دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
منت خدای را که به تعید ذو المنن رونق گرفت شرع به پیرایه ی سنن
خلقی است متفق همه بر سنت اویس ملکی است مجتمع همه بر سیرت حسن
سوری است ملک را که موسون است تا ابد از منجنیق ماتم واز رخنه ی محن
ماه چهارده شبه در غره ی شباب همچون هلال گشت به خورشید مقترن
در سدر چار بالش بلقیس تکیه داد جمشید روزگار علی رقم اهرمن
فرخنده باد تا ابد این سور واین زفاف بر خسروی زمانه و شه زاده ی زمن
جمشید عهد شیخ حسن آفتاب جا دارای ملک پرو رو نویین صف شکن
آ نکه از نهیب خنجرش اندام آفتاب پیوسته می جهد چو دل برق در یمن
از تاب زلف پرچم او عارض ظفر تا بنده چون جمال یقین از حجاب ظن
افکنده بحر را غضبش لرزه بر وجود آورده آب را کرمش آب در دهن
آید زجام معد لتش بره شیر گیر گردد به یمن تربیتش پشه پیلتن
ای خسروی که گر به مثل سایبان زند نو شیروان عدل تو بر ساحت چمن
فراش باد زهره ندارد که بعد از این گردد به گرد پرده سرای گل وسمن
شاخ در خت باز ستاند به عون تو رهزنان باد خزان برگ خویشتن
شاید اگر بنات فلک چون بنین عهد یابد در زمان تو جمعیت ترند
از چمبر مطابعتت هر که سر به تاف حبل الورید گشت به گردن درش رسن
حکم قضا مثال قدر قدرت تو را در کائنات حکم روان است بر بدن
جاه تو کشوری است که در باغ حشمتش باشد بنفشه زار فلک سبزه ی دمن
لفظ تو گوهری است که در رشته یخرد دارد هزار دانه در ثمین ثمن
هر که سرکه از نهیب خمار تو شد گران دورش در اولین قدح آورد در ددن
هم بره را به عهد تو شیر است مستشار هم قاز را به دور تو باز است موعتمن
تا بر سریر ملک نزد تکیه ی حکم عدل تو هم خوابه نیام نشد خنجر فتن
ای رای روشن تو به روزی هزار بار بر دختران غیب قبا کرد پیرهن
تو نور عین عدلی اگر عدل راست عین تو جان جسم شرعی اگر شرع راست تن
همچون کشف حسود تو را پوست شد حصار چون کرم پیله ی خصم تو را جامع شد کفن
گیرم که دشمنت به صلابت شود چو کوه سهل است هست صرصر قهر تو کوه کن
ور چون ستاره از عدد خیل بی شمار لافی زند به غیبت خورشید تیغ زن
چندان بود سیاهی احشام شام را کز خاوران کند یزک صبح تاختن
با حمله یشمال چه تاب آورد چراغ با دولت همای چه پهلو زند زغن
هست اعتبار او همه از عدت سپاه هست اعتماد تو همه بر لطف ذو المنن
برهان دولتت همه شمشیر قاطع است وان مخالفت همه تزویرو مکر وفن
چشم سعادت تو چو خورشید روشن است دائم به نور طلعت این ماه انجمن
دارای عهد شیخ اویس آنکه ذات اوست پیرایه ی بزرگی وسر مایه ی فطن
آن روز از لطافت او گشته منفعل وان عقل بر شمایل آن گشته مفطنن
جز در هوای خلق خوشش نافع دم نزد زان دم که نافع مشک بریدند در ختن
شاها من آن کسم که به مدح تو کرده ام گوش جهانیان صدف لو لو عدن
من عن دلیب آن چمنم که از هوای او دارند رنگ وبو گل نسرین ونسترن
اکنون که دور گل سپری شد ومن پناه آورده ام به سایه ی شمشاد ونارون
ای نوبهار عدل مرا بی نوا ممان وی دور روزگار مرا بال وپر مکن
ده سال رفت تا به هوای تو کرده ام ترک دیارو مسکن وماوای خویشتن
ببریده ام چو نافع چینی زاهل خویش بر کنده ام چو لعل بد اخشی دل از وطن
مگذار ضایع ام که بسی در به مدح تو در گوش روزگار بخواهم گذاشتن
کامروز می کنند برای دعوام نام شاهان روزگار توسل به شعر من
رخساره یعروس بزرگی نیافت زیب الا به خردکاری مشاطه ی سخن
حسن کلام انوریست آنک می کند تا این زمان حکایت احسان بو الحسن
باقی به قول شاعر طوسی است در جهان نا موس وشیر مردی کاوس وتهمتن
افتاده بود بلبل تبع من از نوا بازش بهار مدح تو آورد در سخن
تا در حدیقه یفلک سبز آبگون روید به صبح وشام گل زرد ونسترن
گلزار دولت تو که دارد نسیم خلد باد تا ابد از صرصر محن
وین تازه میوه ی شجر عزو جاه را از گردش زمان مرساد آفت شجن
دائم ثنای جاه شما ذکر شیخ وشاب دائم دعای جان شما ورد مرد وزن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش و مدح یک امیر یا پادشاه بزرگ در فضای جشن و سرور سروده شده است. شاعر با زبانی فاخر و کلاسیک، پیوند میان شریعت، سنت و عدالت‌گستری را محور ستایش ممدوح قرار می‌دهد و او را در ردیف پادشاهان اساطیری چون جمشید و نوشیروان جای می‌دهد.

در بخش‌های پایانی، شاعر به شکوه و توانمندی خود در هنر سخنوری اشاره کرده و با تکیه بر سنت‌های ادبی پیشینیان، جایگاه خویش را در دربار ممدوح تثبیت می‌کند تا با یادآوری رنج دوری از وطن و استمرار در ستایشگری، صله و توجه پادشاه را طلب نماید.

معنای روان

منت خدای را که به تعید ذو المنن رونق گرفت شرع به پیرایه ی سنن

سپاس خدای را که به یاری و تأییدِ خداوندِ صاحبِ نعمت‌ها، دین اسلام با پیروی از سنت‌های پسندیده، شکوه و رونق یافت.

نکته ادبی: ذوالمنن لقبی برای خداوند است به معنای صاحبِ نعمت‌های فراوان.

خلقی است متفق همه بر سنت اویس ملکی است مجتمع همه بر سیرت حسن

مردم همگی بر سنتِ نیکِ امیر (اویس) هم‌داستان هستند و این سرزمین یکپارچه گردِ منش و سیرتِ حسن و نیکوی او جمع شده است.

نکته ادبی: ایهام در واژه حسن؛ هم می‌تواند صفت نیکویی باشد و هم نام ممدوح (شیخ حسن).

سوری است ملک را که موسون است تا ابد از منجنیق ماتم واز رخنه ی محن

کشور در چنان امن و امانی است که تا ابد از هجومِ غم‌ها و مصائب و شکست‌های روزگار در امان مانده است.

نکته ادبی: منجنیق ماتم استعاره از هجومِ ناگهانیِ بلاهاست.

ماه چهارده شبه در غره ی شباب همچون هلال گشت به خورشید مقترن

آن ماهِ چهارده‌شبه (عروس یا ممدوح) در آغاز جوانی، همچون هلالِ ماه که در کنار خورشید قرار می‌گیرد، درخشنده است.

نکته ادبی: مقترن به معنای در کنار هم قرار گرفتن و مقارنه است.

در سدر چار بالش بلقیس تکیه داد جمشید روزگار علی رقم اهرمن

در جایگاهِ پادشاهی، مانند بلقیس تکیه زد؛ او جمشیدِ این روزگار است که علی‌رغم میل دشمنان و اهریمنان به قدرت رسیده است.

نکته ادبی: سدر به معنای جایگاه بلند و مقام عالی است.

فرخنده باد تا ابد این سور واین زفاف بر خسروی زمانه و شه زاده ی زمن

تا ابد این جشن و عروسی بر پادشاهِ زمانه و شاهزاده‌ی این روزگار مبارک و فرخنده باد.

نکته ادبی: زفاف به معنای شب عروسی است.

جمشید عهد شیخ حسن آفتاب جا دارای ملک پرو رو نویین صف شکن

او جمشیدِ دورانِ شیخ حسن، خورشیدِ جاودان، صاحبِ سرزمینِ پیروزمند و شجاعی است که صفوفِ دشمن را درهم می‌شکند.

نکته ادبی: نویین لقبی مغولی برای سرداران و بزرگان سپاه است.

آ نکه از نهیب خنجرش اندام آفتاب پیوسته می جهد چو دل برق در یمن

کسی که از هراسِ خنجرش، بدنِ آفتاب می‌لرزد و همچون دلِ برق در یمن، پیوسته در تپش و اضطراب است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ دوری و سرعتِ برق یمن در ادبیات قدیم.

از تاب زلف پرچم او عارض ظفر تا بنده چون جمال یقین از حجاب ظن

از تابشِ زلفِ پرچمِ لشکر او، چهره‌ی پیروزی چنان آشکار گشت که یقین از حجابِ شک و تردید بیرون آمد.

نکته ادبی: تشبیه معقول به محسوس برای تبیین قدرت ممدوح.

افکنده بحر را غضبش لرزه بر وجود آورده آب را کرمش آب در دهن

خشمِ او دریا را به لرزه درمی‌آورد و بخشندگی‌اش، به آبِ گوارا جانِ دوباره می‌بخشد.

نکته ادبی: آب در دهان آوردن کنایه از سخاوت و سیراب کردن است.

آید زجام معد لتش بره شیر گیر گردد به یمن تربیتش پشه پیلتن

بره به برکتِ عدالتِ او شیر را به بند می‌کشد و پشه در سایه‌ی تربیتِ او به هیبت و قدرتِ فیل درمی‌آید.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن برقراری امنیت و صلحِ کامل.

ای خسروی که گر به مثل سایبان زند نو شیروان عدل تو بر ساحت چمن

ای پادشاهی که اگر عدالتِ نوشیروانیِ تو در میان چمن سایه بگسترد، همه چیز به اعتدال می‌رسد.

نکته ادبی: نوشیروان نماد دادگری در فرهنگ ایران است.

فراش باد زهره ندارد که بعد از این گردد به گرد پرده سرای گل وسمن

فرشته‌ی باد آن‌چنان قدرت ندارد که پس از تو، به گردِ خانه‌ی پر از گل و گیاه و بساطِ تو نزدیک شود.

نکته ادبی: اشاره به پاسداری و شکوهِ دربار ممدوح.

شاخ در خت باز ستاند به عون تو رهزنان باد خزان برگ خویشتن

درختان به یاریِ تو دوباره سرسبز می‌شوند و رهزنانِ بادِ پاییزی، برگ‌های خود را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: طنز و کنایه نسبت به قدرت طبیعت در برابر عدالتِ پادشاه.

شاید اگر بنات فلک چون بنین عهد یابد در زمان تو جمعیت ترند

شایسته است که دخترانِ آسمان (ستارگان) در زمانِ تو همانند پسرانِ این عهد، به عزت و جمعیت دست یابند.

نکته ادبی: بنات فلک کنایه از ستارگان است.

از چمبر مطابعتت هر که سر به تاف حبل الورید گشت به گردن درش رسن

هر کس از دایره‌ی اطاعتِ تو سرپیچی کند، طنابِ رسوایی و هلاکت به گردنش خواهد افتاد.

نکته ادبی: حبل‌الورید رگِ گردن است که در اینجا به طنابِ دار تشبیه شده است.

حکم قضا مثال قدر قدرت تو را در کائنات حکم روان است بر بدن

حکمِ تقدیر، مانند اراده‌ی قدرتمند تو در کلِ هستی بر تمامِ موجودات جاری و ساری است.

نکته ادبی: قدر و قضا از اصطلاحات کلامی برای اراده الهی است که اینجا به پادشاه نسبت داده شده.

جاه تو کشوری است که در باغ حشمتش باشد بنفشه زار فلک سبزه ی دمن

شکوهِ تو سرزمینی است که در باغِ آن، بنفشه‌های آسمان، سبزه و گیاه دشت محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای نشان دادنِ عظمتِ جاه و جلال ممدوح.

لفظ تو گوهری است که در رشته یخرد دارد هزار دانه در ثمین ثمن

سخنِ تو گوهری است که در رشته‌ی خرد، هزاران مرواریدِ گران‌بها و ارزشمند دارد.

نکته ادبی: توصیفِ فصاحت و بلاغت ممدوح.

هر که سرکه از نهیب خمار تو شد گران دورش در اولین قدح آورد در ددن

هر کسی که از هیبتِ خشمِ تو دچارِ خمار (سستی و هراس) شد، تو او را در اولین جامِ بخشش، به هوشیاری و مستیِ شادی می‌رسانی.

نکته ادبی: استعاره از سیاست و بخششِ پادشاه.

هم بره را به عهد تو شیر است مستشار هم قاز را به دور تو باز است موعتمن

در عهدِ تو هم بره با شیر مشورت می‌کند و هم قاز (غاز) به باز اعتماد کرده و در امان است.

نکته ادبی: نمادِ امنیتِ کامل و از بین رفتنِ دشمنی‌ها.

تا بر سریر ملک نزد تکیه ی حکم عدل تو هم خوابه نیام نشد خنجر فتن

تا زمانی که تو بر تختِ عدل تکیه نزده بودی، خنجرِ فتنه هرگز در نیام آرام نمی‌گرفت.

نکته ادبی: کنایه از برقراری صلح با قدرتِ شمشیر.

ای رای روشن تو به روزی هزار بار بر دختران غیب قبا کرد پیرهن

ای پادشاهی که اندیشه‌ی روشن تو روزانه هزار بار، لباسِ نو بر تنِ دخترانِ غیب (ایده‌ها و حقایق پنهان) می‌پوشاند.

نکته ادبی: استعاره از خلاقیتِ ذهنی و حکمتِ ممدوح.

تو نور عین عدلی اگر عدل راست عین تو جان جسم شرعی اگر شرع راست تن

تو نورِ چشمِ عدالتی؛ اگر عدالت چشم باشد، تو جانِ جسمِ شریعتی؛ اگر شریعت بدن باشد.

نکته ادبی: تشبیه منطقی برای پیوند دین و دولت.

همچون کشف حسود تو را پوست شد حصار چون کرم پیله ی خصم تو را جامع شد کفن

پوستِ تو برای حسودان همچون حصار (زندان) شد و کرمِ پیله‌ی دشمنِ تو، کفنِ مرگش گشت.

نکته ادبی: کنایه از سرکوبِ دشمنان.

گیرم که دشمنت به صلابت شود چو کوه سهل است هست صرصر قهر تو کوه کن

اگر دشمن تو مانند کوه استوار باشد، مهم نیست؛ زیرا طوفانِ قهر تو کوه‌کن است.

نکته ادبی: صرصر به معنای بادِ سرد و سوزناک است.

ور چون ستاره از عدد خیل بی شمار لافی زند به غیبت خورشید تیغ زن

و اگر دشمن از نظر تعداد مانند ستارگان بی‌شمار باشد، در برابرِ تیغِ برنده‌ی تو لافِ بزرگی می‌زند.

نکته ادبی: تحقیرِ دشمن به واسطه‌ی قدرتِ نظامیِ ممدوح.

چندان بود سیاهی احشام شام را کز خاوران کند یزک صبح تاختن

تاریکیِ لشکرِ دشمن به اندازه‌ای است که صبح باید از شرقِ عالم برای تاختن یورش ببرد.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ سپاهِ دشمن برای بزرگ نشان دادنِ پیروزیِ ممدوح.

با حمله یشمال چه تاب آورد چراغ با دولت همای چه پهلو زند زغن

چراغ در برابرِ طوفانِ شمال چه تاب دارد؟ و زغن (پرنده‌ای ضعیف) چگونه می‌تواند با همایِ دولتِ تو پهلو بزند؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای نمایشِ تفاوتِ قدرت.

هست اعتبار او همه از عدت سپاه هست اعتماد تو همه بر لطف ذو المنن

اعتبارِ دشمن تنها به ابزار و سپاه است، اما اعتمادِ تو تنها به لطفِ خداوندِ صاحبِ نعمت‌هاست.

نکته ادبی: ذوالمنن در اینجا اشاره به عنایتِ الهی دارد.

برهان دولتت همه شمشیر قاطع است وان مخالفت همه تزویرو مکر وفن

برهان و دلیلِ پیروزیِ دولتِ تو شمشیرِ قاطع است و راهِ دشمن، فریب و مکر و نیرنگ.

نکته ادبی: تقابلِ صداقتِ پادشاه با مکرِ دشمنان.

چشم سعادت تو چو خورشید روشن است دائم به نور طلعت این ماه انجمن

چشمِ سعادتِ تو مانند خورشید روشن است و همواره از نورِ رویِ این ماه (ممدوح) روشن و درخشان است.

نکته ادبی: استعاره از درخششِ اقبالِ ممدوح.

دارای عهد شیخ اویس آنکه ذات اوست پیرایه ی بزرگی وسر مایه ی فطن

شیخ اویس، پادشاهِ زمانه است که ذاتِ او زیورِ بزرگی و سرمایه‌ی هوش و فراست است.

نکته ادبی: فطن به معنای هوشمند و زیرک است.

آن روز از لطافت او گشته منفعل وان عقل بر شمایل آن گشته مفطنن

از لطافتِ او عقل‌ها متحیر شده‌اند و هوش و خرد در برابرِ زیبایی و شمایلِ او به شگفتی درآمده است.

نکته ادبی: توصیفِ کمالاتِ ظاهری و باطنی ممدوح.

جز در هوای خلق خوشش نافع دم نزد زان دم که نافع مشک بریدند در ختن

او جز در هوایِ خوشِ خُلقِ خود نفس نکشیده است، از همان روزی که مشکِ نافع را در ختن بریدند (یعنی از ازل).

نکته ادبی: تلمیح به مشکِ ختن و خاستگاهِ آن.

شاها من آن کسم که به مدح تو کرده ام گوش جهانیان صدف لو لو عدن

ای پادشاه، من آن کسی هستم که با مدحِ تو، گوشِ جهانیان را با مرواریدهایِ نابِ سخنم پر کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ شاعر در مدیحه‌سرایی.

من عن دلیب آن چمنم که از هوای او دارند رنگ وبو گل نسرین ونسترن

من آن بلبلِ چمنی هستم که به هوایِ تو، گل‌های نسرین و نسترن رنگ و بو می‌گیرند.

نکته ادبی: نمادسازی شاعر برای خود به عنوان بلبلِ دربارِ ممدوح.

اکنون که دور گل سپری شد ومن پناه آورده ام به سایه ی شمشاد ونارون

اکنون که فصلِ گل‌چین سپری شده، من به سایه‌ی شمشاد و نارون (تو) پناه آورده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از کهولتِ سن یا سختیِ روزگار.

ای نوبهار عدل مرا بی نوا ممان وی دور روزگار مرا بال وپر مکن

ای بهارِ عدالت، مرا بی‌نوا مگذار و ای روزگارِ نو، مرا بی‌بال و پر رها مکن.

نکته ادبی: درخواستِ حمایت و صله از ممدوح.

ده سال رفت تا به هوای تو کرده ام ترک دیارو مسکن وماوای خویشتن

ده سال گذشت که به هوایِ تو، شهر و دیار و خانه‌ی خود را ترک کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به غربتِ شاعر و وفاداریِ او.

ببریده ام چو نافع چینی زاهل خویش بر کنده ام چو لعل بد اخشی دل از وطن

مانند نافه (آهوی ختن) از خویشان بریده‌ام و مانند لعلِ بدخشان، دل از وطن کنده‌ام.

نکته ادبی: تلمیح به نافه که برای به دست آمدن باید از آهو جدا شود.

مگذار ضایع ام که بسی در به مدح تو در گوش روزگار بخواهم گذاشتن

مرا ضایع مگذار، چرا که هنوز در مدحِ تو، در گوشِ روزگار بسیار سخن‌ها خواهم گفت.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ شاعری و ماندگاریِ نامِ ممدوح.

کامروز می کنند برای دعوام نام شاهان روزگار توسل به شعر من

امروز پادشاهانِ روزگار برای نام‌دار شدن و شهرت، به شعرِ من متوسل می‌شوند.

نکته ادبی: ادعای شاعرانه مبنی بر قدرتِ شعر در جاویدان کردنِ نام‌ها.

رخساره یعروس بزرگی نیافت زیب الا به خردکاری مشاطه ی سخن

چهره‌ی عروسِ بزرگی هرگز زیبایی نمی‌یافت، مگر با آرایشگریِ سخنِ من.

نکته ادبی: استعاره از نقشِ شاعر در تصویرسازیِ کمالاتِ بزرگان.

حسن کلام انوریست آنک می کند تا این زمان حکایت احسان بو الحسن

زیباییِ کلامِ انوری است که تا این زمان، حکایتِ احسانِ ابوالحسن (ممدوح) را زنده نگه داشته است.

نکته ادبی: تخلص شاعر و اثباتِ هویتِ ادبیِ خویش.

باقی به قول شاعر طوسی است در جهان نا موس وشیر مردی کاوس وتهمتن

باقیِ نام و آوازه در جهان، به قولِ فردوسی (شاعر طوسی) است که پهلوانانی چون کاووس و تهمتن را جاودانه کرد.

نکته ادبی: تلمیح به شاهنامه و نام‌آوریِ پهلوانانِ ایران.

افتاده بود بلبل تبع من از نوا بازش بهار مدح تو آورد در سخن

بلبلِ طبعِ من از نغمه‌خوانی افتاده بود، اما بهارِ مدحِ تو دوباره او را به سخن آورد.

نکته ادبی: تمثیلِ بازگشتِ نشاطِ شاعری به واسطه‌ی ممدوح.

تا در حدیقه یفلک سبز آبگون روید به صبح وشام گل زرد ونسترن

تا زمانی که در باغِ آسمانِ کبود، صبح و شام گل‌های زرد و نسترن می‌روید (همیشگی باشد).

نکته ادبی: دعای بقا و جاودانگی.

گلزار دولت تو که دارد نسیم خلد باد تا ابد از صرصر محن

گلزارِ دولتِ تو که نسیمِ بهشت دارد، تا ابد از بادِ سردِ غم و محنت در امان باد.

نکته ادبی: صرصر به معنای بادِ تند و سرد است.

وین تازه میوه ی شجر عزو جاه را از گردش زمان مرساد آفت شجن

و این میوه‌ی تازه‌ی درختِ عزت و بزرگی، از گردشِ روزگار دچارِ آفتِ غم و اندوه نشود.

نکته ادبی: شجن به معنای اندوه و غم است.

دائم ثنای جاه شما ذکر شیخ وشاب دائم دعای جان شما ورد مرد وزن

همواره ستایشِ مقام و مرتبه‌ی والای شما، بر زبانِ پیران و جوانان جاری است.

نکته ادبی: واژه‌ی «جاه» به معنای مقام و مرتبه است و تقابلِ «شیخ» (پیر) و «شاب» (جوان) از آرایه‌ی تضاد برای بیانِ شمولیت و همگانی بودن بهره می‌برد.