دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا خیر مقدم، مرحبا «اهلا و سهلا» مرحبا
رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»
باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما
آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا
با غبار نعل شبذیر تو می ارزد کنون خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا
این بشارت در چمن هر دم که می آرد نسیم می نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را
می نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ می زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا
ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب! وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!
سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!
ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین عطف ذیل عاطفت می گستراند بر خطا
وصف لطفت در چمن می کرد ابر نوبهار سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا
در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین بازگردانی افق را نیز ننماید قفا
دور رای استوارت کافتابش نقطه ایست در کشید از استقامت، خط به خط استوا
غنچه ای بودی به نسبت بر درخت همتت گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما
رایت عزم شریفت دولتی بی انقلاب سده قدر رفیعت سدره بی منتها
در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا
در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا
آفتاب از عکس شمشیر تو می گیرد فروغ آسمان از بار احسان تو می گردد دو تا
در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا
گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!
ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا
پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو جبهه و اکلیل را بر ارض می ساید، سما
اطلسی بر قد قدرت در ازل می دوختند وصله ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا
صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا
هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا
تا شبانگاه امل می گردد ایمن از زوال گر به چترت می کند چون سایه خورشید التجا
طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا
کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا
دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است بر سرش می آید و می سازدش در دم دوا
هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا
هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا
هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا
تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر چشمه خورشید چشم روشنایی از سها
خویش را بیگانه می دارد ز مدحت طبع من زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا
چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا
در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا
شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را
تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا
من به بویت کرده ام با باد خو در همرهی لاجرم بی باد یک دم بر نمی آید مرا
هست دایی بی دوا در جان من از عشق تو بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما
در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا
خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است از غبار موکب جمشید افریدون لقا
آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا
دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه اند آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا
پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده است دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا
درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار در ثبات و پایداری درد آرد پای ما
نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد هر زمان می جنبد و پایم نمی جنبد ز جا
شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟ کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا
ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف سرنگون بر پای می خیزم به یاری عصا
درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت خاک بر سر می کنم هر ساعتی از درد پا
اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا گفته ام حقا دعایت، در صباح و در مسا
مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من همره ایشان نکردم کاروانی از دعا
تا چو باد نوبهاری مژده گل می دهد لاله می اندازد از شادی کله را بر هوا
هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما
گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا
تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا
روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا
عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد جاودان در سایه این رایت گیتی گشا
باد ماه روزه ات میمون و هر ساعت زنو ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر یک قصیده مدحی فاخر و درخشان در ستایش سلطان اویس جلایری است که به مناسبت ورود با شکوه او به شهر تبریز سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز و بهره‌مندی از عناصر کیهانی و طبیعت، شکوه و جلال حاکم را به تصویر می‌کشد و او را مظهر عدالت، قدرت نظامی و حکمت قلم می‌داند.

در بخش دوم، شاعر از فضای مدح حماسی خارج شده و به شرح حال شخصی خود می‌پردازد. او با ظرافت، رنج‌های ناشی از بیماری و دوری از درگاه سلطان را بیان می‌کند و این بیماری مزمن را همچون سدی در برابر کمال مطلوب خود قرار می‌دهد تا ضمن ستایش حاکم، استغاثه‌ای نیز برای التیام درد خویش داشته باشد.

معنای روان

ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا خیر مقدم، مرحبا «اهلا و سهلا» مرحبا

گرد و غبار همراه کاروان تو، برای چشمان آسمان همچون سرمه (توتیا) مقدس و ارزشمند است؛ ورودت را خیر مقدم می‌گویم، خوش آمدی و قدم بر چشم ما نهادی.

نکته ادبی: توتیا به معنای سرمه سنگی است که برای جلا بخشیدن به چشم استفاده می‌شد و در اینجا استعاره از قداست غبار است.

رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»

پرچم پیروزی تو، همچون چتر خورشید، سایه‌ای با شکوه بر سرزمین‌های بهاری (ربع ربیع) افکند و از گرمای زمستانی (بیت‌الشتا) عبور کرد.

نکته ادبی: بیت الشتا و ربع ربیع تضاد فصل‌ها را نشان می‌دهد که بر تسلط حاکم بر زمان و مکان دلالت دارد.

باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما

سایه چتر حکومتی تو بار دیگر بر زیبایی‌های آسمانی افکنده شده و با حضور فرخنده تو، همه چیز به برکت بال همای سعادت، مبارک شده است.

نکته ادبی: همای سعادت نماد فر و شکوه پادشاهی در ادبیات کلاسیک است.

آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا

خورشید در رکاب تو و مشتری در سپاه توست؛ آسمان زیر پرچم توست و ماه، در کنار تو همچون خورشیدی می‌تابد.

نکته ادبی: مشتری در نجوم قدما سعد اکبر و نماد خردمندی و بخت بلند است.

با غبار نعل شبذیر تو می ارزد کنون خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها

خاک آذربایجان اکنون چنان ارزشمند شده که غبار نعل اسب تو، برایش بهای خونِ مشک ناب ختن را دارد.

نکته ادبی: مشک ختن در ادبیات کهن گران‌بهاترین ماده معطر بود و مبالغه در ارزش خاک تبریز را نشان می‌دهد.

شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا

شهر تبریز با قدم‌های مبارک سلطان اویس، چنان باصفا و مقدس شد که گویی شهر مکه با ورود پیامبر به آن جلال یافته است.

نکته ادبی: اشاره به تشبیه ورود سلطان به ورود پیامبر، نشان از تقدس‌بخشی به حاکم در نگاه شاعر دارد.

این بشارت در چمن هر دم که می آرد نسیم می نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را

هرگاه نسیم این مژده را به چمن می‌برد، درختان از سر شکرگزاری، سرهای خود را به خاک می‌سایند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به درختان که در حال سجده تصویر شده‌اند.

می نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ می زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا

گل‌ها صدها گونه رنگ بر سفره دولت تو می‌نهند و بلبلان بر روی این زیبایی‌ها، صدها نوا سر می‌دهند.

نکته ادبی: دولتخانه در اینجا کنایه از درگاه و قلمرو حاکم است.

ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب! وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!

ای کسی که از فیض خاطرت، آب سخن همچون کوثر روان است و از ابر کرمت، باغ آرزوهای ما همچون درخت طوبی بارور شده است.

نکته ادبی: کوثر و طوبی از نمادهای بهشتی هستند که برای توصیف سخاوت سلطان به کار رفته‌اند.

سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!

سایه لطف خدایی تو تا ابد برقرار است؛ پس بر جهان همواره مستدام و پاینده باد این سایه ایزدی.

نکته ادبی: سایه خدا تعبیری است که در دوران اسلامی برای مشروعیت بخشیدن به قدرت حاکم به کار می‌رفت.

ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین عطف ذیل عاطفت می گستراند بر خطا

نعمت و بخشش تو در ایران‌زمین چنان است که دامان عطوفتت را حتی برای خطاکاران نیز می‌گستری.

نکته ادبی: ذیل عاطفت کنایه از بخشش و حمایت گسترده است.

وصف لطفت در چمن می کرد ابر نوبهار سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا

وقتی ابر نوبهار در چمن، اوصاف لطف تو را بازگو می‌کرد، سوسن و گل از حیا و شرمساری در برابر بزرگی تو، عرق شرم بر چهره نشاندند.

نکته ادبی: تشبیه گل به چهره‌ و شبنم به عرق شرم، از رایج‌ترین تشبیهات در شعر غنایی است.

در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین بازگردانی افق را نیز ننماید قفا

خورشید در برابر هیبت تو از افق رو برمی‌گرداند و اگر بخواهی با کین و خشم به افق بنگری، آن را بازمی‌گردانی که دیگر جرئت پشت کردن به تو را نداشته باشد.

نکته ادبی: تصویرسازی قدرت سلطان که حتی خورشید و افق را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

دور رای استوارت کافتابش نقطه ایست در کشید از استقامت، خط به خط استوا

دور و مسیرِ تدبیر استوار تو، چنان دقیق است که خورشید چون نقطه‌ای در برابر آن است؛ تو با استقامت، خط استوای زمین را ترسیم کردی.

نکته ادبی: استعاره از دقت و عدالتِ بی‌نقص حاکم.

غنچه ای بودی به نسبت بر درخت همتت گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما

اگر گنبد آسمان را با درخت همت تو بسنجیم، آسمان در برابر آن تنها همچون غنچه‌ای کوچک است.

نکته ادبی: گنبد نیلوفری کنایه از آسمان است.

رایت عزم شریفت دولتی بی انقلاب سده قدر رفیعت سدره بی منتها

پرچم عزم تو دولتی استوار و بی‌دگرگونی است و جایگاه رفیع تو، همچون درخت سدرةالمنتهی بلند و بی‌پایان است.

نکته ادبی: سدرةالمنتهی در فرهنگ اسلامی نماد بالاترین حد کمال و قرب به خداست.

در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا

درون شمشیر تو، حکم سرنوشتِ قطعی (قضای مبرم) نهفته است و به زودی این تقدیر بر سر دشمنان شوم تو فرود خواهد آمد.

نکته ادبی: قضای مبرم اشاره به سرنوشت حتمی و تغییرناپذیر دارد.

در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا

در شب میدان جنگ، تیغ تو راهنمای سپاه پیروزی است و در مسیر تدبیر و سیاست، قلم تو عصای دست عقلِ پیر است.

نکته ادبی: تضاد تیغ (جنگ) و کلک/قلم (تدبیر) که نمادهای اصلی پادشاهی هستند.

آفتاب از عکس شمشیر تو می گیرد فروغ آسمان از بار احسان تو می گردد دو تا

خورشید نور خود را از عکس شمشیر تو وام می‌گیرد و آسمان از بار سنگین احسان تو، از شرم و تواضع خمیده شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز که در آن همه کیهان مدیون سلطان است.

در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا

تو در جهانداری دو نشانه داری: تیغ و قلم؛ آسمان یکی را صبح و دیگری را شام می‌خواند تا همواره در خدمت تو باشند.

نکته ادبی: صبا و مسا (صبح و شام) کنایه از همیشگی بودنِ تاثیرِ تیغ و قلم اوست.

گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!

گردی از سپاه تو به آسمان رفت و خورشید به استقبالش آمد و گفت: ای روشنایی، خوش آمدی!

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به خورشید.

ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا

اگر ابر از طبع بخشنده تو رسم جوانمردی بیاموزد، در زمین جز گیاهانِ انسان‌گونه نمی‌رویاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بخشندگی سلطان از باران فراتر است.

پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو جبهه و اکلیل را بر ارض می ساید، سما

پیش چتر تو، آسمان با تمام ستاره‌هایش، پیشانی بر زمین می‌ساید.

نکته ادبی: سمات و سمو به معنای نشانه‌ها و بلندی‌هاست.

اطلسی بر قد قدرت در ازل می دوختند وصله ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا

در ازل، لباسی اطلسی برای قامت قدرت تو می‌دوختند که تنها یک وصله از آن، قبا و جامه برای کل فلک شد.

نکته ادبی: تصویرسازی عرفانی که قدرت سلطان را ازلی و فراتر از جهان مادی می‌داند.

صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا

اگر صد بار با صخره‌ای سخت سخن بگویی، جز اطاعت و فرمان‌برداری چیزی از آن نمی‌شنوی.

نکته ادبی: کنایه از نفوذ کلام سلطان بر سخت‌ترین عناصر.

هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا

هرکجا شمشیر تو می‌گرید (می‌کشد)، مرگ می‌خندد و هرکجا قلم تو می‌نالد، سخاوت می‌بارد.

نکته ادبی: تضاد گریستن شمشیر و خندیدن اجل.

تا شبانگاه امل می گردد ایمن از زوال گر به چترت می کند چون سایه خورشید التجا

تا وقتی خورشید به سایه چتر تو پناه می‌برد، آرزوهای جهان از زوال و نابودی در امان است.

نکته ادبی: التجا به معنای پناه بردن است.

طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا

طبع گیتی در عهد تو چنان به اعتدال رسیده که هیچ‌کس صدای مخالفتی از این جهان نمی‌شنود.

نکته ادبی: اشاره به عدل و دادگری که باعث آرامش عالم شده است.

کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا

دشمنت حتی کاهی از ملک تو نمی‌تواند بردارد، چرا که از ترس شمشیر تو، رنگش مانند کهربا (زرد) شده است.

نکته ادبی: کهربا در ادبیات فارسی نماد رنگ پریدگی و ترس است.

دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است بر سرش می آید و می سازدش در دم دوا

دشمنت بیمار است و شمشیر تو طبیبی ماهر؛ بر سرش می‌آید و در همان لحظه او را از پای درمی‌آورد (درمان می‌کند).

نکته ادبی: طنز تلخ و کنایه‌ای که کشتن دشمن را به درمان تشبیه کرده است.

هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا

هرکس رو به درگاه تو آورد، کارش مانند زر خالص شد؛ گویی خاک درگاه تو خاصیت کیمیاگری دارد.

نکته ادبی: کیمیا در ادبیات کهن مایه تبدیل مس به طلاست.

هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا

هرکس در دل هوای تو را داشته باشد، همیشه در جایگاه والا و صدر مجلس قرار دارد.

نکته ادبی: صدر جا کنایه از بزرگی و سروری است.

هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا

خدا را شکر که درگاه تو از یاورانِ کم‌ارزش بی‌نیاز است؛ اگر شوربختی به درگاهت نیاید، به او بگو نیا که نیازی به تو نیست.

نکته ادبی: مستغنی بودنِ سلطان از وابستگان.

تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر چشمه خورشید چشم روشنایی از سها

تیره و تار باد روزگاری که خورشید، چشمش را از دیدنِ نور تو محروم کند (یعنی روزی که خورشید نور تو را نبیند).

نکته ادبی: سها ستاره‌ای بسیار کم‌نور است که به عنوان معیاری برای قدرت بینایی استفاده می‌شد.

خویش را بیگانه می دارد ز مدحت طبع من زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا

طبع من در مدح تو خود را غریبه می‌بیند، زیرا دریای ژرفِ مدح تو جای شنا کردنِ هر کسی نیست.

نکته ادبی: تواضع شاعرانه برای بیان اینکه مدح او لایق عظمت سلطان نیست.

چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا

چون طبع من در ستایش تو عاجز ماند، این غزل در دل من جوشید و جاری شد.

نکته ادبی: اثنای ثنا یعنی در میان ستایشگری.

در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا

در دوری تو، اشک‌هایم از حد گذشت، اما هیچ‌گاه زبان به شکایت و بازگویی ماجرا نگشودم.

نکته ادبی: اشاره به صبر و سکوت در برابر رنج دوری.

شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را

مانند شمع در فراق تو ذوب شدم و روزگار مرا از جان شیرین جدا کرد و حالا رشته زندگی‌ام به دست دشمن افتاده است.

نکته ادبی: شمع نماد سوختن و فنا شدن در راه معشوق (یا ممدوح) است.

تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا

برای اینکه شاید یک لحظه به وصل تو برسم، در فراق تو پیراهنم را به شکل قبا درآوردم (شاید کنایه از فقر و سادگی برای نزدیکی به درگاه).

نکته ادبی: تغییر لباس در اینجا نشان از ریاضت و دوری است.

من به بویت کرده ام با باد خو در همرهی لاجرم بی باد یک دم بر نمی آید مرا

من به بوی تو با باد هم‌سفر شده‌ام و لاجرم بدون باد، یک لحظه هم نمی‌توانم زندگی کنم.

نکته ادبی: اشاره به رایحه معشوق که باد آن را می‌آورد.

هست دایی بی دوا در جان من از عشق تو بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما

دردی بی‌درمان در جان من از عشق تو وجود دارد که همواره خواهد بود.

نکته ادبی: دایی به معنای درد و رنج و بیماری است.

در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا

در میان چشم و دلم، به خاطر دوری از تو، غباری نشسته است؛ بیا و در میان هر دو بنشین و ماجرا را بشنو.

نکته ادبی: التماسِ شاعرانه برای توجه ممدوح.

خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است از غبار موکب جمشید افریدون لقا

به‌ویژه در این لحظه که دل‌ها از گرد و غبار موکبِ تو (که مانند جمشید و فریدون شکوه داری) صفا یافته است.

نکته ادبی: جمشید و فریدون اسطوره‌های عدالت و پادشاهی ایران هستند.

آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا

آن جهان‌گیر و بخشنده‌ای که تیغ و قلمش جهان را میان خوف و امید نگه داشته است.

نکته ادبی: خوف و رجا ترکیبی است که هم در عرفان (ترس و امید از خدا) و هم در سیاست (ترس و امید از پادشاه) کاربرد دارد.

دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه اند آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا

دولت تو همچون آفتاب و نور یا کوه و سایه است؛ مگر می‌شود نور را از خورشید یا سایه را از کوه جدا کرد؟

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای نشان دادن پیوند ناگسستنی حاکم و دولت.

پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده است دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا

ای پادشاه، هشت ماه است که به خاطر درد پا، از درگاه تو دور افتاده‌ام.

نکته ادبی: ورود به بخش شکوه و گله از روزگار و بیماری.

درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار در ثبات و پایداری درد آرد پای ما

درد پای من هم مانند خود من بسیار پایدار است و در ثابت ماندن، از پای من هم پیشی گرفته است.

نکته ادبی: بازی با کلمه پای در معنای عضو بدن و معنای پایداری.

نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد هر زمان می جنبد و پایم نمی جنبد ز جا

اصلاً پای من نسبت به درد، ثابت‌تر است؛ چون درد مدام در حال جنبش است اما پای من از جای خود تکان نمی‌خورد.

نکته ادبی: تناقض‌آرایی در مورد بی‌حرکتی پای دردناک.

شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟ کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا

شرح این درد مفاصل را چگونه به تفصیل بیان کنم؟ وقتی نمی‌توانم راه بروم، چگونه شرح این وضع برایم ممکن است؟

نکته ادبی: اشاره به نقرس یا دردهای مفصلی که مانع حرکت است.

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف سرنگون بر پای می خیزم به یاری عصا

ضعف پایم مرا مانند نرگس کرده است که از شدت ضعف، سرم را پایین انداخته‌ام و با یاری عصا برپا می‌ایستم.

نکته ادبی: گل نرگس در ادبیات فارسی به دلیل سر خمیده، نماد ضعف و سستی است.

درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت خاک بر سر می کنم هر ساعتی از درد پا

دردِ پا مانع از آن شد که بتوانم به درگاهِ تو بیایم و خاکِ آستانت را ببوسم؛ از شدتِ حسرت و ناراحتیِ این دوری، مدام بر سرِ خود خاکِ غم می‌ریزم.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از عزاداری و سوگواری از روی اندوه است. خاک بوس درگه استعاره از تواضع و ارادت است.

اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا گفته ام حقا دعایت، در صباح و در مسا

در تمامِ این مدت که از درد و رنج، روز و شبم یکی شده بود، صادقانه می‌گویم که در هر صبح و شام، تو را دعا کرده‌ام.

نکته ادبی: صباح و عشا در تضادِ کامل هستند و بر استمرارِ یادِ ممدوح در تمام اوقاتِ شبانه‌روز دلالت دارند.

مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من همره ایشان نکردم کاروانی از دعا

هیچ نور و روشنایی‌ای از کنارِ من عبور نکرد، مگر اینکه کاروانی از دعا را همراهِ آن روانه کردم تا به تو برسد.

نکته ادبی: کاروانِ دعا استعاره‌ای است از کثرت و انبوهِ دعاهای خیرِ شاعر که به دنبالِ هر نشانه‌ای از روشنایی، روانه شده است.

تا چو باد نوبهاری مژده گل می دهد لاله می اندازد از شادی کله را بر هوا

هنگامی که بادِ بهاری مژده‌یِ شکفتنِ گل‌ها را می‌آورد، لاله چنان از شادی لبریز می‌شود که سر (کلاهِ) خود را با شور و هیجان به هوا پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: کله بر هوا انداختن کنایه از غایتِ شادی و پایکوبی است و در اینجا با تشبیه لاله به انسانی شاد، تشخیص (جان‌بخشی) صورت گرفته است.

هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما

هوا همانند چشمانِ اشک‌بارِ عاشقان، پر از قطراتِ درخشانِ شبنم می‌شود و زمینِ پرگل نیز همانند آسمان، پر از ستاره (شکوفه‌ها) به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه مرکب: هوا به چشمِ گوهر‌فشان و زمین به آسمانِ انجم‌نما تشبیه شده است.

گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا

گل، سفره‌ای رنگین از گلبرگ‌هایش برای بلبل می‌گشاید و نسیمِ سحرگاهی، سحرخیزان را به این مهمانیِ زیبا دعوت می‌کند.

نکته ادبی: سفره گشودن و صلا زدن (دعوت کردن) برای گل و نسیم، آرایه تشخیص است.

تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا

هر شب ابرها با قطرات باران، تاجِ گلِ نرگس را با زر (درخشش) می‌آرایند و هر لحظه بادِ صبا، حرارت و زیباییِ گل‌ها را شعله‌ورتر می‌کند.

نکته ادبی: زر در اینجا استعاره از درخششِ قطرات باران است. آتشِ گل استعاره از رنگِ سرخ و تندیِ عطرِ گل است.

روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا

امیدوارم باغِ زندگی‌ات که همچون سرزمینی بهاری و آباد است، به لطفِ ایزد از گزندِ تندبادِ مرگ و نیستی در امان و همیشه پایدار باشد.

نکته ادبی: روضه عمر استعاره از حیاتِ ممدوح است. دارالبقا در برابر بادِ فنا قرار گرفته تا بر جاودانگی تأکید شود.

عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد جاودان در سایه این رایت گیتی گشا

باشد که جهانی که از جور و ستمِ روزگار فرسوده گشته، در سایه‌یِ پرچمِ پیروز و جهان‌گشای تو به آرامش برسد و آسوده گردد.

نکته ادبی: سپهر در ادبیات کلاسیک نمادِ گردشِ بی‌پایان و گاهی بی‌عدالتی است. رایت استعاره از قدرت و حکومت است.

باد ماه روزه ات میمون و هر ساعت زنو ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

باشد که ماهِ روزه‌ات (رمضان) خجسته و مبارک باشد و هر لحظه دریچه‌ای نو از کامیابی برایت گشوده شود که پایانی بر آن نباشد.

نکته ادبی: میمون به معنای مبارک و خوش‌یمن است. دولت در اینجا به معنای بخت، اقبال و حاکمیت است.