دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود
غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود
روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود
با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود
کوه جام لاله گیرد ابر لولو گسترد باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود
خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار از زمستان خانه های زیر بر بالا شود
کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا اطلس گلزیر روی جامه خارا شود
رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود
بر کشد آواز ابر و در چکاند از دهن گوشه های باغ از آن پر لولوی لالا شود
زال گیتی را که بهمن داشت در آهن داشت به بند خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود
روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او عیش امروزی گذارد در پی فردا شود
شکل عین عید پیدا شد ز لوح آسمان عارفی کوتابه عینی این چنین بینا شود
در بهار آمد صبوحی فرض اگر نه هر صباح لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود
گل چو درگیرد چراغ از شمع کافوری صبح بلبل شوریده چون پروانه ناپروا شود
پیکر نرگس دو سر بر هیات میزان بود گلبن نسرین به شکل گلشن جوزا شود
سوسن آزاد بگشاید زبان را تا چو من مادح سلطان معز الدین و الدنیا شود
آفتاب سلطنت سلطان اویس آنکه از شکوه حمله اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود
آنکه رای خرده دانش گرنماید اهتمام ذره خرد از بزرگی آسمان آسا شود
گر مزاج نخل و نحل از لطف او یابد مدد نیش او پر نوش گردد خار آن خرما شود
هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود
تا سر انگشتش از نی ساخت طوطی نزد عقل نیست مستعبد که چوب خشک اژدرها شود
بر درش جوزا بدان امید می بندد کمر کش عطارد صاحب دیوان استیفا شود
چون براق عزم جزمش زیر زین آرد ملک ذاکر تسبیح سبحان الذی اسری شود
ملک روی رای او چون دید گفت ار کار من با سر و سامان شود زین روی ملک آرا شود
گفت ابرویم که با فیض کف فیاض او این همه ادرار و اجرا از چه خرج ما شود
ای شهنشاهی که گر مهر افکنی بر آفتاب عاشق دیدار خور خفاش چون حربا شود!
ابر چندان گرید از رشک کف دستت که اشک آید از چشمش روان در دامن صحرا شود
وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد ای بسا خارا که در چشم دل خارا شود
می نماید دشمن ملکت سودای از سپاه تا دماغ مملکت شوریده زان سودا شود
زود بهر دفع آن سودا به خون گردنش روی بیضای حسام خسروی حمرا شود
این همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست آخر این برگشته طالع گشته غوغا شود
دشمنت خود را به دست خود بدستت می دهد تا مگر دستی بگردد پایه اش بالا شود
پس عجب مرغی حریص افتاده است این آدمی کز برای دانه ای صدبار در دریا شود
آخر آن نادان که هرگز دانه اش روزی مباد بسته دام بلا چون مرغک دانا شود
چاکری باید فرستادن به دفع آن عدو چون تو شاهی کی معارض با چنین اعدا شود
آن کند حقا که رستم کرد در مازندران بر سر گردان ز خیلت گر پری تنها شود
در ثنای حضرت شاها ز بحر خاطرم هر گهر کان سر برآرد لولو لالا شود
قرنها ملک سخن باید کشیدن انتظار تا چو من صاحب قرانی دیگرش پیدا شود
غره می باشد به نظم خویش هرکس تا چو من شهره عالم به نظم دلکش غرا شود
شعر من نگرفت عالم جز به عون دولتت کی چنین فتحی به سعی خاطر تنها شود
باید اول التفات پادشاهی همچو تو بعد از آن طبعی چو طبع بنده تا اینها شود
تا نویسد منشی دور فلک منشور عید بر سر منشور شکل ماه نو طغرا شود
باد نام عالیت طغرای هر منشور کان نافذ از دیوان حکم کشور خضرا شود
مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان کز علو چرخ گردون صد درج اعلا شود!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با توصیفِ دل‌انگیز و شاعرانه از فصل بهار آغاز می‌شود؛ فضایی سرشار از طراوت، رویش و شورِ طبیعت که شاعر با استعاراتی زیبا، همنواییِ تمامِ عناصر هستی را برای جشنِ بهار تصویر می‌کند. شاعر با نگاهی ستایشگر، بیداریِ طبیعت را مقدمه‌ای برای ستایشِ شکوه و عظمتِ «سلطان اویس» قرار می‌دهد و میانِ زیبایی‌های فصلِ بهار و عدالت و قدرتِ پادشاه پیوندی نمادین برقرار می‌سازد.

در ادامه، متن به ستایشِ اقتدارِ نظامی، بخشندگی و دانشِ سلطان اختصاص می‌یابد؛ جایی که شاعر با استفاده از اغراق‌های هنری، پادشاه را برتر از نیروهای طبیعی و تاریخی می‌داند و شعر خود را گوهری گران‌بها معرفی می‌کند که تنها در سایه‌ی حمایتِ چنین پادشاهِ خردمندی به کمال رسیده است. بخش پایانی نیز شاملِ دعا برای دوامِ پادشاهی و تبریکِ فرارسیدنِ عید است که فضایِ قصیده را با امید و ستایشِ حاکم به پایان می‌برد.

فضای حاکم بر این اثر، ترکیبی از نشاطِ طبیعت‌گرایانه و وقارِ درباری است. شاعر با تکیه بر سنتِ قصیده‌سرایی، توانسته است میانِ توصیفِ ظریفِ گل و گیاه و توصیفِ هیبتِ سلطانی تعادل ایجاد کند و شعرِ خود را به عنوانِ سندِ ماندگاری از عهدِ ممدوح ثبت نماید.

معنای روان

وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود

هنگامِ آن فرا رسیده که بلبل در میانِ چمن به سخن آید و برای گل، ترانه‌ی خوش‌آمد بخواند تا گل از شنیدنِ آن شکوفا و خندان شود.

نکته ادبی: «گویا شدن» در اینجا به معنای به آواز آمدن و سخن گفتن است که از ویژگی‌های شاعرانه برای بلبل محسوب می‌شود.

غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود

غنچه‌ها با زیبایی و شاخه‌ها با طنازی، گل‌ها را آراسته‌اند؛ یکی همچون دمِ طاووس رنگارنگ شده و دیگری سر به سوی آسمان برآورده است.

نکته ادبی: «بغیا» یا «بغا» به معنای سرکش یا بلند است که در تقابل با طاووس به کار رفته.

روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود

چهره‌ی گل به دلیلِ نداشتنِ چین و چروک، صاف و زیباست؛ چرا که آن گل، اندامی نازک و ظریف دارد که کوچک‌ترین آزار و خار در پایش فرو نمی‌رود.

نکته ادبی: ایهام در کلمه‌ی «چین»؛ به معنای شکنِ زلف و هم به معنای چین و چروکِ پیری.

با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود

مرغِ سحر بر شاخه‌ی درخت، همچون حضرت موسی (کلیم) سخن می‌گوید، آن‌گاه که نورِ درخشانِ صبح از گریبانِ شب نمایان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت موسی و ید بیضا (دستِ نورانی) که تمثیلی از برآمدنِ خورشید است.

کوه جام لاله گیرد ابر لولو گسترد باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود

کوه، جامِ پر از لاله (گل) را در دست می‌گیرد و ابر همچون کسی که مروارید می‌افشاند، باران می‌بارد؛ باغ در این حالت چون بهشت جلوه می‌کند و دشت همچون آینه‌ای شفاف می‌شود.

نکته ادبی: «مینا» در اینجا به معنای رنگِ آبی و شفافِ آسمانی است.

خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار از زمستان خانه های زیر بر بالا شود

پادشاهِ ملکِ آسمان (خورشید) برای تماشایِ بهار، از خانه‌های زمستانی که پایین بودند، به سمتِ بالا حرکت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ خورشید در آغازِ فصلِ بهار و تغییرِ ارتفاعِ آن در آسمان.

کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا اطلس گلزیر روی جامه خارا شود

کوهی که در زمستان قبایی از جنس پوستِ قاقم (سفید و برفی) داشت، اکنون لباسِ اطلسِ گل‌دوزی شده و فاخر پوشیده است.

نکته ادبی: تضاد میان قاقمِ سفیدِ زمستانی و اطلسِ گل‌دارِ بهاری.

رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود

رعد همچون عاشقی نالان، به هوایِ صدایِ ساز (رباب) در آسمان می‌غرد و باد همچون وامق، در راهِ عشقِ غنچه (عذرا) خود را فدا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان عاشقانه وامق و عذرا.

بر کشد آواز ابر و در چکاند از دهن گوشه های باغ از آن پر لولوی لالا شود

ابر فریاد می‌کشد و باران را از دهانِ خود می‌چکاند؛ گوشه‌های باغ از این قطراتِ باران، پر از مرواریدهای درخشان می‌شود.

نکته ادبی: «لولو لالا» به معنای مرواریدهای بسیار درخشان و شفاف است.

زال گیتی را که بهمن داشت در آهن داشت به بند خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود

زمانی که پیریِ جهان (که بهمن آن را در بندِ آهن کشیده بود) با روییدنِ سبزه‌های بهاری از بین می‌رود، دوباره پیرانه سر، جوان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ سردیِ زمستان (بهمن) و بازگشتِ جوانی به طبیعت.

روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او عیش امروزی گذارد در پی فردا شود

امروز، روزِ جشن و خوش‌گذرانی است و محروم کسی است که عیشِ امروزی را رها کند و به فکرِ فردا باشد.

نکته ادبی: تأکید بر غنیمت شمردنِ وقت که از مضامینِ رایج در ادبیاتِ بزم است.

شکل عین عید پیدا شد ز لوح آسمان عارفی کوتابه عینی این چنین بینا شود

شکلِ عید در لوحِ آسمان نمایان شده است؛ و عارف کسی است که با دیدنِ چنین نشانه‌هایی، حقیقت را درک کند.

نکته ادبی: «عین عید» آرایه جناس است.

در بهار آمد صبوحی فرض اگر نه هر صباح لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود

در بهار، نوشیدنِ شرابِ صبحگاهی لازم و فرض است؛ اگر چنین نباشد، چرا لاله‌ها جامِ خود را از شرابِ سرخ پر کرده‌اند؟

نکته ادبی: اشاره به رنگِ سرخِ لاله که به جامِ شراب تشبیه شده است.

گل چو درگیرد چراغ از شمع کافوری صبح بلبل شوریده چون پروانه ناپروا شود

وقتی گل در هوایِ شمعِ کافوریِ صبح، چراغِ خود را روشن می‌کند، بلبلِ شوریده نیز همچون پروانه‌ای بی‌پروا به دورش می‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه گل به چراغ و بلبل به پروانه.

پیکر نرگس دو سر بر هیات میزان بود گلبن نسرین به شکل گلشن جوزا شود

شکلِ گلِ نرگس به ترازویِ عدالت می‌ماند و بوته‌ی گلِ نسرین به شکلِ صورتِ فلکیِ جوزا در می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم و هیئت در توصیفاتِ شاعرانه.

سوسن آزاد بگشاید زبان را تا چو من مادح سلطان معز الدین و الدنیا شود

گلِ سوسنِ آزاد زبان می‌گشاید تا همچون من، مدحِ سلطان معزالدین و الدنیا را بگوید.

نکته ادبی: تخلص به مدحِ ممدوح.

آفتاب سلطنت سلطان اویس آنکه از شکوه حمله اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود

سلطان اویس، خورشیدِ سلطنت است که از شکوهِ او، اگر کوه حمله‌ی او را ببیند، از جای خود تکان می‌خورد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ قدرتِ شاه.

آنکه رای خرده دانش گرنماید اهتمام ذره خرد از بزرگی آسمان آسا شود

او کسی است که اگر در دانشِ دقیقِ خود اهتمام ورزد، ذراتِ کوچکِ خرد، به اندازه بزرگیِ آسمان جلوه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به هوش و درایتِ ممدوح.

گر مزاج نخل و نحل از لطف او یابد مدد نیش او پر نوش گردد خار آن خرما شود

اگر مزاجِ نخل (درخت) و نحل (زنبور) از لطفِ او یاری جویند، نیشِ زنبور تبدیل به نوش (عسل) و خارِ درخت تبدیل به خرما می‌شود.

نکته ادبی: «نخل و نحل» آرایه جناس.

هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود

هرکجا سایه‌ی چترِ شاهی گسترده شود، آشیانِ عقاب و شاهین، محلِ امنی برای کبک‌ها می‌شود.

نکته ادبی: نمادِ امنیت و عدالتِ حاکم که حتی دشمنان در سایه‌ی او در امانند.

تا سر انگشتش از نی ساخت طوطی نزد عقل نیست مستعبد که چوب خشک اژدرها شود

از زمانی که انگشتانِ او نی را به شکلِ طوطی درآورده (اشاره به قلم‌زنی یا ساختِ ساز)، از نظرِ عقل عجیب نیست که چوبِ خشک به اژدها تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به معجزه‌ی عصایِ موسی.

بر درش جوزا بدان امید می بندد کمر کش عطارد صاحب دیوان استیفا شود

ستاره‌ی جوزا به امیدِ آنکه عطاردِ دانشمند، دیوان‌سالار و کارپردازِ او باشد، بر درگاهش کمرِ خدمت بسته است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ نجومی و درباری برای تکریمِ شاه.

چون براق عزم جزمش زیر زین آرد ملک ذاکر تسبیح سبحان الذی اسری شود

چون اسبِ عزمِ شاه زیرِ زینِ پادشاهی قرار می‌گیرد، او به یادِ تسبیحِ «سبحان الذی اسری» می‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به معراجِ پیامبر و قدرتِ شاه.

ملک روی رای او چون دید گفت ار کار من با سر و سامان شود زین روی ملک آرا شود

جهان وقتی تدبیرِ او را دید، گفت اگر کارِ من با این سر و سامان پیش برود، به دستِ او آباد می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ خردِ حاکم در آبادانیِ ملک.

گفت ابرویم که با فیض کف فیاض او این همه ادرار و اجرا از چه خرج ما شود

ابرویم (کنایه از ابر) می‌گوید با بخشندگیِ دستِ تو، این همه باران و نعمت از کجا برای ما تأمین می‌شود؟

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخشندگی که از ابر نیز فراتر رفته است.

ای شهنشاهی که گر مهر افکنی بر آفتاب عاشق دیدار خور خفاش چون حربا شود!

ای پادشاهی که اگر نظرِ لطف به خورشید بیندازی، خفاشِ شب‌پرست، عاشقِ دیدارِ خورشید می‌شود (اشاره به تغییرِ ماهیتِ موجودات).

نکته ادبی: اغراقِ شدید در اثرگذاریِ نگاهِ پادشاه.

ابر چندان گرید از رشک کف دستت که اشک آید از چشمش روان در دامن صحرا شود

ابر از رشکِ بخشندگیِ دستِ تو آن‌قدر می‌گرید که اشکش بر دامنِ صحرا جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه باران به اشکِ رشک‌آلودِ ابر.

وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد ای بسا خارا که در چشم دل خارا شود

اگر توصیفِ حکمتِ تو به گوشِ سنگِ خارا برسد، بسا سنگ‌هایی که از تأثیرِ آن در چشمِ دل، نرم و بینا شوند.

نکته ادبی: تأثیرِ معنویِ کلام و حکمتِ شاه.

می نماید دشمن ملکت سودای از سپاه تا دماغ مملکت شوریده زان سودا شود

دشمنِ ملک تصورِ پیروزی در سر می‌پروراند تا عقل و ذهنِ پادشاهی دچارِ آشفتگی شود.

نکته ادبی: توصیفِ توطئه‌ی دشمن.

زود بهر دفع آن سودا به خون گردنش روی بیضای حسام خسروی حمرا شود

به سرعت برای دفعِ این فکر، با تیغِ تیزِ پادشاهی گردنش زده می‌شود تا تیغِ سفیدِ پادشاه به خونِ او سرخ شود.

نکته ادبی: تضاد میانِ «بیضا» (سفید) و «حمرا» (سرخ).

این همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست آخر این برگشته طالع گشته غوغا شود

این همه هیاهو که دشمن در سر دارد، سرانجام گریبانِ خودش را می‌گیرد و بختش واژگون می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به فرجامِ شومِ دشمنان.

دشمنت خود را به دست خود بدستت می دهد تا مگر دستی بگردد پایه اش بالا شود

دشمن با دستِ خود، خودش را به دستِ تو می‌سپارد تا شاید با این کار، پایه‌اش بالاتر برود.

نکته ادبی: ایهام در موردِ تسلیمِ دشمن.

پس عجب مرغی حریص افتاده است این آدمی کز برای دانه ای صدبار در دریا شود

انسان موجودِ حریصی است که برای رسیدن به دانه‌ای، صدها بار خود را به دریا می‌اندازد.

نکته ادبی: نکوهشِ حرص و طمعِ دنیوی.

آخر آن نادان که هرگز دانه اش روزی مباد بسته دام بلا چون مرغک دانا شود

آن نادانی که روزی‌اش نرسد، چون مرغِ دانا در دامِ بلا گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر و سرانجامِ نادانی.

چاکری باید فرستادن به دفع آن عدو چون تو شاهی کی معارض با چنین اعدا شود

برای دفعِ چنین دشمنِ حقیری باید زیردستی را فرستاد، نه اینکه پادشاهی مثل تو با چنین اعدایِ پستی درگیر شود.

نکته ادبی: تأکید بر علوِ مقامِ شاه.

آن کند حقا که رستم کرد در مازندران بر سر گردان ز خیلت گر پری تنها شود

آن کاری که رستم در مازندران کرد، اگر پری از لشکریانِ تو تنها باشد، همان کار را انجام می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های شاهنامه.

در ثنای حضرت شاها ز بحر خاطرم هر گهر کان سر برآرد لولو لالا شود

در ستایشِ تو، از دریایِ خاطرم هر گوهری که بیرون می‌آید، مرواریدی درخشان است.

نکته ادبی: تشبیه شعر به گوهر.

قرنها ملک سخن باید کشیدن انتظار تا چو من صاحب قرانی دیگرش پیدا شود

ملکِ سخن باید قرن‌ها انتظار بکشد تا شاعری مثلِ من که صاحب‌قرانِ سخن است، پیدا شود.

نکته ادبی: تفاخرِ شاعرانه.

غره می باشد به نظم خویش هرکس تا چو من شهره عالم به نظم دلکش غرا شود

هرکس به شعرِ خود می‌نازد، تا اینکه مثلِ من شهره‌ی عالم به اشعارِ دلکش و گیرا شود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ هنریِ شاعر.

شعر من نگرفت عالم جز به عون دولتت کی چنین فتحی به سعی خاطر تنها شود

شعرِ من عالم‌گیر نشد مگر به یمنِ دولتِ تو؛ وگرنه چگونه ممکن بود با تلاشِ تنهایِ خودم چنین فتحی حاصل شود؟

نکته ادبی: سپاسگزاری از حمایتِ ممدوح.

باید اول التفات پادشاهی همچو تو بعد از آن طبعی چو طبع بنده تا اینها شود

ابتدا توجهِ پادشاهی همچون تو لازم است و سپس طبعی همچون طبعِ من، تا این آثار پدید آید.

نکته ادبی: تواضع در کنارِ تفاخر.

تا نویسد منشی دور فلک منشور عید بر سر منشور شکل ماه نو طغرا شود

تا وقتی منشیِ فلک منشورِ عید را بنویسد، بر سرِ آن منشور، ماهِ نو نقشِ طغرا را می‌بندد.

نکته ادبی: توصیفِ ماهِ نو به عنوانِ طغرایِ فرمانِ عید.

باد نام عالیت طغرای هر منشور کان نافذ از دیوان حکم کشور خضرا شود

نامِ عالیِ تو طغرایِ هر منشوری باد که از دیوانِ حکمِ تو در آسمان نفوذ می‌کند.

نکته ادبی: آرزویِ دوامِ قدرتِ شاه.

مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان کز علو چرخ گردون صد درج اعلا شود!

مقدمِ عیدِ تو مبارک باد و پایه‌ی قدرتت چنان والا باشد که از اوجِ آسمان نیز صد درجه بالاتر برود.

نکته ادبی: دعایِ خیر در پایانِ قصیده.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) بلبل در چمن گویا شود

جان‌بخشی به بلبل و نسبت دادنِ سخن گفتن به او.

تلمیح ید بیضای صبح

اشاره به معجزه حضرت موسی که با استعاره برای نورِ صبح به کار رفته است.

اغراق حمله اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود

بزرگ‌نماییِ قدرتِ شاه که حتی کوه‌ها را متزلزل می‌کند.

جناس نخل و نحل

به کارگیری دو کلمه با ظاهر نزدیک برای ایجاد موسیقی کلام.

ایهام چین

اشاره به شکنِ زلف و چینِ پیری به طور همزمان.