دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
دودر در درج دولت داشت این فیروزه گون طارم سزای افسر شاهی ، صفای جوهر عالم
سعادت هر دو را باهم ، به عقدی کرد پیوندی وزان پیوند شد پیدا ، نظام گوهر آدم
جهان را می کند بیدار سوری آسمان آباد که خواهد بود تا محشر مصون از رخنه ی ماتم
مرصع مهد گردون را کشیدست از ازل دوران برای این چنین سوری به پشت اشهب وادهم
کشید مهد این مسند معلا را بدوش امشب گر این هندوی هفتم پرده بودی مقبل و محرم
هزاران شاهد مه رو، گرفته هر یکی شمعی تما شا را همی گشتند بر این فیروزه گون طارم
شب قدر آمدست امشب ، درو روح ملک منزل دم صبح آمدست این دم ، درو صدق وصفا مدغم
به خلوت خانه یخورشید ، امشب می رود عیسی به سوی حجله ی بلقیس ، اینک می خرامد جم
زمین در چرخ می آید ، زمانه عیش می زاید فلک بی خویش می گردد، به صوت زیرو بانگ بم
در مشاطگی زدمه ، ملک گفتا بده بارش که هست این کار الحق بس ، به غایت عالی ومعظم
ز عصمت کعبه ی دین را حریمی شد چنان پیدا که می خواهد زطهر او ، طحارت در حرم زمزم
مبارک بادو میمون باد وفرخنده ! وصول مهد این کوکب به برج نیر اعظم !
به حسنی نازک آمد که زد چون باد با اودم عذار ناز پروردش ، به دم آلود گشت از دم
خدود لاله رویان ، در عقود لولوی لالا اگر خواهی بیا بنگر ، عذار لاله وشبنم
ستاده نرگس رعنا میان گلشن خضراء دو سر در یک بدن پیدا ، شده چون توامان توام
قماری از سر سرو از مقام راست در نغمه زبان سرو در حالت ، نگارین دست ها بر هم
عروس روی پوش گل درون غنچه با بلبل دهن بگشاده زیر لب ، حدیثی می کند مبهم
فتاده ژاله بر لاله ،درخشان لاله ازژاله چنان کز چهره ی ساقی ، شفق گون باده یدر غم
بیا ای سرو سوسن بو ، در افکن لاله گون جامی به شادی گل و نرگس به یاد بید واسپر غم
به صو ت و نغمه ی بلبل قدح کش تا بر آساید دهان از ذوق ودست از مس وچشم از لون ومغز از شم
به تیغ بید واسپر غم ، غم از دل کن کنون بیرون که تیغ بید واسپر غم چو دیدانداخت ، اسپر ، غم
ز دنیا هیچ دانی چیست مار را حاصل ای یاران نشستن یک نفس باهم ، بر آوردن دمی باهم
بهار از نقره یصافی ، در مهای مطلس زد بنام شاه خواهد زد ، همانا سکه بر درهم
سحر گه باد مشکین دم ، به بویش داد گل را دم ازان دم شد عروس گل ، چو رویش تازه وخرم
جمالش را زبان چندان که گوید وصف گوید خوش دهانش را نظر چندان که جوید بیش یابد کم
حدیث زلف او یک سر ، کزو پیچیده می گویم چه گویم راستی زان زلف پیچا پیچ خم در خم ؟
به غایت غمزه اش مست است و من حیران چشم او که تا بر هم زند مژگان ، زند صد مست را بر هم
ندانم زان لب شیرین جواب تلخ چون آمد ؟ تو پنداری که شکر شد به بخت وطالع من سم
اگر هر آفتابی جز به مهرش لب گشاید گل به سوزن های زر خورشید دوزد غنچه را مبسم
درون ما زسودای تو دریایی است تا لب خون کزان دریا کشد هر دم سحاب دیده یما نم
زدردم بر درت افتاده چون خواهم که بر خیزم در آید اشک سیل من بغلطاند مرا دردم
اگر رنجی بود در جان ، بود درد توام در مان ورم ریشی بود در دل ، بود زخم توام مرهم
هزاران لعل چون مل هم بسی هست ونمی گویم بر سلطان ولی دانی که باشد پادشه ملهم
سکندر عزم دارا را فریدون فر جم فرمان خضر الهام موسی کف ، محمد خلق عیسی دم
خداوند خداوندان ، معزالدین والد نیا که هست اخلاق واحسانش ، فزون از کیف بیش وکم
جهان سلطنت سلطان اویس آن شاه دریا دل که گیتی را به حکم اوست اشهب رام وادهم هم
شهنشاهی که در حل دقایق رای او گوید به عقل پیر : کای شاگرد نو آموز ((من اعلم))
کفی از بحر دست او کف موسی بن عمران دم از باد خلق او دم ((عیسی بن مریم ))
گه معراج فکر او کواکب در عروج اعرج گه تقدیر وصف او عطارد در بیان ابکم
درخت همتش را بین که هست از کمترین برگش معلق هفت دریا ی فلک چون قطره ی شبنم
چو گردد حزم بر کسر عدو عزم همایونش شود با عزم جزم او سپاه فتح ونصرت ضم
بود در دور حکم او مدار آسمان مضمر شود در سیر کلک او مسیر اختران مدغم
زهی ز احکام منشورت قیاس اختران باطل زهی زاعلام منصورت لباس آسمان معلم
دم کلک تو سنبل بر ، سمن کارد به قلب دی دل پاک تو در عقل رویاند ز قلب یم
سری کان پخته سودای خلافت کاسه آن سر میان صحن میدان شد سگان را مشرب و مطعم
سپاه دشمن از عزم درفش اژدها شکلت هزیمت می کند چون از عزیمت افعی و ارقم
تو جمشید جهانداری مبارک طلعت و طالع تو خورشید جهانگیری همایون موکب و مقدم
هنوزت صبح اقبال است و هر دم می شود پیدا هلال غره فتحت ز شام طره پرچم
الا تا ابر نیسان و هوای صبح در بستان کند آویزه های در به تاج لعل گل منضم
جمال طلعت بخت تو بادا در همه وقتی چو روی نوعروسان بهاری تازه و خرم
خیام قدر و جاهت را که می زیبد ستون سدره بهاوتاد ابد بادا طناب عمر مستحکم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در سبک فاخر و کلاسیک سروده شده و در زمره اشعار مدیحه‌سرایی قرار می‌گیرد. مضمون اصلی اثر، جشن میلاد فرخنده یکی از نوادگان یا منسوبین سلطنتی است که شاعر آن را با توصیفات کیهانی و شکوه آسمانی گره زده است. در ابتدای شعر، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های نجومی و استعارات بلند، فضای پرشور و شادی را ترسیم می‌کند که گویی تمام کائنات در انتظار این واقعه خجسته بوده‌اند.

در بخش‌های میانی، شاعر با بهره‌گیری از آرایه‌های ادبی طبیعت‌گرایانه، فضایی سرشار از طراوت و بهار را به تصویر می‌کشد تا بر لطف و ظرافتِ این میلاد تأکید ورزد. سپس در بخش پایانی، شعر به مدح سلطان اویس جلایری (سلطان وقت) می‌پردازد و او را با صفات اساطیری و قهرمانان بزرگ تاریخ (همچون اسکندر، فریدون و موسی) همانند می‌سازد؛ گویی که پایداری و شکوه این پادشاه، ضامن امنیت و بقای جهان است و این ولادت، فصلی نو از اقتدار در سایه عدالت اوست.

معنای روان

دودر در درج دولت داشت این فیروزه گون طارم سزای افسر شاهی ، صفای جوهر عالم

این آسمان فیروزه‌ای، درِ صندوقچه‌ی دولت و شکوه بود و چنان ظرفیتی یافت که شایسته است در آن گوهری چون پادشاهی و صفای جوهرِ هستی قرار گیرد.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان دُر (مروارید) و درج (صندوقچه) و طارم (گنبد آسمان) که استعاره از جهان است.

سعادت هر دو را باهم ، به عقدی کرد پیوندی وزان پیوند شد پیدا ، نظام گوهر آدم

تقدیر، سعادتِ این دو (جهان و دولت) را به عقدی پیوند داد و از این وصلت مبارک، نظم و کمالِ انسانی (یا گوهرِ وجود آدم) پدیدار گشت.

نکته ادبی: اشاره به پیوند کیهانی و عرفانی که منجر به خلقت یا تکامل شده است.

جهان را می کند بیدار سوری آسمان آباد که خواهد بود تا محشر مصون از رخنه ی ماتم

این جشن باشکوه آسمانی، جهان را بیدار و آباد می‌سازد؛ چرا که این بخت بلند تا روز قیامت از گزند غم و اندوه در امان خواهد ماند.

نکته ادبی: سوری به معنای جشن و ضیافت است.

مرصع مهد گردون را کشیدست از ازل دوران برای این چنین سوری به پشت اشهب وادهم

گردون (آسمان) از همان آغاز خلقت، مهدِ جواهرنشانِ خود را برای چنین جشن باشکوهی بر پشت اسبان چابک و تندرو (ادهم به معنای سیاه) آماده کرده بود.

نکته ادبی: مرصع به معنای جواهرنشان، استعاره برای تزیینات آسمانی.

کشید مهد این مسند معلا را بدوش امشب گر این هندوی هفتم پرده بودی مقبل و محرم

امشب آسمان این مهدِ والا را بر دوش کشیده است؛ ای کاش آن هندویِ هفتم (اشاره به فلک هفتم یا زحل که گاه در ادبیات با صفت هندو شناخته می‌شد) در این محفل، محرم و مقرب بود.

نکته ادبی: هندوی هفتم استعاره برای فلک هفتم یا کواکب است.

هزاران شاهد مه رو، گرفته هر یکی شمعی تما شا را همی گشتند بر این فیروزه گون طارم

هزاران ستاره‌ی زیبارو، هر یک شمعی در دست گرفته و برای تماشای این واقعه، در این گنبد فیروزه‌ای در گردش‌اند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ستارگان که مانند شاهدانِ زیبارو توصیف شده‌اند.

شب قدر آمدست امشب ، درو روح ملک منزل دم صبح آمدست این دم ، درو صدق وصفا مدغم

امشب شب قدر است که روح فرشتگان در آن فرود آمده و با دمیدن صبح صادق، صدق و صفا در هم آمیخته است.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به شب قدر و آمیختن مفاهیم عرفانی با لحظه میلاد.

به خلوت خانه یخورشید ، امشب می رود عیسی به سوی حجله ی بلقیس ، اینک می خرامد جم

امشب عیسی (ع) به خلوتگاه خورشید می‌رود و جمشید (جم) نیز به سوی حجله بلقیس گام برمی‌دارد.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های عیسی و جمشید برای بیان عظمتِ لحظه.

زمین در چرخ می آید ، زمانه عیش می زاید فلک بی خویش می گردد، به صوت زیرو بانگ بم

زمین در رقص و شور است، زمانه در حال زایشِ شادی است و آسمان از صدای ساز و آواز و آهنگ‌های موسیقی، از خود بی‌خود شده است.

نکته ادبی: توصیفِ شور و حالِ هستی با استفاده از اصطلاحات موسیقی (زیر و بم).

در مشاطگی زدمه ، ملک گفتا بده بارش که هست این کار الحق بس ، به غایت عالی ومعظم

وقتی ماه در مقامِ مشاطه‌گری (آرایشگر) برآمد، فرشته گفت به او نعمت و زیبایی ببخش که این کار بسیار والا و عظیم است.

نکته ادبی: مشاطگی استعاره از آراستنِ جهان توسط ماه است.

ز عصمت کعبه ی دین را حریمی شد چنان پیدا که می خواهد زطهر او ، طحارت در حرم زمزم

از شدت عصمت و پاکی، چنان حریمی برای دین پیدا شد که حتی زمزم (چشمه مقدس) نیز برای طهارتِ خود، به پاکیِ این حریم نیازمند است.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در باب پاکی و قداست موضوع.

مبارک بادو میمون باد وفرخنده ! وصول مهد این کوکب به برج نیر اعظم !

وصولِ این ستاره (نوزاد) به برجِ خورشیدِ اعظم، مبارک و فرخنده باد!

نکته ادبی: استعاره از تولد به عنوان طلوع یک ستاره در برج خورشید.

به حسنی نازک آمد که زد چون باد با اودم عذار ناز پروردش ، به دم آلود گشت از دم

آن‌قدر ظریف و زیباست که گویی با نسیم آسیب می‌بیند؛ چهره‌ی نازپرورده‌اش با کوچکترین دم (نفس) آلوده می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر نازکی و لطافتِ نوزاد با استفاده از کنایه‌ی آسیب‌پذیری.

خدود لاله رویان ، در عقود لولوی لالا اگر خواهی بیا بنگر ، عذار لاله وشبنم

اگر می‌خواهی چهره‌ی لاله‎‌گون و شبنم‌زده‌ی زیبا رویان را ببینی، به عقدِ مرواریدهای درخشان نگاه کن.

نکته ادبی: تشبیه چهره به لاله و مروارید (لولوی لالا).

ستاده نرگس رعنا میان گلشن خضراء دو سر در یک بدن پیدا ، شده چون توامان توام

گلِ نرگسِ رعنا در میان گلزار سبز، چون دو سر در یک پیکر دیده می‌شود که گویی دوقلوهایی در هم تنیده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از گل نرگس.

قماری از سر سرو از مقام راست در نغمه زبان سرو در حالت ، نگارین دست ها بر هم

سرو از مقامِ اصلی خود نغمه‌ای سر می‌دهد و زبانش در حالتِ سکوت، با دست‌های گره‌خورده‌اش سخن می‌گوید.

نکته ادبی: استعاره از شاخه‌های سرو به عنوان دستان درهم‌تنیده.

عروس روی پوش گل درون غنچه با بلبل دهن بگشاده زیر لب ، حدیثی می کند مبهم

عروسِ گل در میان غنچه پنهان شده و با بلبل به گفتگویی مبهم و درگوشی مشغول است.

نکته ادبی: تشخیص: نسبت دادنِ گفتگو به گل و بلبل.

فتاده ژاله بر لاله ،درخشان لاله ازژاله چنان کز چهره ی ساقی ، شفق گون باده یدر غم

شبنم بر لاله نشسته و لاله از این بابت درخشان شده است؛ درست مانند باده‌ی ارغوانی در چهره‌ی ساقی که از شدت غم درخشش خاصی یافته است.

نکته ادبی: تشبیه ژاله بر لاله به باده در چهره.

بیا ای سرو سوسن بو ، در افکن لاله گون جامی به شادی گل و نرگس به یاد بید واسپر غم

ای سروِ خوش‌بو، جامِ شرابِ لاله‌گون را به یادِ گل و نرگس و بید، برای دفعِ غم و اندوه بنوش.

نکته ادبی: دعوت به شادی و فراموشی غم (مضمون رایج در اشعار خیامی و خراسانی).

به صو ت و نغمه ی بلبل قدح کش تا بر آساید دهان از ذوق ودست از مس وچشم از لون ومغز از شم

با نغمه‌ی بلبل قدح بنوش تا آسوده شوی؛ دهانت از لذتِ باده، دستت از مسِ جام، چشمت از رنگِ گل و مغزت از بوی خوشِ آن بهره‌مند گردد.

نکته ادبی: تجزیه حواس پنج‌گانه در توصیف ضیافت.

به تیغ بید واسپر غم ، غم از دل کن کنون بیرون که تیغ بید واسپر غم چو دیدانداخت ، اسپر ، غم

با شمشیرِ بید و سپرِ غم، غم را از دل بیرون کن؛ چرا که وقتی غم شمشیر و سپر را دید، خودش عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: جناس و بازی زبانی با کلمه‌ی سپر و غم.

ز دنیا هیچ دانی چیست مار را حاصل ای یاران نشستن یک نفس باهم ، بر آوردن دمی باهم

ای دوستان، آیا می‌دانید حاصلِ این مار (استعاره از دنیا که خطرناک و نیش‌دار است) برای ما چیست؟ جز این نیست که نفسی با هم بنشینیم و دمی را با هم بگذرانیم.

نکته ادبی: دنیا به مار تشبیه شده که استعاره‌ای از ناپایداری و خطرناک بودنِ روزگار است.

بهار از نقره یصافی ، در مهای مطلس زد بنام شاه خواهد زد ، همانا سکه بر درهم

بهار از نقره‌ی خالص در مهتابِ شب، سکه‌ای به نام شاه ضرب کرده است که نشان از اقتدار او دارد.

نکته ادبی: تلمیح به آیین ضرب سکه به نام پادشاهان.

سحر گه باد مشکین دم ، به بویش داد گل را دم ازان دم شد عروس گل ، چو رویش تازه وخرم

سحرگاه بادِ خوش‌بو به گل جان بخشید و از آن نسیم، عروسِ گل تازه و خرم گشت.

نکته ادبی: تشبیه باد صبا به دمِ مسیحایی که حیات‌بخش است.

جمالش را زبان چندان که گوید وصف گوید خوش دهانش را نظر چندان که جوید بیش یابد کم

هرچه زبان در وصفِ زیباییِ جمالش سخن بگوید، کم است و هرچقدر هم که چشم در دهانش بنگرد، باز هم در برابر کمالش ناچیز است.

نکته ادبی: تأکید بر وصف‌ناپذیریِ معشوق.

حدیث زلف او یک سر ، کزو پیچیده می گویم چه گویم راستی زان زلف پیچا پیچ خم در خم ؟

حدیثِ زلفش سراسر پیچ در پیچ است؛ چگونه می‌توانم راستی و درستیِ آن زلفِ پر از خم را توصیف کنم؟

نکته ادبی: ایهام و بازی با کلماتِ پیچ و خم برای توصیف گیسو.

به غایت غمزه اش مست است و من حیران چشم او که تا بر هم زند مژگان ، زند صد مست را بر هم

غمزه‌ی چشمانش چنان مست است که من حیرانِ آنم؛ وقتی پلک می‌زند، صد مست را آشفته می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در تأثیرِ نگاهِ معشوق.

ندانم زان لب شیرین جواب تلخ چون آمد ؟ تو پنداری که شکر شد به بخت وطالع من سم

نمی‌دانم چرا از آن لبِ شیرین، جوابی تلخ برآمد؟ گویی شکر به طالعِ من تبدیل به سم شده است.

نکته ادبی: تضاد میان لبِ شیرین و جوابِ تلخ.

اگر هر آفتابی جز به مهرش لب گشاید گل به سوزن های زر خورشید دوزد غنچه را مبسم

اگر هر گلِ دیگری بخواهد بدون مهرِ او لب به سخن بگشاید، خورشید با سوزن‌های زرینِ خود، دهانش را می‌دوزد.

نکته ادبی: استعاره از اشعه خورشید به سوزن برای دوختن دهان.

درون ما زسودای تو دریایی است تا لب خون کزان دریا کشد هر دم سحاب دیده یما نم

درونِ من از سودایِ تو دریایی خونین است که هر لحظه ابرِ دیدگانم از آن دریا اشک می‌بارد.

نکته ادبی: تشبیه اشک به باران و چشم به ابر و دل به دریا.

زدردم بر درت افتاده چون خواهم که بر خیزم در آید اشک سیل من بغلطاند مرا دردم

از دردم بر درِ خانه‌ات افتاده‌ام؛ هرگاه می‌خواهم برخیزم، سیلِ اشکم مرا می‌غلتاند و زمین‌گیر می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از شدتِ گریه.

اگر رنجی بود در جان ، بود درد توام در مان ورم ریشی بود در دل ، بود زخم توام مرهم

اگر در جانم رنجی باشد، دردِ تو درمانش است و اگر در دلم زخمی باشد، زخمِ تو مرهمش است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس و تضاد برای بیانِ شدتِ عشق.

هزاران لعل چون مل هم بسی هست ونمی گویم بر سلطان ولی دانی که باشد پادشه ملهم

هزاران لعل و جواهر دارم که حرفی از آن نمی‌زنم، اما می‌دانی که پادشاه همیشه از الهامِ غیبی بهره‌مند است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ملهم بودنِ پادشاه در فرهنگ عرفانی-سیاسی.

سکندر عزم دارا را فریدون فر جم فرمان خضر الهام موسی کف ، محمد خلق عیسی دم

او دارای عزمِ اسکندر، قدرتِ فریدون، شکوهِ جمشید، الهامِ خضر، کفایتِ موسی و خُلقِ محمدی و دمِ عیسی است.

نکته ادبی: تلمیحات مکرر به شخصیت‌های بزرگ تاریخی و دینی برای ستایش پادشاه.

خداوند خداوندان ، معزالدین والد نیا که هست اخلاق واحسانش ، فزون از کیف بیش وکم

او خداوندگارِ بزرگان، معزالدین و پادشاهِ دنیاست که اخلاق و احسانش از حدِ شمارش فراتر است.

نکته ادبی: مدح مستقیم پادشاه با استفاده از القاب اغراق‌آمیز.

جهان سلطنت سلطان اویس آن شاه دریا دل که گیتی را به حکم اوست اشهب رام وادهم هم

جهان تحتِ سلطنتِ سلطان اویس است؛ همان پادشاهِ دریا دل که گیتی و مرکب‌های تیزتک (اشهب و ادهم) مطیعِ فرمانِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به نام پادشاه (سلطان اویس).

شهنشاهی که در حل دقایق رای او گوید به عقل پیر : کای شاگرد نو آموز ((من اعلم))

پادشاهی که در حلِ مشکلات، چنان رایی دارد که به عقلِ پیرانِ جهان می‌گوید: ای شاگردِ نوآموز، تو چه می‌دانی؟ (من اعلم).

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و خضر در قرآن.

کفی از بحر دست او کف موسی بن عمران دم از باد خلق او دم ((عیسی بن مریم ))

کفِ دستش همچون بخششِ دریایِ موسی‌ابن‌عمران و سخنش همچون دمِ عیسی‌ابن‌مریم حیات‌بخش است.

نکته ادبی: استعاره از دست و کلام پادشاه به معجزات انبیا.

گه معراج فکر او کواکب در عروج اعرج گه تقدیر وصف او عطارد در بیان ابکم

هنگامی که پادشاه در اندیشه است، ستارگان در آسمان می‌چرخند و وقتی می‌خواهد اوصافش را بگوید، عطارد (دبیر فلک) از بیان ناتوان و لال می‌شود.

نکته ادبی: تشخیص: نسبت دادنِ ناتوانی به سیاره عطارد در برابر شکوه پادشاه.

درخت همتش را بین که هست از کمترین برگش معلق هفت دریا ی فلک چون قطره ی شبنم

درختِ همتِ او را بنگر که هفت دریایِ آسمان در برابرِ کمترین برگِ آن، چون قطره‌ای از شبنم است.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ همت و بخشندگی پادشاه.

چو گردد حزم بر کسر عدو عزم همایونش شود با عزم جزم او سپاه فتح ونصرت ضم

وقتی عزمِ همایونش برای شکستِ دشمن برانگیخته می‌شود، سپاهِ فتح و نصرت با اراده‌ی او همراه می‌گردند.

نکته ادبی: استعاره از عزم پادشاه به نیرویی کیهانی که سرنوشت جنگ را تعیین می‌کند.

بود در دور حکم او مدار آسمان مضمر شود در سیر کلک او مسیر اختران مدغم

در دوره‌ی فرمانروایی او، مدارِ آسمان پنهان (مضمر) است و در مسیرِ قلمِ او، اختران محو و ناپدید (مدغم) می‌شوند.

نکته ادبی: کاربرد اصطلاحات نجومی برای نمایش اقتدار پادشاه.

زهی ز احکام منشورت قیاس اختران باطل زهی زاعلام منصورت لباس آسمان معلم

چقدر احکامِ تو درست است که پیش‌بینی اختران را باطل می‌کند و چقدر شکوه تو آسمان را به لباسِ دانش (معلم) آراسته است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ پادشاه بر تقدیرات نجومی.

دم کلک تو سنبل بر ، سمن کارد به قلب دی دل پاک تو در عقل رویاند ز قلب یم

قلمِ تو در قلبِ زمستان، گلِ سمن می‌کارد و دلِ پاکت در عقلِ انسان، معرفت و خرد می‌رویاند.

نکته ادبی: استعاره از قلم به عنوان ابزاری جادویی برای تغییر طبیعت.

سری کان پخته سودای خلافت کاسه آن سر میان صحن میدان شد سگان را مشرب و مطعم

سری که سودایِ خلافت در سر داشت، اکنون در میدانِ جنگ خوراکِ سگان شده است.

نکته ادبی: تهدید ضمنی دشمنان و تحقیر آن‌ها.

سپاه دشمن از عزم درفش اژدها شکلت هزیمت می کند چون از عزیمت افعی و ارقم

سپاهِ دشمن از ترسِ پرچمِ اژدها شکلِ تو، چنان فرار می‌کند که افعی از ترسِ افسون‌گر پا به فرار می‌گذارد.

نکته ادبی: تشبیه ترس دشمن به ترس مار از افسون‌گر.

تو جمشید جهانداری مبارک طلعت و طالع تو خورشید جهانگیری همایون موکب و مقدم

تو جمشیدِ جهانداری با طلعتِ مبارک و تو خورشیدی که جهان را فتح می‌کنی با موکبی همایون.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه به جمشید و خورشید برای تأکید بر شاهی.

هنوزت صبح اقبال است و هر دم می شود پیدا هلال غره فتحت ز شام طره پرچم

هنوز صبحِ اقبالِ توست و هر لحظه هلالِ ماهِ پیروزی‌ات از شامِ سیاه پرچم‌ها پدیدار می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از پرچم به شب و هلالِ ماه به پیروزی.

الا تا ابر نیسان و هوای صبح در بستان کند آویزه های در به تاج لعل گل منضم

تا وقتی ابرِ بهاری و نسیمِ صبح در بوستان، گل‌ها را به گردنبندی از مروارید آراسته می‌کند (همیشه پایدار باشی).

نکته ادبی: دعای جاودانگی با استفاده از تصاویر طبیعت.

جمال طلعت بخت تو بادا در همه وقتی چو روی نوعروسان بهاری تازه و خرم

جمالِ بختِ تو در همه حال، مانند روی نوعروسانِ بهاری، تازه و خرم باشد.

نکته ادبی: حسن ختام با تشبیهی لطیف و امیدبخش.

خیام قدر و جاهت را که می زیبد ستون سدره بهاوتاد ابد بادا طناب عمر مستحکم

ای خیام، مقام و ارزش تو چنان والاست که شایستگی تکیه زدن بر ستون سدرة‌المنتهی را دارد؛ امید که طناب عمر تو برای همیشه به ریسمان ابدیت محکم و استوار بسته بماند.

نکته ادبی: واژه «سدره» اشاره به سدرة‌المنتهی، نماد اوج آسمان‌ها و جایگاه قرب الهی دارد. فعل «بهاوتاد» از ریشه «وتد» (میخ) به معنای «باید که میخ شود» یا «باید که محکم شود» گرفته شده است که نشان‌دهنده استواری و ثبات است.