دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
وصف ماه من چو شعری را منور می کند آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می کند
لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران قند را لعل شکرریزش مکرر می کند
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می کند
فصلی از دیباچه حسن تو می خواند بهار لاجرم رخسار گل را از حیا تر می کند
چون رخت نقش چین را بر نمی خیزد ز دست صورتی از هرچه او با خود مصور می کند
تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو ناردان اشک رویم را مزعفر می کند
دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون زندگانی جان بدان شکل صنوبر می کند
خاک پایت می کنم بر آب حیوان اختیار گر میان هر دو گردونم مخیر می کند
هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو شیر مردان را به گردن سلسله در می کند
من که چون آینه ام یکرو و صافی دل چرا دم به دم آینه ام را دم مکدر می کند؟
هرکه در کوی هوایت می نهد پای هوس روز اول ترک سر با خود مقرر می کند
نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست یا غلامی در دارای صفدر می کند
آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می کند
آنکه عدلش گر حمایت می کند گوگرد را ز آتشش ایمن تر از یاقوت احمر می کند
آب و آتش داوری گر پیش عدلش می برند رای او صلحی میان آب و آذر می کند
میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می کند
تا همای چتر او بال همایون باز کرد باز بال خویش را چتر کبوتر می کند
تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب دست محکم در کمربند دو پیکر می کند
چر حوالت می کند بر قلعه هفتم فلک ماه رایت را به یک ماهش مسخر می کند
ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت تکیه گه زین بالش سبز مدور می کند
در هر آن محضر که پیشت می نویسد آفتاب سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می کند
آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را فرق پیدا در میان ترک و مغفر می کند!
شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم این نه آبا را جدا از چار مادر می کند
دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان از غبار شاهراهت کحل اغبر می کند
بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می برد صیت احسانت خبر کشور به کشور می کند
عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب روزگار آن هر دو را با هم برادر می کند
پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است کیسه در یاوکان جود تو لاغر می کند
در جبین رایت و روی تو روشن دیده اند آن روایت ها که راوی از سکندر می کند
می رود با سدره قدر تو طوبی را نسب نامه انساب خود را گر مشجر می کند
آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت کیمیای التفاتت خاک را زر می کند
هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می کند
فکر در مدح تو چون بی دست و پا بیگانه است ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می کند
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می کند
دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است رو جوابش ده که سودای مزور می کند
دشمن برگشته بخت توست روباهی که او پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند
روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند
شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو دست در آغوش با شمشیر و خنجر می کند
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می نهد روزگارش در جهان سردار و سرور می کند
پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل با وجود نازکی از خار بستر می کند
این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت بر عروس سلطنت صدگونه زیور می کند
می نویسم از جوانی باز مدحت این زمان دفتر عیش مرا پیری مبتر می کند
بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف در دعای پادشاه بنده پرور می کند
در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست لیک درد پا و پیری منع چاکر می کند
بنده در کنج است چون گنجی لاجرم همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می کند
گر نمی یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می کند
گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت تا نپنداری که سلمان کار دیگر می کند
گفته ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست گر نظر در کار این پیر معمر می کند
قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می کند
قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی تا چها در زیر ان پیروزه چادر می کند
من دعایت می کنم هرجا که هستم بی ریا وآنچه می گویم دلت دانم که باور می کند
این سخن را من نمی گویم که بر مصداق قول این حکایت شعر من در بحر و در بر می کند
تا چو می آید به مشکات حمل، مصباح چرخ باغ و بستان را به نور خود منور می کند
تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده اند شبنمش آویزهای در و گوهر می کند
از کنار نوعروس بوستان هر بامداد باد برمی خیزد و عالم معنبر می کند
مغفر لعل شقایق کوه بر سر می نهد جوشن مواج نیلی بحر در بر می کند
باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را از نسیم گلبن دولت معطر می کند
رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب! رایتت هر روز فتح ملک دیگر می کند!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده که با مطلعی عاشقانه و تغزلی (تشیب) آغاز می‌شود، با توصیفاتی ظریف از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر جان و جهان، حال و هوایی لطیف و شورانگیز ایجاد می‌کند. شاعر با تصویرسازی‌های کلاسیک، از زیبایی خیره‌کننده معشوق سخن می‌گوید که حتی خورشید و طبیعت را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

در بخش میانی و اصلی شعر (مدح)، شاعر به ستایش سلطان معزالدین اویس می‌پردازد. او پادشاه را به عنوان نماد مطلق عدالت، امنیت و قدرت معرفی می‌کند که با تدبیر خویش، میان عناصر متضاد طبیعت (آب و آتش) صلح برقرار کرده و امنیت را در سراسر قلمرو خود گسترانده است.

در پایان (تخلص و شکواییه)، شاعر با نگاهی به زندگی خویش، از گذشت عمر، پیری، ناتوانی جسمانی و دوری از درگاه سلطان سخن می‌گوید. با این حال، او وفاداری و دعای خیر خود را برای سلطان پادشاه‌پرور، حتی در کنج عزلت، خالصانه و بی‌تردید ابراز می‌دارد.

معنای روان

وصف ماه من چو شعری را منور می کند آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می کند

زمانی که زیبایی ماهِ من، به توصیف درمی‌آید و شعری در وصفش سروده می‌شود، خورشید از طلوعِ آن شعر سر بر می‌آورد (یعنی زیبایی او چنان تابناک است که خورشید از آن الهام می‌گیرد).

نکته ادبی: مطلع در اینجا به معنای محل طلوع است و استعاره‌ای برای آغاز شعر به کار رفته است.

لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران قند را لعل شکرریزش مکرر می کند

لب‌های سرخ و ارزشمند معشوقم، لب‌های سبک‌روحِ دیگران را بی‌ارزش می‌کند و قند را به خاطر شیرینیِ لب‌های او، مکرراً به کام می‌کشند (و یا شیرینیِ لب‌های او قند را تکراری و معمولی می‌کند).

نکته ادبی: لعل به معنای سنگ قیمتی سرخ است که در ادب فارسی کنایه از لب سرخ معشوق می‌باشد.

چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می کند

چشم‌های مست و خمار او، چنان با جان و دلِ من رفتار می‌کند که گویی ساقی با عقل و خرد در مجلس باده‌نوشی رفتار می‌کند (عقل را زائل می‌کند).

نکته ادبی: مست در اینجا صفت چشم است که کنایه از خمار بودن و فریبندگی آن است.

فصلی از دیباچه حسن تو می خواند بهار لاجرم رخسار گل را از حیا تر می کند

فصلی از کتابِ زیبایی تو را بهار می‌خواند (و از آن الهام می‌گیرد) و به همین دلیل است که گل‌ها از شرمِ زیبایی تو، با شبنم خیس و نمناک می‌شوند.

نکته ادبی: دیباچه در اینجا به معنای مقدمه و آغاز کتاب زیبایی است.

چون رخت نقش چین را بر نمی خیزد ز دست صورتی از هرچه او با خود مصور می کند

چون صورتِ تو چنان زیباست که هیچ‌کس نمی‌تواند مانند آن را تصور کند یا نقاشی کند، هر چه او (معشوق) می‌آفریند، صورتی زیبا و مصور است.

نکته ادبی: نقش چین کنایه از هنر نقاشی چینی است که در قدیم سرآمد زیبایی و ظرافت بوده است.

تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو ناردان اشک رویم را مزعفر می کند

برای اینکه آرزوی چشمان بیمار و خمار تو را برآورده کنم (و با دیدن تو شفا یابم)، اشک‌های دانه‌دانه و خونینِ صورتم، آن را مانند طلا (مزعفر) زرد و سرخ می‌کند.

نکته ادبی: نرگس بیمار استعاره از چشمان خمار و نیمه‌باز معشوق است.

دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون زندگانی جان بدان شکل صنوبر می کند

من از عشقِ قدِ بلند تو، در درونم تصویری همچون ماهِ نو دارم و زندگیِ جانِ من، با این شکلِ صنوبرگونه‌ی تو (قد و قامت بلند) قوام می‌گیرد.

نکته ادبی: صنوبر در ادب فارسی نماد قد بلند و موزون است.

خاک پایت می کنم بر آب حیوان اختیار گر میان هر دو گردونم مخیر می کند

اگر میان آب حیات (جاودانگی) و خاکِ پای تو به من حق انتخاب بدهند، من خاک پای تو را انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: آب حیوان یا آب حیات، همان آب زندگانی است که اسکندر در پی آن بود.

هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو شیر مردان را به گردن سلسله در می کند

گیسوی معشوق (که مانند هندوان سیاه است) به پشت تو تکیه کرده و قوی شده است، و از پشت سرِ تو، شیرمردان (دلاوران) را به بندِ سلسله می‌کشد (اسیر می‌کند).

نکته ادبی: هندوی گیسو کنایه از سیاهی و تندی گیسو است.

من که چون آینه ام یکرو و صافی دل چرا دم به دم آینه ام را دم مکدر می کند؟

من که مانند آینه، یک‌رو و صاف‌دل هستم، چرا زمانه دائم آینهٔ دلم را مکدر و تیره می‌کند؟

نکته ادبی: یک‌رو و صافی‌دل تضادِ نیکی و صفا را با کدورتِ روزگار نشان می‌دهد.

هرکه در کوی هوایت می نهد پای هوس روز اول ترک سر با خود مقرر می کند

هرکس در کوی عشقِ تو قدم می‌گذارد، از همان روز اول باید آماده‌ی ترک جان و سر خود باشد.

نکته ادبی: ترک سر کردن کنایه از جان‌بازی و فداکاری در راه عشق است.

نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست یا غلامی در دارای صفدر می کند

خوشبخت کسی است که مانند گیسوی سیاه، غلامِ چشمانِ ترک‌زبان و زیبای تو باشد، یا مانند خدمتکاری در دربارِ تو که صاحبِ سپاه است، خدمت کند.

نکته ادبی: ترک در شعر قدیم کنایه از زیبایی و گاهی به معنای معشوقِ تندخو است.

آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می کند

سلطان معزالدین اویس، همان خورشیدِ سلطنت است که فرمانِ او حتی بر حکمِ چرخ گردون و ستارگان برتری دارد.

نکته ادبی: آفتاب سلطنت تشبیه بلیغ برای سلطان است که استعاره از درخشش و قدرت اوست.

آنکه عدلش گر حمایت می کند گوگرد را ز آتشش ایمن تر از یاقوت احمر می کند

آن پادشاهی که عدالتش حتی از گوگرد حمایت می‌کند (و باعث امنیت آن می‌شود) و آن را در برابر آتش، از یاقوتِ سرخ هم ایمن‌تر می‌سازد.

نکته ادبی: گوگرد ماده‌ای زودآتش‌گیر است که در اینجا نمادِ آسیب‌پذیری است.

آب و آتش داوری گر پیش عدلش می برند رای او صلحی میان آب و آذر می کند

اگر آب و آتش (دو عنصر متضاد) برای داوری پیشِ عدلِ او بروند، رأیِ عادلانه او میان آن‌ها صلح برقرار می‌کند.

نکته ادبی: آذر همان آتش است و تضادِ آب و آذر، تمثیلی از توانایی سلطان در آشتی دادنِ دشمنان است.

میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می کند

اگر پیش از دورانِ پادشاهیِ او، میش از گرگ می‌ترسید و دل‌شکسته بود، اکنون ببین چه بازیِ مسالمت‌آمیزی با شیر (غضنفر) می‌کند.

نکته ادبی: غضنفر به معنای شیر و کنایه از دلاوری و قدرت است.

تا همای چتر او بال همایون باز کرد باز بال خویش را چتر کبوتر می کند

زمانی که همایِ چترِ سلطنتِ او باز شد، شاهین هم بالِ خود را به نشانه احترام یا صلح، چترِ کبوتر می‌کند.

نکته ادبی: چتر همایون نمادِ پادشاهی است.

تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب دست محکم در کمربند دو پیکر می کند

تا خورشید بخواهد بر ایوانِ باشکوهِ قدرتِ او قدم بگذارد، از روی احترام، دستانش را در کمربندِ صورت‌فلکیِ دو پیکر می‌بندد (ادب به جا می‌آورد).

نکته ادبی: دو پیکر اشاره به برج جوزا در اخترشناسی دارد.

چر حوالت می کند بر قلعه هفتم فلک ماه رایت را به یک ماهش مسخر می کند

وقتی تقدیر، کارها را به قلعه‌ی هفتم آسمان حواله می‌کند، پادشاه با یک نگاه یا دستور، ماه و آسمان را مسخرِ خویش می‌کند.

نکته ادبی: قلعه هفتم فلک اشاره به اوجِ آسمان‌هاست.

ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت تکیه گه زین بالش سبز مدور می کند

ای پادشاهی که قدرتِ تو بر تختِ سلطنت، به این آسمانِ سبزِ گردون، تکیه می‌دهد (و آن را پشتیبان خود دارد).

نکته ادبی: بالش سبز مدور استعاره از آسمان است.

در هر آن محضر که پیشت می نویسد آفتاب سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می کند

در هر مجلسی که خورشید بخواهد نامِ تو را بنویسد، سعدِ اکبر (مشتری) خود را بنده و کوچکِ درگاهِ تو می‌نامد.

نکته ادبی: سعد اکبر نام سیاره مشتری در نجوم قدیم است.

آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را فرق پیدا در میان ترک و مغفر می کند!

آفرین بر برقِ شمشیرِ تو که در یک لحظه، کلاه‌خود و سرِ دشمن را از هم جدا می‌کند.

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خودِ جنگی است.

شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم این نه آبا را جدا از چار مادر می کند

شریعت در زمانِ تو چنان قدرتی دارد که اگر اراده کند، می‌تواند آبا (عناصر اولیه و اساسی) را از مادران (منابعِ زایش) جدا کند.

نکته ادبی: آبا و امهات اصطلاحی در فلسفه قدیم است که اشاره به عناصر اولیه‌ی خلقت دارد.

دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان از غبار شاهراهت کحل اغبر می کند

چشمِ پیروزی و ظفر، از غبارِ راهِ تو سرمه‌ای برای خود می‌سازد تا در آسمان دیده شود.

نکته ادبی: کحل اغبر به معنای سرمه تیره است.

بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می برد صیت احسانت خبر کشور به کشور می کند

نسیمِ صبا عطرِ اخلاقِ نیکوی تو را به دورترین نقاط می‌برد و شهرتِ بخشندگی‌ات در تمامِ کشورها می‌پیچد.

نکته ادبی: صیت به معنای آوازه و شهرت است.

عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب روزگار آن هر دو را با هم برادر می کند

عود و شکر در لطفِ طبعِ تو متولد شده‌اند، به همین دلیل است که روزگار آن‌ها را مانند دو برادر در کنار هم قرار می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به خوشبویی و شیرینیِ اخلاقِ پادشاه است.

پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است کیسه در یاوکان جود تو لاغر می کند

عدل و دینِ تو چنان فربه و پربار است که کیسه‌های زرِ سخاوتِ تو را (در اثر بخشش زیاد) لاغر و خالی می‌کند.

نکته ادبی: لاغر شدن کیسه کنایه از بخشش بی‌حد و حصر است.

در جبین رایت و روی تو روشن دیده اند آن روایت ها که راوی از سکندر می کند

در چهره و نشان‌های سلطنتِ تو، همان داستان‌هایی را دیده‌اند که راویان از اسکندر نقل می‌کنند.

نکته ادبی: اسکندر نماد پادشاهی مقتدر در ادبیات کلاسیک است.

می رود با سدره قدر تو طوبی را نسب نامه انساب خود را گر مشجر می کند

قدر و منزلتِ تو چنان بالاست که اگر درختِ تبارشناسی‌اش را ترسیم کنند، با درختِ طوبی (در بهشت) پیوند می‌خورد.

نکته ادبی: سدره و طوبی نمادهای بهشتی هستند.

آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت کیمیای التفاتت خاک را زر می کند

تو خورشیدِ نوربخشی هستی که با تربیت و توجهِ خود، خاک را به طلا تبدیل می‌کنی (کیمیاگری می‌کنی).

نکته ادبی: کیمیا کنایه از تغییر ماهیت است که در اینجا به تواناییِ سلطان در پرورش استعدادها اشاره دارد.

هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می کند

هرکسی که مستوفیِ (حسابرسِ) تو با قلمِ خود نامش را خط بزند، کاتبِ تقدیر هم نامش را از دفترِ روزگار پاک می‌کند.

نکته ادبی: مستوفی مسئول امور مالی و دیوانی بود.

فکر در مدح تو چون بی دست و پا بیگانه است ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می کند

اندیشه در وصفِ تو مثلِ یک غریبه‌ی بی‌دست‌وپاست و تنها کسی که با تو آشناست، می‌تواند در دریایِ سبز (آسمان/دریا) شنا کند.

نکته ادبی: بحر اخضر می‌تواند هم به دریا و هم به آسمان اشاره داشته باشد.

آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می کند

آسمان دستانِ دشمنت را بسته است؛ پس خونش را بریز، اگرچه خونِ خودش در رگ‌هایش مانند نیشتر عمل می‌کند (و او را آزار می‌دهد).

نکته ادبی: نشتر ابزاری پزشکی برای رگ‌زنی است.

دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است رو جوابش ده که سودای مزور می کند

دشمنت در درون از کینه و رنجی کهنه رنج می‌برد؛ برو و جوابش را بده که فکرِ باطل و دروغین در سر دارد.

نکته ادبی: سودای مزور کنایه از فکر باطل و فریبنده است.

دشمن برگشته بخت توست روباهی که او پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند

دشمنِ بخت‌برگشته‌ی تو، روباهی است که جرئت کرده با شیرِ دلاور پنجه در پنجه شود.

نکته ادبی: روباه و شیر تضادِ ضعف و قدرت را نشان می‌دهند.

روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند

دشمنت مانند خفاش است که از بدبختی کور است، چون در پنهانی با خورشیدِ مشرق (سلطان) دشمنی می‌کند.

نکته ادبی: خفاش نمادِ کوری و نادانی در برابر عظمت است.

شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو دست در آغوش با شمشیر و خنجر می کند

حکومت و پادشاهی در عقد و ازدواج کسی است که مانند تو، همواره با شمشیر و خنجر در آغوش (آماده رزم) است.

نکته ادبی: شاهد ملک استعاره از پادشاهی است.

آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می نهد روزگارش در جهان سردار و سرور می کند

کسی که پا بر روی ناز و آسایش می‌گذارد، روزگار او را در جهان سردار و سرور می‌کند.

نکته ادبی: پابه‌سر ناز نهادن کنایه از زهد و ترکِ آسایش است.

پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل با وجود نازکی از خار بستر می کند

پادشاهیِ چمن را به گل دادند، زیرا گل با وجودِ نازکی، بسترش را از خار قرار می‌دهد (یعنی با سختی‌ها انس می‌گیرد).

نکته ادبی: تمثیلی از توانایی در تحملِ سختی.

این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت بر عروس سلطنت صدگونه زیور می کند

ای شاه، این من هستم که طبعِ شعرم از عقدِ مدحِ تو، صدها زیور برای عروسِ سلطنت آماده می‌کند.

نکته ادبی: عروس سلطنت استعاره از جایگاه پادشاهی است.

می نویسم از جوانی باز مدحت این زمان دفتر عیش مرا پیری مبتر می کند

از دوران جوانی مدح تو را می‌گفتم و اکنون پیری، دفترِ عیش و شادی مرا پاره و ناقص می‌کند.

نکته ادبی: مبتر به معنای بریده و ناقص است.

بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف در دعای پادشاه بنده پرور می کند

از عمرِ این بنده مقدار کمی باقی مانده و آن را هم صرفِ دعا کردن برای پادشاهِ بنده پرور می‌کند.

نکته ادبی: بنده پرور لقبی برای سلطان است.

در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست لیک درد پا و پیری منع چاکر می کند

در ذهنِ من جز فکرِ بوسیدنِ دستِ تو هیچ نیست، اما دردِ پا و پیری، این چاکر را از این کار باز می‌دارد.

نکته ادبی: درد پا نمادِ ناتوانی جسمی در پیری است.

بنده در کنج است چون گنجی لاجرم همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می کند

بنده در کنجِ عزلت مانند گنجی نهان است، لاجرم مانند گنجی که در خاک است، سرنوشت او را در خاک و غبار قرار داده است.

نکته ادبی: تشبیه گنج به شاعرِ گوشه‌نشین.

گر نمی یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می کند

اگر کسی از گنجِ وجودِ من بهره‌ای نمی‌برد، عجیب نیست، چرا که روزگار کمتر به دنبالِ جستجوی من است.

نکته ادبی: اشاره به منزوی بودن و ناشناخته ماندن در پیری.

گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت تا نپنداری که سلمان کار دیگر می کند

اگرچه از درگاهت دور هستم، اما جز فکرِ ستایشِ تو، گمان نکن که سلمان کارِ دیگری انجام می‌دهد.

نکته ادبی: سلمان تخلصِ شاعر است.

گفته ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست گر نظر در کار این پیر معمر می کند

عمری است که برای شاه دعا می‌کنم و بعید نیست که اگر شاه نگاهی به این پیرِ کهن‌سال بیندازد، تغییری در کارش ایجاد شود.

نکته ادبی: پیر معمر به معنای پیرِ سالخورده است.

قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می کند

سختیِ جورِ دنیا و پیری و ضعفِ بدن، این سه عامل، مرد را یک‌باره بیچاره و مضطر می‌کند.

نکته ادبی: مضطر به معنای درمانده و بیچاره است.

قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی تا چها در زیر ان پیروزه چادر می کند

دنیا را مانند زنی زیبا و فریبنده ببین که با وجودِ کهنگی، چه کارها که در زیر این آسمانِ فیروزه‌ای انجام نمی‌دهد.

نکته ادبی: قحبه کنایه از بی‌وفایی دنیا است و پیروزه چادر کنایه از آسمان است.

من دعایت می کنم هرجا که هستم بی ریا وآنچه می گویم دلت دانم که باور می کند

من هرجا که هستم صادقانه برایت دعا می‌کنم و می‌دانم که دلت، آنچه می‌گویم را باور می‌کند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ صمیمانه و عاطفیِ قصیده.

این سخن را من نمی گویم که بر مصداق قول این حکایت شعر من در بحر و در بر می کند

من این سخن را از روی گزاف نمی‌گویم؛ این حکایت به قدری صادق و گویاست که گویی شعر من در میان دریاها و پهنه‌ها، گواه درستی آن است.

نکته ادبی: واژه بحر در اینجا ایهامی زیبا دارد؛ هم به معنای دریاست و هم اشاره به بحر و وزن عروضی شعر دارد.

تا چو می آید به مشکات حمل، مصباح چرخ باغ و بستان را به نور خود منور می کند

هنگامی که خورشید (چراغ سپهر) همچون نوری که به جایگاهِ تابش می‌تابد طلوع می‌کند، با پرتو خود تمام دشت و دمن را روشن و درخشان می‌سازد.

نکته ادبی: مشکات به معنای تاقچه یا جای چراغ است و استعاره‌ای برای جایگاهِ ظهورِ خورشید در آسمان است.

تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده اند شبنمش آویزهای در و گوهر می کند

گلی که گویی با ذرات زر (گرده‌های گل) تزیین شده است، چنان زیباست که شبنم‌های نشسته‌ بر آن، همچون آویزه‌هایی از مروارید و جواهرات به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: گاورسه به معنای دانه ارزن است و در اینجا به کنایه از گرده‌های زرد و ریزِ وسط گل به کار رفته که به طلا تشبیه شده‌اند.

از کنار نوعروس بوستان هر بامداد باد برمی خیزد و عالم معنبر می کند

هر صبحگاه از میان گلستان که همچون نوعروسی زیبا و آراسته است، نسیم ملایمی برمی‌خیزد و رایحه خوش عطر و عنبر را در تمام جهان می‌پراکند.

نکته ادبی: نوعروس بوستان، تشبیهی است برای توصیف زیبایی و تازگی گل‌ها در فصل بهار.

مغفر لعل شقایق کوه بر سر می نهد جوشن مواج نیلی بحر در بر می کند

کوهستان با گل‌های لاله سرخ، گویی کلاهخود جنگی بر سر گذاشته و دریا با موج‌های نیلگون خود، زرهی از آب بر تن کرده است.

نکته ادبی: مغفر (کلاهخود) و جوشن (زره) تشبیه‌هایی حماسی برای توصیف طبیعت هستند که به کوه و دریا حالتی استوار بخشیده‌اند.

باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را از نسیم گلبن دولت معطر می کند

عمرت چون گل‌های باغ، تازه و سرسبز باد؛ تا زمانی که نسیمِ دولت و لطف تو، فضای ملک و دربار را خوش‌بو و معطر می‌کند.

نکته ادبی: دماغ ملک کنایه از بزرگان و ارکان حکومت است که از عدل و تدبیرِ شخصِ ممدوح بهره‌مند می‌شوند.

رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب! رایتت هر روز فتح ملک دیگر می کند!

پرچم پیروزی همواره همراهت باشد؛ چنان‌که پرچم تو در شرق و غرب جهان، هر روز سرزمینی تازه را فتح می‌کند و قلمرو تو گسترش می‌یابد.

نکته ادبی: تکرار واژه رایت (پرچم) بر موسیقی کلام و تأکید بر استمرار پیروزی افزوده است.