دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
به گرد چشمه ی نوشت دمی مهر گیاه تو عین آب حیاطی علیک عین اله
ترا چهی است معلق زچشمهی خورشید فتاده خال سیاهت چو سایه در بن چاه
زشام زلف خودم وعده می دهی چه کنم که وعده یتو دراز است وعمر من کوتاه
بدان دو چشم مکحل نظر در آیینه کن ببین که خانه ی مردم چرا شده است سیاه
ز نیل و قالیه بر قمر زدی رقمی هزار بار کبود وسیاه بر آمده ماه
چه طرفه گر دل وچشم من اند منزل تو که ماه راست زقلب وزطرفه منزلگاه
به ناله ی سحری دل گواه حال من است اگر چه غمزه ی تو چرخ کرده است گواه
جوانب رخ تو نازک است و می دارند دو زلف از آن دو طرف راز گرد آن نگاه
خمیده قدم وچون چنگ می کنم فریاد زدست عشق که عشقت زده است بر من راه
به باغ نرگس جماش را صبا بر سر به عهد اکد ش تو کج نهاده است کلاه
حکایت سر زلفین توست در اطراف عبارت لب ودندان توست بر افواه
نظر بر آن که تو در چشم ما کنی گذری نموده ام همه روزه چشم ها بر راه
زتاب مهر جمال تو سوختی گیتی اگر پناه نجستی به چتر (ظل اله )
معز دولت ودین پادشاه روی زمین که رای اوست از اسرار آسمان آگاه
محیط سلطنتو بحر جود شاه اویس که چرخ چنبریش چنبری ست بر خر گاه
نجوم کوکب شاهی که روز رزم کند زمین سیه به سپا ه و فلک به گرد سیاه
به غیر کاه ربا در زمان معدلتش کسی که به قصب نیارد ربود بر گی کاه
اگر به سایه کند التفات ممکن نیست گر آفتاب شود بار وضع سایه پناه
دوای ملک بر آورد کلک او ز دوات شفای خصم بر انگیخت تیغ او زشفا ه
خیال تیغش اگر بر خیال کوه افتد زچشمه ها شودش خون روان به جای میاه
زهی سپهر جهان دیده با همه پیری تو را متابع ومحکوم دولت بر ناه
سپرده خاک جناب تو گرد نان بر دوش کشیده گرد بساط تو گرد نان به حیاه
زده است دست جواد تو مرحبا ی سوال شده است عفو کریم تو عذر خواه گناه
ز زخم سییل حکم تو روی کوه کبود زبار منت جود تو پشت چرخ دوتاه
ستاره بسته یپیمان توست بی اجبار سپهر بنده ی فرمان توست بی اکراه
زخسروان به سپاه اندرش روان سیصد چو اردوان به رکاب اندرش روان پنجاه
تو را نجوم فلک لشگر است ولشگر گاه تو را ملو ک وملک را عیند و دولتخواه
کسی که تابع رای تو گشت چون خورشید کسی که در او نتواند دلیر کرد نگاه
تو را همیشه تفاخر به گوهر اصلی ست حسود را به کلاه گوهر نگا روقباه
کلاه زر کش نرگس به نیم جو نخرند تو آن مبین که بدو داده اند ضر به کلاه
درون دشمنت از موج چون دل بحر است که نیزه ی تو برون برد جان از او به شناه
به لطف وخلق تو ملک آنقدر منافع یافت که از ریاح ریاحین واز میاه گیاه
برای خرج عطای کف تو مسکین کان چه جان بکند ودر آخر نماند طاب ثراه
نزد به عهد تو در رودبار بر بط ره ولی فاخته را رود چنگ زد صد را
شها بهار جوانی من گذ شت ورسید خزان پیری انده فضای شادی کاه
بر استخوان چو کمانم نماند جز پی وپوست زبس که بار جهان می کشم به پشت دوتاه
زمان خلوت وایام انزواست مرا نه موسم شره مال وحر ص ومنصب وجاه
بر آن سرم که کشم پای فقر در دامن برم به ملک قناعت زدست آز پناه
پس از قضای حیات به باد رفته مگر ادام کنم به دعای حقوق نعمت شاه
دل زمانه یجافی نمی دهد مهلت تو مهلیت زبرای من از زمانه بخواه
همیشه تا گذرد ماه وروز وهفته و سال سعادت دو جهان باد لازم درگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ساختاری کلاسیک و با رویکردی دوگانه سروده شده است؛ بخش نخست با زبانی لطیف و تغزلی، به توصیف زیبایی‌های معشوق و دلبستگی شاعر می‌پردازد و از استعاره‌های طبیعی بهره می‌گیرد تا فضای رمانتیک آغازین را ترسیم کند.

در میانه متن، رویکرد شاعر به مدح و ستایش «شاه اویس» تغییر می‌یابد و با استفاده از اغراق‌های حماسی، قدرت، عدالت و شکوه پادشاه را توصیف می‌کند. در بخش پایانی، لحن کلام به سمت درونیات شخصی شاعر گرایش می‌یابد؛ جایی که از پیری، خستگی از روزگار و تمایل به انزوا و گوشه‌نشینی سخن می‌گوید و با لحنی متواضعانه، از شاه درخواست همراهی و توجه دارد.

معنای روان

به گرد چشمه ی نوشت دمی مهر گیاه تو عین آب حیاطی علیک عین اله

در کنار چشمه‌ی حیات، برای لحظه‌ای از گیاهی که نماد مهر و محبت است، یاد کردم؛ چرا که تو خود همان آب حیات هستی و وجودت برای من عینِ خدایی و مظهر رحمت است.

نکته ادبی: مهر گیاه: استعاره از عشق و پیوند. آب حیات: کنایه از معشوق جاودان‌بخش.

ترا چهی است معلق زچشمهی خورشید فتاده خال سیاهت چو سایه در بن چاه

تو چاهی عمیق و آویزان از چشمه خورشید داری (اشاره به زیبایی چشم و یا خال) که خال سیاهت در آن، همچون سایه‌ای در انتهای چاه افتاده است.

نکته ادبی: تشبیه خال به سایه در چاه، تصویرسازیِ دقیق بصری است.

زشام زلف خودم وعده می دهی چه کنم که وعده یتو دراز است وعمر من کوتاه

تو که وعده دیدار را به شبِ زلفانت موکول می‌کنی، چه کنم؟ در حالی که وعده‌های تو بسیار طولانی و عمر من رو به پایان و کوتاه است.

نکته ادبی: تضاد میان درازی وعده و کوتاهی عمر، برای نشان دادن اضطراب عاشق.

بدان دو چشم مکحل نظر در آیینه کن ببین که خانه ی مردم چرا شده است سیاه

با آن دو چشمی که گویی سرمه کشیده‌اند، به آیینه نگاه کن؛ تا ببینی چرا خانه مردم (قلب عاشق) از شدت اندوهِ ندیدن تو، سیاه و تاریک شده است.

نکته ادبی: مکحل: سرمه‌کشیده. سیاهی خانه مردم: کنایه از اندوه و ناامیدی.

ز نیل و قالیه بر قمر زدی رقمی هزار بار کبود وسیاه بر آمده ماه

بر چهره‌ی ماه گونه‌ات، با خطوط زلف (نیل و قالیه) نقش‌نگاری کردی؛ که از کثرت این خطوط، آن ماه زیبا هزار بار تیره و کبود به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: قالیه: ماده‌ای خوشبو و سیاه. قمر: استعاره از صورت معشوق.

چه طرفه گر دل وچشم من اند منزل تو که ماه راست زقلب وزطرفه منزلگاه

چه جای شگفتی است اگر دل و چشم من منزل تو شده‌اند؛ چرا که ماه (معشوق) همواره در قلب و در بهترین منزلگاه جای دارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه ماه که هم به معشوق اشاره دارد و هم به جایگاه نجومی آن.

به ناله ی سحری دل گواه حال من است اگر چه غمزه ی تو چرخ کرده است گواه

ناله‌های سحرگاهی من، گواه و شاهدِ حال و روز من است؛ اگرچه غمزه و ناز تو، روزگار را به شهادت گرفته است تا بی‌گناهی خود را اثبات کنی.

نکته ادبی: غمزه: اشاره چشم. چرخ: آسمان/روزگار.

جوانب رخ تو نازک است و می دارند دو زلف از آن دو طرف راز گرد آن نگاه

اطراف صورت تو بسیار لطیف است و دو زلف تو از هر دو سو، چون نگهبانانی بر گرد آن لطافت و زیبایی ایستاده‌اند.

نکته ادبی: راز گرد: کنایه از نگاهبان بودن.

خمیده قدم وچون چنگ می کنم فریاد زدست عشق که عشقت زده است بر من راه

از شدت عشق تو، کمرم خمیده و قامتم چون ساز چنگ شده است و فریاد می‌زنم، چرا که عشق تو راه زندگی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تشبیه قامت به چنگ، تصویر رایج برای پیری و اندوه در شعر کلاسیک.

به باغ نرگس جماش را صبا بر سر به عهد اکد ش تو کج نهاده است کلاه

صبا بر سرِ گل‌های نرگسِ تو، از روی پیمان و عهد محکمی که با تو دارد، کلاهی کج نهاده است (اشاره به خمیدگی گل نرگس).

نکته ادبی: کج نهادن کلاه: کنایه از ناز و غرور یا حالت خاص گل.

حکایت سر زلفین توست در اطراف عبارت لب ودندان توست بر افواه

داستانِ زلفانِ تو در همه‌جا پیچیده و سخن از لب و دندان تو بر سرِ زبانِ مردم افتاده است.

نکته ادبی: افواه: جمع فم، به معنای دهان‌ها و زبانِ مردم.

نظر بر آن که تو در چشم ما کنی گذری نموده ام همه روزه چشم ها بر راه

به امید آنکه تو روزی از مقابل چشمان ما بگذری، همیشه و در همه حال، چشمانم را به راهِ آمدنت دوخته‌ام.

نکته ادبی: چشم بر راه بودن: کنایه از انتظار طولانی.

زتاب مهر جمال تو سوختی گیتی اگر پناه نجستی به چتر (ظل اله )

تابشِ خورشیدِ جمال تو جهان را به آتش می‌کشید، اگر جهان به چترِ سایهٔ الهی (پادشاه) پناه نمی‌برد.

نکته ادبی: مدح پادشاه با انتساب سایه‌ی الهی به او.

معز دولت ودین پادشاه روی زمین که رای اوست از اسرار آسمان آگاه

او پادشاه زمین و عزت‌بخش دین است که تدبیر و رأی او از اسرار آسمانی آگاه است.

نکته ادبی: رای: اندیشه و تدبیر. واژگانِ مدحی برای ستایش پادشاه.

محیط سلطنتو بحر جود شاه اویس که چرخ چنبریش چنبری ست بر خر گاه

شاه اویس، محیطِ سلطنت و دریای بخشش است که قدرت و هیبتش، همچون کمانی بر خیمه آسمان تکیه زده است.

نکته ادبی: محیط: اقیانوس. خرگاه: خیمه پادشاهی.

نجوم کوکب شاهی که روز رزم کند زمین سیه به سپا ه و فلک به گرد سیاه

او چنان ستاره‌ای در سپهرِ پادشاهی است که در روز نبرد، زمین را با سپاه خود سیاه می‌کند و آسمان را از گرد و غبارِ نبرد تیره می‌سازد.

نکته ادبی: اغراق حماسی در توصیف کثرت سپاه.

به غیر کاه ربا در زمان معدلتش کسی که به قصب نیارد ربود بر گی کاه

در دوران عدالتِ او، هیچ‌کس جرأت ندارد حتی به اندازه پرِ کاهی چیزی از دیگری برباید و به غارت ببرد.

نکته ادبی: کاه‌ربا: اشاره به آهن‌ربا که کاه را جذب می‌کند، اینجا استعاره از دزد.

اگر به سایه کند التفات ممکن نیست گر آفتاب شود بار وضع سایه پناه

اگر خورشید هم بخواهد، نمی‌تواند به سایه او نزدیک شود؛ چرا که سایهٔ او پناهگاه امنی است که هیچ‌کس نمی‌تواند با آن برابری کند.

نکته ادبی: تمجید از رفعت مقام پادشاه.

دوای ملک بر آورد کلک او ز دوات شفای خصم بر انگیخت تیغ او زشفا ه

قلمِ او راهی برای درمانِ ملک یافت و تیغِ او شفایِ دشمنان را از سرِ نابودی‌شان فراهم کرد.

نکته ادبی: تقابل قلم و تیغ در اداره امور ملک.

خیال تیغش اگر بر خیال کوه افتد زچشمه ها شودش خون روان به جای میاه

اگر تصورِ تیغِ تیزِ او به ذهنِ کوهی خطور کند، از سنگ‌هایش خون جاری می‌شود و جای آب را می‌گیرد.

نکته ادبی: اغراق در برنده‌گی و هیبت تیغ پادشاه.

زهی سپهر جهان دیده با همه پیری تو را متابع ومحکوم دولت بر ناه

ای آسمان که با وجود پیری، جهان را دیده‌ای، تو خود مطیع و محکومِ حکومتِ این پادشاهی.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن آسمان برای مدح پادشاه.

سپرده خاک جناب تو گرد نان بر دوش کشیده گرد بساط تو گرد نان به حیاه

مردم (گردنان) جان بر کف در رکاب تو هستند و با شرم و حیا در اطراف بساط تو حضور دارند.

نکته ادبی: گردنان: گردن‌کشان یا مردمِ تابع.

زده است دست جواد تو مرحبا ی سوال شده است عفو کریم تو عذر خواه گناه

دستِ بخشنده تو پاسخِ هر پرسشی را داده و عفوِ کریمانه‌ی تو، عذرخواهِ گناهانِ مردم شده است.

نکته ادبی: جواد: بخشنده.

ز زخم سییل حکم تو روی کوه کبود زبار منت جود تو پشت چرخ دوتاه

از زخمِ شمشیرِ حکمِ تو، کوه‌ها کبود شده‌اند و از بارِ سنگینِ منتِ بخشش تو، پشتِ آسمان خمیده گشته است.

نکته ادبی: اغراق در کثرت جود و هیبت حکم پادشاه.

ستاره بسته یپیمان توست بی اجبار سپهر بنده ی فرمان توست بی اکراه

ستارگان بی هیچ اجباری با تو پیمان بسته‌اند و آسمان با کمال میل بنده فرمان توست.

نکته ادبی: آرایه تشخیص (جان‌بخشی به افلاک).

زخسروان به سپاه اندرش روان سیصد چو اردوان به رکاب اندرش روان پنجاه

از پادشاهانِ دیگر، سیصد سپاهی در رکابش روان است و از سرداران بزرگ (اردوان)، پنجاه تن در خدمت او هستند.

نکته ادبی: اردوان: نام پادشاهان باستانی، اینجا نماد بزرگان است.

تو را نجوم فلک لشگر است ولشگر گاه تو را ملو ک وملک را عیند و دولتخواه

ستارگان آسمان سپاه تو هستند و تمام ملوک و حاکمان، خواهان دولت و همراهی تو می‌باشند.

نکته ادبی: تشبیه نجوم به لشکر.

کسی که تابع رای تو گشت چون خورشید کسی که در او نتواند دلیر کرد نگاه

کسی که تابعِ اندیشه و رأی تو شد، همچون خورشید درخشید و چنان جایگاهی یافت که دیگران یارای نگاه کردن به او را ندارند.

نکته ادبی: استعاره از درخششِ ناشی از تابعیت پادشاه.

تو را همیشه تفاخر به گوهر اصلی ست حسود را به کلاه گوهر نگا روقباه

تو همواره به گوهرِ وجودی و اصالتِ خانوادگی خود می‌نازی، در حالی که حسودان تنها به کلاه و ردای جواهرنشانِ خود دل‌خوش‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان گوهرِ درونی (اصالت) و گوهرِ ظاهری (لباس).

کلاه زر کش نرگس به نیم جو نخرند تو آن مبین که بدو داده اند ضر به کلاه

کلاهِ پر زرق و برقِ این مدعیان را به ارزشی ناچیز (نیم جو) نمی‌خرند، تو آن کلاهی را که به او داده‌اند، مایه بزرگی مپندار.

نکته ادبی: تحقیرِ ظاهربینان.

درون دشمنت از موج چون دل بحر است که نیزه ی تو برون برد جان از او به شناه

دلِ دشمنِ تو همچون دریای متلاطم از ترس می‌لرزد؛ چرا که نیزه‌ی تو از دور، جان را از بدنش بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه اضطراب به موج دریا.

به لطف وخلق تو ملک آنقدر منافع یافت که از ریاح ریاحین واز میاه گیاه

از لطف و اخلاقِ خوشِ تو، سرزمین چنان بهره‌مند شد که گیاهان و رودها از برکتِ وجودت به وجد آمدند.

نکته ادبی: ریاحین: گل‌ها و گیاهان خوشبو.

برای خرج عطای کف تو مسکین کان چه جان بکند ودر آخر نماند طاب ثراه

برای خرج کردنِ آنچه دستانِ بخشنده‌ات عطا می‌کند، معادنِ طلا ناتوان شدند و در نهایت، جز خاکِ آن طلاها چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: طاب ثراه: دعایی به معنای امیدوارم خاکش پاکیزه باشد (نفرین یا دعا).

نزد به عهد تو در رودبار بر بط ره ولی فاخته را رود چنگ زد صد را

در زمانِ تو رودبار خالی از موسیقی و آواز بود، اما فاخته چنان زیبا نغمه‌سرایی کرد که گویی چنگ می‌نواخت.

نکته ادبی: ایهام در 'رود' و 'چنگ' (نام ساز و فعل چنگ زدن).

شها بهار جوانی من گذ شت ورسید خزان پیری انده فضای شادی کاه

ای شاه، بهارِ جوانی من سپری شد و اکنون خزانِ پیری فرا رسیده است که شادی‌های مرا با خود برده است.

نکته ادبی: استعاره بهار و خزان برای جوانی و پیری.

بر استخوان چو کمانم نماند جز پی وپوست زبس که بار جهان می کشم به پشت دوتاه

از شدتِ بارِ سنگینِ روزگار بر پشتِ خمیده‌ام، چیزی جز پوست و استخوان بر بدنم نمانده است.

نکته ادبی: تشبیه تن به کمان از شدت پیری و خمیدگی.

زمان خلوت وایام انزواست مرا نه موسم شره مال وحر ص ومنصب وجاه

اکنون زمانِ من، موسمِ تنهایی و خلوت‌گزینی است؛ نه زمانِ حرص و طمع برای مال و مقام و منصب دنیا.

نکته ادبی: شره: حرص و طمع شدید.

بر آن سرم که کشم پای فقر در دامن برم به ملک قناعت زدست آز پناه

تصمیم گرفته‌ام که دامن از دنیا برچینم (زهد پیشه کنم) و با پناه بردن به قناعت، از دستِ آزمندی و حرص نجات یابم.

نکته ادبی: کشیدن پای فقر در دامن: کنایه از قانع بودن و دنیاگریزی.

پس از قضای حیات به باد رفته مگر ادام کنم به دعای حقوق نعمت شاه

پس از پایانِ عمر، اگر به فنا رفته باشم، تنها امیدم این است که با دعای خیر برای حقوق و نعمتِ شاه، یادم باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به پایان زندگی و امید به بقای یاد نیک.

دل زمانه یجافی نمی دهد مهلت تو مهلیت زبرای من از زمانه بخواه

زمانه بی‌رحم است و به من فرصتی نمی‌دهد؛ تو ای پادشاه، از روزگار بخواه تا به من مهلت و آسایش دهد.

نکته ادبی: زمانه جافی: روزگار ستمگر و بی‌مروت.

همیشه تا گذرد ماه وروز وهفته و سال سعادت دو جهان باد لازم درگاه

تا زمانی که روز و شب و سال می‌گذرد، سعادتِ دو جهان همواره قرینِ درگاهِ تو باد.

نکته ادبی: دعای پایانی (حُسن ختام).

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیات

تشبیه معشوق به منبع جاودانگی و سرچشمه زنده شدن دل.

تشبیه خمیده قدم چون چنگ

تشبیه قامت خمیده پیرمرد به ساز چنگ برای نشان دادن اندوه و پیری.

اغراق خون روان از کوه به جای آب

بزرگ‌نمایی قدرتِ شمشیر پادشاه که حتی کوه را به خون می‌کشد.

ایهام رود

هم به معنای رودخانه (جریان آب) و هم بخشی از آلات موسیقی به کار رفته است.

تضاد بهار و خزان

تقابل میان دوران جوانی و پیری برای ترسیم گذر عمر.