دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - در مدح امیر شیخ حسن

سلمان ساوجی
اگویی خیال قد تو ای گلستان چشم! سرو است راست رسته بر آب روان چشم
تا نو بهار حسن تو بر چشم من گذ شت شد پر گل وشکوفه مرا بوستان چشم
چشمم سپر بر آب فکند ست تا تراست گیسو کمند عارض از ابرو کمان چشم
چشم ودلم فکنده بدین روز ومی کشم گاهی خسارت دل وگاهی زیان چشم
چشم فضول خانه ی دل را خراب کرد یا رب سیاه باد مرا ، خان ومان چشم !
تا کی به مهر روی تو ریزند چون شهاب سیارگان اشک من از آسمان چشم ؟
تا چشمم از جمال تو خط نظر نیافت خون است در میان دل ودر میان چشم
صد گنج شایگان کنم اندر هر آستین بهر نثارش از گهر رایگان چشم
پالوده ی سرشک وکباب جگر نهم پیش خیال روی تو بر گرد خوان چشم
با آنکه آب در جگرم نیست هر شبی باشد عیار روی توام میهمان چشم
بنشاندش ز مردمی انسان عین من چون سرو تازه بر لب آب روان چشم
وانگه زراوق عینی پیش آورم قرابه یزجاجی راوق فشان چشم
چشمم چو گلستان همه پر خار محنت است شبنم نشسته به طرف گلستان چشم
در گوشه ها نشسته فرو برده سر بر آب ازترکتاز غمزه ی تو مردمان چشم
چشمم خیال ابروی شوخ تو بست وهست پیوسته این خیال کج اندر کمان چشم
از بس که من خیال تو تحریر می کنم بشکسته خامه ی مژه ام در بیان چشم
آنکش خیال لعل تو در چشم خانه ساخت گوهر به آستین کشد از آستان چشم
گلگون اشک بس که براند بهر طرف آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم
در انتظار مقدم خیل خیال تو روز وشب است بر سر ره دیده بان چشم
ننشاند همچو قد ورخت هیچ سر وگل اندر حدیقه حدقه یباغبان چشم
در چشم تو کی آیم ازین سان که غمزه هاست صف بر کشیده اند کران تا کران چشم
هندوی چشم من سفر بحر می کند آراسته است از آن به لالی وکان چشم
گویی سحاب خاطر دریا وکان لطف سر مایه داده است به دریا وکان چشم
آنکو عروس باصره بی رای و حسن او بنمود چهره در تتق پرنیان چشم
شیرین بود ز شکر شکرش دهان گوش روشن به نور طلعت رویش روان چشم
بی حسن روی صائب او جلوه گر نشد طاوس نور در چمن بوستان چشم
آلا که در لقای هوای مبارکش مرغ نظر نمی پرد از آشیان چشم
گر ابر همتش فکند سایه بر وجود گوهر چکد به جای نم از ناودان چشم
چشم و چراغ اهل و جودی و از وجود ذات شریفت آمده بر سر بسان چشم
اوج جلالت تو نبیند سپهر اگر با صد هزار دیده کند امتحان چشم
از چشم حاسدان گل بخت تو ایمن است کو را ز خار غصه مبادا امان چشم
از کحل موکب تو جلاگر نیافتی تاریک بودی آینه روشنان چشم
آن را که کحل دیده نه از خاک پای توست آب سیه برآیدش از دودمان چشم
خصم مزور تو که روی بهیش نیست بر روی چون بهی فکند ناردان چشم
با زیب خاک پایت اگر چشم یاد کند از سرمه باد خاک سیه در دهان چشم
ز ادراک اوج قدر تو شد چشم نا توان پیداست که تا چه قدر بود آخر توان چشم
شاها بدان خدایی که فراش قدرتش بنهاد شمع باصره در شمعدان چشم
برآفتاب روی نگاران خرگهی زابروی چون هلال کشد سایبان چشم
بر مسطر د ماغ که مشکات دانش است بنشانده است هندو کی پاسبان چشم
مهر وسپهر وروز وشب ومردم ونبات ابداع کرده حکمتش اندر جهان چشم
از شرم آسمان فکند چشم بر زمین ار بیند این منا ظره اند ر میان چشم
چشمم به مدح خاک درت کرد ترزبان اینک هنوز می چکد آب از دهان چشم
تا هست گرد عارض سیمین مدار خط تا هست زیر سایه ی ابرو مکان چشم
تا چشم بد خزان بهار سعادت است بادا بهار جاه تو دور از خزان چشم !

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه که با محوریت واژه «چشم» سروده شده، سفری است خیال‌انگیز در هزارتوی معنایی این عضو حیاتی و استعاری. شاعر در این ابیات، چشم را نه تنها به عنوان عضوی برای دیدن، بلکه به مثابه آیینه تمام‌نمای روح، سرچشمه اشک‌های شوق و حسرت، و منزلگاهِ خیالِ یار بازتعریف می‌کند. او با مهارتی ستودنی، میان دنیای درون و برون پیوند برقرار کرده و چشم را کانون تقابل میان «دیدن» و «دیده‌شدن» قرار می‌دهد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این اشعار ترکیبی از ستایش، شکوه از هجران و تاملات هستی‌شناسانه است. شاعر با تکیه بر استعارات بدیع، ابعاد وجودی «چشم» را از ساحت جسمانی به ساحت روحانی تعالی می‌بخشد و آن را بستری برای انعکاس جمال یار و درک حقایق هستی می‌داند. فضایی که در این ابیات حاکم است، آمیزه‌ای از حیرت، ستایش و شوریدگی است که در قالبی فاخر و زبان‌زد عرضه شده است.

معنای روان

اگویی خیال قد تو ای گلستان چشم! سرو است راست رسته بر آب روان چشم

تصویر قد و قامت بلند تو ای مایه طراوت و سرسبزی، در چشم من نقش بسته است؛ گویی سروی است که بر لب جویبار چشم من روییده باشد.

نکته ادبی: تشبیه «قد» به «سرو» و «چشم» به «آب روان/جویبار» که پیوندی میان طبیعت و زیبایی معشوق است.

تا نو بهار حسن تو بر چشم من گذ شت شد پر گل وشکوفه مرا بوستان چشم

از لحظه‌ای که بهارِ زیباییِ تو بر چشم من گذشت و آن را دید، باغِ چشم من پر از گل و شکوفه شد.

نکته ادبی: استعاره «نو بهار حسن» برای جلوه جمال معشوق.

چشمم سپر بر آب فکند ست تا تراست گیسو کمند عارض از ابرو کمان چشم

از وقتی تو آمده‌ای، چشمم اشک‌بار شده و سیلاب به راه انداخته است؛ گیسوان تو چون کمند و ابرویت چون کمان، به شکار چشم من آمده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه ابرو به کمان و گیسو به کمند در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

چشم ودلم فکنده بدین روز ومی کشم گاهی خسارت دل وگاهی زیان چشم

چشم و دلم مرا به این روز انداخته‌اند و من مدام تاوانِ دل‌دادگی و زیانِ چشم‌چرانی خود را پس می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ رنجِ ناشی از دل و چشم.

چشم فضول خانه ی دل را خراب کرد یا رب سیاه باد مرا ، خان ومان چشم !

چشمِ کنجکاو و فضول من، خانه دل را ویران کرد. خدایا! خانه و کاشانه این چشم نابود باد که مایه دردسر است.

نکته ادبی: استفاده از «خانه خراب» برای چشم، کنایه از اینکه اشتغالاتِ دیداری، آرامش درون را برهم می‌زند.

تا کی به مهر روی تو ریزند چون شهاب سیارگان اشک من از آسمان چشم ؟

تا کی باید اشک‌های من مانند شهاب‌سنگ از آسمانِ چشمم به سوی صورتِ خورشیدگونه تو سرازیر شوند؟

نکته ادبی: تشبیه قطرات اشک به سیارگان یا شهاب‌سنگ.

تا چشمم از جمال تو خط نظر نیافت خون است در میان دل ودر میان چشم

تا زمانی که چشمم از زیبایی تو بهره‌ای نبرد و به وصال نرسید، در میان دل و چشم من همواره خون (اشک خونین) جاری است.

نکته ادبی: اشاره به اندوهِ ناشی از ندیدنِ محبوب.

صد گنج شایگان کنم اندر هر آستین بهر نثارش از گهر رایگان چشم

در هر آستینم صد گنج ارزشمند دارم که همه را برای نثار کردن به پای تو، از گوهرِ چشم خود رایگان می‌بخشم.

نکته ادبی: ترکیب «گهر رایگان چشم» به اشک‌های ارزشمند اشاره دارد.

پالوده ی سرشک وکباب جگر نهم پیش خیال روی تو بر گرد خوان چشم

اشک‌های پالوده و جگر کباب‌شده‌ام را برای خیالِ روی تو، در سفره چشمم مهیا می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از میزبانیِ خیالِ یار با اشک و خون‌جگر.

با آنکه آب در جگرم نیست هر شبی باشد عیار روی توام میهمان چشم

با اینکه هر شب نایِ نفس کشیدن ندارم، اما خیالِ روی تو میهمانِ چشم من است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ فقرِ جسمانی و غنایِ خیالی.

بنشاندش ز مردمی انسان عین من چون سرو تازه بر لب آب روان چشم

عقلِ من با مردانگی و جوانمردی، او (خیال یار) را همچون سروی در کنار جویبارِ چشمم می‌نشاند.

نکته ادبی: ترکیب «مردمی» به معنای انسانیت و بینش است.

وانگه زراوق عینی پیش آورم قرابه یزجاجی راوق فشان چشم

و سپس از فضایِ دیدگانم، جامِ شرابِ نابی را پیش می‌آورم که از چشم می‌جوشد.

نکته ادبی: «قرابه ی زجاجی» استعاره از زلالیِ چشم.

چشمم چو گلستان همه پر خار محنت است شبنم نشسته به طرف گلستان چشم

چشم من چون گلستانی است که پر از خارِ غم و اندوه است و شبنمِ اشک بر کناره‌های آن نشسته است.

نکته ادبی: تضاد میان گلستان (زیبایی) و خار (اندوه).

در گوشه ها نشسته فرو برده سر بر آب ازترکتاز غمزه ی تو مردمان چشم

مردمک‌های چشمم از ترسِ تاخت‌وتازِ غمزه و ناز تو، در گوشه چشم پنهان شده و سر در آب فرو برده‌اند.

نکته ادبی: تجسیم و شخصیت‌بخشی به مردمک چشم.

چشمم خیال ابروی شوخ تو بست وهست پیوسته این خیال کج اندر کمان چشم

چشم من خیالِ ابرویِ فتنه‌گر تو را بسته است و این کمانِ کجِ ابرو مدام در کمانِ چشم من جای دارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه کمان که هم به ابرو و هم به قوسِ چشم اشاره دارد.

از بس که من خیال تو تحریر می کنم بشکسته خامه ی مژه ام در بیان چشم

آنقدر به تصویرسازی و نوشتنِ خیالِ تو مشغولم که قلمِ مژه‌ام از توصیفِ چشم شکسته است.

نکته ادبی: مراعات نظیر میان «تحریر»، «خامه» و «بیان».

آنکش خیال لعل تو در چشم خانه ساخت گوهر به آستین کشد از آستان چشم

کسی که خیالِ لبِ سرخ تو را در خانه چشم جای داده، گوهرِ اشک را از آستانِ چشم به آستین می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره «لعل» برای لب.

گلگون اشک بس که براند بهر طرف آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم

کسی که عنان و کنترل چشمش را در دست ندارد، اشک‌های گلگون و خونین از هر طرف سرازیر می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پروایی در گریستن.

در انتظار مقدم خیل خیال تو روز وشب است بر سر ره دیده بان چشم

در انتظار آمدنِ کاروانِ خیالِ تو، چشمان من شب و روز در سرِ راهِ منتظران نشسته‌اند.

نکته ادبی: استعاره «خیل خیال» برای ورود یاد یار به ذهن.

ننشاند همچو قد ورخت هیچ سر وگل اندر حدیقه حدقه یباغبان چشم

در باغِ چشم، هیچ سرو و گلی به زیبایی قد و رخسار تو نمی‌روید.

نکته ادبی: حدیقه حدقه به معنای باغِ چشم است.

در چشم تو کی آیم ازین سان که غمزه هاست صف بر کشیده اند کران تا کران چشم

چگونه می‌توانم در چشم تو جای بگیرم وقتی ناز و غمزه تو، کران تا کرانِ چشم را اشغال کرده است؟

نکته ادبی: مبالغه در توصیفِ تسلطِ غمزه بر نگاه.

هندوی چشم من سفر بحر می کند آراسته است از آن به لالی وکان چشم

زنگیِ چشمِ من در دریای اشک سفر می‌کند و به همین دلیل است که چشمم با مروارید اشک آراسته شده است.

نکته ادبی: استعاره «هندو» یا «زنگی» برای مردمک سیاه چشم.

گویی سحاب خاطر دریا وکان لطف سر مایه داده است به دریا وکان چشم

گویی ابرِ لطفِ تو، سرمایه اصلیِ دریا و کانِ چشم من شده است.

نکته ادبی: پیوند میان دریا (اشک) و کان (معدن گوهر).

آنکو عروس باصره بی رای و حسن او بنمود چهره در تتق پرنیان چشم

کسی که زیبایی و عقلش، عروسِ بینایی را در پرده ابریشمیِ چشم نمایان کرد.

نکته ادبی: «عروس باصره» استعاره از قدرت دید.

شیرین بود ز شکر شکرش دهان گوش روشن به نور طلعت رویش روان چشم

شکرِ دهان تو برای گوش شیرین است و روانِ چشم من با نور چهره‌ات روشن شده است.

نکته ادبی: استفاده از حواس پنج‌گانه برای توصیف معشوق.

بی حسن روی صائب او جلوه گر نشد طاوس نور در چمن بوستان چشم

بدون زیباییِ رویِ تو، طاووسِ نور در چمنِ باغِ چشم من جلوه‌گری نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه نور به طاووس (زیبایی خیره‌کننده).

آلا که در لقای هوای مبارکش مرغ نظر نمی پرد از آشیان چشم

آگاه باش که در هوای مبارکِ تو، مرغِ نظر از آشیانه چشم من پرواز نمی‌کند.

نکته ادبی: استعاره «مرغ نظر» برای نگاه.

گر ابر همتش فکند سایه بر وجود گوهر چکد به جای نم از ناودان چشم

اگر ابرِ بخششِ تو بر وجودم سایه افکند، به جای باران، از ناودانِ چشمم گوهر می‌چکد.

نکته ادبی: تولید گوهر (اشک) از بارانِ عنایت.

چشم و چراغ اهل و جودی و از وجود ذات شریفت آمده بر سر بسان چشم

تو چشم و چراغِ اهلِ وجودی و وجودِ شریفِ تو بر سرِ عالم همچون چشم است (عزیز و ضروری).

نکته ادبی: تشبیه وجودِ معشوق به چشم (عزیزترین عضو).

اوج جلالت تو نبیند سپهر اگر با صد هزار دیده کند امتحان چشم

آسمان حتی اگر صد هزار چشم داشته باشد، نمی‌تواند اوجِ عظمت و جلالتِ تو را ببیند.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ قدرِ ممدوح.

از چشم حاسدان گل بخت تو ایمن است کو را ز خار غصه مبادا امان چشم

گلِ بختِ تو از چشم حسودان در امان است و مبادا برای حسود، آسایشی از خارِ غصه باشد.

نکته ادبی: دعای بد برای حاسد.

از کحل موکب تو جلاگر نیافتی تاریک بودی آینه روشنان چشم

اگر خاکِ پای تو سرمه چشم نمی‌شد، آینه چشمِ روشن‌دلان تاریک بود.

نکته ادبی: کحل (سرمه) نمادِ روشنایی و بصیرت.

آن را که کحل دیده نه از خاک پای توست آب سیه برآیدش از دودمان چشم

کسی که خاکِ پای تو را سرمه چشم نکند، عاقبتش اشکِ سیاه و تباهی است.

نکته ادبی: استعاره «آب سیه» برای اشکِ نومیدی.

خصم مزور تو که روی بهیش نیست بر روی چون بهی فکند ناردان چشم

دشمنِ ریاکارِ تو که رویِ خوش ندارد، بر چهره‌اش لکه‌های زشتی (مانند میوه بِه) ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه «بِه» (میوه و کلمه خوب).

با زیب خاک پایت اگر چشم یاد کند از سرمه باد خاک سیه در دهان چشم

اگر چشمی به زشتی به خاک پای تو بنگرد، بادا که خاکِ سیاه در دهانش جای گیرد.

نکته ادبی: نفرینِ ادبی به نشانه غیرتِ عاشق.

ز ادراک اوج قدر تو شد چشم نا توان پیداست که تا چه قدر بود آخر توان چشم

چشمِ انسان از درکِ بزرگیِ تو ناتوان است؛ این نشان می‌دهد که تواناییِ چشم چقدر محدود است.

نکته ادبی: اعتراف به عجز در توصیفِ بزرگی.

شاها بدان خدایی که فراش قدرتش بنهاد شمع باصره در شمعدان چشم

ای پادشاه! قسم به خدایی که شمعِ بینایی را در شمعدانِ چشم قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه چشم به شمعدان و بینایی به شمع.

برآفتاب روی نگاران خرگهی زابروی چون هلال کشد سایبان چشم

چشم، سایبانی از ابروی هلالی‌شکلِ خود بر آفتابِ صورتِ زیبارویان می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه ابرو به سایبان.

بر مسطر د ماغ که مشکات دانش است بنشانده است هندو کی پاسبان چشم

در ذهن که جایگاهِ دانش است، خدا نگهبانی (مردمک چشم) را برای حفاظت از اندیشه قرار داده است.

نکته ادبی: استعاره از وظیفه چشم در درک دانش.

مهر وسپهر وروز وشب ومردم ونبات ابداع کرده حکمتش اندر جهان چشم

خداوند با حکمتِ خود، خورشید و آسمان و شب و روز و گیاهان و مردم را آفرید و در جهانِ چشم جای داد.

نکته ادبی: اشاره به جهان‌بینی که چشم را آینه جهان می‌داند.

از شرم آسمان فکند چشم بر زمین ار بیند این منا ظره اند ر میان چشم

اگر آسمان این مناظره‌ی زیباییِ تو را در میان چشم ببیند، از شرم سر بر زمین می‌افکند.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که موجب خجالتِ فلک می‌شود.

چشمم به مدح خاک درت کرد ترزبان اینک هنوز می چکد آب از دهان چشم

چشمِ من با مدحِ تو زبان‌باز شد؛ اکنون هنوز هم از دهانِ چشمم اشک می‌چکد (در حال ستایش توست).

نکته ادبی: استعاره دهان برای چشم.

تا هست گرد عارض سیمین مدار خط تا هست زیر سایه ی ابرو مکان چشم

تا زمانی که خطِ مو پیرامونِ صورتِ سیمینِ توست و تا وقتی که چشم زیرِ سایه ابرو جای دارد.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ این اوصاف.

تا چشم بد خزان بهار سعادت است بادا بهار جاه تو دور از خزان چشم !

تا زمانی که چشمِ حسود، خزانِ بهارِ سعادت است، بادا که بهارِ جاه و مقامِ تو از خزانِ چشمِ بد دور باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقای سعادت با دوری از چشمِ بد.

آرایه‌های ادبی

ایهام چشم

استفاده چندگانه از واژه چشم به عنوان عضو بدن، منبع اشک، جایگاه خیال، و آینه جهان.

تشبیه سرو بر لب آب

تشبیه قد یار به سرو و چشم به جویبار برای القای طراوت.

تضاد گلستان و خار

تقابل زیباییِ دیدنِ یار و رنجِ حاصل از غم و هجران در چشم.

مبالغه آسمان اگر ببیند

بزرگ‌نمایی زیبایی محبوب که حتی آسمان را شرمنده می‌کند.