دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح دلشاد خاتون

سلمان ساوجی
کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور
هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور
شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر
دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر
صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت چراست این همه دل در هوای قد صنوبر
اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر
درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر
صباح کرده صبوحی به لاله زار گذر کن که لاله داغ صبوحی کشیده است به رخ بر
ببین که بر سر راه نسیم باد بهاری چه نافه های تتاری نهاده اند بر آذر
بر آذر است مرا جان بیار آب رزانم که شوق آب رزانم بسوخت جان برادر
بیار از آن می گلگون که گر شعاع وی افتد بدین حدیقه گل زرد واشود گل احمر
ز سرکش سر نرگس اگر بخواب فروشد عجب مدار که دارد پیاله ای دو سه در سر
به باد رفت سر لاله در هوا وهنوزش بدر نمی رود از سر خیال باده وساغر
به تنگ عیشی از آن رو بساخت غنچه که او را زریست اندک وصدوجه نازک است بر آن زر
نمود صورت بادام در نقاب شکوفه چنانک دیده خوبان زطرف شقه چادر
بسی نماند که گردد دهان غنچه خندان چو طوطی از ره تلقین عندلیب سخنور
برون کشید جهان از قفا زبان بنفشه مگر نکرد چو سوسن به ذکر شاه زبان تر
سر سلاطین دلشاد شاه جم گهر آن کوه زخسروان به گهر بر سر آمد ست جو افسر
هزار بار به روزی شکسته از سر تمکین شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر
زهی زبادیه آز کاروان امل را انامل تو بسر حد آرزو شده رهبر !
سعادت ازلی، در ولای جاه تو مدغم شقاوت ابدی ، در خلاف رای تو مضمر
فروغ نعل سمندت هلال غره دولت مثال سایه چترت سواد دیده ی کشور
ز خاک پای شریفت عیون حور مکحل ز بوی خلق لطیفت دماغ روح معطر
تو را بود زصباح ورواح رایت وپرچم ترا سزد زسپهر وستاره خیمه ولشکر
زعصمتت نکشیده شمال کوشه برقع زعفتت نگرفته خیال دامن معجر
تویی که دور فلک راست ظل چتر تو مرکز تویی که حکم قضا راست خط رای تو مسطر
بدور عدل تو آهوی ناتوان رمیده چو چشم مست بتان است شیر گیر ودلاور
فسانه ایست زبزم تو ذکر روضه وجنت نشانه ایست ز رای تو اوج طارم اخضر
اگر زمانه گشایش نه از ضمیر تو یابد کلید صبح شود قفل بر دریچه خاور
زهیچ سینه به عهد تو بر نیامده دودی که دامن تو بگیرد مگر زسینه مجمر
ز رهگذار تو کی بر دلی نشست غباری مگر غبار رهت کان نشست بر دل اختر
بجز طلیعه کشور گشای صبح به عهدت زمانه را به شبیخون کسی نیامده بر سر
زمانه مقنعه زان بر سر خطیب فکندست که در زمان تو با تیغ رفت بر سر منبر
شب شبه صفت آمد شبیه کلک سیاهت از آن به یک شکم آرد هزار دانه گوهر
حقیقت است که آموخت از بیان شریفت طبیعت از قلم نی پدید کردن شکر
چو نقش آینه در قید آهن است همیشه معارض تو شد از روی عکس برابر
منم که ملک سخن را به عون مدح تو کردم به زخم تیغ زبان سخن تراش مسخر
چو قطره ام به هوایت بدین دیار فتاده تو بحر اعظمی این قطره را به لطف بپرور
زلال خاطرم آن در هوای مدح تو صافی روا مدار که گردد زهر غبار مکدر
تو آفتابی ومن کم نیم زذره خاکی که او زیک نظر آفتاب گشت مشهر
زبان کلک به روی کتاب غیر ثنایت گر از دهان دوایت آورد حکایت دیگر
زبان خامه ببرم بریزم آب مرکب لب دوات ببندم سیه کنم رخ دفتر
همیشه تا چو دم صبح زنگ شب بزداید جمال صورت عالم نماید آینه خور
غبار نعل سمند تو باد از همه رویی سواد چشم جهان را چو روز آمده در خور
فروغ رای منیرت، نگین خاتم دولت بقای مدت عمر ت،طراز دامن محشر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در سبک فاخر قصیده‌سرایی کلاسیک فارسی سروده شده و با ترسیم تصاویری بدیع از فصل بهار و شکوفایی طبیعت، بستری خیال‌انگیز برای مدح و ستایش ممدوح (احتمالاً سلطان سنجر سلجوقی) فراهم می‌آورد. شاعر در بخش نخست، با بهره‌گیری از نمادهای طبیعی، بهار را چون کتابی مصور و جانی تازه در کالبد جهان معرفی می‌کند که گویی همه چیز در انتظار درخشش حضور معشوق و ممدوح است.

در بخش دوم، شاعر با گذار از توصیفات طبیعت‌گرایانه به ستایشگری، صفات اخلاقی و سیاسی ممدوح را با پدیده‌های کیهانی و طبیعی هم‌تراز می‌کند. عدالت، هیبت، بخشندگی و دانشِ ممدوح، محور اصلی این ستایش است که در آن، شاعر با زبانی فاخر و استعاری، ممدوح را مرکز عالمِ نظم و سیاست دانسته و وجود او را ضامن بقا و اعتدال زمانه معرفی می‌نماید.

معنای روان

کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور

ای کسی که نسیمِ (عطرآگینِ) تو، باغ را خوشبو می‌کند، کجایی؟ بیا که باغ با شکوفه‌های درخشان، مانند چراغ، روشن و منور شده است.

نکته ادبی: دماغ در اینجا به معنای حس بویایی و استعاره از ذات و روحِ عطرآگینِ گل‌هاست.

هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور

هوا به خاطر انعکاسِ رنگِ گل‌های شقایق، مانند صفحه‌ای رنگارنگ شده و زمین با نقش و نگارِ گل‌زارها، همچون کتابی مصور و زیباست.

نکته ادبی: تشبیه هوا و زمین به صحیفه و کتاب، از آرایه‌های تشبیه بلیغ و خیالی است.

شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر

شکوفه به خاطر چهره‌ی تو، گشاده‌رو و باطراوت شده و بنفشه به خاطر تندی و سیاهی زلف تو، خطی خوش‌بو و معطر ترسیم کرده است.

نکته ادبی: مطرا به معنای باطراوت و تازه است که در متون کهن برای توصیف گل‌ها کاربرد فراوان دارد.

دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر

دهان غنچه، از خنده (شکفته شدن) لبالب شده و مانند لعلِ لب‌های توست؛ خطِ بنفشه نیز در زیبایی و عطر، کاملاً شبیه زلفِ خوشبوی توست.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی معنبر برای توصیف بنفشه، به بوی خوش و تیرگی آن اشاره دارد.

صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت چراست این همه دل در هوای قد صنوبر

اگر درخت صنوبر، (به دلیلِ نداشتنِ قدِ موزون) بنده‌ی قدِ راستِ تو نیست، پس چرا این همه دل در هوایِ قامتِ آن (صنوبر) گرفتار است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر برتری قامت معشوق بر زیبایی درخت صنوبر.

اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر

اگر گلِ عبهر (نوعی گل نرگس) به چشمِ تو شباهت کامل نداشت، چرا زمانه (طبیعت) چشم از او برنمی‌دارد؟

نکته ادبی: عبهر نوعی گل نرگسِ سفید است که شاعر آن را به چشم تشبیه کرده است.

درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر

شاخه‌ی درخت به دمِ طاووس و غنچه به سرِ طوطی شباهت یافته است؛ از گلوی بلبل (که نغمه‌سرایی می‌کند)، گویی خونِ کبوتر (به نشانه سرخی یا ناله) می‌چکد.

نکته ادبی: آرایه‌ی تشبیه در توصیف اعضای حیوانات که به اجزای طبیعت نسبت داده شده است.

صباح کرده صبوحی به لاله زار گذر کن که لاله داغ صبوحی کشیده است به رخ بر

در هنگام صبح، با نوشیدنِ شرابِ بامدادی به گلزار برو، زیرا گل لاله (به دلیل شبنم‌ها) اثرِ مستی و داغِ باده را بر چهره دارد.

نکته ادبی: صبوحی به معنای شراب بامدادی است که شاعر آن را با قطرات شبنمِ روی گلبرگ لاله پیوند زده است.

ببین که بر سر راه نسیم باد بهاری چه نافه های تتاری نهاده اند بر آذر

ببین که بر سرِ راهِ نسیمِ بهاری، چه نافه‎های مشکینی (غنچه‌ها) بر روی آتش (خاکِ داغ یا سرخی گل‌ها) نهاده‌اند.

نکته ادبی: نافه تتاری استعاره از غنچه‌های خوشبو و ارزشمند است.

بر آذر است مرا جان بیار آب رزانم که شوق آب رزانم بسوخت جان برادر

جانم در آتشِ اشتیاق می‌سوزد، شراب انگوری برایم بیاور؛ چرا که شوقِ نوشیدنِ آن، جانِ برادرم (یا مخاطب) را به آتش کشیده است.

نکته ادبی: آبِ رزان استعاره از شرابِ انگور است که از دیرباز در شعر فارسی نمادِ شور و طرب است.

بیار از آن می گلگون که گر شعاع وی افتد بدین حدیقه گل زرد واشود گل احمر

آن شرابِ سرخی را بیاور که اگر شعاع (نور و گرمای) آن بر این باغ بتابد، گل‌های زرد، به گل‌های قرمز تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف قدرت و سرخی شراب که می‌تواند رنگ طبیعت را تغییر دهد.

ز سرکش سر نرگس اگر بخواب فروشد عجب مدار که دارد پیاله ای دو سه در سر

اگر سرِ نرگس به خواب فرو رفته (پژمرده یا خم شده)، تعجب نکن، چرا که پیاله‌ای از باده در سر دارد (مست است).

نکته ادبی: تشبیه خمیدگیِ گلِ نرگس به فردی مست که سرش را سنگین می‌یابد.

به باد رفت سر لاله در هوا وهنوزش بدر نمی رود از سر خیال باده وساغر

گل لاله با وزش باد سرش به باد رفت (پرپر شد)، اما هنوز خیالِ باده و جام در سرش باقی مانده است.

نکته ادبی: تشبیه زیبایِ ریزشِ گلبرگ‌های لاله به مستی که سرش را از دست داده اما هنوز هوایِ باده دارد.

به تنگ عیشی از آن رو بساخت غنچه که او را زریست اندک وصدوجه نازک است بر آن زر

غنچه از آن رو به تنگیِ عیش (بسته‌بودن) تن داد که اندکی زر (پول/ثروت) دارد و صد نوع ناز و کرشمه بر آن زر روا می‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه غنچه به شخصِ خسیسی که دارایی اندکش را با ناز پنهان می‌کند.

نمود صورت بادام در نقاب شکوفه چنانک دیده خوبان زطرف شقه چادر

صورتِ بادام (شکوفه بادام) در نقابِ گلبرگ‌ها نمایان شد، درست مثلِ دیدنِ چهره‌ی خوبان از پشتِ چادر.

نکته ادبی: تشبیه شکوفه به چهره‌ی معشوق که از نقابِ طبیعت بیرون آمده است.

بسی نماند که گردد دهان غنچه خندان چو طوطی از ره تلقین عندلیب سخنور

چیزی نمانده که دهان غنچه خندان شود، همان‌طور که طوطی با تعلیمِ بلبلِ سخنور، سخن گفتن می‌آموزد.

نکته ادبی: تلقین در اینجا به معنای آموزش و یادگیریِ باز شدنِ غنچه است.

برون کشید جهان از قفا زبان بنفشه مگر نکرد چو سوسن به ذکر شاه زبان تر

جهان زبانِ بنفشه را از پشت سر بیرون کشید، مگر بنفشه مانند سوسن، به ستایشِ شاه زبان‌درازی (و ستایشگری) نکرد؟

نکته ادبی: استعاره از زبانِ بنفشه که کنایه از گل‌برگ‌های بلند و کشیده‌ی آن است.

سر سلاطین دلشاد شاه جم گهر آن کوه زخسروان به گهر بر سر آمد ست جو افسر

آن پادشاهِ دلشاد، سرِ سلاطین و دارای گوهری جمشیدی است، که از بینِ پادشاهان، به خاطرِ گوهرِ ذاتش به تاج و افسر رسیده است.

نکته ادبی: جم‌گهر به معنای داشتنِ تبار و شکوهِ جمشید پادشاه اساطیری است.

هزار بار به روزی شکسته از سر تمکین شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر

روزی هزار بار، کلاهِ گوشه‌ی سلطان سنجر، به خاطر تواضع و بزرگواری، از سرِ او می‌افتد (یعنی در برابر عظمتش شکسته می‌شود).

نکته ادبی: اشاره تاریخی به سلطان سنجر سلجوقی که از ممدوحانِ بزرگِ شاعران این دوره بوده است.

زهی زبادیه آز کاروان امل را انامل تو بسر حد آرزو شده رهبر !

ای کسی که انگشتانِ تو، کاروانِ آرزوها را از بیابانِ آز و طمع نجات داده و به سر حدِ کمال رسانده است.

نکته ادبی: انامل به معنای انگشتان، کنایه از بخشندگی و یاری‌گریِ ممدوح است.

سعادت ازلی، در ولای جاه تو مدغم شقاوت ابدی ، در خلاف رای تو مضمر

سعادتِ ابدی در دوستی و جاه و مقامِ تو نهفته است و بدبختیِ ابدی، در مخالفت با رای و نظرِ تو پنهان شده است.

نکته ادبی: مدغم و مضمر از اصطلاحات ادبی و فلسفی برای بیان درآمیختگی و پنهان بودنِ یک امر در دیگری است.

فروغ نعل سمندت هلال غره دولت مثال سایه چترت سواد دیده ی کشور

درخششِ نعلِ اسبِ تو، مانند هلالِ ماهِ اولِ ماهِ دولت است و سایه‌ی چترِ سلطنتِ تو، همچون سیاهیِ چشمِ مردمانِ این کشور است.

نکته ادبی: تشبیه فروغ نعل به هلال ماه برای القای شکوهِ پادشاهی.

ز خاک پای شریفت عیون حور مکحل ز بوی خلق لطیفت دماغ روح معطر

چشمانِ حوریان با خاکِ پایِ تو سرمه‌کشیده و زیبا شده‌اند و روحِ آدمی با بویِ خلقِ خوشِ تو معطر گشته است.

نکته ادبی: مکحل به معنای سرمه‌کشیده است که برای زیباییِ چشم به کار می‌رود.

تو را بود زصباح ورواح رایت وپرچم ترا سزد زسپهر وستاره خیمه ولشکر

شایسته‌ی توست که پرچم و لشکرت از صبح تا شام در اهتزاز باشد و از آسمان و ستارگان برایت خیمه و سپاه فراهم شود.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ جاه و جلالِ ممدوح تا حدِ تسخیر آسمان.

زعصمتت نکشیده شمال کوشه برقع زعفتت نگرفته خیال دامن معجر

از عصمتِ تو، بادِ شمال حتی گوشه‌ای از نقاب (برقع) تو را تکان نداده و از عفتِ تو، خیال هم جرئتِ دست‌درازی به دامانِ پوششِ تو را نداشته است.

نکته ادبی: استفاده از مفاهیمِ عصمت و عفت برای توصیف پاکی و صلابتِ ممدوح.

تویی که دور فلک راست ظل چتر تو مرکز تویی که حکم قضا راست خط رای تو مسطر

تویی که چترِ پادشاهی‌ات مرکزِ دایره‌ی فلک است و تویی که حکمِ قضا و قدر، با خطِ نظرِ تو نوشته و ترسیم می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقه‌ی ممدوح در سرنوشتِ مملکت.

بدور عدل تو آهوی ناتوان رمیده چو چشم مست بتان است شیر گیر ودلاور

در دوره‌ی عدلِ تو، آهویِ ضعیف چنان جسور شده است که چشمش مانند چشمِ زیبایِ بتان، شکارچی و دلاور گشته است.

نکته ادبی: کنایه از امنیتی که در دورانِ عدلِ پادشاه برقرار شده است.

فسانه ایست زبزم تو ذکر روضه وجنت نشانه ایست ز رای تو اوج طارم اخضر

ذکرِ باغِ بهشت در بزمِ تو، تنها افسانه‌ای بیش نیست؛ و سقفِ آسمانِ سبز، تنها نشانه‌ای کوچک از عظمتِ رای و اندیشه‌ی توست.

نکته ادبی: طارم اخضر استعاره از آسمان است.

اگر زمانه گشایش نه از ضمیر تو یابد کلید صبح شود قفل بر دریچه خاور

اگر زمانه گشایش و فرجی از اندیشه‌ی تو نیابد، کلیدِ صبحِ روشن، بر دریچه‌ی خاور (شرق) قفل می‌شود.

نکته ادبی: پیوند زدنِ نظمِ کیهانی و طلوعِ خورشید به اراده‌ی پادشاه.

زهیچ سینه به عهد تو بر نیامده دودی که دامن تو بگیرد مگر زسینه مجمر

در دورانِ تو از سینه‌ی هیچ‌کس دودی (آهی) برنیامده است، مگر آتشی که در مجمر (آتش‌دان) برای بزمِ تو افروخته باشند.

نکته ادبی: کنایه از نبودِ ظلم و نارضایتی در دورانِ سلطنتِ ممدوح.

ز رهگذار تو کی بر دلی نشست غباری مگر غبار رهت کان نشست بر دل اختر

کی از گذرگاهِ تو بر دلی غباری نشسته است؟ (هرگز) مگر غبارِ راهِ تو که بر دلِ ستارگان نشسته باشد.

نکته ادبی: مبالغه در پاکیِ مسیرِ حرکتِ پادشاه از هرگونه خطا یا ظلم.

بجز طلیعه کشور گشای صبح به عهدت زمانه را به شبیخون کسی نیامده بر سر

در دورانِ تو، کسی جز صبحِ کشورگشا نتوانسته به زمانه شبیخون بزند (و غلبه کند).

نکته ادبی: طلیعه به معنای پیش‌قراولِ سپاه است که در اینجا به صبح تشبیه شده.

زمانه مقنعه زان بر سر خطیب فکندست که در زمان تو با تیغ رفت بر سر منبر

زمانه مقنعه را بر سرِ خطیب افکنده است، زیرا در دورانِ تو، خطیب با شمشیر (قدرت) بر بالای منبر رفته است.

نکته ادبی: اشاره به اقتدارِ سیاسی و نظامی در دورانِ آرامش و عدل.

شب شبه صفت آمد شبیه کلک سیاهت از آن به یک شکم آرد هزار دانه گوهر

شب، شبیه به مرکبِ قلمِ سیاه توست؛ از این روست که از یک شکم (مداد)، هزاران دانه گوهر (کلماتِ درخشان) می‌زاید.

نکته ادبی: تشبیه خلاقیتِ کلامیِ ممدوح یا کاتب به زایشِ گوهر.

حقیقت است که آموخت از بیان شریفت طبیعت از قلم نی پدید کردن شکر

این یک حقیقت است که طبیعت از بیانِ شریف و قلمِ نیِ تو، آموخته است که چگونه شکر (کلامِ شیرین) پدید آورد.

نکته ادبی: نی در اینجا نمادِ قلم است که شاعر با آن می‌نویسد.

چو نقش آینه در قید آهن است همیشه معارض تو شد از روی عکس برابر

همان‌طور که نقشِ آینه در بندِ آهن (قاب) است، هرکه در برابر تو بایستد، مانندِ عکسِ در آینه در بندِ تو گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه قدرتِ ممدوح به آینه و قابِ آهن که دشمن را در بند می‌کشد.

منم که ملک سخن را به عون مدح تو کردم به زخم تیغ زبان سخن تراش مسخر

منم که با یاریِ مدحِ تو، ملکِ سخن را با تیغِ زبانم تسخیر کردم و سخن را تراشیدم (صنعتگری کردم).

نکته ادبی: شاعر خود را در مقامِ سخن‌ورِ چیره دستی می‌بیند که به مددِ ممدوح به این مقام رسیده است.

چو قطره ام به هوایت بدین دیار فتاده تو بحر اعظمی این قطره را به لطف بپرور

من همچون قطره‌ای در هوایِ تو به این دیار افتاده‌ام؛ تو دریای بزرگی هستی، پس این قطره را با لطفِ خود پرورش ده.

نکته ادبی: تمثیلِ قطره و دریا برای بیانِ رابطه‌ی شاعر و ممدوح.

زلال خاطرم آن در هوای مدح تو صافی روا مدار که گردد زهر غبار مکدر

خاطرِ زلالِ من در هوایِ مدحِ تو صاف و پاک است؛ روا مدار که این زلال با غبارِ (بی‌مهری) مکدر شود.

نکته ادبی: استعاره از پاکیِ دلِ شاعر که با لطفِ ممدوح جلا می‌یابد.

تو آفتابی ومن کم نیم زذره خاکی که او زیک نظر آفتاب گشت مشهر

تو آفتابی و من از ذره‌ی خاک کمتر نیستم، همان ذره‌ای که با یک نگاهِ آفتاب، مشهور و درخشان شد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه‌ی ذره و آفتاب که نمادِ کوچکیِ شاعر در برابرِ بزرگیِ پادشاه است.

زبان کلک به روی کتاب غیر ثنایت گر از دهان دوایت آورد حکایت دیگر

اگر قلم در کتابِ غیر از ستایشِ تو، حکایتِ دیگری بنویسد (آن قلم را می‌شکنم).

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ شاعر به مدحِ ممدوح.

زبان خامه ببرم بریزم آب مرکب لب دوات ببندم سیه کنم رخ دفتر

زبانِ قلم را می‌برم، آبِ مرکب را می‌ریزم، لبِ دوات را می‌بندم و دفتر را سیاه می‌کنم (اگر ستایشی جز تو بنویسم).

نکته ادبی: مبالغه در تعهد و سوگندِ شاعر به مدحِ ممدوح.

همیشه تا چو دم صبح زنگ شب بزداید جمال صورت عالم نماید آینه خور

همیشه تا زمانی که دمِ صبح، زنگارِ شب را پاک می‌کند و جمالِ عالم در آینه‌ی خورشید نمایان می‌شود (پایدار باشی).

نکته ادبی: دعایِ جاودانگی برای ممدوح که به پایداریِ نظامِ هستی گره خورده است.

غبار نعل سمند تو باد از همه رویی سواد چشم جهان را چو روز آمده در خور

غبارِ نعلِ اسبِ تو، از همه جهت برای سیاهیِ چشمِ جهانیان، همچون روشناییِ روز، مناسب و ارزشمند است.

نکته ادبی: تشبیه غبارِ نعلِ اسبِ پادشاه به سرمه‌ای گران‌بها برای چشمِ جهانیان.

فروغ رای منیرت، نگین خاتم دولت بقای مدت عمر ت،طراز دامن محشر

فروغِ اندیشه‌ی درخشانِ تو، نگینِ انگشترِ دولت است و عمرِ طولانی‌ات، تراز و زینتِ دامنِ قیامت است.

نکته ادبی: حسن ختام و دعا برای ممدوح که او را زینتِ هستی و آخرت می‌خواند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شکوفه به چراغ

تشبیه شکوفه‌های باغ به چراغ برای نشان دادنِ درخشش و روشناییِ فصلِ بهار.

استعاره کتابِ مصور

استعاره از زمین و طبیعتی که با گل‌ها و رنگ‌ها آراسته شده است.

تلمیح جم‌گهر

اشاره به جمشید پادشاه اساطیری ایران برای ستایش تبارِ ممدوح.

مبالغه آفتاب و ذره

استفاده از رابطه‌ی آفتاب و ذره برای نشان دادنِ عظمتِ ممدوح و کوچکیِ شاعر.

ایهام دماغ

به معنای بینی و بویایی، و در معنای ثانویه به معنای ذوق و جان و روح.