دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - در مدح غیاث الدین محمد

سلمان ساوجی
راه نجم چو مشرف کند ایوان حمل عامل نامیه را باز فرستد به عمل
صفر تخت سلطان فلک بر دارد لاجرم در فلکش نام برآید به حمل
ابر نوروز چو از بحر برآید به هوا جرم خورشید چو از حوت برآید به حمل
زرده مهر کند قله که را ابلق اشهب روز کند ادهم شب را ارجل
ابر هر بیضه کافور که در کوه نهاد کند آن بیضه کافور سراسر صندل
کار مشکل شده از رهگذر یخ بر ما تا که از لطف هوا مشکل ما گردد حل
حسن گل جلوه دهد باد به وجهی احسن راز دل خاک کند عرضه به نوعی اجمل
باغ مجموعه انواع لطایف گردد سبزه اش خط و چمن مسطر و بویش جدول
نرگس شوخ و گل بابلی امروز به باغ چون دو چشمند یکی اشهل و دیگر احوال
لاله دل سیه و لعل قبادانی کیست صورت شام و شفق هیات مریخ و زحل
این همه تیغ خلاف از چه کشیدست چمن گر چمن را نه سرو برگ خلاف است و جدل
جوشن موج چرا باد کند در تن آب مغفر لاله چرا ابر نهد بر سر تل
ساقیا رطل پیا پی نده الا که به من کی کند در من مخمور اثر می به رطل
هر که از می نکند تازه دل و مغز و دماغ در دماغ و دل و طبعش بود البته خلل
خنکا جان و دل غنچه که بر می خیزد هر صباحیش ترو تازه نگاری ز بغل
تو هر آن قطره باران که فرو می آید آیتی دان شده از فیض الهی منزل
گل صد برگ بیاراست به صد برگ بساط سرو آزاد بپوشید به صد دست حلل
در هوای چمن باغ علی رغم غراب شاخ گلها زدهاند از پر طاوس کلل
خاک ز نگار برآورد خوشا زنگاری که دهد آینه دیده و دل را صیقل
ابر نوروز به صد گریه و زاری هر روز بعد تسبیح خداوند جهان جل جلال
سرخ رویی گلو لاله همی خواهد و ما همه سر سبزی سرو و چمن دین و دول
خواجه شمس الحق و الدین زکریا که ازوست ضبط ملک و نسق ملت و قانون ملل
وانکه در عهده اسکندر حزمش نکند رخنه در سد بقا لشکر یاجوج امل
ذات او واسطه عقد لالی نجوم رای او آینه نقش تصاویر ازل
ای به معیار ضمیر تو دغل سیم سحر وی به میزان وقار تو سبک سنگ جبل
موکب عزم تو را جرم هلال است رکاب موکب جاه تو را خنگ سپهرست کفل
هر سر ماه خیال است کج اندر سر ماه که به نعل سم اسبت کندش چرخ بدل
مه گرین مرتبه می داشت سپهرش صد بار بر سم اسب تو می بست به مسمار حیل
خورده زنبور عسل فضله رشح قلمت لاجرم نص شفا آمده در شان عسل
ای که بی مشورت کلک تو در قطع امور تیغ را نیست به قدر سر سوزن مدخل
اگر آوازه عدل تو به خورشید رسد بعد از ین بگسلد از تاج گل آویزه طل
لطفت ار در دهن روح نباتی آبی بچکاند بچکد آب نبات از حنظل
دارای آن دست که از دست سماک رامح نیزه بستانی و بخشی به سماک اعزل
چرخ را قدر رفیعت ندهد هیچ مجال بحر را طبع جوادت ندهد هیچ محل
نزد قدر تو غباری بود آن مستعلا پیش دست تو غدیری بود این مستعمل
خصم را خلق خوشت می کشد و نیست عجب که شود بوی خوش گل سبب مرگ جعل
سر شوم عدویت کوفته بهتر چون سیر زانکه پر کنده و حشوست دماغش چو بصل
عقل کل کسب کمال از شرف ذات تو کرد ای به صد مرتبه از عقل نخستین اکمل
بنده می خواست که بر رای جهان آرایت غرض خویش کند عرض به تفصیل و جمل
خردم گفت چه حاجت که بر او هیچ سخن نیست پوشیده الی آخر من اول
خاطر مدرک دستور و جهانبان و حجاب دیده روشن خورشید و جهانتاب و سبل
چون به سعیت همه اطراف جهان مرعی شد طرف بنده همانا که نماند مهمل
تاز تصریف زمان هر سر سالی در باغ گل مضاعف شود و نرگس اجوف معتل
عیش ماضیت که فهرست نشاط و طرب است باد پیوسته به رشک نعم مستعمل
پایه قدر تو از پایه گردون اعلی مدت عمر تو از مدت گیتی اطول

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش متمایز سروده شده است؛ نخستین بخش، در توصیف فصل بهار و نو شدنِ جهان (بهاریه) است که با استفاده از تصاویرِ نجومی و طبیعت‌گرایانه، آمدن نوروز و ورود خورشید به برج حمل را با شکوهی ادبی روایت می‌کند. شاعر در این بخش، با بهره‌گیری از نمادهای فصلی، زنده شدن دوباره خاک و شکوفاییِ گل‌ها را به تصویر می‌کشد و فضایی طرب‌انگیز و امیدوارکننده ایجاد می‌کند.

در بخش دوم، شاعر با گذاری هنرمندانه، به ستایشِ ممدوح (خواجه شمس‌الدین زکریا) می‌پردازد. در این قسمت، شاعر با استفاده از اغراق‌های حماسی و تشبیهاتِ بلندپایه، مقامِ ممدوح را فراتر از فلک و ستارگان دانسته و عدالت، حکمت و قدرتِ او را ستون‌های نظمِ جهان و ملت‌ها معرفی می‌کند. او ممدوح را نه تنها سیاستمداری کاردان، بلکه دانشمندی می‌داند که عقلِ کل از او کمال می‌آموزد و با حضور او، بساطِ ظلم و نادانی برچیده می‌شود.

معنای روان

راه نجم چو مشرف کند ایوان حمل عامل نامیه را باز فرستد به عمل

هنگامی که خورشید به برج حمل (فروردین) وارد می‌شود، نیروی رشد و نمو در طبیعت دوباره فعال می‌گردد.

نکته ادبی: نجم در اینجا استعاره از خورشید است و عامل نامیه اصطلاحی فلسفی برای نیروی حیاتیِ رشد در نباتات است.

صفر تخت سلطان فلک بر دارد لاجرم در فلکش نام برآید به حمل

خورشید بر تختِ آسمان تکیه می‌زند و لاجرم در گردشِ فلک، نامش با برج حمل پیوند می‌خورد.

نکته ادبی: صفر در اینجا به معنایِ تهی و خلوت نیست، بلکه به نوعی استعاره برای اقتدارِ سلطنتی است.

ابر نوروز چو از بحر برآید به هوا جرم خورشید چو از حوت برآید به حمل

ابر بهاری از دریا برمی‌خیزد و خورشید از برج حوت (ماهی) به برج حمل انتقال می‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به عبور خورشید از آخرین برج زمستانی به اولین برج بهاری.

زرده مهر کند قله که را ابلق اشهب روز کند ادهم شب را ارجل

تابشِ زرینِ خورشید، قله کوه را رنگارنگ می‌کند و سپیدیِ روز، سیاهیِ شب را به حاشیه می‌راند.

نکته ادبی: اشهب و ادهم در ادبیات کلاسیک برای توصیف رنگ‌های سفید و سیاه اسب به‌کار می‌رفت که اینجا به روز و شب استعاره شده‌اند.

ابر هر بیضه کافور که در کوه نهاد کند آن بیضه کافور سراسر صندل

تکه‌های برف که در کوهستان قرار داشت، اکنون با گرمای بهار به عطرِ صندل تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از ذوب شدن برف و جایگزینی آن با بوی خوشِ گل‌ها.

کار مشکل شده از رهگذر یخ بر ما تا که از لطف هوا مشکل ما گردد حل

یخِ زمستان کار را بر ما سخت کرده بود، اما اکنون با لطف هوای بهاری، مشکلات ما حل می‌شود.

نکته ادبی: ایهامِ لطیف بینِ حل شدن یخ و حل شدنِ مشکلات.

حسن گل جلوه دهد باد به وجهی احسن راز دل خاک کند عرضه به نوعی اجمل

بادِ بهاری زیباییِ گل‌ها را دوچندان می‌کند و رازهای دلِ خاک را به زیباترین شکل آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: عرضه در اینجا به معنای نمایش دادن است.

باغ مجموعه انواع لطایف گردد سبزه اش خط و چمن مسطر و بویش جدول

باغ مجموعه‌ای از ظرافت‌ها می‌شود؛ سبزه به مثابه خطِ خوشنویسی و چمن همچون کاغذِ مسطر شده و عطرش مانندِ جدول‌کشیِ کتاب است.

نکته ادبی: تشبیه ارکانِ باغ به لوازمِ کتابت.

نرگس شوخ و گل بابلی امروز به باغ چون دو چشمند یکی اشهل و دیگر احوال

نرگسِ شوخ و گلِ بابلی در باغ مانند دو چشم هستند که یکی کبود و دیگری دچارِ آستیگمات یا احوالی است.

نکته ادبی: اشهل به معنای کبودچشم و احوال به معنایِ چپ‌چشم است که اینجا آرایه تشخیص (جان‌بخشی) است.

لاله دل سیه و لعل قبادانی کیست صورت شام و شفق هیات مریخ و زحل

لاله با دلی سیاه و لعلِ گون، شبیه به شام و شفق و هیئتِ مریخ و زحل در آسمان است.

نکته ادبی: مقایسه رنگ‌های گل با پدیده‌های نجومی.

این همه تیغ خلاف از چه کشیدست چمن گر چمن را نه سرو برگ خلاف است و جدل

چمن چرا این همه سلاحِ ستیز آماده کرده است؟ گویی قصدِ جنگ و جدل دارد.

نکته ادبی: اشاره به خارهای گل که شاعر به تیغ تشبیه کرده است.

جوشن موج چرا باد کند در تن آب مغفر لاله چرا ابر نهد بر سر تل

چرا باد بر تنِ آب، جوشنِ موج می‌پوشاند و چرا ابر بر سرِ تپه‌ها، کلاه‌خودِ گل‌ها را می‌گذارد؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ جنگی برای عناصرِ طبیعت.

ساقیا رطل پیا پی نده الا که به من کی کند در من مخمور اثر می به رطل

ساقی، پی در پی به من شراب بده؛ چرا که شرابِ جرعه‌جرعه در وجودِ مستِ من اثری ندارد.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ برای نوشیدن است.

هر که از می نکند تازه دل و مغز و دماغ در دماغ و دل و طبعش بود البته خلل

هر کس با شراب دل و مغزش را تازه نکند، در طبع و عقلش نقص و خرابی وجود دارد.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر اهمیتِ نشاطِ روحی.

خنکا جان و دل غنچه که بر می خیزد هر صباحیش ترو تازه نگاری ز بغل

خوشا به حالِ غنچه که هر صبح نگاری تازه از آغوشش بیرون می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از باز شدنِ گلبرگ‌های غنچه.

تو هر آن قطره باران که فرو می آید آیتی دان شده از فیض الهی منزل

هر قطره بارانی که فرود می‌آید، نشانه‌ای از لطف و فیضِ الهی است.

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه و آیه است.

گل صد برگ بیاراست به صد برگ بساط سرو آزاد بپوشید به صد دست حلل

گلِ صدبرگ بساطش را گسترد و سروِ آزاد نیز جامه‌های صدگانه پوشید.

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی گل و سرسبزی درخت سرو.

در هوای چمن باغ علی رغم غراب شاخ گلها زدهاند از پر طاوس کلل

در هوای چمن، برخلافِ کلاغ که سیاه است، شاخه‌های گل خود را با پرِ طاووس آراسته‌اند.

نکته ادبی: غراب استعاره از تیرگی و زمستان است.

خاک ز نگار برآورد خوشا زنگاری که دهد آینه دیده و دل را صیقل

خاک از نگارگریِ بهار چنان سبز و زیبا شد که آیینه دل و دیده را جلا می‌دهد.

نکته ادبی: زنگاری به معنای رنگِ سبزِ مایل به آبی.

ابر نوروز به صد گریه و زاری هر روز بعد تسبیح خداوند جهان جل جلال

ابرِ نوروز هر روز با گریه و زاری، خدا را تسبیح می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به باران که آن را به گریه و تسبیحِ ابر تشبیه کرده است.

سرخ رویی گلو لاله همی خواهد و ما همه سر سبزی سرو و چمن دین و دول

گلِ لاله سرخی می‌خواهد و ما، سرسبزیِ سرو و چمن و دین و دولت را می‌طلبیم.

نکته ادبی: تضاد بینِ رنگِ سرخِ گل و سبزیِ طبیعت.

خواجه شمس الحق و الدین زکریا که ازوست ضبط ملک و نسق ملت و قانون ملل

خواجه شمس‌الدین زکریا که سامان دادن به کشور و ملت، در دستِ اوست.

نکته ادبی: ممدوح با نام کامل معرفی می‌شود.

وانکه در عهده اسکندر حزمش نکند رخنه در سد بقا لشکر یاجوج امل

کسی که با هوشمندیِ اسکندرگونه‌اش، سدی محکم در برابرِ یأجوجِ آرزوهایِ ویرانگر ساخته است.

نکته ادبی: تلمیح به سد اسکندر در برابر یأجوج و مأجوج.

ذات او واسطه عقد لالی نجوم رای او آینه نقش تصاویر ازل

وجودِ او واسطه‌ای برای پیوندِ ستارگان است و رأی و اندیشه‌اش آینه‌ای است که ازلی‌ترین نقش‌ها در آن دیده می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در جایگاهِ ممدوح در جهانِ هستی.

ای به معیار ضمیر تو دغل سیم سحر وی به میزان وقار تو سبک سنگ جبل

ای کسی که در برابرِ معیارِ اندیشه تو، سکه‌های تقلبیِ روزگار بی‌ارزش است و وقارِ تو سنگین‌تر از کوه است.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ اقتصادی برای سنجشِ ارزشِ وجودیِ ممدوح.

موکب عزم تو را جرم هلال است رکاب موکب جاه تو را خنگ سپهرست کفل

برای کاروانِ عزمِ تو، هلالِ ماه همچون رکاب است و برای سپاهِ جاه و مقامِ تو، اسبِ آسمان مهارش را به دست دارد.

نکته ادبی: اغراقِ کیهانی در وصفِ عظمتِ ممدوح.

هر سر ماه خیال است کج اندر سر ماه که به نعل سم اسبت کندش چرخ بدل

هر ماه، هلال ماه از شرمِ نعلِ اسبِ تو کج می‌شود و چرخ آن را دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از شکلِ هلالِ ماه.

مه گرین مرتبه می داشت سپهرش صد بار بر سم اسب تو می بست به مسمار حیل

اگر ماه چنین مرتبه‌ای نداشت، آسمان صد بار آن را با میخِ حیله به نعلِ اسبِ تو می‌کوبید.

نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ رفیعِ اسبِ ممدوح.

خورده زنبور عسل فضله رشح قلمت لاجرم نص شفا آمده در شان عسل

عسل از قلمِ تو یاد گرفته است که شفا باشد؛ برای همین نامِ عسل در قرآن به شفا معروف شده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره خواصِ عسل.

ای که بی مشورت کلک تو در قطع امور تیغ را نیست به قدر سر سوزن مدخل

ای که بدون مشورت با قلمِ تو، هیچ تیغی در کارها به اندازه سرِ سوزنی نمی‌تواند نفوذ کند.

نکته ادبی: اهمیتِ تدبیرِ قلم بر شمشیر.

اگر آوازه عدل تو به خورشید رسد بعد از ین بگسلد از تاج گل آویزه طل

اگر آوازه عدالتِ تو به خورشید برسد، خورشید از شرم یا فروتنی، آویزه طلایی‌اش را از تاجِ گل جدا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از پرتوهای خورشید به عنوانِ زیورآلات.

لطفت ار در دهن روح نباتی آبی بچکاند بچکد آب نبات از حنظل

اگر لطفِ تو بر روحِ نباتی بچکد، آبِ حنظل (گیاه تلخ) تبدیل به شهدِ شیرین می‌شود.

نکته ادبی: حنظل نماد تلخیِ محض است.

دارای آن دست که از دست سماک رامح نیزه بستانی و بخشی به سماک اعزل

تو آن دستِ توانمندی را داری که نیزه را از دستِ سماکِ رامح می‌گیرد و به سماکِ اعزل می‌بخشد.

نکته ادبی: تلمیح نجومی به دو ستاره سماک؛ یکی به معنای نیزه‌دار و دیگری بی‌سلاح.

چرخ را قدر رفیعت ندهد هیچ مجال بحر را طبع جوادت ندهد هیچ محل

آسمان با مقامِ بلندِ تو قابل مقایسه نیست و دریا در برابرِ بخشندگیِ تو هیچ است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ جود و مقامِ ممدوح.

نزد قدر تو غباری بود آن مستعلا پیش دست تو غدیری بود این مستعمل

نزدِ ارزشِ تو، آن مقامِ والا ناچیز است و پیشِ بخششِ تو، آن دریایِ عظیم کوچک است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ مطلقِ ممدوح.

خصم را خلق خوشت می کشد و نیست عجب که شود بوی خوش گل سبب مرگ جعل

اخلاقِ خوشِ تو دشمن را می‌کشد و این عجیب نیست، همانطور که بوی خوشِ گل باعثِ مرگِ سوسک می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به باورِ قدیمی که بوی خوش باعث مرگِ حشراتِ کثیف می‌شود.

سر شوم عدویت کوفته بهتر چون سیر زانکه پر کنده و حشوست دماغش چو بصل

سرِ دشمنِ تو باید مثل سیر کوبیده شود، زیرا درونش مثل پیاز پوچ و تهی است.

نکته ادبی: توهینِ ادبیِ فاخر به دشمن.

عقل کل کسب کمال از شرف ذات تو کرد ای به صد مرتبه از عقل نخستین اکمل

عقلِ کل کمالش را از وجودِ تو آموخت، ای که صد مرتبه از عقلِ نخستین کامل‌تری.

نکته ادبی: اغراقِ فلسفی در ستایشِ ممدوح.

بنده می خواست که بر رای جهان آرایت غرض خویش کند عرض به تفصیل و جمل

بنده می‌خواست در پیشگاهِ نگاهِ جهان‌آرایِ تو، خواسته‌های خود را به تفصیل بیان کند.

نکته ادبی: مقدمه‌ای برای بیانِ حاجت.

خردم گفت چه حاجت که بر او هیچ سخن نیست پوشیده الی آخر من اول

اما خردم گفت: چه نیازی به گفتن است؟ وقتی او از ابتدا تا انتهایِ کارِ تو را می‌داند.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ نهان و عیان.

خاطر مدرک دستور و جهانبان و حجاب دیده روشن خورشید و جهانتاب و سبل

خاطرِ تو مدرکِ حقیقت و دیدبانِ جهان و پرده‌دارِ اسرار است؛ همچون خورشید که جهان را روشن می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ ذهنیِ ممدوح.

چون به سعیت همه اطراف جهان مرعی شد طرف بنده همانا که نماند مهمل

چون با سعیِ تو تمامِ اطرافِ جهان آباد شده، کارِ بنده نیز نباید ناچیز و رها بماند.

نکته ادبی: درخواستِ غیرمستقیم از ممدوح.

تاز تصریف زمان هر سر سالی در باغ گل مضاعف شود و نرگس اجوف معتل

با گذشتِ زمان در هر سال، در باغ گل‌ها مضاعف می‌شوند و نرگس‌ها نیز به جلوه‌گری می‌پردازند.

نکته ادبی: توصیفِ تجدیدِ حیاتِ طبیعت.

عیش ماضیت که فهرست نشاط و طرب است باد پیوسته به رشک نعم مستعمل

زندگیِ گذشته‌ات که فهرستِ نشاط و طرب است، پیوسته موردِ حسادتِ نعمت‌ها قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تکریمِ سوابقِ درخشانِ ممدوح.

پایه قدر تو از پایه گردون اعلی مدت عمر تو از مدت گیتی اطول

پایه مقامِ تو از جایگاهِ آسمان بالاتر و مدتِ عمرت از عمرِ جهان طولانی‌تر باد.

نکته ادبی: دعایِ پایانی به سبکِ سنتیِ قصاید.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سد بقا لشکر یاجوج امل

اشاره به داستانِ سدِ ذوالقرنین برای جلوگیری از هجومِ یاجوج و مأجوج.

اغراق صد بار بر سم اسب تو می بست

بزرگنماییِ مقامِ اسبِ ممدوح تا حدی که ماه آرزویِ نعل شدن برای آن را دارد.

استعاره جوشن موج

تشبیه موج‌های آب به لباسِ رزم و جوشن.

جناس مغفر لاله چرا ابر نهد بر سر تل

استفاده از واژگانِ جنگی (مغفر/خود) برای توصیفِ پدیده‌های طبیعت.

ایهام حل مشکل ما

اشاره به حل شدنِ یخِ زمستان و در عین حال برطرف شدنِ مشکلاتِ شاعر.