دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش
غزالم از کله تا طوق بست بر گردن به گردن است بسی خون آهوی ختنش
دل از عقیق لب او حریق گلگون خواست چو لاله داد در اول پیاله درو دنش
در آن خیال که کردند از وصالش هیچ نیس نقش به غیر از خیال پیراهنش
به جای خود بود ار سروناز برخیزد زجای خویش و نشاند خویشتن
دلم در آن رسن زلف عنبرین آویخت بدان طمع که برون آید از چه ذقنش
هزار بار از آن چاه جان رسید بر لب که بر نیامد کارم به مویی از رسنش
سرشک من چو درآید ز راه دریا بار بود همیشه به اطراف روم تاختنش
اگر گرفت جهان را سرشک من چه عجب جهان بریخت مرا خون گرفت خون منش
که دیده بر سر و سرو تو برگ نسترنت که بود باز سر و برگ نسترنش
به بوی آنکه دهد رنگ عارض تو به گل نسیم صبح چه دمها که داد در چمنش
زشرم قند لبت در عرق گداخت نبات بدین ترانه گرفتند خلق در دهنش
کسی که پیش دهان تو نام پسته برد حقیقتاست که مغزی ندارد آن سخنش
به دور چشم تو بد گوهری ست جزع یمان که ترک چشم تو خواند به گوهریمنش
نهاده بوته قلبم غم تو در آتش مگر خلاص دهد زان خلاصه زمنش
عزیز مصر جهان یوسف سریر وجود که او چو جان عزیز است و مملکت بدنش
عمر صلابت عثمان حیای حیدر دل که زنده گشت بدو دین احمدو سننش
نجوم کوکبه شاه جهان اویس که هست قرین جام دم صاحب ولایت قرنش
روایح کرمش میدمد ز باغ وجود چنان که بوی اویس از جوانب یمنش
جهان همت او عالمی ست کز عظمت که مرغزار سپهر است سبزه دمنش
بهر دیار که آب دیار زد دستش فرو نشاند غبار حوادث وفتنش
اگر نه شمسه ایوان او بدی خورشید هزار بار شدی عنکبوت پرده تنش
همیشه هست و بود سر افراز گردن کش سنان صدر نشین و کمند دل شکنش
لالی سخنش گوهری است کز بن گوش غلام حلقه به گوش است لولوی عدنش
گر آفتاب نه بر سمت طاعت توبود برون کشند نجوم ازمیان انجمنش
کمند قهرت اگر صبح را گلو گیرد محال باشد ازین پس مجال دم زدنش
همای چترتو را طالعی است هر روزی شدن معارض خورشید و بر سرآمدنش
هوای منزلت دست بوس خاتم توست که برکند دل لعل بدخشی از وطنش
به باغ سبز فلک باد خیلت ارگذرد ز شاخ ثور بریزد شکوفه پرنش
چنان شود که به عهد تو باز خواهد باغ زرهزنان خزان برگ بید و یاسمنش
شبان شبان ز ستمگر چنان شود ایمن که گرگ و میش شود مستشار و موتمنش
من این مثلث عنبر نسیم نفروشم وگر بهشت مثمن دهند در سمنش
مثلثی ست غبار عبیر درگاهت که خاک اوست به از خون نافه ختنش
بدین قصیده غرا(ظهیر)وقت منم زمانه را چو تویی اردشیر بن حسنش
ز غصه بلبل طبعم نداشت برگ و نوا بهار مدح تو آورد باز در سخنش
دعای شاه جهان واجب است و می گویم که باد حافظ و ناصر خدای ذوالمننش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تغزلی لطیف و سنتی آغاز می‌شود که شاعر در آن به توصیف زیبایی‌های دلربای معشوق و دشواری‌های عشق می‌پردازد. او با استفاده از آرایه‌های ادبی و تصاویر کلاسیک، فضای احساسی شعر را با مضامین عاشقانه پیوند می‌زند و از رنج‌ و اشتیاق خود سخن می‌گوید.

در ادامه، شعر با چرخشی ساختاری به مدح و ستایش ممدوح (که نام اویس برای وی ذکر شده) تغییر جهت می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های حماسی، فضایل اخلاقی، قدرت، عدالت و جایگاه رفیع ممدوح را به تصویر می‌کشد و در انتها با تخلص به نام خویش (ظهیر)، قصیده را به کمال می‌رساند.

معنای روان

بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش

بی‌وفایی و جفای تو که چهره‌ای چون یاسمن داری، امری قابل پیش‌بینی بود؛ گویی دسته‌ی زلف‌هایت (بنفشه) نیز با چهره‌ات (یاسمن) هم‌دست شده‌اند تا بر من ستم کنند.

نکته ادبی: تشبیه چهره به یاسمن و زلف به بنفشه از تشبیهات پرکاربرد شعر کهن است.

غزالم از کله تا طوق بست بر گردن به گردن است بسی خون آهوی ختنش

معشوقِ من مانند آهویی (غزال) است که از سر تا گردن خود را آراسته و گردنبندی (طوق) بسته است؛ اما در حقیقت، او با این کار خون بسیاری از عاشقان را به گردن گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به آهوی ختن که به واسطه نافه‌اش شهرت دارد؛ کنایه از زیبایی و شکارگری معشوق.

دل از عقیق لب او حریق گلگون خواست چو لاله داد در اول پیاله درو دنش

دلم از لب‌های عقیق‌گون او، شرابی سرخ‌رنگ طلب کرد و او در پاسخ، لبانش را چون گلی لاله به من نشان داد.

نکته ادبی: تضاد میان حریق (آتش/گرمی) و پیاله گلگون برای توصیف لب.

در آن خیال که کردند از وصالش هیچ نیس نقش به غیر از خیال پیراهنش

در آن خیالی که از وصالش داشتیم، چیزی جز تصور و وهمِ دیدن پیراهنش نصیبمان نشد.

نکته ادبی: اشاره به دوری معشوق که حتی خیال او نیز به سختی به دست می‌آید.

به جای خود بود ار سروناز برخیزد زجای خویش و نشاند خویشتن

اگر قد بلند و موزون او (سرو ناز) برخیزد و از جای خود بلند شود، سزاوار است که خودِ زیبایی (خویشتن) به احترام او بنشیند.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی معشوق که حتی زیبایی در برابرش باید بنشیند.

دلم در آن رسن زلف عنبرین آویخت بدان طمع که برون آید از چه ذقنش

دلم در آن رشته‌ی زلف خوش‌بوی او گیر افتاد، به این امید که شاید بتواند از چاه چانه‌اش بیرون بیاید.

نکته ادبی: تشبیه چانه به چاه و زلف به رسن (طناب) برای خروج از آن.

هزار بار از آن چاه جان رسید بر لب که بر نیامد کارم به مویی از رسنش

هزار بار جانم از آن چاه (چانه) تا لب آمد، اما با یک تار مو از آن طناب (زلف) هم کارم پیش نرفت و نجات نیافتم.

نکته ادبی: تکرار تصویر چاه برای چانه و رسن برای زلف.

سرشک من چو درآید ز راه دریا بار بود همیشه به اطراف روم تاختنش

اشک‌های من وقتی از راه چشمانم سرازیر می‌شوند، گویی لشکر کشیده‌اند تا قلمرو روم را فتح کنند.

نکته ادبی: استعاره از کثرت اشک به لشکرکشی.

اگر گرفت جهان را سرشک من چه عجب جهان بریخت مرا خون گرفت خون منش

اگر اشک من تمام جهان را فرا بگیرد تعجبی ندارد، چرا که جهان خون مرا ریخت و حالا من تاوان خونم را از جهان می‌گیرم.

نکته ادبی: تعبیر کنایی از غم و اندوه فراوان.

که دیده بر سر و سرو تو برگ نسترنت که بود باز سر و برگ نسترنش

چه کسی دیده است که بر سرِ سرو، گل نسترن بروید؟ این چه سرو و نسترنی است که چنین دیدنی شده است؟

نکته ادبی: اشاره به ترکیب اندام متناسب معشوق با چهره‌اش.

به بوی آنکه دهد رنگ عارض تو به گل نسیم صبح چه دمها که داد در چمنش

به امید آنکه نسیم سحر، رنگ و بوی گونه‌های تو را به گل‌ها هدیه دهد، نسیم چه تلاش‌ها و ناله‌هایی که در چمن نکرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به نسیم سحر.

زشرم قند لبت در عرق گداخت نبات بدین ترانه گرفتند خلق در دهنش

از شرمِ شیرینی لب‌های تو، نبات (قند) در عرق شرم گداخته شد و مردم این ترانه را در وصف آن سرودند.

نکته ادبی: اغراق در وصف شیرینی لب معشوق.

کسی که پیش دهان تو نام پسته برد حقیقتاست که مغزی ندارد آن سخنش

کسی که در برابر دهان کوچک تو، نام پسته را می‌آورد، در واقع عقل و درکی ندارد.

نکته ادبی: تکرار تشبیه کلاسیک دهان به پسته و کوچک شمردن آن.

به دور چشم تو بد گوهری ست جزع یمان که ترک چشم تو خواند به گوهریمنش

در اطراف چشم‌های تو، گوهری (مردمک چشم/اشک) وجود دارد که آن‌قدر درخشان است که چشمانت آن را به عنوان گوهری یمنی می‌شناسد.

نکته ادبی: ابهام در واژه جزع یمان و گوهر.

نهاده بوته قلبم غم تو در آتش مگر خلاص دهد زان خلاصه زمنش

غم عشق تو، بوته‌ی قلبم را در آتش نهاده است؛ شاید با رسیدن به تو، از این آتش خلاصی یابم.

نکته ادبی: استعاره از بوته (ظرف مخصوص گداختن طلا) برای قلب.

عزیز مصر جهان یوسف سریر وجود که او چو جان عزیز است و مملکت بدنش

او (ممدوح) یوسفِ دوران است که بر تخت وجود تکیه زده؛ او همچون جان عزیز است و تمام مملکت، جسم و کالبد او محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: تغییر فضای شعر به مدح با استفاده از اسطوره یوسف.

عمر صلابت عثمان حیای حیدر دل که زنده گشت بدو دین احمدو سننش

او صلابت و استواری عثمان و حیای علی (حیدر) را در دل دارد و به واسطه وجود او بود که دین احمد و سنت‌هایش زنده شد.

نکته ادبی: استفاده از القاب بزرگان دین برای ستایش شخصیت ممدوح.

نجوم کوکبه شاه جهان اویس که هست قرین جام دم صاحب ولایت قرنش

او ستاره‌ی درخشانِ شاه جهان، اویس است که جامِ وجودش همراه با فضایل بزرگان (صاحب ولایت) است.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن مستقیم ممدوح (اویس).

روایح کرمش میدمد ز باغ وجود چنان که بوی اویس از جوانب یمنش

رایحه‌ی بخشندگی‌اش از باغ هستی می‌وزد، همان‌گونه که بوی خوشِ اویس از اطراف یمن در جهان پیچید.

نکته ادبی: اشاره به داستان اویس قرنی و پیوند آن با نام ممدوح.

جهان همت او عالمی ست کز عظمت که مرغزار سپهر است سبزه دمنش

جهانِ همت و بزرگی او چنان عظیم است که حتی چمنزار آسمان در برابر سبزیِ دشت وجود او ناچیز است.

نکته ادبی: اغراق در عظمت همت ممدوح.

بهر دیار که آب دیار زد دستش فرو نشاند غبار حوادث وفتنش

در هر سرزمینی که دست بخشش او می‌رسد، غبار حوادث و فتنه‌ها فرو می‌نشیند.

نکته ادبی: کنایه از عدالت و آرامش‌آفرینی ممدوح.

اگر نه شمسه ایوان او بدی خورشید هزار بار شدی عنکبوت پرده تنش

اگر خورشید، شمسه‌ی (تزیین سقف) ایوان او نبود، عنکبوت هزاران بار پرده‌ی تنش را می‌بافت و آن را ویران می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره برای بلندمرتبگی جایگاه ممدوح.

همیشه هست و بود سر افراز گردن کش سنان صدر نشین و کمند دل شکنش

او همیشه سرافراز و مقتدر است؛ هم فرمانده (صدرنشین) است و هم با قدرت بیانش، دل‌ها را به بند می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به صفات رهبری و نفوذ کلام ممدوح.

لالی سخنش گوهری است کز بن گوش غلام حلقه به گوش است لولوی عدنش

سخنان ارزشمند او چنان گوهری است که حتی مروارید‌های معدن عدن، غلام حلقه‌به‌گوشِ کلام او هستند.

نکته ادبی: اغراق در فصاحت و بلاغت ممدوح.

گر آفتاب نه بر سمت طاعت توبود برون کشند نجوم ازمیان انجمنش

اگر خورشید در مسیر فرمانبرداری تو حرکت نمی‌کرد، ستارگان او را از میان انجمن آسمان بیرون می‌کشیدند.

نکته ادبی: اغراق نجومی در باب بزرگی ممدوح.

کمند قهرت اگر صبح را گلو گیرد محال باشد ازین پس مجال دم زدنش

اگر کمند قهر تو گلوی صبح را بگیرد، محال است که پس از آن صبح بتواند حتی نفسی بکشد.

نکته ادبی: تصویرسازی از قدرت قهر ممدوح.

همای چترتو را طالعی است هر روزی شدن معارض خورشید و بر سرآمدنش

همای چتر سلطنت تو طالعی دارد که هر روز با خورشید در حال رقابت است و همیشه بر سرِ دیگران برتری دارد.

نکته ادبی: اشاره به چتر سلطنتی و تفاخر ممدوح.

هوای منزلت دست بوس خاتم توست که برکند دل لعل بدخشی از وطنش

نسیمِ جایگاه تو آن‌قدر ارزشمند است که حتی لعل بدخشان هم دل از وطن خود می‌کند تا به دست‌بوسیِ تو برسد.

نکته ادبی: اغراق در شکوه درگاه ممدوح.

به باغ سبز فلک باد خیلت ارگذرد ز شاخ ثور بریزد شکوفه پرنش

اگر لشکر تو به باغ آسمان گذر کند، از شاخه‌ی صورت فلکی ثور، شکوفه‌های درخشان فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: بهره‌گیری از اصطلاحات نجومی (شاخ ثور) در مدح.

چنان شود که به عهد تو باز خواهد باغ زرهزنان خزان برگ بید و یاسمنش

در دوران حکومت تو، باغ چنان امن می‌شود که برگ بید و یاسمن از دست راهزنان خزان در امان می‌مانند.

نکته ادبی: استعاره از خزان به راهزن.

شبان شبان ز ستمگر چنان شود ایمن که گرگ و میش شود مستشار و موتمنش

در زمان تو، ضعیف از دست ستمگر چنان ایمن می‌شود که گرگ و میش به هم‌نشینی و مشورت با یکدیگر می‌پردازند.

نکته ادبی: اشاره به عدل و دادگری ممدوح (ایده‌آل‌گرایی).

من این مثلث عنبر نسیم نفروشم وگر بهشت مثمن دهند در سمنش

من این قصیده‌ی سه‌لتی (مثلث) خوش‌بو را نمی‌فروشم، حتی اگر بهشت هشت‌گانه را در ازای آن به من بدهند.

نکته ادبی: اشاره به قالب قصیده و واژه مثلّث (سه بخشی یا با قافیه خاص).

مثلثی ست غبار عبیر درگاهت که خاک اوست به از خون نافه ختنش

این قصیده مانند غبارِ معطرِ درگاه توست که خاک آن از عطرِ گران‌بهای نافه آهوی ختن بهتر است.

نکته ادبی: اغراق در ارزش ادبی قصیده.

بدین قصیده غرا(ظهیر)وقت منم زمانه را چو تویی اردشیر بن حسنش

این قصیده‌ی درخشان از آنِ من، «ظهیر» است؛ زمانه برای من تویی (ممدوح) را به عنوان پادشاهی همچون اردشیر (پادشاه عادل) قرار داده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر (ظهیر) و تشبیه ممدوح به اردشیر.

ز غصه بلبل طبعم نداشت برگ و نوا بهار مدح تو آورد باز در سخنش

بلبلِ طبع من از غصه، نغمه‌ای نداشت، اما بهار مدح تو دوباره او را به سخن آورد.

نکته ادبی: تشبیه طبع شاعر به بلبل.

دعای شاه جهان واجب است و می گویم که باد حافظ و ناصر خدای ذوالمننش

دعا کردن برای پادشاه جهان واجب است و من دعا می‌کنم که خداوند بخشنده، حافظ و یاور تو باشد.

نکته ادبی: حسن ختام و دعا برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رخ چو یاسمن

تشبیه چهره به گل یاسمن برای بیان سپیدی و زیبایی.

استعاره چاه ذقن

تشبیه چانه به چاه که محل گیر افتادن زلف است.

اغراق خون جهان

بزرگ‌نمایی در میزان غم و تأثیر آن بر عالم.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر برای بیان زیبایی و جایگاه ممدوح.

تخلص ظهیر

اشاره شاعر به نام هنری خود در انتهای قصیده.