دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در موعظه ونصیحت

سلمان ساوجی
رفتند رفیقان ورسیدند به منزل در خواب غروری تو هنوز ، ای دل غافل !
از نیست به هستی وزهستی به ره نیست تا شهر وجود است روان است قوافل
راه تو پر از آب وگل ولاشه ضعیف است بس شاهسواری که فرو رفت درین گل
ای غرقه ی دنیا مطلب غور ! که جستند نه قعر پدید ست در این بحر نه ساحل
ناکا می ورنج است همه حاصل دنیا ور کام بود حاصل از آن نیز چه حاصل
قسمت نشود بیش و کم از کوشش وتقصیر تا خود چه قدر گشت مقدر زاوایل
خواهی که به رغبت هما پیوند تو خواهند رو رشته پیوند نخست از همه بگسل
دنیا چه کنی جمع ؟ که مقصود ز دنیاست دلقی کهن ونانی وباقی همه فاضل
تن ده به رضا کانچه قضا بر تو نوشته است از تو نشود دفع به تعویذوحمائل
حق را بشناس از نظر وچشم ودل وگوش کاینها همه بر قدرت حق اند دلایل
گفتی تو که با حقم وحق بر طرفت نیست با توست بلی حق وتو مشغول به باطل
جز حق که تواند که کند آدمیی را پیدا زکفی خاک بدین شکل وشمایل
در خوردن وخفتن چه شوی همسر انعام ؟ می کن عملی تا نشوی کم زعوامل
هم سوده وفرسوده شوی آخر اگر خود ز آهن شودت فرق وز فولاد فواصل
قول علمایی که عمل نیست در ایشان ماننده یرمحی است که خالیست ز عامل
این طول امل چیست ؟ بر آنی که زمانه شد عمر تو را تا به قیامت متکفل
خواهی که چو گل از دمت آسوده شود خلق ؟ چون غنچه بر آن باش که گردی هم تن دل
عاجل دهی از دست که آجل بستانی رو دوست طلب کن چه کنی عاجل آجل
از خود گذرای یار وبدو رس که کسی نیست غیر از تو میان تو ومقصود تو حایل
در راه هوا کاه وشی سارع وپران در شارع دین کوه صفت سنگی وکاهل
این اشک ریایی است چو در وجه نشیند سیم سره باید ، که بصیرست معامل
از حسن مزن لاف که خواهد شدن آخر این نرگس چشم وگل رخسار تو زایل
تو در ظلمات شب کفران وبرایت بر کرده در این گنبد فیروزه مشاعل
در جاه گرفتم که شدی طغرل وسنجر بنگر که کجا اند کنون سنجر وطغرل
از هر که بد آید طمع نیک مدارید خاصیت کافور مجویید ز فلفل
خیری که خلاص تو در آن است خلوص است باقی همه اجزای تو قیدند وحبایل
عالم که ندارد عمل او مثال حماری ا ست بی فایده اثقال کتب را شده حامل
از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت هر گز ندهد نفع عسل زهر هلاهل
آخر تو نگویی که : که بخشید زوال اصوات بم وزیر به قمری وعنادل ؟
یا کیست که داد است به باغ از سر مستی از بلبله گل می گلگون به بلابل ؟
یا بهر کمال از پی تحصیل خرد را کی بر سر ابنای جهان کرد محصل ؟
یا کیست که از اول ماه ووسط روز ثور مه وخورشید کند زاید وزایل ؟
اینت چو محقق بود ای بنده ! بود ظلم گر تو نبری طاعت این حاکم عادل
نفس ملکی را نبود حاجت زینت طاوس ملایک چه کند زیب جلاجل
دولت نه به عقل است وکیاست وگر این نیست از چیست که عالم رود اندر پی جاهل ؟
در بیت حرم ، قافله ای سایل ومهجور در شهر یمن ،طایفه ای ساکن وواصل
بر دوش هر آن کس که طرازی زهنر نیست آن بین ومزن دست در اذیال زوایل
وحشی که خورد خار قناعت بود آهو گر زانکه فرود آورد او سر به سنابل
توحید به دل گو چو کسانی که به انگشت گفتند ونهادند بر آن حرف انامل
رو قطع تعلق کن امروز که فردا آسوده ز اغلالی وایمن ز سلاسل
تو اصل وجودی شرفت واضح و لایح خود را همگی ساخته باطل و عاطل
در راندن سایل چه جوابت بود آخر آن روز که باشد ز تو رزاق تو سایل
چندین چه کنی حکم اواخر که چه باشد؟ تا بر چه نهج رفته بود حکم اوایل
سلمان دگری را چه دهی پند که هستند؟ اوضاع تو را اهل جهان منکر و عازل
پندی که به قول آمدت اول تو به فعل آر ورنه نبود هیچ کدام موثر دم قایل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، مجموعه‌ای از اندرزهای حکیمانه و اخلاقی است که مخاطب را از خواب غفلت دنیوی بیدار کرده و به تأمل در ناپایداریِ جهان و سرنوشتِ محتومِ گذشتگان دعوت می‌کند. شاعر با بیانی صریح، نقدِ تند و صریحی بر دلبستگی‌هایِ بیهوده، غرور و غفلتِ آدمی دارد و او را به بازشناسیِ جایگاه خود در هستی و تکیه بر حقیقتِ لایزالِ الهی فرامی‌خواند.

محور اصلی این ابیات، اهمیتِ «عمل» در کنارِ «دانش» است؛ به طوری که عالمِ بی‌عمل یا ادعایِ بدونِ کردار، به شدت نکوهش شده است. شاعرِ با هوشمندی، انسان را به رهایی از بندهای نفسانی و رها کردنِ تعلقاتِ دنیوی تشویق می‌کند تا با رسیدن به بصیرت، از مسیرِ فریبنده عبور کرده و به مقصدِ اصلی یعنی کمالِ انسانی و توحیدِ حقیقی دست یابد.

معنای روان

رفتند رفیقان ورسیدند به منزل در خواب غروری تو هنوز ، ای دل غافل !

دوستان و همسفران به مقصد (مرگ و دنیای باقی) رسیدند، اما ای دلِ نادان، تو هنوز در خوابِ غرور و بی‌خبری فرو رفته‌ای.

نکته ادبی: «منزل» در اینجا کنایه از مرگ و پایانِ سفرِ دنیوی است.

از نیست به هستی وزهستی به ره نیست تا شهر وجود است روان است قوافل

زندگی از نیستی به هستی آمده و دوباره به نیستی بازمی‌گردد؛ تا زمانی که این شهرِ وجود پابرجاست، کاروانِ انسان‌ها پیوسته در حال عبور هستند.

نکته ادبی: «قوافل» جمع قافله، به معنای کاروان‌هایِ عمرِ آدمی است.

راه تو پر از آب وگل ولاشه ضعیف است بس شاهسواری که فرو رفت درین گل

راهِ زندگیِ تو پر از سختی‌ها و گل‌ولایِ لغزنده است؛ چه بسیار افرادِ قدرتمند و پهلوانی که در این مسیرِ دشوار گرفتار شدند و سقوط کردند.

نکته ادبی: «شاهسوار» استعاره از انسان‌هایِ مدعی و قدرتمند است.

ای غرقه ی دنیا مطلب غور ! که جستند نه قعر پدید ست در این بحر نه ساحل

ای کسی که در دریای دنیا غرق شده‌ای، دنبالِ رسیدن به انتهای آن نباش؛ زیرا این دریایِ هستی، نه عمقِ مشخصی دارد و نه ساحلی که بتوان به آن رسید.

نکته ادبی: «بحر» استعاره از دنیایِ بی‌کران و پُر از فریب است.

ناکا می ورنج است همه حاصل دنیا ور کام بود حاصل از آن نیز چه حاصل

نتیجه‌یِ دنیا چیزی جز ناکامی و رنج نیست و اگر هم به خواسته‌ای برسی، از آن بهره‌یِ پایداری نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «ناکامی» و «کام» به روشنی ترسیم شده است.

قسمت نشود بیش و کم از کوشش وتقصیر تا خود چه قدر گشت مقدر زاوایل

روزیِ انسان با کوششِ بیش از حد یا کوتاهی، کم و زیاد نمی‌شود؛ زیرا از ازل، میزانِ سهمِ هر کس تعیین شده است.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگراییِ حکیمانه و دعوت به آرامش در طلبِ روزی.

خواهی که به رغبت هما پیوند تو خواهند رو رشته پیوند نخست از همه بگسل

اگر می‌خواهی که به رغبت و میلِ خودت، دیگران تو را دوست داشته باشند و به تو بپیوندند، ابتدا باید بندِ وابستگی‌هایِ دنیوی را از دلِ خود باز کنی.

نکته ادبی: «هما» در اینجا به معنایِ پرنده‌یِ فرخنده و سعادت است.

دنیا چه کنی جمع ؟ که مقصود ز دنیاست دلقی کهن ونانی وباقی همه فاضل

چرا این‌همه مالِ دنیا جمع می‌کنی؟ هدف از زندگی، تنها یک لباسِ ساده و اندکی نان است و باقیِ آن، زیاده‌روی و بی‌فایده است.

نکته ادبی: «دلق» به معنایِ لباسِ پشمین و ساده‌یِ درویشی است.

تن ده به رضا کانچه قضا بر تو نوشته است از تو نشود دفع به تعویذوحمائل

به آنچه قضا و تقدیر برایت رقم زده، راضی باش؛ چرا که تقدیراتِ الهی با تعویذ و دعا و سپر از تو دفع نخواهد شد.

نکته ادبی: «حمایل» بندِ شمشیر است که نمادی از ابزارِ دفاعی است.

حق را بشناس از نظر وچشم ودل وگوش کاینها همه بر قدرت حق اند دلایل

خداوند را با بصیرتِ چشم و دل و گوش بشناس، زیرا تمامِ این جهان و پدیده‌هایش نشانه‌هایی از قدرتِ بی‌کرانِ او هستند.

نکته ادبی: «دلایل» جمعِ دلیل، به معنایِ نشانه‌ها و شواهدِ حقانیتِ الهی.

گفتی تو که با حقم وحق بر طرفت نیست با توست بلی حق وتو مشغول به باطل

می‌گویی که با خدا هستی، اما نشانه‌ای از حق در رفتارِ تو نیست؛ در حالی که حق با توست، اما تو سرگرمِ امورِ باطل و بیهوده شده‌ای.

نکته ادبی: کنایه از غفلتِ انسانِ مدعیِ دین‌داری که در عمل از خدا دور است.

جز حق که تواند که کند آدمیی را پیدا زکفی خاک بدین شکل وشمایل

به جز خداوند، چه کسی می‌تواند انسان را از یک مشت خاکِ بی‌جان به این صورت و زیبایی و هویت بیافریند؟

نکته ادبی: تلمیح به آفرینشِ انسان از گل و خاک.

در خوردن وخفتن چه شوی همسر انعام ؟ می کن عملی تا نشوی کم زعوامل

چرا در خوردن و خوابیدن، خود را هم‌ردیفِ حیوانات می‌کنی؟ کاری انجام بده تا از سطحِ حیوانات پایین‌تر نباشی.

نکته ادبی: «انعام» جمعِ نعم، به معنایِ چهارپایان و حیوانات.

هم سوده وفرسوده شوی آخر اگر خود ز آهن شودت فرق وز فولاد فواصل

سرانجام روزی فرسوده و نابود خواهی شد، حتی اگر بدنت از آهن و فولادِ محکم ساخته شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ زوالِ حتمیِ ماده.

قول علمایی که عمل نیست در ایشان ماننده یرمحی است که خالیست ز عامل

سخنانِ دانشمندانی که خود به گفته‌هایشان عمل نمی‌کنند، مانند نیزه‌ای است که سرِ آهنین ندارد و هیچ اثری بر دشمن نمی‌گذارد.

نکته ادبی: «رمحی» (نیزه) تمثیلی دقیق برای نشان دادنِ بی‌اثر بودنِ علمِ بدونِ عمل.

این طول امل چیست ؟ بر آنی که زمانه شد عمر تو را تا به قیامت متکفل

این آرزوهای طولانی چیست؟ انگار که گمان می‌کنی زمانه تا روزِ قیامت ضامنِ عمرِ توست و تو قرار است تا ابد بمانی.

نکته ادبی: «طولِ امل» به معنای آرزوهایِ دور و دراز و بی‌پایان.

خواهی که چو گل از دمت آسوده شود خلق ؟ چون غنچه بر آن باش که گردی هم تن دل

اگر می‌خواهی که همچون گل، از نفست مردم آسوده باشند، همچون غنچه دهان‌بسته باش تا با دلت هم‌صدا شوی.

نکته ادبی: تشبیه به غنچه برای دعوت به سکوت و پرهیز از آسیب‌رسانی با زبان.

عاجل دهی از دست که آجل بستانی رو دوست طلب کن چه کنی عاجل آجل

چیزهایِ نقد و زودگذر (دنیا) را از دست می‌دهی تا چیزهایِ نسیه و آینده (آخرت) را به دست آوری؛ پس به دنبالِ محبوبِ حقیقی باش، چرا دنیا را با آخرت عوض می‌کنی؟

نکته ادبی: «عاجل» به معنایِ شتابان و نقد (دنیا) و «آجل» به معنایِ مدت‌دار و آخرت.

از خود گذرای یار وبدو رس که کسی نیست غیر از تو میان تو ومقصود تو حایل

ای یار، از خودت بگذر و به حقیقت برس، چرا که هیچ‌کس جز «خودِ تو» میانِ تو و مقصودت فاصله نینداخته است.

نکته ادبی: اشاره به این‌که حجابِ اصلیِ انسان برای رسیدن به خدا، خودِ نفسِ اوست.

در راه هوا کاه وشی سارع وپران در شارع دین کوه صفت سنگی وکاهل

در راهِ هوا و هوس، همچون کاه ضعیف و شتابان هستی، اما در مسیرِ دین، همچون کوه سست و تنبل شده‌ای.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ تندی در گناه و کندی در عبادت.

این اشک ریایی است چو در وجه نشیند سیم سره باید ، که بصیرست معامل

این گریه‌هایی که از روی ریا می‌کنی، وقتی در محکِ حقیقت قرار گیرد ارزشی ندارد؛ باید سکه‌یِ طلایِ اصل داشته باشی، زیرا خداوندِ معامله‌گر، بسیار بصیر و آگاه است.

نکته ادبی: «سیم سره» یعنی نقره‌یِ خالص و بی‌آلایش.

از حسن مزن لاف که خواهد شدن آخر این نرگس چشم وگل رخسار تو زایل

از زیباییِ خود لاف نزن؛ زیرا سرانجام، این چشمانِ زیبا و چهره‌یِ گل‌گونِ تو رو به زوال و نابودی خواهد رفت.

نکته ادبی: «نرگس» استعاره از چشم و «گل» استعاره از رخسار است.

تو در ظلمات شب کفران وبرایت بر کرده در این گنبد فیروزه مشاعل

تو در تاریکیِ شب‌هایِ کفر و نادانی‌ات گرفتار شده‌ای، در حالی که خداوند در این آسمانِ فیروزه‌ای، چراغ‌هایِ هدایت (ستارگان) را روشن کرده است.

نکته ادبی: «مشاعل» به معنایِ مشعل‌ها که نمادِ نورِ هدایت است.

در جاه گرفتم که شدی طغرل وسنجر بنگر که کجا اند کنون سنجر وطغرل

فرض کن که به جاه و مقامِ طغرل و سنجر رسیدی؛ نگاه کن که اکنون طغرل و سنجر (پادشاهانِ قدرتمندِ گذشته) کجا هستند؟

نکته ادبی: تلمیح به پادشاهانِ سلجوقی که با وجودِ قدرتِ بسیار، از بین رفتند.

از هر که بد آید طمع نیک مدارید خاصیت کافور مجویید ز فلفل

از کسی که ذاتش بد است، انتظارِ نیکی نداشته باشید؛ هرگز از فلفل انتظارِ شیرینی و عطرِ کافور نداشته باشید.

نکته ادبی: تمثیلی برای تبیینِ تأثیرِ ذات و سرشتِ افراد.

خیری که خلاص تو در آن است خلوص است باقی همه اجزای تو قیدند وحبایل

تنها راهِ رهاییِ تو در خلوصِ نیت است؛ باقیِ اجزایِ وجودیِ تو همگی بند و زنجیری هستند که تو را اسیر کرده‌اند.

نکته ادبی: «حبایل» جمع حباله به معنای دام و ریسمانِ شکار است.

عالم که ندارد عمل او مثال حماری ا ست بی فایده اثقال کتب را شده حامل

دانشمندی که به علمش عمل نکند، مانندِ الاغی است که فقط باری از کتاب‌ها را بر دوش می‌کشد و از محتوای آن بهره‌ای ندارد.

نکته ادبی: تشبیه تحقیرآمیز برای عالمِ بی‌عمل.

از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت هر گز ندهد نفع عسل زهر هلاهل

از نفسِ پلید، نباید انتظارِ نیکی داشت؛ همان‌طور که زهرِ هلاهل (کشنده) هرگز خاصیتِ عسلِ شفابخش را ندارد.

نکته ادبی: «هلاهل» زهرِ بسیار کشنده.

آخر تو نگویی که : که بخشید زوال اصوات بم وزیر به قمری وعنادل ؟

آیا نمی‌پرسی که چه کسی به صدایِ پرندگان (قمری و بلبل)، زیر و بمی بخشید؟

نکته ادبی: دعوت به تفکر در آفرینش و موسیقیِ طبیعت.

یا کیست که داد است به باغ از سر مستی از بلبله گل می گلگون به بلابل ؟

یا چه کسی است که از سرِ مستی و لطف، جامِ گلِ سرخ را به منقارِ بلبلان بخشیده است؟

نکته ادبی: «بلبله» در اینجا به معنای ظرفِ نوشیدنی یا ابزارِ گلاب‌گیری است.

یا بهر کمال از پی تحصیل خرد را کی بر سر ابنای جهان کرد محصل ؟

یا چه کسی برایِ کمالِ انسان و کسبِ خرد، آموزگاری بر سرِ راهِ بندگانِ جهان قرار داده است؟

نکته ادبی: «محصل» در اینجا به معنایِ معلم و آموزگار است.

یا کیست که از اول ماه ووسط روز ثور مه وخورشید کند زاید وزایل ؟

یا چه کسی است که ماه و خورشید را می‌آفریند و باعثِ طلوع و غروب و دگرگونیِ آن‌ها می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خداوند در گردشِ افلاک.

اینت چو محقق بود ای بنده ! بود ظلم گر تو نبری طاعت این حاکم عادل

ای بنده! اگر برایِ تو محقق شده که چنین خالقی داری، ستم است که از فرمانِ این حاکمِ عادل اطاعت نکنی.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ منطقی از ابیاتِ پیشین.

نفس ملکی را نبود حاجت زینت طاوس ملایک چه کند زیب جلاجل

کسی که روحِ الهی دارد، نیازی به زیورآلات ندارد؛ طاووسِ بهشتی (فرشتگان) چه نیازی به زیورِ زنگوله دارد؟

نکته ادبی: «جلاجل» جمعِ جلجل به معنایِ زنگوله.

دولت نه به عقل است وکیاست وگر این نیست از چیست که عالم رود اندر پی جاهل ؟

دولت و سعادت اگر به عقل و تدبیر نیست، پس چرا تمامِ عالم در پیِ افرادِ نادان (جاهلان) می‌روند؟

نکته ادبی: پرسشی انتقادی درباره‌یِ اقبالِ عمومی به ظواهر و نادانی.

در بیت حرم ، قافله ای سایل ومهجور در شهر یمن ،طایفه ای ساکن وواصل

در خانه‌یِ خدا (کعبه)، گروهی نیازمند و دورافتاده هستند و در شهری دیگر، گروهی ساکن و به وصال رسیده.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ حالِ بندگان در مسیرِ سلوک.

بر دوش هر آن کس که طرازی زهنر نیست آن بین ومزن دست در اذیال زوایل

هر کس که هنری ندارد، به دامانِ او چنگ نزن و به دنبالِ کارهایِ بیهوده مرو.

نکته ادبی: «اذیال» جمعِ ذیل به معنایِ دامن و لباس.

وحشی که خورد خار قناعت بود آهو گر زانکه فرود آورد او سر به سنابل

آن موجودِ وحشی (آهو) که خارِ قناعت می‌خورد، اگر سرش را به سمتِ خوشه‌هایِ گندم خم کند، دیگر آهو نیست.

نکته ادبی: استعاره از قناعت و پرهیز از حرص.

توحید به دل گو چو کسانی که به انگشت گفتند ونهادند بر آن حرف انامل

توحید را با دلت اقرار کن، همان‌گونه که دیگران با انگشتانشان (که نشانه‌یِ عددِ یک است) به یگانگیِ خدا اشاره کردند.

نکته ادبی: اشاره به اشاره‌یِ انگشتِ سبابه هنگامِ تشهد.

رو قطع تعلق کن امروز که فردا آسوده ز اغلالی وایمن ز سلاسل

همین امروز بندهایِ تعلق را قطع کن، تا فردا از بندها و زنجیرهایِ دنیوی و اخروی آسوده و ایمن باشی.

نکته ادبی: «اغلال» و «سلاسل» نمادِ زنجیر و بندهایِ دوزخی.

تو اصل وجودی شرفت واضح و لایح خود را همگی ساخته باطل و عاطل

تو اصلِ وجودی هستی و شرافتت آشکار است؛ اما خودت را به بیهودگی و تنبلی مشغول کرده‌ای.

نکته ادبی: «عاطل» به معنایِ بیهوده و بی‌کار.

در راندن سایل چه جوابت بود آخر آن روز که باشد ز تو رزاق تو سایل

آن روز که خداوندِ روزی‌رسان از تو طلبِ کارِ خیر کند، چه پاسخی برایِ رد کردنِ نیازمندان خواهی داشت؟

نکته ادبی: تذکر به روزِ قیامت و حساب‌رسیِ اعمال.

چندین چه کنی حکم اواخر که چه باشد؟ تا بر چه نهج رفته بود حکم اوایل

چرا این‌قدر درباره‌یِ عاقبتِ کارها حکم می‌کنی؟ نگاه کن که در گذشته، تقدیر چگونه بر چه روشی پیش رفته است.

نکته ادبی: اشاره به سنت‌هایِ تاریخی و الهی در گردشِ روزگار.

سلمان دگری را چه دهی پند که هستند؟ اوضاع تو را اهل جهان منکر و عازل

چرا سلمانِ دیگری را نصیحت می‌کنی؟ در حالی که مردمِ جهان، اوضاع و احوالِ خودِ تو را انکار می‌کنند و تو را از خود رانده‌اند.

نکته ادبی: «عازل» به معنایِ سرزنش‌گر و راننده.

پندی که به قول آمدت اول تو به فعل آر ورنه نبود هیچ کدام موثر دم قایل

نصیحتی را که ابتدا به زبان آوردی، خودت به آن عمل کن؛ وگرنه سخنانِ گوینده، هیچ تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ هم‌سوییِ گفتار و کردار.

آرایه‌های ادبی

کنایه رسیدن به منزل

اشاره به مرگ و پایانِ سفرِ زندگی.

استعاره شهر وجود

تشبیه دنیا به شهری که محلِ عبور و مرورِ کاروان‌هایِ انسانی است.

تشبیه رمحی که خالیست ز عامل

تمثیلِ عالمِ بی‌عمل به نیزه‌یِ بی‌سر که فاقدِ کارایی است.

تضاد عاجل و آجل

تقابلِ دنیایِ نقد و زودگذر با آخرتِ نسیه و همیشگی.

تلمیح سنجر و طغرل

اشاره به پادشاهانِ سلجوقی برای یادآوریِ زوالِ قدرت.