دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح امیر شیخ حسن

سلمان ساوجی
شکوه افسر شاهی تراز کسوت عالم نگین خاتم دولت نظام گوهر عالم
خداوند خداوندان شهنشه شیخ حسن نویان که هست اوصاف اخلاقش فزون از کیف و بیش و کم
جهانداری که تیغ اوست صبح فتح را مطلع جهانبخشی که دست اوست رزق خلق را مقسم
زباد خلق جان بخشش گرفته شاخ دولت بر ز آب تیغ سرسبزش کشیده بیخ نصرت نم
طناب خیمه افلاک باد فتنه بگسستی به اوتاد بقایش گر نبودی در ازل محکم
اگر نه حکمت اصلی گرفتی دامن رایش ز روی راستی بردی برون از پشت گردون خم
زهی همچون صدف رایم شرف را صدر تو مولد زهی چون مملکت را دین خرد آرای تو توام
ز حرمت قصر جاهت راست قدر جنت و کعبه ز عزت خاک پایت راست آب کوثر و زمزم
دم کلک تو اخبار ضمیر خلق را راوی دل پاک تو اسرار رموز غیب را ملهم
تو را با سلطنت هر لحظه جاهی می شود افزون تو را با مملکت هر روز ملکی می شود منضم
چو روی ماه رویان از سواد طره پرچین تو را پیوسته می تابد فروغ نصرت از پرچم
تو را چهر منوچهر است و زیب و فر افریدون تو را بازوی دستان است و نیروی تن نیزم
اگر شمشیر تیزت در خیال آسمان افتد ز آب تیز شمشیرت بگردد آسمان در دم
برای توست گردون را مدار هابط و صاعد به داغ توست گیتی را سرین اشهب و ادهم
به بازارت درست خور ندارد قیمت یک جو میزان تو سنگ کان ندارد وزن یک درهم
در انگشتت اگر دیدی سلیمان خاتم دولت سلیمان را بماندی در دهان انگشت چون خاتم
بروز آنکه همچون شب هوا خود را بپوشاند به مشکین کسوتت کرد از علمهای به زر معلم
ز تاریکی جهان گردد سیه چون چهره زنگی ز انبوهی فتد در هم سپه چون طره دیلم
کند در قطع و خصم تیغ کارگر مدحل شود در پرده دلها خدنگ پرده در محرم
کمند پیچ پیچ آرد سر اندر حلقه چون ثعبان سنان سر فراز آید برون از پوست چون ارقم
تو از قلب سپاه آن روز در میدان رزمآرایی ظفر در حضرتت لازم عدو در طاعتت ملزم
گهی چون فرقدان تیغت دو پیکر سازد از فرقی گهی چون تو امان تیرت بدوزد هر دو ابرهم
دماغ حاسد فاسد به حال صحت کلی نیاید تا نیاید بر سرش تیغ مبارک دم
خداوندا گه عیش است و فرصت می دهد دستت تو فرصت را غنیمت دان که آن بابی است بس معظم
بخواه آن کشتی زرین درو دریای یاقوتی چو دریایی پر از آب زر ملقوب و قلب یم
می صافی که از قرابه چون در جام ریزندش صفای جام رنگینش کند روشن روان جم
نوا از مطربی بشنو که او راد دلاویزش چو ناهید آورد در چرخ کیوان را به زیر و بم
الا تا پرده شب را عروس روز هر صبحی ز پیش خویش بردارد بدین پیروزه گون طارم
جهان را از سرورت باد سوری آنچنان عالی که تا روز ابد باشد مصون از رخنه ماتم
همی تا دست و دل باشد قوی از پشت مردم را دل و دستت قوی بادا به سلطان زاده اعظم
نهال روضه شاهی اویس آنکه از نهاد او بهار عدل شد سرسبز و باغ ملک شد خرم
خیال دولت نویین و نویین زاده را دایم به اقبال بقا بادا طناب عمر مستحکم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش و مدح شیخ حسن نویان سروده شده و فضای کلی آن آمیخته با شکوهِ درباری، حماسه و ستایشِ قدرتِ نظامی و عدلِ پادشاهی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، ممدوح را تکیه‌گاه عالم و ضامنِ بقای ملک و ملت می‌داند که حضورش باعث نظمِ گیتی و پیروزی بر دشمنان است.

در بخش‌های پایانی، کلام از حال‌وهوای حماسی به سمت توصیفِ عیش و سرور تغییر جهت می‌دهد و شاعر با اشاره به باده‌نوشی و شادی، بر لزوم بهره‌گیری از فرصت‌هایِ زندگی و جشن‌گرفتنِ این دورانِ طلایی تأکید می‌کند، تا در کنارِ قدرتِ نظامی، ظرافت‌های زیستن در سایه‌ی دولتِ مقتدر نیز به تصویر کشیده شود.

معنای روان

شکوه افسر شاهی تراز کسوت عالم نگین خاتم دولت نظام گوهر عالم

شکوهِ مقامِ پادشاهی تو، زینت‌بخشِ تمامِ عالم است و تو خود، همچون نگینِ درخشان بر انگشتریِ حکومت و گوهرِ بی‌بدیلِ روزگار هستی.

نکته ادبی: تراز در اینجا به معنای هم‌طراز، زینت‌بخش و شکوه است.

خداوند خداوندان شهنشه شیخ حسن نویان که هست اوصاف اخلاقش فزون از کیف و بیش و کم

تو سرورِ همه سروران و پادشاهِ بزرگی چون شیخ حسن نویان هستی که فضایلِ اخلاقی‌ات از حد و مرزِ توصیف و اندازه‌گیری فراتر است.

نکته ادبی: کیف و بیش و کم، کنایه از مقیاس‌ها و اوصافِ کمی و کیفی است.

جهانداری که تیغ اوست صبح فتح را مطلع جهانبخشی که دست اوست رزق خلق را مقسم

تو فرمانروایی هستی که شمشیرت سرآغازِ پیروزی‌هاست و بخشنده‌ای هستی که دستِ سخاوتمندت، تقسیم‌کننده روزیِ مردمان است.

نکته ادبی: مطلع به معنای محل طلوع و آغازگاه است.

زباد خلق جان بخشش گرفته شاخ دولت بر ز آب تیغ سرسبزش کشیده بیخ نصرت نم

به یمنِ وجودِ بخشنده و جان‌بخشِ تو، درختِ دولت به بار نشسته و به برکتِ شمشیرِ سبز و حیات‌بخشِ تو، ریشه پیروزی‌ها آبیاری و استوار شده است.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ جان‌بخشی و تیغ (که معمولاً جان‌ستان است) از صنایعِ بلاغیِ کلام است.

طناب خیمه افلاک باد فتنه بگسستی به اوتاد بقایش گر نبودی در ازل محکم

اگر استواریِ وجودِ تو از ازل نبود، طناب‌های خیمه‌ی آسمان به دستِ فتنه‌ها از هم گسسته می‌شد و جهان از هم می‌پاشید.

نکته ادبی: اوتاد (جمع وتد) به معنای میخ‌هاست که استعاره از ستون‌هایِ استوارِ هستی است.

اگر نه حکمت اصلی گرفتی دامن رایش ز روی راستی بردی برون از پشت گردون خم

اگر تدبیرِ حکیمانه و عقلِ سلیمِ تو یار و یاور نبود، چرخِ گردون از مسیرِ راستی خارج می‌شد و کمرش از شدتِ انحراف خم می‌گشت.

نکته ادبی: پشتِ گردون خمیدن، استعاره از انحراف و شکستِ نظمِ عالم است.

زهی همچون صدف رایم شرف را صدر تو مولد زهی چون مملکت را دین خرد آرای تو توام

بسیار عالی است که جایگاهِ رفیع تو، خاستگاهِ شرافت است و عجب که تو با خردِ خود، دین و مملکت را به هم پیوند داده‌ای.

نکته ادبی: زهی صوت تحسین است.

ز حرمت قصر جاهت راست قدر جنت و کعبه ز عزت خاک پایت راست آب کوثر و زمزم

به خاطرِ حرمت و جلالِ قصرِ تو، ارزشِ آن با بهشت و کعبه برابری می‌کند و خاکِ پای تو به اندازه‌ی آبِ کوثر و زمزم، مقدس و حیات‌بخش است.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح برای تقدس‌بخشی به مکانِ ممدوح.

دم کلک تو اخبار ضمیر خلق را راوی دل پاک تو اسرار رموز غیب را ملهم

قلمِ تو از اسرارِ درونی مردم آگاه است و قلبِ پاکِ تو به رموزِ غیبی و نهانِ عالم الهام می‌شود.

نکته ادبی: دم کلک (نفس قلم) اشاره به تیزبینی و فراستِ نویسنده دارد.

تو را با سلطنت هر لحظه جاهی می شود افزون تو را با مملکت هر روز ملکی می شود منضم

همراه با پادشاهی‌ات، هر لحظه شکوه و قدرتت افزون می‌شود و با گسترشِ قلمرو، هر روز سرزمینی تازه به ملکِ تو ضمیمه می‌گردد.

نکته ادبی: منضم شدن به معنای پیوستن و ملحق شدن است.

چو روی ماه رویان از سواد طره پرچین تو را پیوسته می تابد فروغ نصرت از پرچم

همان‌طور که چهره‌ی زیبارویان از میانِ تارهای زلفِ چین‌دار نمایان است، فروغِ پیروزی نیز همواره از پرچمِ تو می‌تابد.

نکته ادبی: سوادِ طره به معنای سیاهیِ موست.

تو را چهر منوچهر است و زیب و فر افریدون تو را بازوی دستان است و نیروی تن نیزم

تو چهره‌ی منوچهر و شکوهِ فریدون را داری و بازوانِ قدرتمندِ دستان (زال) و نیرویِ رستم در وجودِ توست.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌های شاهنامه برای تجسمِ کمالِ انسانی و رزمی.

اگر شمشیر تیزت در خیال آسمان افتد ز آب تیز شمشیرت بگردد آسمان در دم

اگر شمشیرِ تیزِ تو در ذهنِ آسمان خطور کند (و تصور شود)، آسمان از هول و هراسِ آن در همان لحظه ذوب می‌شود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ برندگیِ شمشیر.

برای توست گردون را مدار هابط و صاعد به داغ توست گیتی را سرین اشهب و ادهم

مدارِ گردشِ آسمان برای توست و تمامیِ دارایی‌های جهان، زیرِ سلطه‌ی نشان و نشانِ تو قرار دارد.

نکته ادبی: اشهب و ادهم (اسب‌های سفید و سیاه) کنایه از تمامِ مرکب‌ها و قدرت‌های مادی است.

به بازارت درست خور ندارد قیمت یک جو میزان تو سنگ کان ندارد وزن یک درهم

در بازارِ پر رونقِ تو، خورشید ارزشی به اندازه‌ی یک جو ندارد و ترازوی تو سنگینی‌اش چنان است که وزنِ یک درهم در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: خور به معنای خورشید است.

در انگشتت اگر دیدی سلیمان خاتم دولت سلیمان را بماندی در دهان انگشت چون خاتم

اگر سلیمانِ نبی، نگینِ پادشاهی تو را در انگشتِ تو ببیند، از حیرتِ عظمتِ آن، انگشتِ تعجب به دندان خواهد گزید.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و انگشتریِ او.

بروز آنکه همچون شب هوا خود را بپوشاند به مشکین کسوتت کرد از علمهای به زر معلم

در روزی که هوا همچون شب تیره می‌شد، تو با لباس‌های گران‌بهای مشکین و پرچم‌های زرین، آن را آراستی.

نکته ادبی: معلم به معنای نشان‌دار و آراسته است.

ز تاریکی جهان گردد سیه چون چهره زنگی ز انبوهی فتد در هم سپه چون طره دیلم

از انبوهیِ سپاه، دنیا سیاه می‌شود و صفوفِ لشکر همچون زلفِ پریشانِ مردمانِ دیلم در هم پیچیده و فشرده است.

نکته ادبی: دیلم قومی جنگجو بودند که در ادبیاتِ کهن به داشتنِ موهای سیاه و انبوه مشهور بودند.

کند در قطع و خصم تیغ کارگر مدحل شود در پرده دلها خدنگ پرده در محرم

تیغِ تو در بریدن و از میان بردنِ دشمن کارآمد است و تیرِ تو همچون رازی به قلبِ دل‌ها نفوذ می‌کند.

نکته ادبی: مدحل به معنای کارساز و نافذ است.

کمند پیچ پیچ آرد سر اندر حلقه چون ثعبان سنان سر فراز آید برون از پوست چون ارقم

کمندِ پیچ‌درپیچِ تو همچون مار (ثعبان) حلقه می‌زند و سرِ نیزه‌ات همچون مارِ ارقم از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید.

نکته ادبی: ثعبان و ارقم از انواع مارهای خطرناک هستند که برای توصیفِ سلاح استفاده شده‌اند.

تو از قلب سپاه آن روز در میدان رزمآرایی ظفر در حضرتت لازم عدو در طاعتت ملزم

تو در روز نبرد، قلبِ سپاه را فرماندهی می‌کنی و پیروزی در برابرِ تو ناچار و دشمن مطیعِ فرمانِ توست.

نکته ادبی: قلبِ سپاه کنایه از مرکزیتِ فرماندهی است.

گهی چون فرقدان تیغت دو پیکر سازد از فرقی گهی چون تو امان تیرت بدوزد هر دو ابرهم

گاهی شمشیرت با بُرشی دقیق، فرقِ سرِ دشمن را دو نیم می‌کند و گاهی تیرِ تو همچون صورتِ فلکی دو پیکر، ابروهای دشمن را به هم می‌دوزد.

نکته ادبی: فرقدان اشاره به ستارگانِ قطبی و دو پیکر اشاره به صورتِ فلکی جوزا دارد.

دماغ حاسد فاسد به حال صحت کلی نیاید تا نیاید بر سرش تیغ مبارک دم

ذهنِ حسودِ بدخواه، جز با ضربه‌ی شمشیرِ مبارکِ تو، به حالِ عقل و سلامتی باز نمی‌گردد.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ کلام در مواجهه با حسود.

خداوندا گه عیش است و فرصت می دهد دستت تو فرصت را غنیمت دان که آن بابی است بس معظم

ای خداوندگار، اکنون که فرصتِ عیش و نوش فراهم است، این فرصت را غنیمت شمار که این درگاهی بسیار بزرگ برای لذت بردن است.

نکته ادبی: تغییر لحن از حماسی به غنایی و توصیه به عیش.

بخواه آن کشتی زرین درو دریای یاقوتی چو دریایی پر از آب زر ملقوب و قلب یم

آن کشتیِ زرین و دریای یاقوتی را بخواه که همچون دریایی پر از زر و گوهرهای گران‌بهاست.

نکته ادبی: اشاره به جام‌های زرین و گران‌بهایی که برای باده‌نوشی استفاده می‌شده است.

می صافی که از قرابه چون در جام ریزندش صفای جام رنگینش کند روشن روان جم

شرابِ صافی که از ظرفِ شیشه‌ای در جام می‌ریزند، صفایِ آن جامِ رنگین، روانِ جمشید را نیز روشن می‌کند.

نکته ادبی: جم، مخففِ جمشید پادشاهِ اسطوره‌ای است.

نوا از مطربی بشنو که او راد دلاویزش چو ناهید آورد در چرخ کیوان را به زیر و بم

نغمه‌ای از نوازنده‌ای بشنو که با آوازِ دل‌انگیزش، حتی زهره (ناهید) را به رقص وادار کرده و کیوان (زحل) را در زیر و بمِ موسیقیِ خود غرق می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ موسیقی بر اجرامِ سماوی.

الا تا پرده شب را عروس روز هر صبحی ز پیش خویش بردارد بدین پیروزه گون طارم

تا زمانی که خورشیدِ عالم‌تاب، هر صبح پرده‌ی سیاه شب را از رویِ این آسمانِ فیروزه‌ای کنار می‌زند، (شاد باش).

نکته ادبی: طارم به معنای آسمانِ گنبدی‌شکل است.

جهان را از سرورت باد سوری آنچنان عالی که تا روز ابد باشد مصون از رخنه ماتم

خداوند چنان شادی و عیشی برایت فراهم کند که تا روزِ قیامت، از هرگونه گزند و ماتمی در امان و مصون باشی.

نکته ادبی: دعا برای بقایِ شادیِ ممدوح.

همی تا دست و دل باشد قوی از پشت مردم را دل و دستت قوی بادا به سلطان زاده اعظم

تا زمانی که مردم به اتکایِ دست و دلِ توانگران پشت‌گرم هستند، دل و دستِ تو نیز به واسطه‌ی فرزندِ آن سلطانِ اعظم، قوی و استوار باد.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ نسلِ پادشاهی.

نهال روضه شاهی اویس آنکه از نهاد او بهار عدل شد سرسبز و باغ ملک شد خرم

اویس، نهالِ بوستانِ شاهی است که به واسطه‌ی نهادِ پاکِ او، بهارِ عدالت سرسبز و باغِ مملکت خرم گشته است.

نکته ادبی: استعاره‌ی نهال برایِ نوپا و تازگیِ حاکمیت.

خیال دولت نویین و نویین زاده را دایم به اقبال بقا بادا طناب عمر مستحکم

امید است که خیال و فکرِ دولتِ نویین و فرزندانِ او، همواره با اقبالِ بلند و عمرِ طولانی، استوار و محکم باقی بماند.

نکته ادبی: دعا در پایانِ قصیده برای بقایِ دولت.

آرایه‌های ادبی

اغراق ز آب تیز شمشیرت بگردد آسمان در دم

شاعر با مبالغه‌ای هنری، تأثیرِ تیزیِ شمشیرِ ممدوح را تا حدِ نابودی و ذوبِ آسمان گسترش داده است.

تلمیح سلیمان را بماندی در دهان انگشت چون خاتم

اشاره به داستانِ حضرت سلیمان و انگشتریِ معروفِ او برای تأکید بر بزرگیِ جایگاهِ ممدوح.

استعاره طناب خیمه افلاک

آسمان به خیمه‌ای تشبیه شده که ستون‌ها و طناب‌هایی برای نگهداری دارد و بقای آن به قدرتِ حاکم وابسته است.

مراعات نظیر تیغ، سنان، کمند، سپاه

گردآوریِ واژگانِ مربوط به میدانِ جنگ که فضایی حماسی برای متن ایجاد کرده است.