دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در موعظه و دوری از دنیا

سلمان ساوجی
ای دل آخر یک قدم بیرون خرام از خویشتن آشنا شو با روان بیگانه شو از خویشتن
روی ننماید هلال مطلع عین الیقین تا هوای ملک جان تاریک دارد گرد ظن
عین انسانیتی خواهی که ظاهر گردت ؟ چهره پنهان داد چون انسان عین از خویشتن
آدمی را آن زمان آرایش دین بر کنند کا دمش زآلایش طین پا گرداندبدن
چون زنی پیر از دنیا کهنه چرخی در کنار گر جوانمردی چه گردی چرخ پیرزن
لاف ردی می زنی با چرخ گردانت چه کار ؟ رشته پیوند بگسل چرخ را بر هم شکن
زیر زین داری براق آخر چه خسبی در گلیم زیر ران داری نجیب ؟ آخر چه پایی در عطن
دار دنیا را به دین دزدان دین ده چون مسیح راه دار ملک جان گیر از خراب آباد تن
خیمه جان بر جهانی زن که در صحرای او لاله زار گلشن خضر است خضرای دمن
در مقام صدق جان باید که باشد درنعیم جسم خواهی در تنعم باش خواهی در حذر
ذات یوسف را به مصر اندر کجا دارد زیان زان که در کنعان به خون آلوده باشد پیرهن
تا به کی در باد خواهی دادن این عمر عزیز؟ در هوای رنگ و بوی ارغوان یا یا سمن
بس کن این آتش زبانی بس که در پایان چو شمع خواهدت بر باد دادن سر زبانت بی سخن
هر زبانی کز میان او رسد جان را زیان شمع وار آن به که سوزد یا بمیرد درلگن
آبروی هر دو عالم آن زمان حاصل کنی کز سر اخلاص گردی خاک پای بو الحسن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره اشعار حکمی و عرفانی قرار دارد که محور اصلی آن، دعوت سالک به ترک تعلقات دنیوی، رهایی از حصار «خودِ» مجازی و پرهیز از دلبستگی‌های جسمانی است. شاعر با زبانی صریح، انسان را فرا می‌خواند تا با عبور از آلودگی‌های طبیعت و شک‌های عقلانی، به مقام شهود و حقیقت دست یابد.

فضای حاکم بر شعر، فضایی نصیحت‌گرانه و استدلالی است که در آن، عالمِ تن و دنیا به عنوان مانع و عالمِ جان به عنوان مقصدِ اصلی ترسیم شده است. شاعر با تکیه بر مفاهیم عرفانی، سعادت ابدی را نه در رفاه جسمانی، بلکه در اخلاص و سرسپردگی به پیشوایان طریق حق (تمثیل شده در ابوالحسن) جستجو می‌کند.

معنای روان

ای دل آخر یک قدم بیرون خرام از خویشتن آشنا شو با روان بیگانه شو از خویشتن

ای دل! از زندانِ خودخواهی بیرون آی و به اصل خویش بازگرد؛ با جانِ الهیِ خود آشنا شو و نسبت به نفسِ خویش بیگانه و بی‌توجه باش.

نکته ادبی: خویشتن در مصرع اول به معنای نفس اماره و در مصرع دوم به معنای ذاتِ حقیقی و الهی است.

روی ننماید هلال مطلع عین الیقین تا هوای ملک جان تاریک دارد گرد ظن

ماه حقیقتِ مطلق (عین الیقین) بر تو طلوع نمی‌کند، تا وقتی که ابرهای گمان و شک، آسمانِ وجودت را تاریک کرده‌اند.

نکته ادبی: عین الیقین اصطلاحی عرفانی به معنای یقینِ حاصل از شهود قلبی است که در برابر علم‌الیقین قرار دارد.

عین انسانیتی خواهی که ظاهر گردت ؟ چهره پنهان داد چون انسان عین از خویشتن

اگر حقیقتِ انسانیت را می‌طلبی، بدان که این مقام تنها زمانی برایت آشکار می‌شود که «منِ» خود را پنهان و نادیده بگیری.

نکته ادبی: عین انسانیت به معنای حقیقتِ کمالِ انسانی است که در گروِ محوِ خودخواهی است.

آدمی را آن زمان آرایش دین بر کنند کا دمش زآلایش طین پا گرداندبدن

انسان زمانی به زیورِ دین آراسته می‌شود که بدنِ خود را از آلودگی‌های خاکی و مادی پاک گرداند.

نکته ادبی: طین به معنای گل و لای است که کنایه از طبیعتِ مادی و پستِ انسان می‌باشد.

چون زنی پیر از دنیا کهنه چرخی در کنار گر جوانمردی چه گردی چرخ پیرزن

دنیا مانند زنی پیر و فرتوت است؛ تو که جوانمرد و طالبِ حقیقت هستی، چرا خود را به این چرخِ روزگارِ پیر و بی‌اعتبار سرگرم کرده‌ای؟

نکته ادبی: چرخِ پیرزن استعاره‌ای از روزگار و دنیاست که به بی‌آرایشی و کهنگی توصیف شده است.

لاف ردی می زنی با چرخ گردانت چه کار ؟ رشته پیوند بگسل چرخ را بر هم شکن

ادعای آزادی و بزرگی می‌کنی؟ پس این وابستگی به تقدیر و چرخش روزگار چیست؟ پیوندهای مادی را بگسل و بر این چرخشِ ظاهریِ عالم، غلبه کن.

نکته ادبی: لاف زدن در اینجا به معنای ادعایِ پوچ و بی‌عمل است.

زیر زین داری براق آخر چه خسبی در گلیم زیر ران داری نجیب ؟ آخر چه پایی در عطن

تو که مرکبِ راهوارِ روحانی (براق) زیر پا داری، چرا در رختخوابِ غفلت خوابیده‌ای؟ تو که جانِ نجیب و شریف داری، چرا در جایگاهِ آلوده و پستِ دنیوی مانده‌ای؟

نکته ادبی: براق و نجیب استعاره از توانایی‌های روحیِ انسان برای سفر در عوالم بالاست؛ عطن به معنای جای شتران است که کنایه از جایگاه پست می‌باشد.

دار دنیا را به دین دزدان دین ده چون مسیح راه دار ملک جان گیر از خراب آباد تن

دنیا را به دست حریصان و دزدانِ دین بسپار و همانند مسیح (که نماد زهد بود) مسیرِ جان را از میانِ ویرانه‌های بدنِ خود پیدا کن.

نکته ادبی: خراب‌آبادِ تن استعاره‌ای است که بدن را به دلیل زوال‌پذیری به خرابه تشبیه می‌کند.

خیمه جان بر جهانی زن که در صحرای او لاله زار گلشن خضر است خضرای دمن

خیمه جانت را در اقلیمی برپا کن که صحرایش همچون سبزه‌زارِ گلشنِ حضرت خضر (سرشار از حیات و طراوت) باشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان خضر در متون عرفانی که نمادِ جاودانگی و علمِ لدنی است.

در مقام صدق جان باید که باشد درنعیم جسم خواهی در تنعم باش خواهی در حذر

در مقامِ صدق و راستی، جانِ انسان باید در نعمتِ روحانی باشد؛ دیگر چه فرقی می‌کند که جسم در آسایش باشد یا در سختی و پرهیز؟

نکته ادبی: مقامِ صدق یکی از مقامات عالیِ عرفانی است که در آن سالک به یکپارچگیِ درونی می‌رسد.

ذات یوسف را به مصر اندر کجا دارد زیان زان که در کنعان به خون آلوده باشد پیرهن

ذاتِ یوسف (حقیقتِ معنوی) اگر در مصر باشد، چه زیانی می‌بیند؟ چرا که پیراهنِ آلوده به خون در کنعان، تنها یک ابزارِ دنیوی بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و برادرانش که نمادِ تفاوتِ ظاهر و باطن است.

تا به کی در باد خواهی دادن این عمر عزیز؟ در هوای رنگ و بوی ارغوان یا یا سمن

تا چه زمانی می‌خواهی عمرِ گرانبهای خود را در راهِ رنگ و بویِ گل‌های فانی و لذت‌های زودگذرِ دنیوی هدر دهی؟

نکته ادبی: ارغوان و سمن نماد زیبایی‌های فریبنده و زودگذر دنیوی هستند.

بس کن این آتش زبانی بس که در پایان چو شمع خواهدت بر باد دادن سر زبانت بی سخن

از این سخنانِ تند و آتشین دست بردار؛ چرا که در نهایت این زبانِ تو همچون شمع، خود را می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زبان به شمع از جهتِ سوختن و محو شدن بر اثرِ سخنِ بیهوده است.

هر زبانی کز میان او رسد جان را زیان شمع وار آن به که سوزد یا بمیرد درلگن

هر زبانی که باعثِ آسیب به جان شود، بهتر است که همچون شمعی در جاشمعی، خاموش و بی‌اثر گردد.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که سخنِ ناسنجیده، حجابِ جان است.

آبروی هر دو عالم آن زمان حاصل کنی کز سر اخلاص گردی خاک پای بو الحسن

اگر می‌خواهی به شرافت و آبرویِ هر دو عالم دست یابی، باید با اخلاصِ کامل، خاکسار و کوچکِ درگاهِ ابوالحسن (حضرت علی علیه‌السلام) باشی.

نکته ادبی: ابوالحسن کنیه حضرت علی (ع) است که در ادبیات عرفانی نمادِ کاملِ انسانیت و ولایت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پیرزن

تشبیه دنیا به زنی سالخورده و فرتوت برای نشان دادن بی‌اعتباری و زوال آن.

تلمیح یوسف و کنعان

اشاره به داستان حضرت یوسف برای تبیینِ بی‌تأثیریِ ظواهر بر حقیقتِ وجودی انسان.

تشبیه زبان به شمع

مقایسه زبانِ تندرو و پرخاشگر با شمع که در اثر سوختن، خود را نابود می‌کند.

نماد براق

نمادِ پتانسیل‌های عالی و نیروی پروازِ روح به سوی حق.

مراعات نظیر خضر و گلشن

تناسبِ واژگانی میان حضرت خضر و فضای سرسبز که بر طراوتِ معنوی دلالت دارد.