دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
شفق آمد چو می و ماه نو عید چو جام غرض آن است که امشب شب جام است و مدام
کام خمار شد از خنده لبالب چو قدح که میش می رسد امشب ز لب جام به کام
ساقی آغاز کن اکنون که مه رزوزه گذشت بزم شام است و در وبزم می عیش انجام
خلد عیش است و درو باده حلال است حلالروز عیدست و درو روزه حرام است حرام
بر سر کوچه خمار به شهر شوال خانه ای گیر که بستند در شهر صیام
پخته شد هر که به خام خم خمار رسید تو بدین پخته اگر در نرسی باشی خام
شاهدی دوش جمال از تتق شام نمود که جهانی همه روزش نگران بود ز بام
مه پریرار علم افروخت به خاور در صبح دوش دیدند پی نعل براقش در شام
چرخ با مشعل صبحی به در شاه آمد جهت تهنیت عید و پی رسم سلام
ای سر زلف تنو را در شکن حلقه دام از هوا طایر روح آمده با طوق حمام
تا به گرد لب لعلت خط مشکین بدمید روشنم شد که شرابیست لبت مشک ختام
دهنت پسته شورست لبت تنگ شکر من فدای تو و آن پسته شکر بادام
سرو زد لاف که زیبا قدم و بیش قدم گو قدم پیش نه و پیش قدم خوش بخرام
چشم ماشکل قد چست تو بیند هموار دل مادام سر زلف تو خواهد مادام
همه خواهند دوا از تو من خواهم درد دانه جویند بدین در همه مرغان مادام
سخنی داشت لبت با من و ابروی کجت نا گه از گوشه ای آمد که گذارد پیغام
چون میان من و تو هیچ نمی گنجد موی خود چه حاجت که به حاجب دهی البته پیام
با خیال لب لعلت مژهام غرق عرق با هوای گل رویت خردم مست مدام
بر وصلت دگری می خورد و من غم عشق که بر وصل تو خاص است و غم عشق تو عام
من به خون جگرم عشق تو پرورده چرا دگری خوش کند از نافه مشک تو مشام
دارم امید که اگر مهر توام کردا سیر کند آزاد مرا داور خورشید غلام
مظهر صبح ظفر مهر ذکا ابر حیا منع بهر کرم روی جهان پشت انام
سایه لطف خداوند جهان شیخ اویس مردم دیده دین پشت و پناه اسلام
آنکه بر عزم طواف در او می بندند هفت اجرام سپهر از پی طاعت احرام
آفتابی که چو در رزم زند دست به تیغ از میان پیکر مریخ برآرد چو حسام
هم ز طیب نفسش بزم ملک غالیه بوی هم ز گرد سپش روی فلک غالیه فام
کار دین از روش رایت او یافت قرار عقد ملک از گهر خنجرش آمد به نظام
تا زدیوان رضایش نستاند امضا اختران را نبود هیچ نفاذ احکام
ابر می خواست که باران برد از بحر محیط گفتمش : آب خود ای ابر مبر پیش لثام
با وجود کفش از بحر عطامی طلبی گر کسی ملتمسی می طلبد هم زکرام
ای زیمن اثر طالع فر خنده تو پنج نوبت زده در هفت ولایت بهرام
حد قدرت به تصور نتوان دانستن که کسی عرصه افلاک نپیمود به گام
در وجود ار نگرد خشمت ازین پس نبود آسمان را حرکت جرم زمین راآرام
جام احسان تو چون خنده زند در مجلس گه کند ناله و گه گریه ز دستت نمام
می رود راه خلاف تو و می ماند خصم به شغالی که رود پنجه زند با ضرغام
هر کجا موکب عزمت حرکت کرد کند کره خاک به یکبارگی از جای قیام
باد عزمت ندمد بی نفحات نصرت ابر کلکت نبود بی رشحات انعام
بی هوای تو چنان است چو بی آب نبات بی ثنای تو کلام است چو بی ملح طعام
نسپرند سر کوی جلالت افکار نرسیدند به سر حد کمالت اوهام
چرخ هر دایره ماه که بنیاد نهاد جز به تدبیر ضمیر تو نکردند تمام
به خطا راند زبان تیغ به عهدت زان گشت حد بر او واجب و محبوس ابد شد به نیام
عکس تیغ تو اگر کوه ببیند برعکس کوه را لرزه ازآن بیم نهد بر اندام
خواستم رای تو را خواند به خورشید خرد گفت خورشید به عهدش به کیان است و کدام
این همه ساله کند بزم و عطا با هر کس وان به یک ماه دهد قرصی و آن نیز به وام
منهی صیت تو از غیرت دین پروریت گر کند پرده نشینان فلک را اعلام
شمسه پرده افلاک چو خاتون هلال بر نیاید پس ازین بی تتق شام ببام
تا چو ماه علم شاه شود هر سر ماه ماه نو ماهچه قبه این سبز خیام
خیمه جاه تو را حد زمان باد اطناب وان طنابش همه پیوسته به اوتاد دوام
عید میمون تو را باد همه قدر لیال روز اقبال تو را باد همه عید ایام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده‌ای فاخر، با مضمونی دوگانه و تلفیقی، سروده شده است. بخش نخست آن با رویکردی تغزلی و شادی‌بخش، به پایانِ ماه رمضان و طلوعِ ماه شوال (عید فطر) اختصاص دارد که در آن فضای انتظار برای ضیافت و نوشیدن باده در تقابل با محدودیت‌های ماه روزه‌داری ترسیم شده است.

در بخش دوم، شاعر با مهارتی مرسوم در ادبیات کلاسیک، گریز یا تخلص‌گونه‌ای به مدح ممدوح (شیخ اویس جلایر) می‌زند. در این بخش، شاعر ویژگی‌های جمال و کمالِ محبوبِ زمینی را به اوصافِ الهی و قدرتِ سیاسی و نظامی حاکم پیوند می‌زند و با بهره‌گیری از اغراق‌های هنری، ممدوح را تکیه‌گاه دین و دنیا و قدرتی بی‌بدیل در کیهان معرفی می‌کند.

معنای روان

شفق آمد چو می و ماه نو عید چو جام غرض آن است که امشب شب جام است و مدام

سرخیِ غروب خورشید همچون شراب و ماهِ نوی عید همانند جام است؛ مقصود این است که امشب، شبِ نوشیدن و استمرارِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه مرکب و استعاره از غروب و ماه که فضایی بزم‌آلود را تداعی می‌کند.

کام خمار شد از خنده لبالب چو قدح که میش می رسد امشب ز لب جام به کام

خستگی و کسالتِ حاصل از روزه‌داری، اکنون همچون جام از خنده لبالب شده است؛ چرا که امشب شراب از لبِ جام به کامِ تشنه می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به پایان دوران پرهیز و رسیدن موعد کام‌روایی.

ساقی آغاز کن اکنون که مه رزوزه گذشت بزم شام است و در وبزم می عیش انجام

ای ساقی، اکنون که ماهِ روزه‌داری به پایان رسید، بزم را آغاز کن؛ این مجلسِ شبانه و میگساری، فرجامِ خوشی‌هاست.

نکته ادبی: فعل امری «آغاز کن» نشانه تغییر لحن و فضای شعر از انتظار به کنش است.

خلد عیش است و درو باده حلال است حلالروز عیدست و درو روزه حرام است حرام

این بزم بهشتِ عیش است و در آن شراب حلال است؛ در روزِ عید، باده‌گساری جایز و روزه‌داری حرام است.

نکته ادبی: تضاد میان حلال و حرام برای تاکید بر دگرگونی احکام در زمان عید.

بر سر کوچه خمار به شهر شوال خانه ای گیر که بستند در شهر صیام

بر سرِ کویِ میخانه در ماهِ شوال، خانه‌ای جست‌وجو کن که درهای آن در ماهِ صیام (رمضان) بسته بود.

نکته ادبی: اشاره به بازگشایی میخانه‌ها پس از اتمام ماه مبارک.

پخته شد هر که به خام خم خمار رسید تو بدین پخته اگر در نرسی باشی خام

هر کس که به خمِ میخانه رسید، به کمال و پختگی رسید؛ تو نیز اگر به این پختگی دست نیابی، همچنان ناپخته و خام خواهی ماند.

نکته ادبی: ایهام در واژه «خام» که هم به معنای ناپخته و هم به معنای بی‌تجربگی است.

شاهدی دوش جمال از تتق شام نمود که جهانی همه روزش نگران بود ز بام

دیشب آن زیباروی (ماه) از پسِ پرده‌ی شب نمایان شد که جهانی از پشت‌بام‌ها در انتظار دیدنش بودند.

نکته ادبی: اشاره به استهلال و دیدن ماه نو برای آغاز عید.

مه پریرار علم افروخت به خاور در صبح دوش دیدند پی نعل براقش در شام

ماه، پریروز صبح در خاور (شرق) درخشید و دیشب ردِ پای اسبِ آسمانی‌اش را در شام (غروب) دیدند.

نکته ادبی: استعاره از حرکت ماه در آسمان به حرکت مرکبِ سوار (براق).

چرخ با مشعل صبحی به در شاه آمد جهت تهنیت عید و پی رسم سلام

چرخِ گردون با مشعلِ خورشید صبحگاهی به درگاهِ شاه آمد تا عید را تبریک بگوید و رسمِ سلام و بندگی به‌جای آورد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به آسمان که به عنوان خادم درگاهِ پادشاه تصویر شده است.

ای سر زلف تنو را در شکن حلقه دام از هوا طایر روح آمده با طوق حمام

ای کسی که حلقه گیسویت دامِ گرفتار کردنِ جان است، طائرِ روح از هوای تو با طوقی از بندگی به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: تشبیه روح به پرنده‌ای که اسیرِ کمندِ زلفِ معشوق شده است.

تا به گرد لب لعلت خط مشکین بدمید روشنم شد که شرابیست لبت مشک ختام

از وقتی که خطِ مشکینِ موی بر گردِ لبِ سرخ‌فامت نمایان شد، دانستم که لبت شرابی است که مهر و نشانِ خاتم بر آن است.

نکته ادبی: اشاره به سبزه خط بر صورتِ معشوق که زیبایی او را کامل کرده است.

دهنت پسته شورست لبت تنگ شکر من فدای تو و آن پسته شکر بادام

دهانت همچون پسته شور و لبت همچون قندِ شکر است؛ من فدای تو و آن پسته شیرین و بادامی‌شکلِ دهانت شوم.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهات مکرر در وصف چهره معشوق که در اشعار کلاسیک رایج است.

سرو زد لاف که زیبا قدم و بیش قدم گو قدم پیش نه و پیش قدم خوش بخرام

سرو از زیباییِ قدم و راه رفتنش لاف می‌زد؛ به او بگو که اگر راست می‌گویی، قدم پیش بگذار و با ناز و خرام حرکت کن.

نکته ادبی: تشخیصِ درخت سرو و به چالش کشیدنِ برتریِ آن در زیباییِ قامت.

چشم ماشکل قد چست تو بیند هموار دل مادام سر زلف تو خواهد مادام

چشمِ ما همواره اندامِ موزون تو را می‌بیند و دلمان پیوسته خواهانِ زلفِ توست.

نکته ادبی: تکرارِ واژه «مادام» برای تاکید بر استمرارِ اشتیاق.

همه خواهند دوا از تو من خواهم درد دانه جویند بدین در همه مرغان مادام

همه از تو دوا و درمان می‌جویند، اما من از تو درد می‌خواهم؛ چرا که مرغان همیشه به دنبال دانه هستند.

نکته ادبی: پارادوکسِ خواستنِ درد از محبوب در حالی که دیگران طلبِ دوا می‌کنند.

سخنی داشت لبت با من و ابروی کجت نا گه از گوشه ای آمد که گذارد پیغام

لبت با من سخنی داشت و ابروی کجت نیز؛ ناگهان از گوشه‌ای پیامی برایم رسید.

نکته ادبی: تشخیص و انتسابِ سخن و پیغام به اعضای صورتِ معشوق.

چون میان من و تو هیچ نمی گنجد موی خود چه حاجت که به حاجب دهی البته پیام

وقتی بین من و تو حتی به اندازه یک مو فاصله نیست، دیگر چه نیازی است که به واسطه‌ و حاجب پیام بدهی؟

نکته ادبی: کنایه از نزدیکیِ مفرط به معشوق که نیازی به میانجی باقی نمی‌گذارد.

با خیال لب لعلت مژهام غرق عرق با هوای گل رویت خردم مست مدام

با خیالِ لبِ سرخ‌فامت، مژه‌هایم غرق در اشک است و با هوای صورتِ همچون گلت، خردم همواره مست است.

نکته ادبی: اشاره به حالاتِ روحیِ عاشق که در عینِ نزدیکیِ خیالی، در رنج و سرمستی است.

بر وصلت دگری می خورد و من غم عشق که بر وصل تو خاص است و غم عشق تو عام

دیگری به وصالِ تو دست می‌یابد و من غمِ عشقِ تو را دارم؛ گویی وصلِ تو برای خاصان است و غمِ عشق تو برای همگان.

نکته ادبی: تمایز قائل شدن بینِ بهره‌مندان از وصال و گرفتارشدگانِ به دردِ عشق.

من به خون جگرم عشق تو پرورده چرا دگری خوش کند از نافه مشک تو مشام

چرا عشقِ تو را با خونِ جگرم پرورانده‌ام، در حالی که دیگری از عطرِ مشکِ تو مشامِ خود را خوش می‌کند؟

نکته ادبی: شکایت از بی‌عدالتیِ تقدیر در تقسیمِ سهمِ عاشق از عشق.

دارم امید که اگر مهر توام کردا سیر کند آزاد مرا داور خورشید غلام

امیدوارم اگر عشقِ تو مرا از پای درآورد، داورِ روزگار (ممدوح) مرا از بندگیِ بندگان آزاد کند.

نکته ادبی: تغییر مسیرِ کلام به سمتِ مدحِ ممدوح که در اینجا شیخ اویس است.

مظهر صبح ظفر مهر ذکا ابر حیا منع بهر کرم روی جهان پشت انام

او مظهرِ صبحِ پیروزی، خورشیدِ دانایی، ابرِ بخشش و حیاست؛ او پناهِ جهانیان و تکیه‌گاهِ مردمان است.

نکته ادبی: استفاده از صفاتِ متعالی برای ستایشِ جایگاهِ حاکم.

سایه لطف خداوند جهان شیخ اویس مردم دیده دین پشت و پناه اسلام

او سایه لطفِ خداوندِ جهان، شیخ اویس است؛ او چشمِ بینای دین و حامی و پناهگاهِ اسلام است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به نامِ ممدوح (شیخ اویس) که از سلاطینِ جلایری است.

آنکه بر عزم طواف در او می بندند هفت اجرام سپهر از پی طاعت احرام

او کسی است که هفت آسمان برای طوافِ درگاهش، کمربندِ بندگی بر کمر بسته‌اند.

نکته ادبی: اغراق در جایگاهِ ممدوح تا حدی که افلاک به او اقتدا می‌کنند.

آفتابی که چو در رزم زند دست به تیغ از میان پیکر مریخ برآرد چو حسام

خورشیدی است که در رزم، وقتی دست به شمشیر می‌برد، از میانِ پیکرِ مریخ (نماد جنگ) شمشیرِ بُرّان بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره از شجاعت و مهارتِ جنگیِ ممدوح.

هم ز طیب نفسش بزم ملک غالیه بوی هم ز گرد سپش روی فلک غالیه فام

از خوشبوییِ وجودش، بزمِ پادشاهی عطرآگین است و از غبارِ سپاهش، آسمان رنگِ غالیه (سیاه و معطر) به خود گرفته است.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ عظمتِ سپاه و هیبتِ ممدوح.

کار دین از روش رایت او یافت قرار عقد ملک از گهر خنجرش آمد به نظام

کارِ دین از روش و پرچمِ او به ثبات رسید و نظامِ ملک از گوهرهای خنجرش نظم یافت.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ قدرتِ نظامی و پایداریِ دین.

تا زدیوان رضایش نستاند امضا اختران را نبود هیچ نفاذ احکام

تا وقتی دیوانِ قضایِ او امضا نکند، ستارگان را توانِ اجرای هیچ حکمی نیست.

نکته ادبی: اغراق در تسلطِ ممدوح بر مقدراتِ فلکی.

ابر می خواست که باران برد از بحر محیط گفتمش : آب خود ای ابر مبر پیش لثام

ابر می‌خواست از دریای بیکران باران ببرد؛ به او گفتم: ای ابر، در برابرِ بخششِ او آبِ خود را مبر (ادعای بخشش نکن).

نکته ادبی: مبالغه در سخاوتِ ممدوح که بخششِ ابر در برابر آن ناچیز است.

با وجود کفش از بحر عطامی طلبی گر کسی ملتمسی می طلبد هم زکرام

با وجودِ بخششِ دستِ او، اگر کسی حاجتی دارد، باید از کریمانِ روزگار طلب کند (چون او سرآمدِ کریمان است).

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ یگانگیِ ممدوح در کرم و بخشش.

ای زیمن اثر طالع فر خنده تو پنج نوبت زده در هفت ولایت بهرام

ای کسی که از یُمنِ قدم و طالعِ فرخنده‌ات، نوبتِ پیروزی در هفت اقلیم نواخته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ زدنِ نقاره (نوبت) در درگاهِ پادشاهان.

حد قدرت به تصور نتوان دانستن که کسی عرصه افلاک نپیمود به گام

حدِ قدرتِ تو را با تصور نمی‌توان درک کرد، چرا که هیچ‌کس نتوانسته است وسعتِ آسمان‌ها را با گام بپیماید.

نکته ادبی: تاکید بر لایتناهی بودنِ قدرت و عظمتِ ممدوح.

در وجود ار نگرد خشمت ازین پس نبود آسمان را حرکت جرم زمین راآرام

اگر در عالم، خشمت ظهور کند، نه آسمان حرکتی خواهد داشت و نه زمین آرامشی.

نکته ادبی: اغراق در تاثیرِ خشمِ ممدوح بر فروپاشیِ نظمِ کیهانی.

جام احسان تو چون خنده زند در مجلس گه کند ناله و گه گریه ز دستت نمام

وقتی جامِ احسانِ تو در مجلس می‌خندد (می‌جوشد)، خبرچین از دستِ بخششِ تو گاهی ناله می‌کند و گاهی می‌گرید.

نکته ادبی: استعاره از غلبهِ جودِ ممدوح بر بدخواهان.

می رود راه خلاف تو و می ماند خصم به شغالی که رود پنجه زند با ضرغام

دشمن در برابرِ تو راهِ خلاف می‌رود و مانند شغال با شیر پنجه می‌افکند (که عاقبتی جز شکست ندارد).

نکته ادبی: تشبیه دشمن به شغال و ممدوح به شیر برای نمایش قدرت.

هر کجا موکب عزمت حرکت کرد کند کره خاک به یکبارگی از جای قیام

هر جا که سپاهِ تو حرکت می‌کند، گویی کره زمین از هیبتِ آن به پا می‌خیزد.

نکته ادبی: اغراق در هیبتِ سپاهِ ممدوح.

باد عزمت ندمد بی نفحات نصرت ابر کلکت نبود بی رشحات انعام

نسیمِ عزمِ تو بدونِ رایحه‌ی پیروزی نمی‌وزد و ابرِ قلمِ تو بدونِ قطراتِ بخشش نمی‌بارد.

نکته ادبی: استعاره از قلمِ ممدوح به ابرِ باران‌زا.

بی هوای تو چنان است چو بی آب نبات بی ثنای تو کلام است چو بی ملح طعام

زندگی بدونِ هوای تو مانندِ نباتِ بدون آب است و سخن بدونِ ثنای تو مانندِ غذای بدونِ نمک است.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیهات برای نشان دادنِ ضرورتِ وجودِ ممدوح.

نسپرند سر کوی جلالت افکار نرسیدند به سر حد کمالت اوهام

افکار و اندیشه‌ها به کویِ جلالت نمی‌رسند و وهم‌ها به سر حدِ کمالِ تو راه نیافته‌اند.

نکته ادبی: اعتراف به عجزِ عقل و وهم در درکِ مقامِ ممدوح.

چرخ هر دایره ماه که بنیاد نهاد جز به تدبیر ضمیر تو نکردند تمام

آسمان هر دایره‌ای از ماه که بنا کرد، جز با تدبیرِ اندیشه تو به پایان نبرد.

نکته ادبی: اغراق در خردمندیِ ممدوح که نظمِ فلکی تابعِ اراده اوست.

به خطا راند زبان تیغ به عهدت زان گشت حد بر او واجب و محبوس ابد شد به نیام

تیغِ زبانِ دشمن در عهدِ تو خطا کرد، پس حد (مجازات) بر او واجب شد و برای همیشه در غلافِ زندان محبوس شد.

نکته ادبی: استعاره از زندان به «نیام» (غلاف شمشیر).

عکس تیغ تو اگر کوه ببیند برعکس کوه را لرزه ازآن بیم نهد بر اندام

اگر کوه عکسِ تیغِ تو را ببیند، از بیمِ آن، لرزه بر اندامش می‌افتد.

نکته ادبی: اغراق در ترس‌آوریِ شکوهِ سلاحِ ممدوح.

خواستم رای تو را خواند به خورشید خرد گفت خورشید به عهدش به کیان است و کدام

خواستم رایِ تو را با خورشیدِ خرد بسنجم، خورشید گفت: در برابرِ خردِ او، من کیستم؟

نکته ادبی: تواضعِ خورشید در برابرِ درایتِ ممدوح.

این همه ساله کند بزم و عطا با هر کس وان به یک ماه دهد قرصی و آن نیز به وام

او هر ساله به همگان بخشش می‌کند، در حالی که ماه تنها ماهی یک بار قرصِ (ماه) می‌دهد و آن هم به صورتِ وام.

نکته ادبی: طنز و مبالغه در برتریِ جودِ ممدوح بر ماهِ آسمانی.

منهی صیت تو از غیرت دین پروریت گر کند پرده نشینان فلک را اعلام

خبرچینِ آوازه‌ات، از غیرتِ دین‌پروری‌ات، اگر پرده‌نشینانِ فلک را آگاه کند (شرمسار می‌شوند).

نکته ادبی: تمجید از دین‌داری و حمایتگریِ ممدوح.

شمسه پرده افلاک چو خاتون هلال بر نیاید پس ازین بی تتق شام ببام

شمسه‌ی آسمان مانندِ خاتونِ هلال، پس از این بدونِ پوششِ شب بر بامِ آسمان ظاهر نشود.

نکته ادبی: تشبیه هلال ماه به خاتونِ پرده‌نشین.

تا چو ماه علم شاه شود هر سر ماه ماه نو ماهچه قبه این سبز خیام

تا زمانی که ماهِ نو علمِ پادشاه را نشان دهد، هلالِ ماه، قبه‌ی این خیمه‌های سبزِ آسمان باشد.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به خیمه و ماه به قبه‌ی آن.

خیمه جاه تو را حد زمان باد اطناب وان طنابش همه پیوسته به اوتاد دوام

خیمه‌ی جاه و مقامِ تو تا ابد پابرجا باد و طناب‌های آن به میخ‌های استوارِ دوام بسته باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای استمرارِ سلطنتِ ممدوح.

عید میمون تو را باد همه قدر لیال روز اقبال تو را باد همه عید ایام

عیدِ فرخنده‌ات همواره با ارزش و لیالیِ قدر همراه باد و روزگارِ اقبالت همواره عید باشد.

نکته ادبی: حسنِ ختام با آرزویِ جاودانگیِ ایامِ خوشِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شفق آمد چو می و ماه نو عید چو جام

تشبیه غروب به شراب و ماه به جام برای تصویرسازی فضای عید و میگساری.

اغراق (مبالغه) از میان پیکر مریخ برآرد چو حسام

اغراق در مهارت جنگی ممدوح که می‌تواند از سیاره مریخ، شمشیر بیرون بکشد.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) چرخ با مشعل صبحی به در شاه آمد

اسنادِ حرکتِ چرخِ گردون به عنوانِ خادمی که برای تبریک به درگاهِ پادشاه آمده است.

تضاد حلالروز عیدست و درو روزه حرام است

تقابل میان حلال و حرام که نشان‌دهنده تغییرِ وضعیت در روز عید است.

استعاره ابرِ کلکت

قلمِ ممدوح به ابرِ باران‌زا تشبیه شده که نمادِ بخشندگیِ بی‌وقفه اوست.

ایهام خام

استفاده از واژه خام به دو معنای ناپخته و بی‌تجربه، که با فضای خمِ شراب تناسب دارد.