دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در مدح امیر شیخ حسن

سلمان ساوجی
عید است بر خیز ای صنم ، پیش آر پیش از صبحدم در بزم جمشید زمان ، خام خم اندر جام جم
هان پختگان را خام ده ، دردی کشان را جام ده اسلامیان را نام ده ، وز کفر بر ما کش رقم
کنج مساجد عام را ، میخانه ی در د آشام را این پخته را آن خام را ، کاندر ازل رفت این قلم
هیچ از ورع نگشایدت ، کاری از آن بر نایدت می خورد که می بزدایدت ، ز آیینه جام زنگ غم
ملک سلیمانی برو ، سلمان ! به جامی کن گرو ور چنگ داودی شنو ، هر دم به رغم غم نغم
آن پیر بین بر ناشده ، در پرده ها رسوا شده بر پوست رگ پیدا شده ، از لاغری سر تا قدم
عود آتشی انگیخته ، عودی شکر ها ریخته عود وشکر آمیخته ، بهر دماغ وجان به هم
تلخ است بی نی عیش می ، با باده شود دمساز وی کا حوال عالم را چونی ، بنیاد بر باد است ودم
ساقی وگردون جام زر ، بردار در دور قمر کامروز می گیرد ز سر دور قمر او نیز هم
چون در افق بنهفت سر ، عنقای زرین بال وپر بالای قافش زال وزر ، پیدا شد از عین عدم
دیدم فلک پیراسته ، وز خلد زیور خواسته وز بهر عید آراسته ، مه دوشش از سیمین علم
خورشید آنچه از خرمنش مه برد چون شد روشنش بستاند وغل بر گردنش ، بنهاد وکردش متهم
دیشب در اثنای عمل ، بر یاد خورشید دول می ساخت ناهید این غزل ، خوش بر نوای زیر وبم
کای در هوای بوی تو جان داده با صبحدم پیش جمال روی تو ، بست از خجالت ، صبح دم
آنچه از رخت باید مرا ، از ماه بر ناید مرا ماه تو افزاید مرا ، مهری دگر هر صبحدم
خواهی جمال خود عیان ، آیینه ای نه در میان وز دور الحمدی بخوان ، بر روی همچون صبح دم
هر دم دلم پر خون کنی وز خون رخم گلگون کنی در دامن گردون کنی ، از دیده ام هر صبحدم
چند آهنی جان مرا ، مهر تو تابد در جفا هر بامدادم گو ییا ، مهر آتش است وصبحدم
در چشمت این اشک روان ، قطعا نمی آید وزان طوفان اگر گیرد جهان ، در خود نخواهی دادنم
چون زلف مشک افشان ، تو خلقی ست سر گردان تو قد من از هجران تو ، پیوسته چون ابروت خم
زلف تو دارد قصد دین ، در عهد دارای زمین آن را که در سر باشد این ، از سر بر آید لاجرم
دارای افریدون نسب ، جمشید اسکندر حسب دارنده ی دین عرب ، فر مانده ی ملک عجم
تاج سلاطین زمین ، نویین اعظم ، شیخ حسن حیدر دل احمد سنن ، عیسی دم یوسف شیم
خورشید دولت رای او صبح ظفر سیمای او دایم به خاک وپای او ، روح ملایک را قسم
در عهد احسانش گدا ، گرفی المثل خواهد عطا از کوه برلفظ صدا ، پاسخ نیاید جز نعم
ابراز سخایش گر سخن راند به دریای عد ن از بیم چون کان یمن پیدا کند خون شکم
گوید عطارد مد حتش ، این است دایم حرفتش آری زمغز حکمتش ، پر شد عطارد را قلم
ای خیل بیدار ملک ، هر شب سپاهت رایزک ! وز هیبتت شیر فلک ، لرزان تر از شیر علم
دستت زر کان با ختم وز زر زمین پرداخته بر آسمان افروخته ، رای تو رایات همم
هر جا که عدلت بگذرد ، بوم آن زمین را بسپرد وز پهلوی آهو خرد ، خون جگر شیرا جم
طبع تو در روز وفا ، ابریست سر تا سر حیا دشت تو درگاه سخا بحریست سر تا سر کرم
بودی زر خورنا روا ، در چار سوی آسمان گر نیستی نامت نشان بر چهره ی او چون درم ؟
هستم به مدحت در سخن ، من قبله ی اهل زمن وز دولتت هر بیت من ، با حرمت ((بیت الحرام ))
گر کم شد ستم یا گران ، عیبی نباشد اندر ان باشد به پیش همگنان ، گوهر گران یاقوت کم
گرگ است در عهد شما ، از بز گریزان گوییا عدل تو شحم گرگ را ، مالید در لحم غنم
دارم امید از دولتت ، کاندر ازای مدحتت حالم به یمن همتت ، گردد چو نظمم منتظم
تا فتح وکسرت در میان باشند بادت در جهان با دوستان ودشمنان ، پیوسته فتح وکسر وضم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخشِ متمایز و در عین حال پیوسته سامان یافته است؛ بخشِ نخست با فضایی غنایی و عیدانه آغاز می‌شود که در آن شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ کهنِ ادبیاتِ فارسی مانندِ باده‌نوشی، صبوحی و اشاراتِ اساطیری، بر گذرا بودنِ عمر و ضرورتِ غنیمت‌شمردنِ دم تاکید می‌ورزد و فضایی سرشار از نشاط و رهایی از بندِ غم‌های دنیوی را ترسیم می‌کند.

در بخشِ دوم، شعر با تغییرِ لحن به یک قصیده‌یِ مدحیِ تمام‌عیار تبدیل می‌شود که در آن شاعر، ممدوحِ خود (شیخ حسن) را با بهره‌گیری از اوصافِ حماسی و دینیِ غلوآمیز، ستایش می‌کند. او ممدوح را به ترازِ پادشاهانِ کهنِ اساطیری همچون جمشید و فریدون و سلیمان می‌رساند و او را مظهرِ عدل، بخشش و حکمتِ الهی برمی‌شمارد.

این سروده بازتاب‌دهنده‌یِ سنتِ قصیده‌سرایی است که در آن، شاعر با پیوند زدنِ مفاهیمِ فلسفیِ ناپایداریِ جهان با ستایشِ قدرتِ سیاسیِ حاکم، سعی در تبیینِ جایگاهِ والایِ ممدوح دارد و در نهایت با توسل به مدح، امیدِ خود را برایِ سامان‌یافتنِ امورِ خویش در سایه‌یِ عنایتِ حاکم بیان می‌دارد.

معنای روان

عید است بر خیز ای صنم ، پیش آر پیش از صبحدم در بزم جمشید زمان ، خام خم اندر جام جم

عید فرارسیده است، ای محبوب من برخیز و پیش از طلوع صبح شراب بیاور، در مجلسِ باشکوهِ پادشاه، شرابِ ناب را در جامِ جهان‌نمایِ جمشید بریز.

هان پختگان را خام ده ، دردی کشان را جام ده اسلامیان را نام ده ، وز کفر بر ما کش رقم

ای ساقی، به افرادِ پخته و آزموده شرابِ ناب بده و به دردمندان و مشتاقان جامِ وصال عطا کن، به مسلمانان اعتبار و نام ببخش و از دفترِ زندگیِ ما، خطِ کفر و سیاهی را پاک کن.

کنج مساجد عام را ، میخانه ی در د آشام را این پخته را آن خام را ، کاندر ازل رفت این قلم

این شراب را هم به گوشه‌نشینانِ مسجد و هم به میخانه‌نشینانِ دردمند برسان؛ چرا که تقدیرِ الهی در ازل برایِ هر کس سهمی تعیین کرده است.

هیچ از ورع نگشایدت ، کاری از آن بر نایدت می خورد که می بزدایدت ، ز آیینه جام زنگ غم

پرهیزگاریِ ظاهری هیچ گرهی از کارِ تو نمی‌گشاید و سودی ندارد، پس شراب بنوش که شراب، زنگارِ غم را از آینه‌یِ دلِ تو می‌زداید.

ملک سلیمانی برو ، سلمان ! به جامی کن گرو ور چنگ داودی شنو ، هر دم به رغم غم نغم

ای سلمان، به سراغِ پادشاهیِ سلیمان‌وار برو و جانت را در گروِ یک جام شراب بگذار و اگر نوایِ موسیقیِ داوودی را شنیدی، در برابرِ غم‌ها، آن نغمه‌یِ شاد را بشنو.

آن پیر بین بر ناشده ، در پرده ها رسوا شده بر پوست رگ پیدا شده ، از لاغری سر تا قدم

آن پیر را بنگر که از شدّتِ رنج و ریاضت، چنان لاغر شده که گویی در پسِ پرده‌ها رسوا گشته و رگ‌های بدنش از زیر پوست از سر تا پا نمایان است.

عود آتشی انگیخته ، عودی شکر ها ریخته عود وشکر آمیخته ، بهر دماغ وجان به هم

عودِ خوشبویی آتش زده شده که در آن شکر نیز ریخته‌اند؛ ترکیبِ عود و شکر چنان فضایی ساخته که برایِ جان و مغز بسیار مطبوع است.

تلخ است بی نی عیش می ، با باده شود دمساز وی کا حوال عالم را چونی ، بنیاد بر باد است ودم

لذتِ شراب بدونِ نوایِ موسیقی تلخ است، اما با موسیقی سازگار می‌شود؛ چرا که پایه‌یِ کارِ عالم بر باد و دم است (ناپایدار است).

ساقی وگردون جام زر ، بردار در دور قمر کامروز می گیرد ز سر دور قمر او نیز هم

ای ساقی، در این گردشِ روزگار و چرخِ آسمان، جامِ زرین را بردار؛ چرا که امروز چرخِ فلک نیز دورِ تازه‌ای از سر گرفته است.

چون در افق بنهفت سر ، عنقای زرین بال وپر بالای قافش زال وزر ، پیدا شد از عین عدم

هنگامی که خورشید (سیمرغِ زرین‌بال) در افق پنهان شد، جایگاهِ رفیعِ او (کوه قاف) از نیستی و عدم پدیدار گشت.

دیدم فلک پیراسته ، وز خلد زیور خواسته وز بهر عید آراسته ، مه دوشش از سیمین علم

آسمان را دیدم که همچون عروسی آراسته و از بهشت زیور خواسته است و برایِ عید، ماهِ نو را چون علمی سیمین بر دوش گرفته است.

خورشید آنچه از خرمنش مه برد چون شد روشنش بستاند وغل بر گردنش ، بنهاد وکردش متهم

خورشیدی که ماه از نورِ خرمنِ او روشن می‌شود، چون ماهِ نو از او نور گرفت، خورشید او را دستگیر کرد و به بند کشید و متهم ساخت.

دیشب در اثنای عمل ، بر یاد خورشید دول می ساخت ناهید این غزل ، خوش بر نوای زیر وبم

دیشب در حالِ مدحِ خورشیدِ دولت، سیاره‌یِ ناهید این غزل را با نوایی دلنشین و با زیر و بمِ موسیقی می‌ساخت.

کای در هوای بوی تو جان داده با صبحدم پیش جمال روی تو ، بست از خجالت ، صبح دم

ای کسی که جانِ من در هوایِ عطرِ تو با طلوعِ صبح از دست رفته است، صبحگاهان از شرمساری در برابرِ زیباییِ چهره‌یِ تو، دم فرو بسته است.

آنچه از رخت باید مرا ، از ماه بر ناید مرا ماه تو افزاید مرا ، مهری دگر هر صبحدم

آنچه که من از چهره‌یِ تو می‌طلبم، از ماهِ آسمان برنمی‌آید، بلکه چهره‌یِ تو هر صبح، خورشیدی تازه‌تر به من می‌بخشد.

خواهی جمال خود عیان ، آیینه ای نه در میان وز دور الحمدی بخوان ، بر روی همچون صبح دم

اگر می‌خواهی زیباییِ خود را ببینی، آیینه را کنار بگذار و از دور، دعایِ شکر (الحمد) را بر رویِ چون صبحِ صادقِ خود بخوان.

هر دم دلم پر خون کنی وز خون رخم گلگون کنی در دامن گردون کنی ، از دیده ام هر صبحدم

هر لحظه دلم را پر از خون می‌کنی و چهره‌ام را با آن خون گلگون می‌سازی و هر بامداد از چشمانم اشک‌هایی به دامنِ آسمان می‌ریزی.

چند آهنی جان مرا ، مهر تو تابد در جفا هر بامدادم گو ییا ، مهر آتش است وصبحدم

چرا با وجودِ این همه جفا، مهرِ تو همچنان مانندِ آتش بر جانِ من می‌تابد؟ هر بامداد به من می‌گویی که این مهر، آتش و صبحِ طلوع‌کرده است.

در چشمت این اشک روان ، قطعا نمی آید وزان طوفان اگر گیرد جهان ، در خود نخواهی دادنم

اشک‌هایِ روانِ من در چشمانِ تو هیچ دیده نمی‌شود؛ حتی اگر این اشک‌ها طوفانی به پا کنند که جهان را فرا گیرد، تو باز هم ارزشی برایِ من قائل نخواهی شد.

چون زلف مشک افشان ، تو خلقی ست سر گردان تو قد من از هجران تو ، پیوسته چون ابروت خم

چون زلفِ مشکینِ تو، خلقی سرگردانِ تو شده‌اند و قدِ من نیز از فراقِ تو، همیشه مانندِ ابرویت خمیده گشته است.

زلف تو دارد قصد دین ، در عهد دارای زمین آن را که در سر باشد این ، از سر بر آید لاجرم

زلفِ تو قصدِ ایمانِ مرا دارد و در روزگارِ این پادشاهِ مقتدر، هر کس که چنین عشقی در سر داشته باشد، سرش بر باد خواهد رفت.

دارای افریدون نسب ، جمشید اسکندر حسب دارنده ی دین عرب ، فر مانده ی ملک عجم

او که نسبش به فریدون می‌رسد و دارایِ شکوهِ جمشید و اسکندر است، نگهبانِ دینِ عرب و فرمانروایِ سرزمینِ عجم است.

تاج سلاطین زمین ، نویین اعظم ، شیخ حسن حیدر دل احمد سنن ، عیسی دم یوسف شیم

او تاجِ پادشاهانِ زمین، سرورِ بزرگ، شیخ حسن است که دلی چون حیدر (علی علیه‌السلام) و سنتی چون احمد (پیامبر اکرم) و دمی مسیحایی و خویِ یوسفی دارد.

خورشید دولت رای او صبح ظفر سیمای او دایم به خاک وپای او ، روح ملایک را قسم

خورشیدِ دولتِ او و صبحِ پیروزیِ چهره‌یِ او چنان است که روحِ فرشتگان همواره به خاکِ پایِ او قسم می‌خورند.

در عهد احسانش گدا ، گرفی المثل خواهد عطا از کوه برلفظ صدا ، پاسخ نیاید جز نعم

در دورانِ بخششِ او، اگر گدایی از او عطا طلب کند، از کوه اگر صدا بزند، پاسخی جز «بله» و «بخشیدم» نخواهد شنید.

ابراز سخایش گر سخن راند به دریای عد ن از بیم چون کان یمن پیدا کند خون شکم

اگر درباره‌یِ سخاوتِ او در دریایِ عدن سخن برانند، از ترسِ آن حجمِ سخاوت، دریا مانندِ معدنِ یمن، خونِ دل از درونش بیرون می‌زند.

گوید عطارد مد حتش ، این است دایم حرفتش آری زمغز حکمتش ، پر شد عطارد را قلم

عطارد که مدحِ او را می‌گوید، این شغلِ همیشگیِ اوست؛ آری، از مغزِ حکمتِ آن پادشاه، قلمِ عطارد پر شده است.

ای خیل بیدار ملک ، هر شب سپاهت رایزک ! وز هیبتت شیر فلک ، لرزان تر از شیر علم

ای پادشاهِ بیدار، هر شب سپاهِ تو آماده‌یِ کار است و از هیبتِ تو، شیرِ آسمان از شیرِ سنگیِ رویِ علم‌ها ترسان‌تر است.

دستت زر کان با ختم وز زر زمین پرداخته بر آسمان افروخته ، رای تو رایات همم

دستِ تو زرِ معدن را با خود دارد و زمین را با زر فرش کرده‌ای؛ رایِ تو چنان است که بر آسمانِ همت، پرچم‌هایِ شکوه برافراشته‌ای.

هر جا که عدلت بگذرد ، بوم آن زمین را بسپرد وز پهلوی آهو خرد ، خون جگر شیرا جم

هر جا که عدالتِ تو گذر کند، بومِ آن زمین آباد می‌شود و چنان امنیتی ایجاد می‌گردد که آهو در کنارِ شیر، خونِ دلِ شیر را می‌خورد (شیر از ترسِ عدالتِ تو رام شده است).

طبع تو در روز وفا ، ابریست سر تا سر حیا دشت تو درگاه سخا بحریست سر تا سر کرم

طبعِ تو در روزِ وفا، ابری سرشار از حیاست و دشتِ کرمِ تو، دریایی لبریز از بخشش است.

بودی زر خورنا روا ، در چار سوی آسمان گر نیستی نامت نشان بر چهره ی او چون درم ؟

طلا در آسمانِ چهارم بی‌ارزش بود، اگر نامِ تو بر چهره‌یِ خورشید مانندِ سکه‌یِ زر نقش نمی‌بست.

هستم به مدحت در سخن ، من قبله ی اهل زمن وز دولتت هر بیت من ، با حرمت ((بیت الحرام ))

من با مدحِ تو در سخن هستم و تو قبله‌یِ اهلِ زمان هستی؛ به یمنِ وجودِ تو، هر بیتِ شعرِ من همچون بیت‌الحرام محترم است.

گر کم شد ستم یا گران ، عیبی نباشد اندر ان باشد به پیش همگنان ، گوهر گران یاقوت کم

اگر در مدحِ تو کم یا زیاد گفتم، عیبی ندارد؛ چرا که در پیشگاهِ همگان، گوهرِ گران‌بها و یاقوتِ کم‌نظیر همیشه ارزشمند است.

گرگ است در عهد شما ، از بز گریزان گوییا عدل تو شحم گرگ را ، مالید در لحم غنم

در دورانِ حکومتِ شما، گرگ از میش می‌گریزد؛ گویا عدالتِ شما چنان است که چربیِ گرگ را با گوشتِ میش درآمیخته و آن‌ها را مهربان کرده است.

دارم امید از دولتت ، کاندر ازای مدحتت حالم به یمن همتت ، گردد چو نظمم منتظم

امید دارم که به برکتِ دولتِ تو و در برابرِ این مدح، به یمنِ همتِ بلندت، حالِ آشفته‌ام همانندِ شعرم منتظم و آراسته گردد.

تا فتح وکسرت در میان باشند بادت در جهان با دوستان ودشمنان ، پیوسته فتح وکسر وضم

تا زمانی که فتح و شکست (کسر) در میانِ روزگار وجود دارد، بادا که در میانِ دوستان و دشمنانت، همواره پیروزی و شکستِ دشمنان برقرار باشد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جام جم

اشاره به جام جهان‌نمای جمشید پادشاه اساطیری که تمام امور جهان در آن دیده می‌شد.

تلمیح ملک سلیمانی

اشاره به پادشاهی حضرت سلیمان و شکوه و قدرت اساطیری او.

اغراق خون جگر شیرا جم

توصیف قدرت عدل پادشاه که چنان امنیتی ایجاد کرده که گرگ و شیر در کنار هم رام هستند.

مراعات نظیر بستاند و غل بر گردنش

هماهنگی میان واژگانِ غل، گردن و متهم برای ترسیم فضای توبیخ خورشید توسط ماه.

تشبیه چون ابروت خم

تشبیه قامت خمیده عاشق به کمان ابروی معشوق.