دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح شیخ حسن

سلمان ساوجی
دل را هوای چشم تو بیمار می کند جان را امید وصل تو تیمار می کند
طرار طره تو دلم برد عارضت رو وانهاده پشتی طرار می کند
از بندگی قد تو شد کار سرو راست آزادی از تو دارد و هموار می کند
خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد وین بهره قوت دل بیمار می کند
هشیار باش ای دل غافل که چشم یار مست است و قصد مردم هشیار می کند!
دیدار او به خواب خیال است دیده را کاری است اینکه دولت بیدار می کند
دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ او این چنین مضایقه بسیار می کند
افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار هرجا غمی است بر دل من بار می کند
مرغ شکسته بال دل من که روز و شب پرواز در هوای رخ یار می کند
تشویش از آن دو دام دلاویز می برد اندیشه زان دو ترک کماندار می کند
مست است و بی خبر مگر از دور عدل شاه چشم سیه دلش که دل آزار می کند
دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش چرخ دوتا به چاروبه ناچار می کند
شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم احیای رسم حیدر کرار می کند
روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب خوناب لعل در دل احجار می کند
پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان دیبای سبز در بر اشجار می کند
از شرم رای روشن او هر شب آفتاب چون سایه سجده پس دیوار می کند
ای خسروی که کوکبه رای روشنت رایات آفتاب نگونسار می کند!
از طبیب خلق نافه گشای تو شمه ای است باد آن روایتی که ز گلزار می کند
از فیض دست بحر یسار تو قطره ایست ابر آن ترشحی که به اقطار می کند
در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر تیغ تو پاکی گهر اظهار می کند
تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک تدبیر دفع فتنه اشرار می کند
کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز نقاش نقش او همه بردار می کند
گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟ رای تو حکم ثابت و سیار می کند
پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد امید داشتم که مگر پاره می کند
زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش با من همان حکایت پیرار می کند
در حسب حال تذکره نظم کرده ام نظمی که کسر لول شهوار می کند
کاری ز پیش می رود از لطف شاهیش این نظم را پیش تو در کار می کند
تا هر بهار خامه نقاش روزگار بر خار نقش صورت فرخار می کند
سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک در چشم دشمنان مژه چون خار می کند!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با مضمونی غنایی و عاشقانه آغاز می‌شود که در آن شاعر به توصیف شوریدگی، رنج‌های دلدادگی و زیبایی‌های خیره‌کننده معشوق می‌پردازد. در این بخش، شاعر با تصویرسازی‌های لطیف، تعامل میان دلِ عاشق و رفتارِ دلبرانه و گاهی بی‌رحمانه معشوق را به تصویر می‌کشد و فضای حاکم بر ابیات ابتدایی، آمیزه‌ای از حیرت، درد فراق و اشتیاق است.

در ادامه، شعر با هنرمندیِ تمام به مدح و ستایش «شیخ حسن» تغییر مسیر می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های شاعرانه و اسطوره‌سازی، جایگاهِ این ممدوح را تا حدِ خدایگانِ سیاست و بخشندگی ارتقا می‌دهد و صفاتِ او را با پدیده‌های کیهانی و طبیعی گره می‌زند. در نهایت، شعر با درخواستی برای تداوم عزت و اعتبارِ ممدوح و همچنین گلایه‌ای ظریف و ادیبانه از وضعیت معیشتی یا وعده‌های فراموش‌شدۀ ممدوح به پایان می‌رسد.

معنای روان

دل را هوای چشم تو بیمار می کند جان را امید وصل تو تیمار می کند

عشق به چشمان تو، دلم را بیمار می‌کند و امید به رسیدن به وصال تو، این جانِ رنجور را درمان و مراقبت می‌کند.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت کردن و پرستاری است که در تقابل با بیماری آمده است.

طرار طره تو دلم برد عارضت رو وانهاده پشتی طرار می کند

ای کسی که زلفانت مانند دزد، دلم را ربوده‌اند؛ وقتی چهره‌ات را نمایان کردی، راه را باز گذاشتی و باعث شدی که این دزد (زلفان تو) بازگردد و دوباره دل را برباید.

نکته ادبی: طرار در اینجا استعاره از زلف است که دل را می‌دزدد.

از بندگی قد تو شد کار سرو راست آزادی از تو دارد و هموار می کند

سرو، که در زیبایی مشهور است، قامتِ راستِ خود را مدیونِ قدِ توست؛ سروِ آزاد، این آزادی و موزون بودن را از تو یاد گرفته است.

نکته ادبی: سرو آزاد (سروِ بدونِ میوه) نمادِ قدِ بلند و موزون در شعر فارسی است.

خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد وین بهره قوت دل بیمار می کند

خالِ زیبایی که بر چهره داری، برای دفع چشم‌زخم، مانندِ اسفند در برابر چشمانت دود شد (سپندِ رخِ تو)، و همین بهره‌ی کوچک، قوتِ قلبِ بیمارِ من شد.

نکته ادبی: اشاره به آیین دود کردن اسفند برای دفع چشم‌زخم.

هشیار باش ای دل غافل که چشم یار مست است و قصد مردم هشیار می کند!

ای دلِ بی‌خبر، هشیار باش؛ چرا که چشمانِ یار، با اینکه مستِ زیبایی است، باز هم قصدِ غلبه بر مردمِ عاقل و هشیار را دارد.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در مستیِ چشم که در عین حال هشیارانه عمل می‌کند.

دیدار او به خواب خیال است دیده را کاری است اینکه دولت بیدار می کند

دیدنِ چهره‌ی او برای چشمانِ من تنها در خواب و خیال ممکن است؛ این اتفاق، دولتی (اقبالی) بزرگ برای کسی است که در بیداری به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای اقبال، بخت و سعادت است.

دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ او این چنین مضایقه بسیار می کند

دهانِ کوچکِ او هیچ حرفی با دلِ من نمی‌زند (سخنی نمی‌گوید) و او در این دریغ کردن و خساست، بسیار افراط می‌کند.

نکته ادبی: مضایقه به معنای تنگ گرفتن و دریغ کردن است.

افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار هرجا غمی است بر دل من بار می کند

دلِ من یکباره از کار افتاد و ناتوان شد، چرا که یار هر کجا غم و اندوهی هست، آن را بر دلِ من بار می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از بارِ غم که بر دل می‌نشیند.

مرغ شکسته بال دل من که روز و شب پرواز در هوای رخ یار می کند

دلِ من مانند مرغی است که بالش شکسته و شب و روز در هوایِ رسیدن به چهره‌ی تو پرواز می‌کند.

نکته ادبی: مرغِ شکسته بال استعاره از دلِ ناتوان و گرفتار است.

تشویش از آن دو دام دلاویز می برد اندیشه زان دو ترک کماندار می کند

تشویش و اضطرابِ من از آن دو زلفِ دلاویز (دام) است و اندیشه‌ام از آن دو چشمِ کماندارِ اوست.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای زیبا‌رو و کماندار به معنای تیرانداز است.

مست است و بی خبر مگر از دور عدل شاه چشم سیه دلش که دل آزار می کند

چشمِ سیاه و دل‌آزارِ او مست است و از هیچ‌چیز خبر ندارد، مگر از دور که به عدالتِ شاه می‌نگرد.

نکته ادبی: اشاره به رعایت عدالت شاه که حتی مستان و ظالمان را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.

دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش چرخ دوتا به چاروبه ناچار می کند

شیخ حسن، صاحبِ این عصر، کسی است که آسمان (چرخ) به ناچار در برابر خدمتگزاری او، دوتا (خمیده) می‌شود.

نکته ادبی: دارایِ عهد به معنای صاحبِ دوران و حاکمِ زمان است.

شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم احیای رسم حیدر کرار می کند

شاهی که در میدان نبرد، با نابودی دشمنان، آیینِ جوانمردیِ علی (حیدر کرار) را زنده می‌کند.

نکته ادبی: حیدر کرار از القاب حضرت علی (ع) است که در میدان نبرد بازگشت‌کننده به جنگ است.

روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب خوناب لعل در دل احجار می کند

مشخص شد که به خاطرِ خشمِ اوست که آفتاب در دلِ سنگ‌ها، خونِ عقیق (خوناب لعل) ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: باوری قدیمی مبنی بر اینکه سنگ‌های قیمتی در اثر تابش خورشید و گرما پدید می‌آیند.

پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان دیبای سبز در بر اشجار می کند

پوشیده نیست که از کرم و بخششِ اوست که آسمان، جامه‌ی سبزِ دیبا را بر تنِ درختان می‌پوشاند.

نکته ادبی: دیبای سبز استعاره از برگ‌های درختان در فصل بهار است.

از شرم رای روشن او هر شب آفتاب چون سایه سجده پس دیوار می کند

هر شب آفتاب از شرمِ درخششِ اندیشه و رایِ روشنِ او، همچون سایه‌ای در پشتِ دیوار پنهان می‌شود و سجده می‌کند.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در برتریِ نورِ عقلِ ممدوح بر خورشید.

ای خسروی که کوکبه رای روشنت رایات آفتاب نگونسار می کند!

ای پادشاهی که شکوهِ اندیشه و تدبیرِ روشنِ تو، پرچم‌های آفتاب را نیز سرنگون و مغلوب می‌کند.

نکته ادبی: کوکبه به معنای شکوه و جلال است.

از طبیب خلق نافه گشای تو شمه ای است باد آن روایتی که ز گلزار می کند

نسیمِ خوشبویی که از گلزار می‌وزد، تنها بخشِ کوچکی از عطرِ خوشِ نافه (مشک) گشای توست.

نکته ادبی: نافه کیسه‌ای حاوی مشک است که استعاره از بخشندگی و عطرآگین کردن محیط توسط ممدوح است.

از فیض دست بحر یسار تو قطره ایست ابر آن ترشحی که به اقطار می کند

بارانی که ابر بر همه جا می‌باراند، تنها قطره‌ای از دریایِ بخشش و جودِ دستِ چپِ توست.

نکته ادبی: بحرِ یسار (دریای چپ) استعاره از دستِ بخشنده است.

در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر تیغ تو پاکی گهر اظهار می کند

شمشیرِ تو در جدا کردنِ حق از باطل و نابودیِ دشمنِ بدذات، پاکی و اصالتِ گوهرِ وجودِ خود را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: قطع و فصل به معنای تصمیم‌گیری قاطع است.

تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک تدبیر دفع فتنه اشرار می کند

تو نگرانِ دشمنان نباش، زیرا فلک (روزگار) خود تدبیرِ دفعِ فتنه و بدیِ آنان را بر عهده دارد.

نکته ادبی: ملتفت شدن به معنای توجه کردن و اهمیت دادن است.

کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز نقاش نقش او همه بردار می کند

هر کس که در حقِ این پادشاه بدی کرد، روزگار هنوز هم نقشِ او را بر چوبِ دار می‌کشد (سزای عملش را می‌دهد).

نکته ادبی: نقاشِ نقشِ او بر دار بودن کنایه از مجازاتِ سختِ دشمنان است.

گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟ رای تو حکم ثابت و سیار می کند

اگر ستارگانِ آسمان هم بلندمرتبه شوند، باکی نیست؛ چرا که اندیشه و حکمِ تو، مسیرِ حرکتِ همه ستارگان را تعیین می‌کند.

نکته ادبی: ثابت و سیار اشاره به انواع ستارگان در نجوم قدیم است.

پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد امید داشتم که مگر پاره می کند

اگر آن پیر (ممدوح) وعده‌ای داده بود، چرا به آن عمل نکرد؟ امیدوار بودم که مگر این وعده را عملی کند.

نکته ادبی: اشاره به گلایه از خلف وعده ممدوح.

زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش با من همان حکایت پیرار می کند

از امسال حدود سه ماه گذشت و بندِ کارِ من همچنان با همان حکایتِ پیرار (سالِ پیش از پارسال) گره خورده و تغییری نکرده است.

نکته ادبی: پیرار به معنای دو سال پیش است که بر قدمتِ این گلایه دلالت دارد.

در حسب حال تذکره نظم کرده ام نظمی که کسر لول شهوار می کند

من این شعر را در وصفِ حالِ خودم سروده‌ام؛ شعری که ارزشِ آن از مرواریدهای درشت و گران‌بها هم بیشتر است.

نکته ادبی: تذکره نظم کردن کنایه از ثبتِ احوال در قالب شعر است.

کاری ز پیش می رود از لطف شاهیش این نظم را پیش تو در کار می کند

به لطفِ شاهانه‌ی تو کارها پیش می‌رود، این شعر نیز به پیشگاهِ تو آورده شده تا واسطه‌ی کارم باشد.

نکته ادبی: اشاره به شعرِ مدیحه‌ای که برای جلب توجه ممدوح سروده شده.

تا هر بهار خامه نقاش روزگار بر خار نقش صورت فرخار می کند

تا زمانی که در هر بهار، قلمِ نقاشِ روزگار بر رویِ خار، نقشی از گلِ فرخار (زیبایی) می‌کشد، پاینده باشی.

نکته ادبی: فرخار شهری در ترکستان بوده که به نقاشان و بت‌های زیبا مشهور بوده است.

سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک در چشم دشمنان مژه چون خار می کند!

بوته‌ی جاه و مقامِ تو همیشه سرسبز باد، تا جایی که مژه‌ی دشمنان از شدتِ رشک و حسادت، مانندِ خار در چشمانشان فرو رود.

نکته ادبی: استعاره از حسادتِ شدیدِ دشمنان که خودشان را آزار می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره طرار طره

تشبیه زلف به دزد که دل را می‌رباید.

اغراق چرخ دوتا به چارو

بزرگ‌نماییِ عظمت ممدوح تا حدی که آسمان در برابرش خم می‌شود.

تلمیح حیدر کرار

اشاره به شجاعت و آیین جنگ‌آوری حضرت علی (ع).

تشخیص آفتاب سجده پس دیوار می کند

جان‌بخشی به خورشید که از شرم ممدوح سجده می‌کند.

پارادوکس مست است و قصد مردم هشیار می کند

تضاد میان مستیِ ظاهری و کنشِ هشیارانه‌ی چشم یار.