته وز غبار لشکرش چشم فلک حیران شده

از خروشِ طبلِ جنگِ او گوشِ زحل (سیاره) کر شده و از غبار لشکرش چشم فلک خیره مانده است.

نکته ادبی: اغراق در شکوه نظامی پادشاه.

تا به حدی آب تیغ خنجرش تیز آمده کایسای آسمان از آبشان گردان شده

تیغِ او چنان تیز است که آبِ آن، آسمان را گردان و چرخان کرده است.

نکته ادبی: آبِ تیغ به معنای درخشندگی و صیقلِ شمشیر است.

ای به بزم ورزمت از باران جود وآب تیغ خاندان بخل وبنیاد ستم ویران شده

ای که در بزم و رزمت، با بارانِ جود و تیغ‌کشی، بنیادِ بخل و ستم را ویران کرده‌ای.

نکته ادبی: مقایسه جود (بخشندگی) در بزم و عدل در رزم.

هر که سر پیچیده از فرمان تو در گردنش چون رسن حبل الورید اندر تنش پیچان شده

هر کس از فرمان تو سرپیچی کند، همچون ریسمانِ حبل‌الورید (رگ گردن) در گلویش پیچیده خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از مجازاتِ سرکشان.

قطره ای و ذره ای کافتاده وبر خواسته در در هوای جامت این خورشید وآن عمان شده

قطره و ذره‌ای که در هوای جام تو برخاسته، این به خورشید و آن به دریای عمان بدل شده است.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و فیض پادشاه.

از سر مهر آسمان بوس آمده وز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده

آسمان از سرِ مهر تو را بوسه می‌زند و ستارگانِ لشکریانت مطیع فرمان تو شده‌اند.

نکته ادبی: همسوییِ کیهان با پادشاه.

بارها نعل سم اسب تو آن مفتاح فتح گوشوار گوش مه تاج سر کیوان شده

نعلِ سمِ اسبِ تو که کلیدِ فتح است، اکنون به گوشواره گوشِ ماه و تاجِ سرِ کیوان (زحل) بدل شده است.

نکته ادبی: اغراق در پیروزی‌های لشکری.

مرکبت چون در مقام دست برد آورده پای مردی رستم سراسر حیله و دستان شده

مرکبِ تو چون در میدان جنگ قدم می‌گذارد، دلاوری‌های رستم را با حیله و تدبیر یک‌جا دارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان رستم.

تا شده طیار شاهین در هوای همتت پیش مردم در ترازو سنگ وزر یکسان شده

شاهینِ همتِ تو چنان اوج گرفته که نزد مردم، سنگ و زر در ترازوی عدالتت برابر شده است.

نکته ادبی: کنایه از برقراری عدل و انصاف.

هر کجا خندیده شیر رایتت د ر روی خصم در سرش شمشیر با آهن دلی گریان شده

هر جا پرچمِ تو به روی دشمن خندیده (افراشته شده)، شمشیرت با آهن‌دلی در سرِ دشمن گریه (زخم) انداخته است.

نکته ادبی: کنایه از شکست دشمن توسط شمشیر پادشاه.

طبع موزون تو چون فر مود میل جام می زمره ی فضل وهنر را زهره در میزان شده

طبع موزون تو چون میل به جام می‌کند، فضل و هنر را در میزانِ ارزش قرار می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به طبعِ هنری پادشاه.

مشتری را گر شرف نگرفته فال از طالعت آفتاب طالعش در خا نه ی کیوان شده

اگر سیاره مشتری از طالع تو شرف نیافته بود، خورشیدِ طالعش در خانه زحل نمی‌بود.

نکته ادبی: اصطلاحات نجومی برای مدح پادشاه.

بر ره آن جانب که شستت کرد پیکان را روان قاصد میر اجل بی در و بی پیکان شده

در راهی که تو پیکانِ تیرت را روان کردی، قاصدِ مرگ بدون هیچ ابزاری به سوی دشمن رفته است.

نکته ادبی: اشاره به تیراندازی دقیق و مرگبار.

بر یمینت هر که راسخ بود چون تیرو کمان آمده بر سر اگر در رزم خود عریان شده

هر کس در سمتِ راستِ تو (یمین) چون تیر و کمان استوار بود، حتی اگر عریان در رزم باشد، پیروز است.

نکته ادبی: ستایش یاران و لشکریان پادشاه.

گنج معنی شد روان در روزگار دولتت لیکن این معنی برای خاطر سلمان شده

در روزگارِ دولتِ تو گنجِ معنی روان شد، اما این معنی برای خاطرِ «سلمان» سروده شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سلمان ساوجی).

تا جهان هر سال بیند زایران کعبه را بر بساط رحمت خوان کرم مهمان شده

تا جهان هر ساله زائران کعبه را می‌بیند، آن‌ها بر سفره رحمت و کرم تو مهمان شده‌اند.

نکته ادبی: اغراق در کرم پادشاه.

سفره ی احسان ولطفت در جهان گسترده باد پادشاهانت گدای سفره ی احسان شده

سفره احسان تو در جهان گسترده باشد؛ آن‌چنان که پادشاهان دیگر، گدایِ سفره احسان تو شده‌اند.

نکته ادبی: دعا برای دوام بخشش پادشاه.

روز عیدت فرخ وبد خواه اشتر زهره ات باد در پای سمند ت چون شتر قربان شده

روزِ عیدت خجسته و دشمنت حقیر باد؛ چنان‌که در پایِ اسبِ تو، مانند شترِ قربانی جان دهد.

نکته ادبی: دعای پایانی برای پیروزی بر دشمن.

آرایه‌های ادبی

تلمیح آتش روی خلیلم بین گل و ریحان شده

اشاره به داستان حضرت ابراهیم و گلستان شدن آتش بر او.

تشبیه زلف چو چوگان

مانند کردن زلف خمیده به چوگان بازی در میدان عشق.

ایهام سواد

به معنای سیاهی (خال) و دانش و سواد داشتن که در سیاهیِ خال نهفته است.

اغراق از غبار لشکرش چشم فلک حیران شده

بزرگ‌نمایی در عظمت لشکر پادشاه تا حدی که آسمان را حیرت‌زده می‌کند.

تخلص این معنی برای خاطر سلمان شده

شاعر نام خود (سلمان) را در بیت نهایی یا نزدیک به آن می‌آورد.

تشخیص باد خزان... گنج باد آورد خسرو در رزان لرزان شده

دادن ویژگی جاندار و لرزش به تاکستان‌ها در برابر باد پاییز.