دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
نسیم صبح سلامم به دلستان برسان پیام بلبل عاشق به گلستان برسان
به همرهیت روان را روانه خواهم کرد روانه کرد به جانان روان روان برسان
هزار قصه رسیدست زمن به گوش به گوش مگر مجال نباشد یکی از آن برسان
کمند طره ی او با کمر چو در پیچد دقیقه ای زتن من در آن میان برسان
مجال دم زدنت گر بود در آن خلوت زمین ببوس ودعایم زمان زمان برسان
به آستان مرسانش غبار من لیکن به من غباری از آن عالی آستان برسان
دل مرا که کباب است ومی چکد خونش ببر به آتش رخسار دلستان برسان
به زلف او خبری زین دل شکسته بده بگوش من سخنی زان لب ودهان برسان
گرت به باغ رخ او بنفشه بار دهد زمن سلام به نسرین وارغوان برسان
زبان سوسن رطب اللسان به عاریه خواه به زیر لب سخن من بدان زبان برسان
ازان دو لاله نصیبی به سنبل وگل ده وزان کلاله نسیمی به مشک وبان برسان
سحر گهست وزاغیار در گهش خالی دعای من به جنابش سحر گهان برسان
بر آر کام دل ما وشربتی زان لب بکام این دل بیمار ناتوان برسان
بکام من زلبش پیش از آن که خط بدهد عنایتی کن وحلوای بی دخان برسان
زضعف ناله نمی آید ونمی کشمش بیا بیا بکش او را کشان کشان برسان
فراق لعل لبش خون من بخواهد ریخت بیا وزان دهنش جان من امان برسان
در آن میان چو دهد کام عاشقان لب دوست بگو زیر لبش بهره ی فلان برسان
همی کند سخنش مرده زنده ور باور نمی کنی بر او اول با متحان برسان
به کوی دوست مرا خانه ایست گویا رب به عافیت همه کس را به خان ومان برسان
دلم زشوق عقیق لبش رسید به جان نسیم رحمتی از جانب یمان برسان
نسیمی از سر زلفش بیار وجان بستان به پایمرد بگویم به رایگان برسان
حدیث در سر شک مرا به نظم آور به گوش یار به وجهی که می توان برسان
به حق صدقی ومهری که داری ای دم صبح که صدق من به محبان مهربان برسان
تویی مربی انفا س و با توام سخنی است به تربیت سخنم را بر آسمان برسان
به عون همت سلطان ز آسمان بگذر دعای من به شهنشه اویس خان برسان
زمین ببوس وزمین بوس بنده ی خاکی به آستانه یآن دولت آشیان برسان
بر آر دست وبگو یا رب آن شهنشه را به دولت ابد وعمر جاودان برسان
به تازیانه عزمش خیال جامد را وبه برق سبک عنان برسان
سپهر خواست که کیوان رسد به دربانیش زمانه گفتکه او را تو بر چه سان برسان
ز سد ره ساز بنه نردبانی ا ر برسد بدان رواق زحل را به نردبان برسان
اگردوام بهارت هواست از عد لش خبر به لشگر غارتگر خزان برسان
خریف تازه چمن رنگ و بوی نستاند مثال نافذ امرش به بوستان برسان
به کوه گو کمر بندگی شه دربند ز سربلندی خود را به توامان برسان
به چرخ گو که قضیب سمند سلطان را ز دخل سنبله بر دوش کهکشان برسان
جهان پناها مگذار خصم را بهجهان ازین جهان به جهانش بدان جهان برسان
اشارتی به قلم کن که خیزو از سر دست نواله کرم ما به انس و جان برسان
به تیغ گو زبان را چو آب کن جاری مناقب گهر ما به دشمنان برسان
مده تونان بد اندیش گر بخواهد نان بدود ونان که دهی از سر سنان برسان
به آفتاب ضمیر تو گفت : فیض مر ا زقیروان جهان تا به قیروان برسان
ز عدل داد نوال تو چرخ طشتی زر کزین کران جهان تا بدان کران برسان
به خاوران ز پی چاشت خوان زر گستر به باختر ز پی شام همچنان برسان
به گرگ عدل تو گفت از پی خوش آمد میش بدوش بر ، بره را بر شبان برسان
به ابر کرد خطاب وبه مهر گفت کفت که فیض ما به یم وجود مابه کان برسان
صبا برای خدا هیچ اگر مجالی افتد دعای ما به جناب خدایگان برسان
وگر سخن نتوانی زما رسانید ن ز در د من به درش ناله وفغان برسان
به آب چشمه حیوان به خاک در گاهش دهان بشوی د عایم بدان دهان برسان
حدیث موجب حرمان من بدان درگه چنان که با تو بگویم هم آنچنان برسان
زناتوانی پایم بد ست عذری هست تو عذر لنگ به نوعی که می توان برسان
ملا زمان درش را ببوس صد پی پا دعای من به جناب یکان یکان برسان
سعادتی که در اشکال اختران دارند سپهر پیر بدین دولت جوان برسان
بگو یا رب کام ومراد هر دو جهان به پادشاه جهانبخش کامران برسان
میامن برکات دم اویس قرن به عهد دولت این صاحب قران برسان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش محتواییِ متمایز سیر می‌کند؛ نخست در فضای غنایی و عاشقانه، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت همچون نسیم صبا، از دوریِ محبوب شکوه می‌کند و ملتمسانه از باد می‌خواهد تا پیام شوق و جانِ آزرده‌ی او را به آستان یار برساند. در این بخش، تصویرسازی‌ها سرشار از حسرت و بیقراری است.

در بخش دوم، شعر با تغییر لحنی آشکار به ستایشگری (مدح) تبدیل می‌شود و شاعر خطاب به حاکمی مقتدر (اویس‌خان)، از عدالت و قدرت او سخن می‌گوید. در این قسمت، فضا از ساحتِ شخصی و عاطفی به ساحتِ اجتماعی و حماسی تغییر جهت می‌دهد و شاعر با استفاده از اغراق‌های ادبی، بزرگیِ ممدوح را به آسمان و عناصر کیهانی گره می‌زند.

معنای روان

نسیم صبح سلامم به دلستان برسان پیام بلبل عاشق به گلستان برسان

ای نسیم صبحگاهی، سلام من را به آن دلبری که رباینده دل است برسان و پیامِ این بلبلِ عاشق را به آن گلستان (چهره محبوب) ابلاغ کن.

نکته ادبی: دلستان: ترکیب فاعلی به معنای کسی که دل را می‌ستاند؛ استعاره از محبوب.

به همرهیت روان را روانه خواهم کرد روانه کرد به جانان روان روان برسان

من جانِ سرگردان خود را به همراهیِ تو روانه خواهم کرد، پس این جانِ بی‌قرار را به نزد آن محبوبِ جانان برسان.

نکته ادبی: ایهام در واژه روان (به معنای روح و نیز به معنای جاری و در حرکت).

هزار قصه رسیدست زمن به گوش به گوش مگر مجال نباشد یکی از آن برسان

هزاران داستان از دردِ من به گوشِ تو رسیده است، اگر در این فرصتِ کوتاه مجالِ گفتنِ همه نیست، دست‌کم یکی از آن قصه‌ها را به او برسان.

نکته ادبی: تکرار واژه «گوش» برای تأکید بر شنیدنِ دردها.

کمند طره ی او با کمر چو در پیچد دقیقه ای زتن من در آن میان برسان

وقتی گره‌خورده‌گیِ زلفِ او با کمرش در هم می‌پیچد، ذرّه‌ای از وجودِ من را نیز در آن میانه جای ده (تا در بندِ او باشم).

نکته ادبی: طُرّه به معنای زلف و گیسو است که در ادبیات کلاسیک نمادِ دام و گرفتاری است.

مجال دم زدنت گر بود در آن خلوت زمین ببوس ودعایم زمان زمان برسان

اگر در آن خلوتِ خصوصی فرصتی برای سخن گفتن پیدا کردی، زمین را ببوس و دعای مرا لحظه‌به‌لحظه به او ابلاغ کن.

نکته ادبی: «زمان زمان» به معنای پی‌درپی و مکرر است.

به آستان مرسانش غبار من لیکن به من غباری از آن عالی آستان برسان

غبارِ تنِ من را به آستانِ او مبر، اما از آن درگاهِ عالی و بلندمرتبه، غباری برای تبرک به سوی من بفرست.

نکته ادبی: تضاد میانِ «غبار من» (حقیر) و «آستان عالی» (شریف).

دل مرا که کباب است ومی چکد خونش ببر به آتش رخسار دلستان برسان

دلِ مرا که از شدتِ دوری کباب شده و خون از آن می‌چکد، بردار و به آتشِ رخسارِ آن دلبر برسان.

نکته ادبی: تشبیه دل به کباب (دردناک) و رخسار به آتش (سوزنده).

به زلف او خبری زین دل شکسته بده بگوش من سخنی زان لب ودهان برسان

خبری از این دلِ شکسته به زلفِ او بده و در مقابل، سخنی از آن لب و دهان به گوشِ من برسان.

نکته ادبی: اشاره به زلف (محلِ گرفتاری) و لب (منشأ کلام و حیات).

گرت به باغ رخ او بنفشه بار دهد زمن سلام به نسرین وارغوان برسان

اگر در باغِ چهره‌اش گل‌های بنفشه (کنایه از مویِ بر چهره) رویید، سلامِ مرا به نسرین و ارغوان (کنایه از سفیدی و سرخی صورت) برسان.

نکته ادبی: استفاده از نام گل‌ها برای توصیف اجزای صورت.

زبان سوسن رطب اللسان به عاریه خواه به زیر لب سخن من بدان زبان برسان

از گلِ سوسن که زبانِ گویا دارد، خواهش کن تا زبانش را به عاریت بگیرد و سخنِ مرا زیرِ لب‌های یار بیان کند.

نکته ادبی: سوسن به دلیل شکلِ گلبرگش به زبان تشبیه می‌شود.

ازان دو لاله نصیبی به سنبل وگل ده وزان کلاله نسیمی به مشک وبان برسان

از آن لاله (گونه‌ها) نصیبی به سنبل و گل بده و از آن کلاله (موی سر)، نسیمی به مشک و بان برسان.

نکته ادبی: کلاله به معنای دسته‌های مو و گیسو است.

سحر گهست وزاغیار در گهش خالی دعای من به جنابش سحر گهان برسان

اکنون که هنگامِ سحر است و جای اغیار خالی است، دعای مرا در این وقتِ خوش به محضرِ او برسان.

نکته ادبی: اغیار به معنای رقیبان و نامحرمان است که در شعر کلاسیک مانعِ وصال‌اند.

بر آر کام دل ما وشربتی زان لب بکام این دل بیمار ناتوان برسان

کامِ دلِ ما را برآور و شربتی از آن لبِ شیرین، به کامِ این دلِ بیمار و ناتوان بچشان.

نکته ادبی: استعاره از لب به منبعِ نوش‌دارو و شفا.

بکام من زلبش پیش از آن که خط بدهد عنایتی کن وحلوای بی دخان برسان

پیش از آنکه خطِ عارضش (موی صورت) چهره‌اش را بپوشاند، به من عنایتی کن و حلوایِ بی‌پایان (شیرینیِ لب) را به من برسان.

نکته ادبی: حلوای بی دخان؛ کنایه از لبِ یار که بدونِ پخت‌وپز، شیرین است.

زضعف ناله نمی آید ونمی کشمش بیا بیا بکش او را کشان کشان برسان

از شدتِ ضعف ناله‌ای ندارم و توانِ کشیدنِ بارِ غم نیست، پس بیا و او را کشان‌کشان به سوی من بیاور.

نکته ادبی: بیانِ غلو‌آمیز از نهایتِ ناتوانی و ضعفِ جسمانی.

فراق لعل لبش خون من بخواهد ریخت بیا وزان دهنش جان من امان برسان

دوری از لبِ سرخِ او مرا از پا درمی‌آورد و خونم را می‌ریزد، پس بیا و با خبری از آن دهان، به جانِ من امان بده.

نکته ادبی: لعل لب (استعاره از لبِ سرخ و گران‌بها).

در آن میان چو دهد کام عاشقان لب دوست بگو زیر لبش بهره ی فلان برسان

در آن لحظه که لبِ دوست کامِ عاشقان را شیرین می‌کند، زیرِ لب به او بگو که بهره‌ی مرا نیز بپردازد.

نکته ادبی: «بهره فلان» کنایه از سهمِ عاشق از عشق.

همی کند سخنش مرده زنده ور باور نمی کنی بر او اول با متحان برسان

سخنانِ او مرده را زنده می‌کند، اگر باور نداری، اول او را بیازمای و سپس ببین.

نکته ادبی: اعجازِ کلامِ محبوب به حدِ مسیحایی است.

به کوی دوست مرا خانه ایست گویا رب به عافیت همه کس را به خان ومان برسان

در کویِ یار خانه‌ای دارم، خدا کند که همه کس را با سلامتی به خان و مانِ خویش برساند.

نکته ادبی: استفاده از دعا برای عامه که به نوعی تخلصِ ضمنی است.

دلم زشوق عقیق لبش رسید به جان نسیم رحمتی از جانب یمان برسان

از اشتیاقِ آن لبِ عقیق‌گون به مرزِ جان‌سپردن رسیدم، نسیمِ رحمتی از جانبِ یمن (کنایه از خوش‌یمنی) برسان.

نکته ادبی: عقیق (سنگِ قیمتیِ سرخ) تشبیه رایج برای لبِ معشوق.

نسیمی از سر زلفش بیار وجان بستان به پایمرد بگویم به رایگان برسان

نسیمی از زلفش بیاور و جانم را بستان، من به واسطه این خبر، جانم را به رایگان پیشکش می‌کنم.

نکته ادبی: «پایمرد» به معنای واسطه و میانجی است.

حدیث در سر شک مرا به نظم آور به گوش یار به وجهی که می توان برسان

اشک‌های من داستانی دارند، آن را به نظم درآور و به هر طریقی که ممکن است به گوشِ یار برسان.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

به حق صدقی ومهری که داری ای دم صبح که صدق من به محبان مهربان برسان

ای دمِ صبح، تو را به آن صدق و مهری که داری قسم می‌دهم که راست‌گوییِ مرا به گوشِ محبانِ مهربان برسان.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): خطاب قرار دادنِ نسیم صبح.

تویی مربی انفا س و با توام سخنی است به تربیت سخنم را بر آسمان برسان

تو مربیِ جان‌ها هستی و من سخنی با تو دارم، با تربیتِ خویش سخنِ مرا به آسمان‌ها برسان.

نکته ادبی: انفاس جمع نفس است، به معنای دم‌ها و جان‌ها.

به عون همت سلطان ز آسمان بگذر دعای من به شهنشه اویس خان برسان

با کمک و همتِ سلطان، از آسمان‌ها عبور کن و دعای مرا به پیشگاهِ اویس‌خان برسان.

نکته ادبی: اویس‌خان (ممدوح). انتقال از فضای عاشقانه به فضای مدحی.

زمین ببوس وزمین بوس بنده ی خاکی به آستانه یآن دولت آشیان برسان

زمین را ببوس و سلامِ بنده خاکی را به آستانه‌ی آن دولت‌سرایِ رفیع برسان.

نکته ادبی: دولت‌آشیان به معنای جایگاهی است که سعادت در آن آشیانه دارد.

بر آر دست وبگو یا رب آن شهنشه را به دولت ابد وعمر جاودان برسان

دست به دعا بردار و بگو پروردگارا، آن پادشاه را به عزتِ ابدی و عمرِ جاودان برسان.

نکته ادبی: اشاره به دعای خیر برای ممدوح که از سنت‌های قصیده‌سرایی است.

به تازیانه عزمش خیال جامد را وبه برق سبک عنان برسان

با تازیانه عزم و اراده‌اش، حتی خیالِ جامد و سست را به حرکت درآور و به سرعتِ برقِ سبک‌عنان برسان.

نکته ادبی: سبک‌عنان کنایه از تندی و چابکی.

سپهر خواست که کیوان رسد به دربانیش زمانه گفتکه او را تو بر چه سان برسان

آسمان خواست که کیوان (زحل) را به دربانیِ او بگمارد، روزگار گفت که او را به چه شکلی به آن مقام برسانم؟

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های نجومی برای تعظیمِ ممدوح.

ز سد ره ساز بنه نردبانی ا ر برسد بدان رواق زحل را به نردبان برسان

اگر مانعی بر سر راه است نردبانی بساز و از آن رواق، زحل (کیوان) را به آسمان برسان.

نکته ادبی: رواق به معنای ایوان و سقفِ بلند است.

اگردوام بهارت هواست از عد لش خبر به لشگر غارتگر خزان برسان

اگر می‌خواهی هوا همیشه بهاری باشد، خبرِ عدلِ او را به گوشِ لشکریانِ خزان (که ویرانگرند) برسان.

نکته ادبی: لشکرِ خزان (تشخیص): خزان به لشکری تشبیه شده که بهار را غارت می‌کند.

خریف تازه چمن رنگ و بوی نستاند مثال نافذ امرش به بوستان برسان

پاییزِ نوپدید، رنگ و بوی گلستان را نمی‌تواند بگیرد، فرمانِ نافذِ او را به بوستان برسان.

نکته ادبی: خریف به معنای پاییز است.

به کوه گو کمر بندگی شه دربند ز سربلندی خود را به توامان برسان

به کوه بگو که کمرِ بندگیِ شاه را ببند و از طریقِ سربلندی، خود را به توأمان (اوجِ کمال) برسان.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اعلام آمادگی برای خدمت.

به چرخ گو که قضیب سمند سلطان را ز دخل سنبله بر دوش کهکشان برسان

به چرخ بگو که تازیانه اسبِ سلطان را از خوشه‌های خوشه (صورت فلکی) به دوشِ کهکشان برسان.

نکته ادبی: قضیب به معنای تازیانه است.

جهان پناها مگذار خصم را بهجهان ازین جهان به جهانش بدان جهان برسان

ای پناه‌بخشِ جهان، دشمن را در این جهان باقی مگذار، او را از این جهان به جهانِ دیگر (مرگ) برسان.

نکته ادبی: نوعی تهدیدِ دشمن با استفاده از قدرتِ ممدوح.

اشارتی به قلم کن که خیزو از سر دست نواله کرم ما به انس و جان برسان

با قلم اشاره‌ای کن تا برخیزد و از سرِ سخاوت، بخششِ ما را به انس و جان برسان.

نکته ادبی: نواله به معنای عطا و بخشش است.

به تیغ گو زبان را چو آب کن جاری مناقب گهر ما به دشمنان برسان

به تیغِ زبان بگو که چون آب جاری شو و گوهرِ فضایلِ ما را به دشمنان برسان.

نکته ادبی: مناقب به معنای صفاتِ نیک و فضایل است.

مده تونان بد اندیش گر بخواهد نان بدود ونان که دهی از سر سنان برسان

به بداندیش نان مده، اگر هم خواستی نان بدهی، آن را از نوکِ نیزه (با خشم) به او برسان.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است؛ تضاد میانِ نان‌دهی و نیزه.

به آفتاب ضمیر تو گفت : فیض مر ا زقیروان جهان تا به قیروان برسان

آفتابِ ضمیرِ تو (اندیشه‌ات) به من گفت: فیضِ مرا از این سوی جهان تا آن سوی (قیروان) برسان.

نکته ادبی: قیروان شهری در شمال آفریقا که در شعر قدیم به عنوانِ دورترین نقطه شناخته می‌شد.

ز عدل داد نوال تو چرخ طشتی زر کزین کران جهان تا بدان کران برسان

از عدالت و دادِ تو، آسمان چون طشتی زرین است که از این کرانه تا آن کرانه جهان می‌رسد.

نکته ادبی: طشتِ زر استعاره از خورشید است که در آسمان می‌چرخد.

به خاوران ز پی چاشت خوان زر گستر به باختر ز پی شام همچنان برسان

در شرق برای صبحانه (چاشت) سفره زرین بگستر و در غرب برای شام نیز همان‌گونه عمل کن.

نکته ادبی: خاوران (شرق) و باختر (غرب).

به گرگ عدل تو گفت از پی خوش آمد میش بدوش بر ، بره را بر شبان برسان

عدالتِ تو به گرگ گفت که برای خوش‌آمد، بره را بر دوش بگیر و به نزدِ چوپان برسان.

نکته ادبی: تصویرِ مدحِ مبالغه‌آمیز (صلحِ گرگ و میش در پرتو عدالت شاه).

به ابر کرد خطاب وبه مهر گفت کفت که فیض ما به یم وجود مابه کان برسان

به ابر خطاب کرد و به خورشید گفت که فیضِ ما را به دریای وجود و کانونِ ما برسان.

نکته ادبی: یم به معنای دریا است.

صبا برای خدا هیچ اگر مجالی افتد دعای ما به جناب خدایگان برسان

ای صبا، برای خدا اگر مجالی پیدا کردی، دعای ما را به جنابِ آن خدایگان (پادشاه) برسان.

نکته ادبی: خدایگان لقبی برای شاهان و بزرگان.

وگر سخن نتوانی زما رسانید ن ز در د من به درش ناله وفغان برسان

و اگر نتوانی سخنِ مرا به او برسانی، از دردِ من برای او ناله و فریاد برسان.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ انتقالِ خبر به هر وسیله ممکن.

به آب چشمه حیوان به خاک در گاهش دهان بشوی د عایم بدان دهان برسان

با آبِ چشمه حیات، خاکِ درگاهِ او را بشوی و دعای مرا به آن دهانِ مبارک برسان.

نکته ادبی: تقدس‌بخشی به درگاهِ ممدوح.

حدیث موجب حرمان من بدان درگه چنان که با تو بگویم هم آنچنان برسان

حکایتِ محرومیتِ مرا همان‌طور که با تو می‌گویم، به آن درگاه برسان.

نکته ادبی: حرمان به معنای محرومیت و ناامیدی است.

زناتوانی پایم بد ست عذری هست تو عذر لنگ به نوعی که می توان برسان

از شدتِ ناتوانی، پایم برای رفتن عذری دارد، تو عذرِ این پایِ لنگ را به هر شکلی که می‌توانی برسان.

نکته ادبی: عذرِ لنگ، کنایه‌ای است از ناتوانی در پیمودنِ راه.

ملا زمان درش را ببوس صد پی پا دعای من به جناب یکان یکان برسان

ملازمانِ درگاهش را صد بار ببوس و دعای مرا به تک‌تکِ آنان برسان.

نکته ادبی: ملازمان به معنای همراهان و خادمانِ درگاه.

سعادتی که در اشکال اختران دارند سپهر پیر بدین دولت جوان برسان

آن سعادتی که در صورتِ ستارگان نهفته است، سپهرِ پیر (آسمان) را به این دولتِ جوان برسان.

نکته ادبی: سپهرِ پیر (آسمان) به عنوان موجودی کهنسال که شاهدِ تاریخ است.

بگو یا رب کام ومراد هر دو جهان به پادشاه جهانبخش کامران برسان

از خداوند طلب کن که آرزوها و کامیابی‌های هر دو جهان را نصیب پادشاهی کند که بخشنده و کامرواست و دنیا را از جودِ خویش بهره‌مند می‌سازد.

نکته ادبی: واژه «جهانبخش» در اینجا به معنای کسی است که با بخشش و دهش، جهان را بهره‌مند می‌کند و از القاب ستایش‌آمیز پادشاهان در متون کهن است.

میامن برکات دم اویس قرن به عهد دولت این صاحب قران برسان

خداوندا، برکات و فیضِ معنویِ نفسِ قدسیِ اویس قرنی را بر ایامِ حکومتِ این پادشاهِ مقتدر جاری ساز تا دوران سلطنتش به خیر و نیکی و برکت سپری شود.

نکته ادبی: «صاحب‌قران» اصطلاحی نجومی و تشریفاتی برای پادشاهان بزرگ است که به کسی اطلاق می‌شد که در زمان قرانِ ستارگان سعد، قدرت یافته است. «اویس قرن» نیز اشاره‌ای تلمیحی به شخصیتی زاهد و محبوب در تاریخ اسلام است که دعای او مستجاب دانسته می‌شد.