دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار شکرانه واجب است به روزی هزار بار
کامروز نور باصره آفرینش است در عین صحت از نظر آفریدگار
دارای عهد شاه اویس آنکه می کند از تیغ گرد خطه دین آهنین حصار
هر دم به آستین کرم پاک می کند انصاف او زدامن آخر زمان غبار
دیبای صبح را دل او بافته است پود اکسون شام را غضبش تافته است تار
در جنب رفعتش نبود چرخ سر افراز با تاب حمله اش نبود کوه پایدار
رایش چو بر مدارج همت نهد قدم بر دوش آفتاب نهد دست اعتبار
ای زمره ملوک مطیعت به اتفاق وی خسرو نجوم غلامت به اختیار
هم عقل را کمال زذات تو مستفاد هم روح را حیات ز لطف تو مستعار
شاخی است رایت تو که نصرت دهد ثمر بازی است همت تو که گردون کند شکار
پیش افق ز تیغ تو سدی اگر کشد چتر سیاه شب نشود زین پس آشکار
ز اعجاز عدل توست که ابنای عصر را در دور دولت تو به توفیق کردگار
رفت آنچنان خیال می از سر که بعد ازین بیند به خواب چشم بتان مستی و خمار
شاها در این دو هفته که خورشید ملک را شد منحرف مزاج مبارک هلال وار
دور از جناب شاه بر اعیان مملکت روز سپید بو سیه چون شبان تار
نی نبض باد داشت در آن روز جنبشی نی طبع خاک بود درآن حال بر قرار
چون شمع مومنان همه شب زنده داشتند با سینه های سوخته و چشم اشکبار
شکر خدا که عاقبت کار جمله را باز آمد آب دیده و سوز جگر به کار
قاروره سپهر زتاب درون خلق دارد هنوز گونه نارنج وعکس تار
دیدم بنفشه وار سپهر خمیده قد سر بر زمین نهاده روان اشک بر عذار
از بهر جان درازی تو ساکنان خاک بگشاده دستها همه چون سرو و چون چنار
صد بار کردم عزم زمین عیسی از فلک بهر علاج و باز همی گشت شرمسار
زیرا که از دمش فلک از روی پند گفت کین کار نیست کار تو و چون تو صد هزار
لطف خداست جوهر ذات مبارکش این کار هم به لطف خداوند واگذار
کاری اگر همی کنی اندر جوار خویش زآفتاب رعشه براز آسمان دوار
بر پای بود تخت به پیش چو بندگان بر صدر دستها بنهاده در انتظار
تا کی تو پای بر سرو و بر دست او نهی و او سر بر آسمان برساند زافتخار؟
منت خدای را که نشستی به فال سعد بر صدر تخت بار دگر باز بختیار
آوازه سلامت ذاتت بگوش ملک گاه از یمین همی نهد و گاه از یسار
گر زانکه آسمان ز پی عرض حال خویش درد سریت داد برو سرگردان مدار
آن روزه تیره باد که در ملک سلطنت خواند زمانه جز تو کسی را به شهریار
و آن روز خود مبارک که دوران چرخ را آلا به گرد نقط چترت بود مدار
تو جان روزگاری و جانها به جان تو پیوسته اند جان تو به جان روزگار
تو شمع دلفروز شبستان عالمی حاشا که بر سر تو بود باد را گذر
پیوسته تا بود سبب صحت بدن بیماری نسیم روان بخش در بهار
ذات مبارکت ز همه رنج و آفتی محروس باد در کنف لطف کردگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در ستایش شاه اویس و به مناسبت بازیافتن سلامتی او پس از دوره‌ای از بیماری سروده شده است. شاعر در این اثر، جایگاه شاه را فراتر از یک فرمانروای معمولی، در حد یک محور کیهانی و رکن اصلی ثبات عالم تصویر می‌کند که غیبت یا بیماری او، نظمی از جهان را مختل کرده و سلامت او، ضامن بقای روزگار است.

در بخش‌های مختلف، شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های حماسی و عرفانی، به توصیف عدالت، قدرت و جایگاه ملکوتی شاه می‌پردازد. این قصیده بازتاب‌دهنده فضای درباری است که در آن، مشروعیت حاکم با عناصر طبیعت و کیهان پیوند خورده و بازگشت او به تخت سلطنت، جشنی برای کل آفرینش محسوب می‌شود.

معنای روان

زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار شکرانه واجب است به روزی هزار بار

از امروز تا روز قیامت، بر تمامی مردم روزگار واجب است که هزاران بار بابت این نعمت (سلامت شاه) شکرگزار باشند.

نکته ادبی: ابناء روزگار به معنای فرزندان زمانه و کنایه از مردم دنیاست.

کامروز نور باصره آفرینش است در عین صحت از نظر آفریدگار

زیرا امروز، وجودِ تو نورِ دیدگانِ عالم آفرینش است و تو در کمالِ تندرستی، مورد توجه و عنایت خاصِ آفریدگار هستی.

نکته ادبی: نور باصره آفرینش اضافه تشبیهی است که به روشنی‌بخشیِ شاه برای عالم اشاره دارد.

دارای عهد شاه اویس آنکه می کند از تیغ گرد خطه دین آهنین حصار

شاه اویس که دارایِ پیمان (و قدرت) است، همان کسی که با تیغِ خود، پیرامون سرزمین دین، حصاری پولادین می‌کشد.

نکته ادبی: دارای عهد اشاره به پادشاهی است که بر سر عهد و پیمان خویش است.

هر دم به آستین کرم پاک می کند انصاف او زدامن آخر زمان غبار

او هر لحظه با آستینِ بخششِ خود، غبارِ ظلم و ناپاکی را از دامنِ آخرالزمان پاک می‌کند.

نکته ادبی: آستین کرم استعاره از وسعت بخشش و بزرگواری پادشاه است.

دیبای صبح را دل او بافته است پود اکسون شام را غضبش تافته است تار

دلِ او تار و پودِ صبحِ زیبا را بافته است و خشمِ او تار و پودِ شامِ تیره را به هم تنیده است.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ شاه در مدیریتِ نور و ظلمتِ عالم (روز و شب) به عنوان استعاره از قدرت او.

در جنب رفعتش نبود چرخ سر افراز با تاب حمله اش نبود کوه پایدار

در برابرِ بلندیِ جایگاهِ او، آسمانِ سرافراز هم ناچیز است و در برابرِ هجومِ خشمِ او، هیچ کوهی استوار نمی‌ماند.

نکته ادبی: جنب به معنایِ کنار و همسایگی است و در اینجا برای مقایسه به کار رفته است.

رایش چو بر مدارج همت نهد قدم بر دوش آفتاب نهد دست اعتبار

زمانی که اراده و عزمِ او بر درجاتِ همت گام می‌نهد، بر دوشِ خورشید نیز دستِ اعتبار (سلطه) می‌گذارد.

نکته ادبی: مدارج همت به معنای پله‌های بلندِ آرمان و قصد است.

ای زمره ملوک مطیعت به اتفاق وی خسرو نجوم غلامت به اختیار

ای کسی که تمامی پادشاهان به اتفاق پیرو تو هستند و ای خسروی که ستارگان آسمان هم به اختیار، غلامِ تو هستند.

نکته ادبی: زمره به معنای گروه و دسته است.

هم عقل را کمال زذات تو مستفاد هم روح را حیات ز لطف تو مستعار

هم عقل از ذاتِ تو به کمال می‌رسد و هم روح از لطفِ تو حیاتِ عاریتی می‌گیرد.

نکته ادبی: مستفاد به معنای بهره‌مند شده و مستعار به معنای امانت‌گرفته است.

شاخی است رایت تو که نصرت دهد ثمر بازی است همت تو که گردون کند شکار

پرچمِ تو همچون شاخه‌ای است که پیروزی می‌دهد و همتِ تو همانند بازی (پرنده شکاری) است که آسمان را شکار می‌کند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و علم پادشاهی است.

پیش افق ز تیغ تو سدی اگر کشد چتر سیاه شب نشود زین پس آشکار

اگر شمشیرِ تو سدی پیشِ افق ایجاد کند، پس از آن دیگر چترِ سیاه شب هرگز نمایان نخواهد شد.

نکته ادبی: چتر سیاه شب استعاره از تاریکی شب است.

ز اعجاز عدل توست که ابنای عصر را در دور دولت تو به توفیق کردگار

از برکتِ عدلِ توست که مردمِ عصر، در دورانِ حکومتِ تو، از توفیقِ الهی بهره‌مند شده‌اند.

نکته ادبی: ابناء عصر اشاره به فرزندانِ زمانه و مردمان آن روزگار دارد.

رفت آنچنان خیال می از سر که بعد ازین بیند به خواب چشم بتان مستی و خمار

چنان خیالِ می (شراب) از سرِ مردم رفت که بعد از این، چشمانِ زیبا و مستِ دلبران هم دیگر مستی و خمار را به خواب نمی‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به گسترشِ عدل و پرهیزگاری در جامعه در زمان شاه.

شاها در این دو هفته که خورشید ملک را شد منحرف مزاج مبارک هلال وار

ای شاه، در این دو هفته که خورشیدِ سلطنتِ تو به خاطرِ بیماری، همچون هلالِ ماه، بیمار و منحرف شده بود.

نکته ادبی: هلال‌وار کنایه از لاغری و ضعفِ جسمانی ناشی از بیماری است.

دور از جناب شاه بر اعیان مملکت روز سپید بو سیه چون شبان تار

به دلیلِ دوری از درگاهِ تو، روزِ روشن برای بزرگانِ مملکت، تیره و تار همچون شبِ سیاه شده بود.

نکته ادبی: اعیان به معنای بزرگان و اشرافِ یک جامعه است.

نی نبض باد داشت در آن روز جنبشی نی طبع خاک بود درآن حال بر قرار

در آن روز، نه نبضِ باد حرکت داشت و نه طبعِ خاک (زمین) آرام و قرار داشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کلِ طبیعت در سوگ و نگرانی برای بیماری شاه بود.

چون شمع مومنان همه شب زنده داشتند با سینه های سوخته و چشم اشکبار

مردم همچون شمع، تمامِ شب را با سینه‌هایی سوخته و چشمانی اشکبار، بیدار ماندند.

نکته ادبی: تشبیه مردمِ نگران به شمع که در حالِ سوختن است.

شکر خدا که عاقبت کار جمله را باز آمد آب دیده و سوز جگر به کار

خدا را شکر که عاقبت، کارِ همه (بهبود شاه) درست شد و اشکِ چشم و سوزِ دل، نتیجه داد.

نکته ادبی: باز آمدنِ آب دیده و سوز جگر کنایه از اجابتِ دعاهاست.

قاروره سپهر زتاب درون خلق دارد هنوز گونه نارنج وعکس تار

آسمان (قاروره) هنوز هم به خاطرِ تب و تابی که در درونِ مردم بود، رنگِ نارنجی و تار دارد.

نکته ادبی: قاروره ظرفی است که پزشکان ادرار بیمار را در آن می‌ریختند تا بیماری را تشخیص دهند (استعاره از تشخیصِ حالِ عالم).

دیدم بنفشه وار سپهر خمیده قد سر بر زمین نهاده روان اشک بر عذار

آسمان را دیدم که همچون بنفشه، قدش خمیده و سر بر زمین نهاده و اشک بر گونه می‌ریزد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به آسمان که به خاطرِ اندوه، عزادار است.

از بهر جان درازی تو ساکنان خاک بگشاده دستها همه چون سرو و چون چنار

ساکنانِ زمین برای طولانی شدنِ عمرِ تو، دست‌های خود را مانندِ شاخه‌های سرو و چنار به دعا گشوده‌اند.

نکته ادبی: سرو و چنار به خاطرِ بلند بودن، نمادِ دعا و نیایش هستند.

صد بار کردم عزم زمین عیسی از فلک بهر علاج و باز همی گشت شرمسار

صد بار عزمِ آن کردم که از فلک، مسیح (طبیبِ آسمانی) را برای درمانِ تو بیاورم، اما او شرمسار بازگشت.

نکته ادبی: عیسی به عنوان نمادِ طبیبِ آسمانی و معجزه گر به کار رفته است.

زیرا که از دمش فلک از روی پند گفت کین کار نیست کار تو و چون تو صد هزار

زیرا فلک با زبانی پندآموز گفت که این کار، از عهده‌ی تو و صدها هزار مثل تو برنمی‌آید.

نکته ادبی: فلک در اینجا نقشِ راویِ دانا و نصیحت‌گر را دارد.

لطف خداست جوهر ذات مبارکش این کار هم به لطف خداوند واگذار

لطفِ خدا جوهرِ وجودِ مبارکِ اوست؛ این کار را هم به لطفِ خداوند واگذار کن.

نکته ادبی: جوهر ذات به معنای ماهیت و گوهر وجودی است.

کاری اگر همی کنی اندر جوار خویش زآفتاب رعشه براز آسمان دوار

اگر در همسایگیِ خود کاری می‌کنی، (بدان که) خورشید از هیبتِ تو در آسمانِ چرخان، دچارِ لرزه است.

نکته ادبی: رعشه به معنای لرزش است و نشان از هیبت و قدرتِ شاه دارد.

بر پای بود تخت به پیش چو بندگان بر صدر دستها بنهاده در انتظار

تختِ سلطنت همچون بندگان، پیشِ رویِ تو ایستاده است و دست‌هایش را در انتظارِ خدمت بر سینه نهاده است.

نکته ادبی: تخت به عنوانِ یک موجودِ زنده (بنده) تصویر شده است.

تا کی تو پای بر سرو و بر دست او نهی و او سر بر آسمان برساند زافتخار؟

تا کی می‌خواهی پای بر سر و دستِ او (تخت) بگذاری و او (تخت) از افتخار، سر به آسمان برافرازد؟

نکته ادبی: کنایه از مقامِ بالای شاه که حتی تختِ پادشاهی نیز به خدمت به او افتخار می‌کند.

منت خدای را که نشستی به فال سعد بر صدر تخت بار دگر باز بختیار

خدا را سپاس که بار دیگر به خوش‌بختی، بر صدرِ تختِ سلطنت نشستی.

نکته ادبی: فال سعد به معنای شگون و پیش‌آمدِ نیک است.

آوازه سلامت ذاتت بگوش ملک گاه از یمین همی نهد و گاه از یسار

آوازه‌ی سلامتِ تو، گاه از سمتِ راست و گاه از سمتِ چپ به گوشِ قلمروِ پادشاهی می‌رسد.

نکته ادبی: یمین و یسار کنایه از تمامیِ جهات و تمامِ مملکت است.

گر زانکه آسمان ز پی عرض حال خویش درد سریت داد برو سرگردان مدار

اگر آسمان برایِ بیانِ حالِ خود، اندکی دردِ سر به تو داد، به آن اهمیت نده و سرگردان مباش.

نکته ادبی: درد سر کنایه از بیماری و رنجی است که آسمان (روزگار) برای شاه پیش آورد.

آن روزه تیره باد که در ملک سلطنت خواند زمانه جز تو کسی را به شهریار

آن روز تیره و شوم باد که روزگار، در قلمروِ سلطنت، کسی جز تو را به عنوانِ پادشاه بخواند.

نکته ادبی: شهریار به معنای پادشاه و فرمانرواست.

و آن روز خود مبارک که دوران چرخ را آلا به گرد نقط چترت بود مدار

و آن روز، روزِ مبارکی است که چرخشِ آسمان، تمامیِ نعمت‌هایش بر محورِ نقطه‌ی چترِ سلطنتِ تو باشد.

نکته ادبی: نقطه‌ی چتر، کنایه از مرکزِ قدرت و حکومتِ شاه است.

تو جان روزگاری و جانها به جان تو پیوسته اند جان تو به جان روزگار

تو جانِ این روزگاری و جان‌ها به جانِ تو بسته‌اند؛ جانِ تو نیز با جانِ روزگار پیوند خورده است.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی جان برای تأکید بر وحدتِ وجودیِ شاه و زمانه است.

تو شمع دلفروز شبستان عالمی حاشا که بر سر تو بود باد را گذر

تو شمعِ روشنگرِ شبستانِ عالمی؛ محال است که بر سرِ تو بادِ آسیبی بوزد.

نکته ادبی: شبستان کنایه از جهان و حریمِ امنِ شاه است.

پیوسته تا بود سبب صحت بدن بیماری نسیم روان بخش در بهار

پیوسته تا زمانی که بدن به سلامتی نیاز دارد و تا زمانی که نسیمِ بهاری (که خود نوعی بیماری‌زایی و تغییر است) وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیماری بخشی از طبیعت است اما شاه باید از آن مصون باشد.

ذات مبارکت ز همه رنج و آفتی محروس باد در کنف لطف کردگار

وجودِ مبارکِ تو از هر رنج و آفتی در پناه و حمایتِ لطفِ خداوند، محفوظ باشد.

نکته ادبی: کنف به معنای حمایت، پناه و آغوشِ حفاظتی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید ملک

شاه به خورشید تشبیه شده است که منبع نور و گرمای مملکت است.

تشخیص (جان‌بخشی) تخت ایستاده است

تخت سلطنت به انسانی بنده‌وار تشبیه شده که در انتظار شاه است.

اغراق بر دوش آفتاب نهد دست اعتبار

بزرگ‌نمایی قدرت شاه تا جایی که بر خورشید مسلط است.

مراعات نظیر خورشید، هلال، آسمان، ستارگان، چرخ

استفاده از واژگان مرتبط با کیهان برای ایجاد فضای باشکوه و آسمانی در شعر.

کنایه قاروره سپهر

آسمان به ظرف آزمایش طبیب تشبیه شده که وضعیت بیمار را بازتاب می‌دهد.

تضاد شب و روز، نور و تاریکی، سلامت و بیماری

تقابل میان این مفاهیم برای نشان دادن اهمیت بازگشت شاه و تداومِ زندگی.