دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح دلشاد خاتون

سلمان ساوجی
زنجیر بند زلفت زد حلقه بر در دل خیل خیال ماهت در دیده ساخت منزل
ای گل ز حسن رویت گشته خجل به صد رو وی غنچه بر دهانت عاشق شده به صد دل
زلف و خط تو با هم هندوستان وطوطی رخسار و خال مشکین کافور و حب فلفل
سودای زلف مشکین دارد دل شکسته دیوانه گشت مسکین می بایدش سلاسل
غایب شدن به صورت از مامدان که مارا گه طالعست مانع گه روزگار حایل
لعل حیات بخشد صد بار ریخت خونم گویی به بخت من شد آب حیات قاتل
یاقوت در چکانت الماس راست حامی شمشاد خوش خرامت خورشید راست حامل
از عکس گونه هایت در تاب ماه نخشت وز سحر چشمهایت بی آب چاه بابل
خواهی که یوسف جان از چاه غم برآید پرتاب کن زبالا مشکین رسن فروهل
از حسن گل به گلزار باد افکند ورق را گر بر شمال خوانم یک شمه زان شمایل
زان شانه بر سر آمد کو موی می شکافد در حل و عقد زلفت کان نکته ایست مشکل
زنهار طره ات را مگذار کان پریشان دارد سر تطاول در عهد شاه عادل
آن کعبه اعالی وان قبله معالی آن منبع معانی وان مجمع فضایل
دلشاد شاه شاهی کز فر ملک مقنع بگرفت ملک سنجر بشکست تاج هرقل
نعل سم سمندش تاج سر سلاطین خاک در سرایش آب رخ افاضل
رایات کام کاری از روی اوست عالی آیات شهریاری در شان اوست نازل
صیت مکارش را، باد صباست مرکب حمل مواهبش ، را ، بهار محمل
چون روزگار حکمش ، بر جن وانس نافذ چون آفتاب عدلش ، بر بحر وبر شامل
تا شاه باز چترش ، بگرفت ملک سنجر بر کند نسر گردون ، شهبال صیت طغرل
ای خیل حشمتت را نصرت فتاده در پی ! وی چتر دولتت را خورشید رفته در ظل !
در معرض عفافت ، آن مکه ی طهارت در مجلس ثنایت ، آن مصدر دلایل
پوشیده آستین را بر چهرهبنت عمران بوسیده آستان را ، صد بار این وابل
از رشک حسن خطت ، دست نگار بر سر وز شرم لطف طبعت ، پای زلال در گل
دارد زحسن خلقت ، باد شمال بویی شاخ شجر بدان بو ، باشد به باد مایل
در صدر خصم رمحت تا یافت حکم نافذ رفت از ولایت تن ، جانش زدست عامل
جز در حصار آهن، یا در میان آبی مثل تویی نیارد،با تو شدن مقابل
دست تو حاصل کان ، در خاک ریخت یکسر شاید اگر بگیرد زین دست کان معامل
در بخشش از مبادی تا دست بر گشادی هستند در ایا دی بسته میان انامل
شاخ نهال رمحت ، بر کنده بیخ یاغی سیل سحاب جودت افزوده آب سایل
با حکم پایدارت کوه گران سبک سر با عزم تیز تازت ، برق عجول کاهل
هر عضو دشمنت شد ، منزلگه بلایی تیغ تو تیز گشته ، در قطع آن منازل
چشم وچراغ عالم ، بودی تو پیش از آن دم کافلاک در گرفتند ، اجرام را مشاعل
هان جام عید اینک ، شاها کز انتظارش می کف زدست بر سر خم راست پای در گل !
ساقی لاله رخ را ، گو ساغری در افکن گلگون چو اشک عاشق روشن چو رای عاقل
راحی که گر فشاند بر خاک جرعه ساقی عظم رمیم گردد ، حالی به روح واصل
مستان جز از معانی ، می های ارغوانی فارغ کن از عنادل ، بر نغمه ی عنادل
مطرب که دوش گفتی ، در پرده راز بربط آواز ها فکندست امروز در محافل
چنگ است بسته خود را ، بر دامن مغنی از دامن مغنی ، زنهار دست مکسل !
ذوقی تمام دارد ، در صبح عید باده بی جست وجوی شاعر بی گفت وگوی عاذل
راوی اگر نوازد ، این شعر در سپاهان روح کمال خواند ((للهدر قایل ))!
تا هر صبا روشن ، این آبگون قفس را از بال زاغ گردد ، حاصل پر حواصل
فرخ صبا عیدت فرخنده باد ومیمون ! طبع ستاره تابع کام زمانه حاصل !

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با مقدمه‌ای غنایی و عاشقانه آغاز می‌شود که در آن شاعر با زبانی خیال‌انگیز و استعاری، مجذوبیت و گرفتاریِ خود در کمندِ زیباییِ معشوق را تصویر می‌کند. این بخش با استفاده از مضامین رایج در سنت قصیده‌سرایی، فضایی لطیف و شاعرانه ایجاد می‌کند تا خواننده را برای ورود به بخش اصلی متن آماده کند.

در بخش میانی و پس از گریز (تخلص)، کلام تغییر جهت داده و به ستایش ممدوح اختصاص می‌یابد. شاعر در این بخش، اقتدار، عدالت، بخشندگی و شکوه نظامی ممدوح را با بهره‌گیری از اغراق‌های حماسی و تشبیهات باشکوه به تصویر می‌کشد و او را به عنوان تکیه‌گاهی برای ملک و ملت و برتر از سایر پادشاهان و قدرتمندان زمانه توصیف می‌کند.

در نهایت، شاعر با پیوند زدنِ فضای حماسیِ ستایش به مناسبتِ فرارسیدن عید، کلام را به دعا و آرزوی طول عمر و جاودانگی برای ممدوح ختم می‌کند و فضایی از شادی، سرور و شکوه را در پایان اثر پدید می‌آورد.

معنای روان

زنجیر بند زلفت زد حلقه بر در دل خیل خیال ماهت در دیده ساخت منزل

حلقه زلف تو چون زنجیری بر درگاهِ دل من کوبیده شده است و لشکر خیالِ چهره‌ات در چشمان من ساکن گشته‌اند.

نکته ادبی: استفاده از استعاره برای زلف (زنجیر) و خیال (خیل/لشکر).

ای گل ز حسن رویت گشته خجل به صد رو وی غنچه بر دهانت عاشق شده به صد دل

ای معشوق، گل در برابر زیبایی چهره تو از صد جهت خجالت‌زده است و غنچه نیز به خاطر لب‌های تو، با صد جان عاشق شده است.

نکته ادبی: تضاد و مراعات نظیر میان گل، غنچه و زیبایی.

زلف و خط تو با هم هندوستان وطوطی رخسار و خال مشکین کافور و حب فلفل

زلف و خط لب تو به هندوستان و طوطی (سیاهی) مانند است و رخسار و خال تو به کافور و دانه فلفل (سفیدی و سیاهی).

نکته ادبی: تضاد رنگی و مراعات نظیر میان اجزای صورت و اشیاء.

سودای زلف مشکین دارد دل شکسته دیوانه گشت مسکین می بایدش سلاسل

دل شکسته‌ام هوای زلف مشکین تو را دارد و چون در این راه دیوانه شده، سزاوار است که در زنجیر (سلاسل) باشد.

نکته ادبی: اشاره به جنونِ عاشق که نیازمند بند و زنجیر است.

غایب شدن به صورت از مامدان که مارا گه طالعست مانع گه روزگار حایل

دلیل دوری من از تو به خاطر سرنوشت است که گاهی مانعِ وصال می‌شود و گاهی روزگار میان ما جدایی می‌اندازد.

نکته ادبی: شکایت از طالع و روزگار به عنوان عوامل بازدارنده.

لعل حیات بخشد صد بار ریخت خونم گویی به بخت من شد آب حیات قاتل

لب تو (لعل) که باید حیات‌بخش باشد، صد بار خون مرا ریخت؛ گویی آب حیات برای بخت من به قاتل تبدیل شده است.

نکته ادبی: پارادوکس میان آب حیات (بخشنده زندگی) و قاتل بودن آن.

یاقوت در چکانت الماس راست حامی شمشاد خوش خرامت خورشید راست حامل

یاقوت لب تو چنان درخششی دارد که الماس را به پناه می‌طلبد و قامت شمشادگونه تو خورشید را با خود همراه کرده است.

نکته ادبی: استعاره یاقوت برای لب و شمشاد برای قامت.

از عکس گونه هایت در تاب ماه نخشت وز سحر چشمهایت بی آب چاه بابل

از انعکاس نور گونه‌هایت، ماه در تلاطم است و از جادوی چشمانت، آبِ چاه‌های بابل خشکیده است.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی که بر عناصر طبیعی تأثیر می‌گذارد.

خواهی که یوسف جان از چاه غم برآید پرتاب کن زبالا مشکین رسن فروهل

اگر می‌خواهی یوسف جانِ تو از چاهِ غم رهایی یابد، ریسمانِ سیاه زلف خود را به پایین بفرست.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و چاه.

از حسن گل به گلزار باد افکند ورق را گر بر شمال خوانم یک شمه زان شمایل

اگر بخشی از زیبایی‌های تو را برای باد شمال بازگو کنم، از شرم زیبایی تو، گلبرگ‌هایش را در گلزار می‌پاشد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف جمال که موجب شرمندگی طبیعت می‌شود.

زان شانه بر سر آمد کو موی می شکافد در حل و عقد زلفت کان نکته ایست مشکل

آن شانه که موها را می‌شکافد، برای حل و فصل پیچیدگی زلف تو آمده است که نکته‌ای بسیار دشوار است.

نکته ادبی: ایهام در 'حل و عقد' که هم به معنای آرایش زلف است و هم امور مملکتی.

زنهار طره ات را مگذار کان پریشان دارد سر تطاول در عهد شاه عادل

مراقب باش که زلف خود را پریشان نکنی، زیرا در این روزگار عدالت، آن زلف سودای ستمگری دارد.

نکته ادبی: تشبیه زلف به ستمگر در عصر عدل.

آن کعبه اعالی وان قبله معالی آن منبع معانی وان مجمع فضایل

او کعبه بزرگان، قبله اهل فضیلت، سرچشمه معانی و محل جمع شدن فضایل است.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌های مذهبی برای مدح شخص.

دلشاد شاه شاهی کز فر ملک مقنع بگرفت ملک سنجر بشکست تاج هرقل

او شاهی است که با شکوه پادشاهی‌اش، ملک سنجر را گرفت و تاج هرقل را در هم شکست.

نکته ادبی: تلمیح تاریخی به سنجر و هرقل برای نشان دادن قدرت نظامی.

نعل سم سمندش تاج سر سلاطین خاک در سرایش آب رخ افاضل

نعل اسب او تاج سر پادشاهان است و خاک درگاهش مایه آبروی بزرگان است.

نکته ادبی: اغراق در ارزشِ خاکِ درگاهِ ممدوح.

رایات کام کاری از روی اوست عالی آیات شهریاری در شان اوست نازل

پرچم‌های پیروزی به واسطه وجود او برافراشته است و آیات شهریاری در شان او نازل شده است.

نکته ادبی: اشاره به تایید الهی در پادشاهی.

صیت مکارش را، باد صباست مرکب حمل مواهبش ، را ، بهار محمل

نسیم صبا پیام‌آور شهرت اوست و بهار، محملِ سخاوت و بخشش‌های اوست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به باد صبا و بهار.

چون روزگار حکمش ، بر جن وانس نافذ چون آفتاب عدلش ، بر بحر وبر شامل

فرمان او بر جن و انس جاری است و نورِ عدالتش بر زمین و دریا پرتو افکنده است.

نکته ادبی: گسترش دایره نفوذ پادشاه به ابعاد ماورایی و طبیعی.

تا شاه باز چترش ، بگرفت ملک سنجر بر کند نسر گردون ، شهبال صیت طغرل

از وقتی او بر ملک سنجر چیره شد، قدرت و آوازه طغرل از آسمان‌ها رخت بربست.

نکته ادبی: اشاره به تسلط بر قلمروهای گذشته.

ای خیل حشمتت را نصرت فتاده در پی ! وی چتر دولتت را خورشید رفته در ظل !

ای کسی که پیروزی همیشه به دنبال لشکر توست و خورشید در سایه چتر سلطنت تو قرار دارد.

نکته ادبی: استعاره چتر برای قدرت پادشاهی.

در معرض عفافت ، آن مکه ی طهارت در مجلس ثنایت ، آن مصدر دلایل

او در زمینه پاک‌دامنی، مکه طهارت است و در مجلس ستایش، منبع تمام استدلال‌ها و بزرگی‌هاست.

نکته ادبی: استعاره مکه برای مرکزیت و پاکی.

پوشیده آستین را بر چهرهبنت عمران بوسیده آستان را ، صد بار این وابل

مریم مقدس (بنت عمران) در برابر او حیا پیشه کرده و این ابر رحمت صد بار آستانه درگاهش را بوسیده است.

نکته ادبی: تلمیح به مریم عذرا در وصف حیا.

از رشک حسن خطت ، دست نگار بر سر وز شرم لطف طبعت ، پای زلال در گل

از شرم زیبایی خط و خال تو، هنرمندان عاجز مانده‌اند و از لطافت طبع تو، راه آب بر گل بسته شده است.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر ویژگی‌های ممدوح بر جهان.

دارد زحسن خلقت ، باد شمال بویی شاخ شجر بدان بو ، باشد به باد مایل

باد شمال از عطر خلق و خوی تو بویی برده است، به همین دلیل شاخه‌های درختان به سوی باد متمایل‌اند.

نکته ادبی: ارتباط دادنِ پدیده‌های طبیعی به صفات اخلاقی ممدوح.

در صدر خصم رمحت تا یافت حکم نافذ رفت از ولایت تن ، جانش زدست عامل

وقتی نیزه تو بر دشمن فرود آمد، جانش از تنش گریخت و فرمانروایی‌اش به پایان رسید.

نکته ادبی: استعاره قدرتِ نیزه در از بین بردن دشمن.

جز در حصار آهن، یا در میان آبی مثل تویی نیارد،با تو شدن مقابل

هیچ‌کس جز در حصار آهنین یا پناهگاه آبی نمی‌تواند با تو مقابله کند.

نکته ادبی: تاکید بر شکست‌ناپذیری نظامی ممدوح.

دست تو حاصل کان ، در خاک ریخت یکسر شاید اگر بگیرد زین دست کان معامل

دست تو کانِ طلا و ثروت را در خاک ریخته است، پس شایسته است که این معدن بخشش، ثروتمند بماند.

نکته ادبی: تمثیل در مورد جود و بخشش.

در بخشش از مبادی تا دست بر گشادی هستند در ایا دی بسته میان انامل

در بخشندگی، از همان ابتدا تا زمانی که دست گشودی، همه بزرگان کمر به خدمت تو بسته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به خضوع بزرگان در برابر بخشش ممدوح.

شاخ نهال رمحت ، بر کنده بیخ یاغی سیل سحاب جودت افزوده آب سایل

نیزه تو ریشه دشمن را برکند و ابر بخشش تو آبِ نیازمندان را فراهم ساخت.

نکته ادبی: مراعات نظیر میان نیزه، ریشه، ابر و سیل.

با حکم پایدارت کوه گران سبک سر با عزم تیز تازت ، برق عجول کاهل

با حکم تو کوه‌های سنگین سبک می‌شوند و با عزمِ تند تو، برقِ سریع هم کاهل به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (سنگین/سبک) برای نشان دادن قدرتِ اراده.

هر عضو دشمنت شد ، منزلگه بلایی تیغ تو تیز گشته ، در قطع آن منازل

هر عضو دشمن تو جایگاه بلا گشته و تیغ تو در بریدن آن اندام‌ها بسیار تیز است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ ویرانگر شمشیر.

چشم وچراغ عالم ، بودی تو پیش از آن دم کافلاک در گرفتند ، اجرام را مشاعل

تو پیش از آنکه آسمان‌ها و ستارگان خلق شوند، نورِ چشم عالم بودی.

نکته ادبی: اشاره به مقام شامخ و ازلیِ ممدوح در دیدگاه شاعر.

هان جام عید اینک ، شاها کز انتظارش می کف زدست بر سر خم راست پای در گل !

ای پادشاه، جامِ عید آماده است، به قدری که از انتظار تو، شراب در خم به جوش آمده و پایش در گل مانده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به شراب.

ساقی لاله رخ را ، گو ساغری در افکن گلگون چو اشک عاشق روشن چو رای عاقل

به ساقی بگو جامی پر از شراب گلگون مانند اشک عاشق و شفاف همچون رای خردمندان بیاورد.

نکته ادبی: تشبیه شراب به اشک و عقل.

راحی که گر فشاند بر خاک جرعه ساقی عظم رمیم گردد ، حالی به روح واصل

شرابی که اگر قطره‌ای از آن بر خاک بیفتد، استخوان‌های پوسیده هم زنده شده و به روح می‌پیوندند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ تاثیرِ شراب.

مستان جز از معانی ، می های ارغوانی فارغ کن از عنادل ، بر نغمه ی عنادل

مستان از غیر معانی و شراب ارغوانی دوری کنند و تنها به نغمه‌های بلبلان گوش فرا دهند.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت معانی در کنار لذت شراب.

مطرب که دوش گفتی ، در پرده راز بربط آواز ها فکندست امروز در محافل

مطربی که دیشب رازهای بربط را می‌گفت، امروز با آوازهایش محفل را پر از شور کرده است.

نکته ادبی: اشاره به موسیقی و تاثیر آن بر محفل.

چنگ است بسته خود را ، بر دامن مغنی از دامن مغنی ، زنهار دست مکسل !

چنگ به دامن نوازنده چسبیده است، پس مواظب باش که دست از این هنر نکشی.

نکته ادبی: تشخیص برای چنگ (ساز).

ذوقی تمام دارد ، در صبح عید باده بی جست وجوی شاعر بی گفت وگوی عاذل

در صبح عید، شراب‌نوشی ذوقی خاص دارد، بدون اینکه نگران سرزنشِ شاعر یا سرزنشِ رقیب باشیم.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از قید و بندها در عید.

راوی اگر نوازد ، این شعر در سپاهان روح کمال خواند ((للهدر قایل ))!

اگر راوی این شعر را در اصفهان بخواند، روح کمال از آن لذت برده و خواهد گفت: درود بر گوینده‌اش.

نکته ادبی: تخلص و ستایشِ خود یا شعر خود در شهر اصفهان.

تا هر صبا روشن ، این آبگون قفس را از بال زاغ گردد ، حاصل پر حواصل

تا وقتی که صبح آسمان نیلگون را از بال‌های کلاغ سیاه (شب) روشن می‌کند، امیدوارم به پرنده سعادت برسم.

نکته ادبی: استعاره برای طلوع خورشید و شب.

فرخ صبا عیدت فرخنده باد ومیمون ! طبع ستاره تابع کام زمانه حاصل !

ای پادشاه، عیدت فرخنده و میمون باد و همواره طبع تو تابع خواست زمانه و کامیابی‌ها باشد.

نکته ادبی: دعای پایانی و آرزوی موفقیت.

آرایه‌های ادبی

استعاره زنجیر بند زلف

تشبیه زلف به زنجیر که دل عاشق را اسیر می‌کند.

تلمیح یوسف جان

اشاره به داستان حضرت یوسف و نجات او از چاه.

ایهام حل و عقد

هم به معنای باز کردن گره‌های زلف و هم به معنای تدبیر امور مملکتی.

پارادوکس آب حیات قاتل

آب حیات که بخشنده زندگی است، برای عاشق به قاتل تبدیل شده است.

مراعات نظیر هندوستان و طوطی

ارتباط معنایی میان زلف (سیاه) و هندوستان و طوطی (که در شعر کلاسیک نماد سیاهی و هند است).

تشخیص می کف زدست بر سر خم

نسبت دادن عملِ کف زدن و در گل ماندن به شراب و خم که امری انسانی است.