دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - در مدح خواجه شمس الدین زکریا

سلمان ساوجی
داغ ابروی تو دل پیوسته دارد بر جبین نقش یاقوتت نگارد جان شیرین بر نگین
جز دهانت هیچ ناید در ضمیر خرده دان جز لبت نقشی نبندد دیده باریک بین
با مه رویت بتابد ذره روی از آفتاب با گل حسنت ندارد شاخ برگ یاسمین
با هوای خاک کویت بود ما را اتصال پیشتر زان کام تزاج افتد میان ماء وطین
زلف شستت راست در هر خم فزون از صد کمند چشم مستت راست بر هر دل کمین پنجه کمین
روی پنهان می کند در قلب عقرب آفتاب چهره ات چون می شود پیدا ز زلف عنبرین
نیستی آگه که چشمم در تمنای لبت خاک کویت را به خون لعل می سازد عجین
مشک در سودای چین زلفت از آهو برید خود بدین سودا برید ایام ناف مشک چین
مهر جم با نام آصف بر نگین دارد مگر خاتم لعلت که دارد ملک جان زیر نگین
صاحب کافی کفایت آصف جمشید فر اختر برج وزارت آفتاب ملک و دین
خواجه شمس الدین زکریا آنکه نامش کرده اند دامان آخر زمان را بر طراز آستین
کان ز بذل یم یمین او برد دایم یثار یم به دست کان یثار او خورد دایم یمین
می شمارد قاف را ایام حر فیش از وقار می نماید یم به چشم عقل نصفش از یمین
دفع یاجوج بلا را حکم او سدی سدید حفظ سکان زمین را رای او حصنی حصین
لطف طبعش داده با هم آب و آتش را قرار حسن خطش کرده با هم نور و ظلمت را قرین
ای زسودای سواد نافه مشک خطت هر زمان بر خویشتن پیچیده زلف حور عین
حضرت رای رفیعت راست مهر و مه رهی منت طبع کریمت راست بحر و کان رحیم
عروة الوثقی فتراکت خرد چون دید و گفت اعتصام المک و دین را این سزد حبل المتین
تا نگردد روزی هر روزه را کلکت کفیل نقش کی بندد که پوشد کسوت صورت چنین
مرکب عزم تو هست هر جا که یک پی برگرفت آسمان صد پی همان جا روی مالد بر زمین
جز میان نازک خوبان به عهد دولتت کس نبیند لاغری را کو کشد بار سمین
مد کلکت گر کند دریای عمان را مدد موجش آرد گوهر و عنبر به دامن بعد از ین
باسها زین پس به طالع بر نیاید آفتاب گرسها با طالع نیک اخترت باشد قرین
آسمان گوژپشت ار خیمه زد بالای تو آسمان ابرو و تو چشمی چه عیب است اندر این
گر چه ابرو بر تو رست از چشم و این صورت کج است عقل داند کو به پیشانی بود بالا نشین
صاحبا با آن که مهری گرم دارد آسمان با خردمندان نمی دانم چرا باشد به کین
آسمان لطفی ندارد ور نه کی در دور او خار کش بودی گل نازک مزاج نازنین
گر جهان پاکی گوهر بودی و جوهر شناس خود نکردی ریسمانم در گردن در ثمین
پشه را بخشد سنان بر قصد پیلان دمان مور را بندد میان برکین شیران عرین
کرده راسخ حیله گرگین و زور پیل تو در مزاج روبه و طبع پلنگ خویش بین
دوستی صاحب غرض باید که در پایان کار بر کند این را صنعت پوست و آن را پوستین
این همه بگذار کی شاید که دارد بی نظام تا پدید آرد نظیرم شاعری سحر آفرین
دور ها باید به جان گردیدن این افلاک را کارو بار چون منی را خاصه با نظمی چنین
مثل من گیرم پدید آورد کی پیدا کند چون تو ممدوحی فظیلت پرور دانش گزین
دیگری بر می برد بر قول من ظن خطا صدق دعوی من آخر خود تو می دانی یقین
کرد بر ناکامیم دورش قراری وین زمان هم برآن است و نمی گردد ازین چرخ برین
سین سلمان را اگر بیند به جنب کاف کام روزگار از کام یک یک برکند دندان سین
بر نمی یاید ز ضعفم ناله و هرگز کجا با هزاران غم برآید ناله زار حزین
خسرو پیروزه تخت آسمان تا می نهد سبز خنگ چرخ را هر ماه داغی بر سرین
نقره خنگ توسن زرین ستام آسمان رایض امر تو را پیوسته بادا زیر زین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تغزلی عاشقانه در وصف زیبایی بی‌نظیر معشوق آغاز می‌شود و با استعاراتی لطیف، تأثیر این جمال را بر روح و جان شاعر به تصویر می‌کشد. در ادامه، شاعر با مهارتی کلامی، مدح «خواجه شمس‌الدین زکریا» را پیش می‌گیرد و او را با اوصافی چون درایت، خردمندی و جایگاه رفیعِ وزارت می‌ستاید.

در بخش‌های پایانی، فضای شعر به سمت گلایه از جور زمانه و بدعهدی‌های فلک تغییر جهت می‌دهد. شاعر با تکیه بر توانایی هنری و بلاغت خود، برتری خویش را در میان شاعران زمانه اعلام می‌کند و پیوندی عمیق میان هنر متعالی خود و شکوه ممدوح برقرار می‌سازد تا نشان دهد که ثبات و اعتبارش به سایه‌ی عنایت چنین بزرگی است.

معنای روان

داغ ابروی تو دل پیوسته دارد بر جبین نقش یاقوتت نگارد جان شیرین بر نگین

همواره نشانی از کمان ابروی تو بر پیشانی دلم نقش بسته است؛ جان شیرین من، تصویر لب‌های یاقوت‌مانندت را بر نگینِ وجودم حک کرده است.

نکته ادبی: استعاره از تأثیر عمیق و ماندگار معشوق بر روان عاشق.

جز دهانت هیچ ناید در ضمیر خرده دان جز لبت نقشی نبندد دیده باریک بین

در ذهنِ خردمندان، چیزی جز دهانِ کوچک تو تصور نمی‌شود و دیده‌ی تیزبینِ عارفان، جز لب‌های تو نقشی را در جهان نمی‌بیند.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی دهان معشوق با استفاده از واژه «خرده‌دان» به معنای نکته‌سنج.

با مه رویت بتابد ذره روی از آفتاب با گل حسنت ندارد شاخ برگ یاسمین

در برابر درخشش چهره‌ی چون ماه تو، ذراتِ عالم، نور خورشید را نادیده می‌گیرند و زیباییِ گلِ وجود تو، لطافت شاخ و برگ یاسمن را بی‌ارزش می‌کند.

نکته ادبی: تضاد و برتری‌جوییِ جمال معشوق بر پدیده‌های طبیعی.

با هوای خاک کویت بود ما را اتصال پیشتر زان کام تزاج افتد میان ماء وطین

دلبستگی ما به خاکِ کوی تو، پیش از آفرینشِ جهان و خلقتِ انسان از آب و گِل بوده است.

نکته ادبی: تلمیح به عالمِ «اَلست» و پیمان ازلیِ عشق.

زلف شستت راست در هر خم فزون از صد کمند چشم مستت راست بر هر دل کمین پنجه کمین

هر خمِ زلف تو، صدها دام برای گرفتار کردنِ دل‌هاست و چشمِ مستِ تو، بر هر دلی آماده‌ی کمین کردن و شکار است.

نکته ادبی: استعاره از فریبندگی زلف و چشم.

روی پنهان می کند در قلب عقرب آفتاب چهره ات چون می شود پیدا ز زلف عنبرین

خورشید در برابر درخشش زلف سیاه تو، خود را در صورت فلکی عقرب پنهان می‌کند؛ چهره‌ی تو که پدیدار می‌شود، گویی خورشیدی است که از میان زلفی معطر سر برآورده است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نجومی (عقرب) برای تصویرسازی جمال.

نیستی آگه که چشمم در تمنای لبت خاک کویت را به خون لعل می سازد عجین

آیا نمی‌دانی که چشم من در تمنای دیدار لب تو، خاک کویت را با خونِ دلِ من (که به لعل تشبیه شده) در هم می‌آمیزد؟

نکته ادبی: تصویرسازی از رنج عاشق در راه طلب معشوق.

مشک در سودای چین زلفت از آهو برید خود بدین سودا برید ایام ناف مشک چین

مشک در آرزوی رسیدن به عطر زلف تو، از آهوی ختن برید و این‌گونه بود که روزگار، نافه‌ی مشکِ چین را بی‌اعتبار کرد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به مشک و آهو.

مهر جم با نام آصف بر نگین دارد مگر خاتم لعلت که دارد ملک جان زیر نگین

آیا نگینِ لب تو هم مانند خاتمِ سلیمان که نام «آصف» بر آن بود، ملکِ جان را تحتِ فرمان دارد؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان و وزیرش آصف برخیا.

صاحب کافی کفایت آصف جمشید فر اختر برج وزارت آفتاب ملک و دین

او صاحبِ کفایت و تدبیر است، چون آصفِ وزیر و دارای شکوهِ جمشید؛ او ستاره‌ی بلندمرتبه‌ی وزارت و خورشیدِ ملک و دین است.

نکته ادبی: مدح با استفاده از اسطوره‌های حکمرانی (جمشید و آصف).

خواجه شمس الدین زکریا آنکه نامش کرده اند دامان آخر زمان را بر طراز آستین

او خواجه شمس‌الدین زکریاست که نامش را چون نگینِ انگشتری بر آستینِ روزگار نشانده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از شهرت و اعتبارِ ممدوح در زمانه.

کان ز بذل یم یمین او برد دایم یثار یم به دست کان یثار او خورد دایم یمین

دریا از بخششِ دست راست او همواره دچار حسرت است و دستِ او به بخشش و جود، همواره بر دریا برتری دارد.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت ممدوح.

می شمارد قاف را ایام حر فیش از وقار می نماید یم به چشم عقل نصفش از یمین

روزگار از وقارِ او، قاف (کوه افسانه‌ای) را هم در برابرش کوچک می‌شمارد و در چشمِ عقل، وسعت دریا در برابر دستِ او ناچیز است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «قاف» و «یم» که هم معنای دریا دارد و هم ایهام به حروف مقطعه دارد.

دفع یاجوج بلا را حکم او سدی سدید حفظ سکان زمین را رای او حصنی حصین

حکم او برای دفعِ بلاها، سدی محکم است و تدبیر او برای حفظِ مردمِ زمین، قلعه‌ای است نفوذناپذیر.

نکته ادبی: تشبیه معقول به محسوس (سد و حصن) برای نشان دادن اقتدار.

لطف طبعش داده با هم آب و آتش را قرار حسن خطش کرده با هم نور و ظلمت را قرین

لطافتِ طبع او، آتش و آب را با هم آشتی داده و زیباییِ خط و نوشته‌اش، نور و ظلمت را در کنار هم قرار داده است.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) برای نشان دادن اعتدالِ طبعِ ممدوح.

ای زسودای سواد نافه مشک خطت هر زمان بر خویشتن پیچیده زلف حور عین

ای کسی که از سیاهی و رایحه‌ی خطِ خوشت، زلفِ حوریانِ بهشتی بر خود می‌پیچد و در حیرت است.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ خطِ ممدوح.

حضرت رای رفیعت راست مهر و مه رهی منت طبع کریمت راست بحر و کان رحیم

خورشید و ماه در برابرِ بلندنظریِ تو بنده هستند و دریا و معدن در برابرِ طبعِ بخشنده‌ی تو کوچک شمرده می‌شوند.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ روحِ ممدوح.

عروة الوثقی فتراکت خرد چون دید و گفت اعتصام المک و دین را این سزد حبل المتین

وقتی خرد، پیوندِ مستحکمِ میانِ تو و مردم را دید، گفت: این همان دستاویزِ محکمی است که لایقِ حفظِ دین و دولت است.

نکته ادبی: تلمیح به آیه «عروة الوثقی».

تا نگردد روزی هر روزه را کلکت کفیل نقش کی بندد که پوشد کسوت صورت چنین

تا زمانی که قلمِ تو حامیِ روزیِ مردم نباشد، هیچ نوشته‌ای نمی‌تواند اعتبار و زیباییِ چنین اثری را داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ قلم و تأییدِ ممدوح در هنرِ شاعر.

مرکب عزم تو هست هر جا که یک پی برگرفت آسمان صد پی همان جا روی مالد بر زمین

هر جا که مرکبِ عزم تو قدم می‌گذارد، آسمان با تمامِ عظمتش بر آن خاک بوسه می‌زند.

نکته ادبی: استعاره از شکوهِ قدم‌های ممدوح.

جز میان نازک خوبان به عهد دولتت کس نبیند لاغری را کو کشد بار سمین

در دورانِ حکومتِ تو، جز کمرِ باریکِ زیبارویان، کسی لاغری و سختی را تحمل نمی‌کند (همه در رفاهند).

نکته ادبی: ایهام در واژه «سمین» به معنای چاق و فربه.

مد کلکت گر کند دریای عمان را مدد موجش آرد گوهر و عنبر به دامن بعد از ین

اگر قلمِ تو به دریای عمان مدد برساند (بنویسد)، موجِ آن دریا، گوهر و عنبر به ساحل می‌آورد.

نکته ادبی: مبالغه در برکتِ قلمِ ممدوح.

باسها زین پس به طالع بر نیاید آفتاب گرسها با طالع نیک اخترت باشد قرین

از این پس، خورشید در برابرِ طالعِ تو درخشش ندارد؛ گویی سرنوشتِ همگان با ستاره‌ی نیکِ تو گره خورده است.

نکته ادبی: اغراق در برتریِ بختِ ممدوح.

آسمان گوژپشت ار خیمه زد بالای تو آسمان ابرو و تو چشمی چه عیب است اندر این

اگر آسمانِ خمیده بر بالای سرِ تو خیمه زده، عیبی نیست؛ آسمان مانندِ ابرو و تو مانندِ چشمی؛ این زیبایی است.

نکته ادبی: تمثیلِ شاعرانه برای پیوندِ آسمان و ممدوح.

گر چه ابرو بر تو رست از چشم و این صورت کج است عقل داند کو به پیشانی بود بالا نشین

اگرچه ابرو از چشم روییده و این صورتِ کج محسوب می‌شود، اما خرد می‌داند که ابرو همیشه در جایگاهِ بالا (پیشانی) قرار دارد.

نکته ادبی: توجیه منطقی برای زیبایی‌شناسیِ صورت.

صاحبا با آن که مهری گرم دارد آسمان با خردمندان نمی دانم چرا باشد به کین

ای صاحب‌منصب! با آنکه آسمان، خورشیدی گرم و درخشان دارد، نمی‌دانم چرا با خردمندان همواره سرِ جنگ و کینه دارد.

نکته ادبی: تلمیح به ناسازگاریِ چرخِ گردون با اهلِ فضل.

آسمان لطفی ندارد ور نه کی در دور او خار کش بودی گل نازک مزاج نازنین

آسمان هیچ لطفی ندارد، وگرنه گل‌های نازک و زیبا، هرگز در دوره‌ی او خارکش (سخت‌کوش و رنج‌دیده) نمی‌شدند.

نکته ادبی: شکایت از روزگار.

گر جهان پاکی گوهر بودی و جوهر شناس خود نکردی ریسمانم در گردن در ثمین

اگر جهان، گوهرشناس بود، هرگز ریسمانِ بی‌ارزش را به گردنِ مرواریدِ گرانبهای من نمی‌انداخت.

نکته ادبی: استعاره از قدرنشناسیِ دنیا نسبت به شاعر.

پشه را بخشد سنان بر قصد پیلان دمان مور را بندد میان برکین شیران عرین

روزگار به پشه چنان قدرتی می‌دهد که با پیلان می‌جنگد و مورچه را برای نبرد با شیران آماده می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از وارونگیِ روزگار و بی‌عدالتیِ تقدیر.

کرده راسخ حیله گرگین و زور پیل تو در مزاج روبه و طبع پلنگ خویش بین

تو حیله‌گریِ گرگ و زورِ پیل را در مزاجِ روباه‌صفتان و طبعِ پلنگانِ خودبین، به یکدیگر پیوند داده‌ای.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ ممدوح در کنترلِ اطرافیان.

دوستی صاحب غرض باید که در پایان کار بر کند این را صنعت پوست و آن را پوستین

دوستی با افرادِ صاحب‌غرض (سودجو) عاقبتی جز این ندارد که در پایان، پوست از تنِ یکدیگر بکنند.

نکته ادبی: نقدِ ریاکاری در روابط.

این همه بگذار کی شاید که دارد بی نظام تا پدید آرد نظیرم شاعری سحر آفرین

این گلایه‌ها را بگذار کنار؛ مگر ممکن است جهان بدون نظم بماند تا شاعری سحرآفرین چون من پدید آید؟

نکته ادبی: فخر‌فروشیِ شاعرانه.

دور ها باید به جان گردیدن این افلاک را کارو بار چون منی را خاصه با نظمی چنین

فلک باید سال‌ها بگردد تا کسی چون من را با چنین نظمِ سخنی پدید آورد.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ شاعری خود.

مثل من گیرم پدید آورد کی پیدا کند چون تو ممدوحی فظیلت پرور دانش گزین

فرض که کسی چون من پدید آید، اما آیا ممدوحی چون تو که پرورنده‌ی دانش و فضیلت است، پیدا می‌شود؟

نکته ادبی: تلفیقِ فخرِ خود و مدحِ ممدوح.

دیگری بر می برد بر قول من ظن خطا صدق دعوی من آخر خود تو می دانی یقین

دیگران ممکن است به کلامِ من با تردید نگاه کنند، اما تو خود به یقین می‌دانی که سخنِ من راست است.

نکته ادبی: خطاب به ممدوح برای تأیید.

کرد بر ناکامیم دورش قراری وین زمان هم برآن است و نمی گردد ازین چرخ برین

روزگار در موردِ ناکامی‌های من قراری گذاشته و همچنان بر آن است و از این فلکِ برین، تغییری حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: شکوه از گردشِ ایام.

سین سلمان را اگر بیند به جنب کاف کام روزگار از کام یک یک برکند دندان سین

اگر روزگار، «سینِ» سلمان (شاعر) را در کنار «کافِ» کام قرار دهد، تمامِ دندان‌های او را از بیخ می‌کند.

نکته ادبی: ایهام به نام «سلمان» (سلمان ساوجی) و بازی با حروف.

بر نمی یاید ز ضعفم ناله و هرگز کجا با هزاران غم برآید ناله زار حزین

از شدتِ ضعف، ناله‌ای از من برنمی‌آید؛ چگونه ممکن است کسی با هزاران غم، ناله‌ی زار و حزین سر دهد؟

نکته ادبی: بیانِ شدتِ رنج و استیصال.

خسرو پیروزه تخت آسمان تا می نهد سبز خنگ چرخ را هر ماه داغی بر سرین

تا وقتی پادشاهِ آسمان (خورشید) هر ماه بر کمرِ اسبِ سبزِ آسمان داغی می‌زند (اشاره به گذشتِ ایام)، داغِ رنجِ من نیز باقی است.

نکته ادبی: توصیفِ گذرِ زمان و استمرارِ رنج.

نقره خنگ توسن زرین ستام آسمان رایض امر تو را پیوسته بادا زیر زین

امیدوارم اسبِ زرین‌زینِ آسمان (خورشید)، همواره زیرِ فرمان و در خدمتِ اراده‌ی تو باشد.

نکته ادبی: دعای پایانی برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

ایهام قاف

ایهام میان حرف «قاف» و کوه افسانه‌ای قاف؛ همچنین اشاره به عظمت که در برابر ممدوح کوچک است.

تلمیح عروة الوثقی

اشاره به آیه قرآن و مفهوم دستاویز محکم برای تکیه به ممدوح.

تشخیص آسمان گوژپشت

دادن صفت انسانی (خمیدگی و پیری) به آسمان برای نشان دادن فرسودگی آن.

پارادوکس (تضاد) آب و آتش

جمعِ اضداد برای نشان دادنِ هنر و اعتدالِ ممدوح.

مراعات نظیر یاقوت و نگین

تناسبِ میان جواهر و انگشتر در توصیف زیبایی لب و جان.