دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در بیان اوضاع نامناسب ساوه

سلمان ساوجی
چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار
ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار
زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار
ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار
از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار
جمعی از واماندگان موج طوفان بلا قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار
جمله در فتراک من آویختند از هر طرف کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار
چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر
هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار
کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان وی سلیمان زمان از ظلم دیوان زینهار
ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود اصل او را معجز مولود احمد یادگار
هم نهاد خطه اش را زینت بیت الحرام هم سواد عرصه اش را رتبت دارالقرار
باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار
در شمال فصل تابستان او، برد شتا در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار
هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار
همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار
خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار
خواجه شد بی اعتبار ومال شد مار سیه ای خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار!
بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار
بقعه ای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب
عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار
قحط تا حدی که مرد از فرط بی قوتی چو شمع چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار
شب همه شب تا سحر بر ناله های رود زن خون شوهر می کشد از کاسه سر چون عقار
هر دم از شوق سر پستان مادر می گرفت در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار
آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر می جهند ونی نمی میرند هر یک چون شرار
اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار
تا به آب دیده هازان خیکها کردند تر تا به خشت خانه ها بر اشتران کردند بار
آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار
همچو آتش چوب می خوردند می دادند زر وانکه از بی طاقتی بر خاک می مردند زار
همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق رخ بی خون لعل شسته جسته از مردم کنار
آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن می کند امروز بهر خورده ای خود از افکار
بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار
توده توده بی کفن اندامهای نازنین درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار
آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار
تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار
بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر
در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار
باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار
می کند هر شب به جای بلبلان فریادبوم کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد ، الفرار
خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس ((حسبه الله )) نظر بر حال مسکینان گمار
الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان الحذار از ناوک فریاد مظلوم ، الحذر !
می رباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم تیر آه مستمندان در دل شبهای تار
چون روا داری که در ایام عدل شاملت کز تواضع می فرستد باز تاج سر به سار
شیر وآهو دست ها در گردن هم کرده خو خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار
آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار
لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار
اند آن شهر این زمان جمعی که باقی مانده اند از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار
بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار
گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟
آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار
تا دعای دولتت را از سر امن وامن می کنیم اندر ((اناء الیل )) و((اطراف انهار))
در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار
(( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار
آنچه بستاند ولایت ، آنچا بدهد خواسته آنچا بندد پای دشمن ، وآنچه بگشاید حصار ))

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده سوگوارانه، تصویری عریان و تکان‌دهنده از ویرانی شهر ساوه در اثر هجوم بیگانگان و فجایع ناشی از آن، نظیر قحطی، غارت و کشتار را ترسیم می‌کند. شاعر در ابتدای کلام با تمهیدی هوشمندانه، پادشاه را با صفاتی الهی و حماسی می‌ستاید تا او را به عنوان تنها مأمن و حامی برای دادخواهی و بازسازی خرابی‌ها برانگیزد.

در بخش میانی، شاعر با استفاده از تضاد تصویری، شکوه و آبادانی گذشته ساوه را در برابر ویرانه‌های کنونی قرار می‌دهد. او با توصیف جزئیات دهشتناکِ گرسنگی، بی‌آبرویی و وحشی‌گری‌های لشکریان، فضایی از خفقان و استیصال مطلق خلق می‌کند تا در نهایت با لحنی التماس‌آمیز و هشداردهنده، پادشاه را به ایفای نقش تاریخی خود برای نجات مردم از این مصیبت عظیم فرابخواند.

معنای روان

چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار

زمانی که اراده پادشاهی که شکوهی چون جمشید و اقتداری چون خورشید دارد، حاکم می‌شود؛ او سایه‌گستر خدا بر سر مردمان است.

نکته ادبی: استعاره از پادشاه به عنوان ظل‌الله و تشبیه او به خورشید در درخشش و قدرت.

ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار

او که دریا صفت است و قدرتمند، حامی و یاور مردم است و در شجاعت چون شیر و در کلام چون شیرینیِ روان است.

نکته ادبی: ترکیب استعاری 'آستین خورشید' برای بخشندگی پادشاه.

زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار

او در شادی چون ستاره زهره، در زیبایی چون ماه، در ابهت چون بهرام (مریخ) در انتقام‌جویی و در خرد و وقار چون مشتری و کیوان است.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای نجومی برای توصیف صفات متعالی پادشاه.

ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار

او سایه خدا و چراغ راه خاندان چنگیزخان است و تمام کائنات بر مدار خواست و اندیشه او می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت سیاسی خاندان چنگیز در آن دوران.

از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار

من از شهر ویران‌شده ساوه عزم سفر کردم، در ساعتی خجسته و روزی که سرنوشت برایم رقم زده بود.

نکته ادبی: اشاره به 'فال سعد' و 'ساعت میمون' که در نجوم قدیم برای سفر مهم بوده است.

جمعی از واماندگان موج طوفان بلا قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار

گروهی از کسانی که از طوفان بلا و مصیبت جان سالم به در برده بودند و در سرگشتگی و ظلم روزگار گرفتار شده بودند، همراه من شدند.

نکته ادبی: استعاره از 'طوفان بلا' برای جنگ و آشوب.

جمله در فتراک من آویختند از هر طرف کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار

همه آن‌ها از هر سو به من چسبیدند و به خاطر خدا التماس می‌کردند که از پی آن‌ها و برای دادخواهی حرکت کنم.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نماد همراهی و استمداد است.

چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر

همان‌طور که تو به سمت کعبه حاجات (پادشاه) دل بسته‌ای، ما نیز حاجتمندیم؛ پس ای پادشاه، نیاز نیازمندان را برآورده کن.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به قبله‌گاه و محل برآورده شدن حاجات.

هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار

اگر همچون هدیه هدهد برای سلیمان نبی، فرصتی برای من پیش آمد، شرح حال مردم ساوه را به درگاه تو عرضه خواهم داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان هدهد و سلیمان.

کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان وی سلیمان زمان از ظلم دیوان زینهار

ای سکندر زمان که عدل تو در برابر جور یاجوج‌صفتان است، و ای سلیمان زمان که باید ما را از دست دیوان زمانه نجات دهی، به داد ما برس.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های اساطیری دیوار سکندر و ظلم یاجوج و ماجوج.

ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود اصل او را معجز مولود احمد یادگار

ساوه شهری بود که همچون دریایی از گوهر می‌درخشید و اصل و ریشه‌اش به معجزات و برکات دین پیامبر (ص) متبرک بود.

نکته ادبی: اشاره به تقدس تاریخی شهر ساوه در روایات اسلامی.

هم نهاد خطه اش را زینت بیت الحرام هم سواد عرصه اش را رتبت دارالقرار

خداوند هم به سرزمینش زینتی چون کعبه بخشیده بود و هم به شهرش جایگاهی امن و آرام عطا کرده بود.

نکته ادبی: تشبیه ساوه به بیت‌الحرام برای تاکید بر جایگاه معنوی آن.

باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار

هوای شهر چون نفس مسیحا روح‌بخش و آب آن مانند کوثر، غم‌زدا و گوارا بود.

نکته ادبی: استعاره از باد عیسی (دم مسیحایی).

در شمال فصل تابستان او، برد شتا در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار

در این شهر، گرمای تابستان مانند خنکای زمستان بود و در ماه‌های سرد (آذر و آبان) هم لطافت بهار حاکم بود.

نکته ادبی: توصیف اعتدال هوای ساوه در گذشته.

هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار

در آن شهر هیچ پریشانی و غمی وجود نداشت مگر غم دوری از معشوق و هیچ بیماری‌ای نبود مگر در چشمان دلربای یار.

نکته ادبی: استفاده از صنعت اغراق برای بیان امنیت و شادی مطلق گذشته.

همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار

مانند گل نرگس که مست و زرد است، غریبان در نیمه‌شب بدون ترس در هر گذرگاهی می‌خوابیدند.

نکته ادبی: نماد امنیت کامل در شهر.

خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار

ثروتمندان و بزرگان آنچنان معتبر بودند که هرکدام مانند قارون، صدها سرمایه و دارایی داشتند.

نکته ادبی: تلمیح به قارون به عنوان نماد ثروت.

خواجه شد بی اعتبار ومال شد مار سیه ای خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار!

اما امروز ثروتمند بی‌آبرو شده و مال و ثروت مانند ماری سمی (خطرناک) شده است؛ ای صاحبان مال، به این سرنوشت عبرت بگیرید که اعتبار دنیا ناپایدار است.

نکته ادبی: استعاره مال به مار سیه.

بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار

از زیبایی ساوه که مانند خال چهره بود، چیزی نمانده و حالا از پریشانی، چون زلف آشفته خوبان، تار و مار شده است.

نکته ادبی: تشبیه ساوه به خال و سپس به زلف آشفته برای تضاد سازی.

بقعه ای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب

شهری را می‌بینی که مانند دریایی مواج از اضطراب است و مردمش در این دریا غرق شده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از وضعیت ناآرام شهر به دریا.

عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار

بسیار گستاخانه است که در حضور پادشاه، شرح قحطی و وبا و مصیبت‌های دو سال اخیر را بازگو کنم.

نکته ادبی: پیرار و پار به معنای دو سال پیش و سال گذشته.

قحط تا حدی که مرد از فرط بی قوتی چو شمع چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار

قحطی چنان شدید بود که مردم از شدت گرسنگی چون شمع آب شدند و در نهایت خود را در آتش انداختند و سوختند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت گرسنگی.

شب همه شب تا سحر بر ناله های رود زن خون شوهر می کشد از کاسه سر چون عقار

شب تا سحر به جای صدای ساز، صدای ناله به گوش می‌رسید و مردان از شدت درد، کاسه سرشان از خون پر می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از کاسه سر به عقار (جام شراب).

هر دم از شوق سر پستان مادر می گرفت در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار

کودک شیرخوار از شدت گرسنگی به جای سینه مادر، پیکان خون‌آلود (در جنگ) را در دهان می‌گذاشت.

نکته ادبی: تصویرسازی وحشتناک از فقر و جنگ.

آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر می جهند ونی نمی میرند هر یک چون شرار

وای از آن افراد شروری که با شمشیرهای خود مردم را می‌کشند و خودشان از بین نمی‌روند و مانند جرقه آتش جست و خیز می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره شرور به شراره آتش.

اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار

ابتدا هر آنچه از مال و دارایی در خانه بود، از نهان و آشکار غارت کردند.

نکته ادبی: بیان واقعه تاراج.

تا به آب دیده هازان خیکها کردند تر تا به خشت خانه ها بر اشتران کردند بار

آنقدر مشک‌هایشان را با اشک مردم پر کردند که خیس شد و خشت‌خشت خانه‌ها را بر روی شتران بار کردند و بردند.

نکته ادبی: کنایه از غارت کامل و نابودی خانه‌ها.

آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار

کسی که بزرگ و محترم بود را برای یک سیب، چنان با چوب زدند که بدنش مثل انار شکافت.

نکته ادبی: تشبیه زخم به انار شکافته.

همچو آتش چوب می خوردند می دادند زر وانکه از بی طاقتی بر خاک می مردند زار

مردم مانند هیزم آتش می‌خوردند و در مقابل سکه می‌دادند و کسانی که توان نداشتند، با ذلت بر خاک می‌مردند.

نکته ادبی: بیان قحطی شدید.

همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق رخ بی خون لعل شسته جسته از مردم کنار

مردم‌زادگان از چشم روزگار افتادند و رخسار زیبایشان از خون خالی شد و از مردم کنار گرفتند.

نکته ادبی: کنایه از حقیر شدن اشراف.

آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن می کند امروز بهر خورده ای خود از افکار

کسی که دیروز از ناز با صد لباس ابریشمین بود، امروز برای تکه‌ای نان لباسش را می‌فروشد و بدنش زخم‌خورده است.

نکته ادبی: تضاد طبقاتی فجیع.

بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار

چشم مردم از دیدن این صحنه‌ها مانند ابر بارید و از روی غیرت، اشک ریختند.

نکته ادبی: استعاره از اشک به سحاب (ابر).

توده توده بی کفن اندامهای نازنین درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار

اندام‌های نازنین مردم بی‌کفن در گل و لای افتاده و خوار شده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی سوگوارانه.

آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار

آن که صد لباس داشت، حالا از خجالت دستانش را بر پیش و پس خود گرفته و مانند چنار خشکیده است.

نکته ادبی: تشبیه فرد خجالت‌زده به چنار (سیاه و چروک).

تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار

تاج از منبر دزدیدند و قندیل‌ها را از مسجد کندند.

نکته ادبی: نماد هتک حرمت اماکن مقدس.

بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر

عابدان را مجبور می‌کردند که با ناخن خود بوریا (حصیر) بکنند و زیورآلات خود را تحویل دهند.

نکته ادبی: توصیف شکنجه برای اخاذی.

در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار

در زمین‌هایی که هر کدام شهری بودند، حالا گور و آهو مسکن دارند و شیر و روباه در آنجا ساکن شده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از متروکه شدن شهر.

باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار

باغ‌ها خراب و دشت‌ها سراب شده‌اند؛ کلاغ‌ها صاحب باغ و بازهای شکاری یاران جدید شهر شده‌اند.

نکته ادبی: تضاد بین آبادانی و خرابی.

می کند هر شب به جای بلبلان فریادبوم کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد ، الفرار

شب‌ها به جای صدای بلبل، صدای شومِ جغد می‌آید که به عاقلان فریاد می‌زند از این وحشت‌کده فرار کنید.

نکته ادبی: نماد شوم بودن جغد.

خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس ((حسبه الله )) نظر بر حال مسکینان گمار

ای پادشاهِ خدایی، دمی از حال فقرا بپرس و از سرِ لطف، نگاهی به حال مسکینان بینداز.

نکته ادبی: استفاده از 'خسرو الله' به عنوان ترکیب تعظیمی.

الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان الحذار از ناوک فریاد مظلوم ، الحذر !

ای امان از شمشیر زهرآلودِ ستمگران و بر حذر باشید از فریاد مظلوم که همچون تیری رها می‌شود.

نکته ادبی: استعاره فریاد مظلوم به ناوک (تیر).

می رباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم تیر آه مستمندان در دل شبهای تار

آه مستمندان در شب‌های تاریک، اقبال را از چهره ثروتمندان می‌رباید.

نکته ادبی: تأثیر نفرین مظلوم.

چون روا داری که در ایام عدل شاملت کز تواضع می فرستد باز تاج سر به سار

چطور روا می‌داری که در زمان عدل تو، چنین ظلمی بر مردم روا شود؟

نکته ادبی: سوال انکاری برای سرزنش غیرمستقیم.

شیر وآهو دست ها در گردن هم کرده خو خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار

در روزگار عدالت، شیر و آهو باید در کنار هم آرام بخوابند، نه اینکه این‌گونه کشتار شود.

نکته ادبی: نماد آرمان‌شهر عدل (شیر و آهو).

آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار

ما از شدت ترس در سوراخ موش پنهان شده‌ایم و پای‌مان مدام بر سر مار (خطر) است.

نکته ادبی: کنایه از وضعیت پرخطر مردم.

لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار

ما مثل کشتی‌ای هستیم که در دریای مشکلات مانده‌ایم و تو خورشیدی هستی که نورش به ما نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از مردم به کشتی و ناامیدی.

اند آن شهر این زمان جمعی که باقی مانده اند از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار

از تمام مردم ساوه، پیر و جوان و فقیر و غنی، فقط همین تعداد باقی مانده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به عمق فاجعه انسانی.

بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار

این بازماندگان، به امید دیدنِ عدل تو، مانند آفتاب‌پرست بر سر راه چشم‌انتظار نشسته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه مردم به حربا (آفتاب‌پرست) که رو به آفتاب می‌ایستد.

گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟

اگر در کمک به ما کوتاهی کنی، دیگر کسی جرئت نمی‌کند به سمت این شهر بیاید.

نکته ادبی: هشدار غیرمستقیم به پادشاه.

آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار

ای خورشید، نور بزرگی‌ات را از ما دریغ نکن و ای آسمان، سایه رحمتت را از سر ما برندار.

نکته ادبی: دعای پایانی و تکرار استعاره‌های خورشید و آسمان برای پادشاه.

تا دعای دولتت را از سر امن وامن می کنیم اندر ((اناء الیل )) و((اطراف انهار))

پیوسته و در تمامی ساعات شب و روز، با آرامش و امنیت، برای بقا و دوام حکومت و دولت تو دعا می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۳۰ سوره طه است که به ذکر خدا در اوقات شب و اطراف روز تاکید دارد و شاعر از این تعابیر برای نشان دادن مداومت دعا استفاده کرده است.

در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار

از آنجایی که می‌ترسیدم طولانی شدن کلام باعث خستگی مخاطب شود، تصمیم گرفتم با اقتباس از دو بیتِ استاد پیشین (عنصری)، سخن خود را کوتاه و موجز بیان کنم.

نکته ادبی: اطناب به معنای درازگویی است. عنصری از بزرگترین شاعران قصیده‌سرای دربار غزنوی است که شاعر او را به عنوان الگوی بلاغت و ایجاز یاد می‌کند.

(( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار

تا زمانی که جهان برپاست، این دعا و یادگار برای شاه باقی بماند که همواره بر امور مسلط باشد: یعنی ببندد و بگشاید و بگیرد و ببخشد.

نکته ادبی: افعالِ «ببندد، بگشاید، ستاند، دهد» نشان‌دهنده قدرت مطلق شاه در تصرف امور است که به صورت چهارگانه (ترصیع‌گونه) بیان شده است.

آنچه بستاند ولایت ، آنچا بدهد خواسته آنچا بندد پای دشمن ، وآنچه بگشاید حصار ))

شاه سرزمین‌ها را فتح می‌کند، اموال می‌بخشد، پای دشمنان را در بند می‌کشد و دروازه قلعه‌ها را به روی خود می‌گشاید.

نکته ادبی: تفسیرِ کناییِ افعالِ بیتِ قبل است؛ بستنِ پای دشمن کنایه از اسارت و عجز دشمن و گشودنِ حصار کنایه از پیروزی در جنگ است.