دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
صبح ظفر از مشرق امید بر آمد اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد
بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار رخسار دل آرای ظفر جلوه گر آمد
بی درد سر نیزه و آمد شد پیکان آن فتح که مفتاح امان بود برآمد
سلطان فلک با کفن و تیغ به زنهار زیر علم خسرو جمشید فر آمد
خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا در کوکبه همت او بی سپر آمد
جمشید جهانگیر که خاک کف پایش تاج سر گردون مرصع کمر آمد
آن قلزم زخار که عمان گهربخش با موج کف او ز شمار شمر آمد
تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد
یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد
هر سرکه به خاک در او گشت مشرف همچون فلک از دور ازل تاجور آمد
ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد
چون خط نگارین بتان بر گل رخسار طغرای تو آرایش دور قمر آمد
ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد از خاک زمین خنجر بران به بر آمد
آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد
از سیر سپاهت خم چوگان فلک را گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد
آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید از عین حسد، دیده شوخش به در آمد
چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است کار تو درست از پی آن همچو زر آمد
هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است چون بید سراپاش، سزای تبر آمد
اوصاف کمالات تو از شرح فزون است وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد
آن را که جگر گرم شد از آتش کینت هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد
گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد
تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد
بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت وز هر سر مویش بلایی به سر آمد
دو لشکر جرار که از کینه یکایک چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد
این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد
فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه والقصه، یکی از در زنهار در آمد
شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت از گفته من کام جهان پر شکر آمد
زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد
باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک کم قدری من بنده به قدر هنر آمد
قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟
تا هست محل بد و نیک و غم و شادی زین خانه شش سو که به اول دو در آمد
چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده، نمونه‌ای درخشان از ستایش‌نامه‌های کلاسیک ادبیات فارسی است که با زبانی حماسی و شورانگیز، پیروزی نظامی پادشاه وقت، شیخ اویس را جشن می‌گیرد. شاعر با تصویرسازی‌های دقیق از میدان نبرد، قدرت و هیبت ممدوح را به تصویر می‌کشد و او را با شخصیت‌های اساطیری چون جمشید پیوند می‌زند تا جایگاه شاهانه و فرّ ایزدی او را تثبیت کند.

در بخش‌های پایانی، لحن کلام از توصیف‌های حماسی به سمت خودشناسی و تأملات شخصی شاعر تغییر می‌کند؛ جایی که سلمان ساوجی با فروتنیِ هنرمندانه، به بیان تنگدستی و تقدیرِ خود می‌پردازد و در کنارِ ستایشِ قدرتِ لایزال الهی و شکوهِ درگاه پادشاه، بر گذرایِ دنیا و پذیرشِ سرنوشت تأکید می‌ورزد.

معنای روان

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد

صبحِ پیروزی از افقِ امید طلوع کرد و آن کسانی که در سر سودایِ دشمنی داشتند، دچار پریشانی و آشفتگی شدند.

نکته ادبی: تب سودا به معنای آشفتگیِ روانی ناشی از خشم و حسادت است.

از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد

از میانِ نوکِ تیرها و حرکتِ شمشیرها، گلِ فتح و کامیابی شکفت و نسیمِ دل‌انگیزِ پیروزی وزیدن گرفت.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ زیبا که خشونتِ جنگ را به رویشِ گل تشبیه کرده است.

بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار رخسار دل آرای ظفر جلوه گر آمد

بر آینه صیقلیِ شمشیرِ پادشاه، بار دیگر چهره زیبایِ پیروزی نمایان و جلوه‌گر شد.

نکته ادبی: آینه تیغ، کنایه از سطحِ براق و صیقلیِ شمشیر است.

بی درد سر نیزه و آمد شد پیکان آن فتح که مفتاح امان بود برآمد

آن پیروزی که کلیدِ امنیت و آسایش بود، بدون نیاز به دردسرِ نیزه‌بازی و رفت‌وآمدِ پیکان‌ها، خودبه‌خود حاصل شد.

نکته ادبی: مفتاح امان، استعاره از عاملی است که صلح و امنیت را به ارمغان می‌آورد.

سلطان فلک با کفن و تیغ به زنهار زیر علم خسرو جمشید فر آمد

خورشید که سلطانِ آسمان است، با ترس و تسلیم، کفن و شمشیر به دست (به نشانه تسلیم) در برابرِ علمِ پادشاهِ جمشید‌شکوه، سر فرود آورد.

نکته ادبی: جمشید فر، اشاره به شکوهِ شاهانِ اساطیری ایران دارد.

خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا در کوکبه همت او بی سپر آمد

شیخ اویس، آن خورشیدِ سخاوت، کسی است که ستاره ثریا نیز در برابرِ لشکرِ همتِ او، احساسِ ناچیزی و بی‌پناهی می‌کند.

نکته ادبی: کوکبه به معنای شکوه و جلال یا لشکر و همراهان است.

جمشید جهانگیر که خاک کف پایش تاج سر گردون مرصع کمر آمد

او جمشیدی است که جهان را مسخر کرده و خاکِ پایِ او، برای آسمان، حکمِ تاجِ زرین و کمرِ مرصع را دارد.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ پادشاه که حتی آسمان در برابر او حقیر است.

آن قلزم زخار که عمان گهربخش با موج کف او ز شمار شمر آمد

او دریایی پر از گوهر است که دریای عمان با تمام گستردگی‌اش، در برابر موجِ بخشندگیِ او، ناچیز و قابل شمارش است.

نکته ادبی: قلزم زخار، به معنای دریای مواج و عمیق است.

تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد

شمشیر و قلمِ او، تعیین‌کننده ترس و امید برای مردمان است و لطف و خشمش، سرچشمه سود و زیانِ همگان است.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه بودنِ قدرتِ شاه در جنگ و صلح.

یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد

اگر بخواهم بخششِ او را اندازه بگیرم، حتی یک لحظه از بخششِ او، بیش از تمامِ ثروتِ دریاها و خشکی‌هاست.

نکته ادبی: غلو در توصیفِ ثروت و سخاوتِ ممدوح.

هر سرکه به خاک در او گشت مشرف همچون فلک از دور ازل تاجور آمد

هر کسی که افتخارِ حضور در آستانِ او را یافت، همچون آسمان از ازل تا ابد، تاج‌دار و سرفراز شد.

نکته ادبی: اشاره به اعتبارِ بالایِ خادمان و ملازمانِ دربارِ او.

ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد

ای پادشاهِ شکارگر، به قدری یاریِ تو کارساز است که آهوی ضعیف، شیرِ نر را در چشم خود کوچک و حقیر می‌بیند و از او نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای بیانِ هیبتِ شاه که دیگران را دلیر می‌کند.

چون خط نگارین بتان بر گل رخسار طغرای تو آرایش دور قمر آمد

همان‌طور که خطوطِ ظریفِ چهره زیبا‌رویان، زینت‌بخشِ گلِ رخسارشان است، نامِ تو نیز زینت‌بخشِ زمانه است.

نکته ادبی: طغرا در اینجا به معنایِ نشانِ شاهانه است.

ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد از خاک زمین خنجر بران به بر آمد

هر جا که بارانِ شمشیرِ تو ببارد، از خاکِ آن زمین، خنجرهایِ برنده‌ای برای دفاع می‌روید.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ نظامی که حتی از زمینِ آن هم لشکر می‌جوشد.

آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد

در هر جایی که نسیمِ لطفِ تو بوزد، بر شاخسارِ درخت، به جایِ سم و زهر، شهد و شیرینی می‌روید.

نکته ادبی: تضاد میان زهر و زهره (شهد) برای نشان دادنِ برکتِ وجود شاه.

از سیر سپاهت خم چوگان فلک را گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد

از حرکتِ سپاهیانِ تو، زمین مانندِ گویِ چوگان در آسمان مدام در حالِ چرخش و بالا و پایین شدن است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از هیبتِ لشکرکشی.

آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید از عین حسد، دیده شوخش به در آمد

آن‌کس که از سرِ حسادت نتوانست شکوهِ تو را بنگرد، چشمانش از شدتِ رشک از حدقه بیرون زد.

نکته ادبی: کنایه از کوریِ حسودان در برابرِ عظمتِ شاه.

چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است کار تو درست از پی آن همچو زر آمد

چون دلِ تو مانند نقره، صاف و پاک است، تمامیِ کارهایِ تو درست و ارزشمند همچون طلا پیش می‌رود.

نکته ادبی: تمثیلِ پاکیِ باطن به فلزاتِ گران‌بها.

هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است چون بید سراپاش، سزای تبر آمد

هر کسی که در زمانه تو، نامش با مخالفت گره خورده باشد، همچون بید در برابرِ تبرِ تو، سزاوارِ نابودی است.

نکته ادبی: تمثیلِ ضعفِ دشمنان در برابرِ قاطعیتِ شاه.

اوصاف کمالات تو از شرح فزون است وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد

ویژگی‌هایِ کمالِ تو فراتر از بیان است و وصفِ تو در تصورِ عقلِ بشر نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اعترافِ شاعر به ناتوانی در توصیفِ کاملِ ممدوح.

آن را که جگر گرم شد از آتش کینت هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد

کسی که از آتشِ خشمِ تو جگرش می‌سوزد، چشمه‌سارِ شمشیرِ تو تنها نوشیدنیِ او خواهد بود.

نکته ادبی: کنایه از مرگِ دشمنان به دستِ شمشیرِ شاه.

گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد

اگر خیالی پلید در سرِ دشمن افتاد، نیزه تو به همان اندازه که فکر می‌کرد، به قلبش نفوذ کرد.

نکته ادبی: تناسبِ بینِ اندیشه و نفوذِ نیزه.

تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد

تیغِ تو که با زبانِ بُرنده‌اش عقلِ سرانِ دشمن را می‌برد، هر کجا که وارد شد، اثرگذار بود.

نکته ادبی: تیغ در اینجا نمادِ قدرتِ قاطع است.

بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت وز هر سر مویش بلایی به سر آمد

بر شانه‌ی دشمنِ تو، بلا سنگینی می‌کند و از هر تارِ مویِ سرش، بلایی بر سرش نازل می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از گرفتاریِ کاملِ دشمن در دامِ بلا.

دو لشکر جرار که از کینه یکایک چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد

دو سپاهِ بزرگ که از کینه نسبت به هم، همچون کوه پر از تیغ و زره شدند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ نظامیِ دو سپاه در میدانِ نبرد.

این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد

دشمن در برابرِ تو مانندِ سایه بر خاک افتاد و جهان از آتشِ شمشیرِ تو پر از شراره شد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلیِ قدرت و ضعف.

فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه والقصه، یکی از در زنهار در آمد

خلاصه اینکه یکی از میدان گریخت و دیگری از درِ صلح و تسلیم وارد شد.

نکته ادبی: بیانِ نتیجه‌ی نهاییِ نبرد با عباراتِ دعایی و نتیجه‌گیری.

شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت از گفته من کام جهان پر شکر آمد

ای شاه، من آن طوطیِ خوش‌سخنی هستم که به پاسِ شکرگزاریِ نعمت‌های تو، کامِ جهان را شیرین کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ خود به عنوانِ شاعرِ مداح.

زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد

از آنجا که من طبعی شاعرانه و مشکین دارم، مانندِ نافه آهو، نصیبم در این دنیا فقط خونِ جگر خوردن بوده است.

نکته ادبی: اشاره به رنجِ شاعران و تقدیرِ تلخِ آنان.

باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک کم قدری من بنده به قدر هنر آمد

اگرچه ارزشِ هر کس به هنرِ اوست، اما منِ بنده به خاطرِ همین هنرِ شعرم، ارزشِ کمتری در این زمانه یافته‌ام.

نکته ادبی: گلایه از روزگارِ بدِ اهلِ فرهنگ.

قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟

چون این تقدیر از پیش رقم خورده، راضی باش. سلمان! چه می‌توان کرد؟ نصیبِ تو همین قدر بوده است.

نکته ادبی: تسلیم در برابرِ تقدیرِ محتوم.

تا هست محل بد و نیک و غم و شادی زین خانه شش سو که به اول دو در آمد

تا زمانی که جهان محلِ غم و شادی است، از این دنیایِ شش‌جهته (همه جهات) که آغازش با دو در (تولد و مرگ) است، گریزی نیست.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه وجودیِ انسان و کوتاهیِ عمر.

چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد

درگاهِ تو باید به عنوانِ قبله‌گاهِ شاهانِ جهان باشد؛ چرا که این درگاه با شکوهی که دارد، انگار از جهانی دیگر آمده است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ فاخر با ستایشِ جایگاهِ شاه.

آرایه‌های ادبی

استعاره صبح ظفر

تشبیه پیروزی به طلوع صبح برای نشان دادن امید و روشنایی.

غلو محصول تر و خشک همه بحر و بر

اغراق در توصیف سخاوت پادشاه که ثروتش فراتر از دنیاست.

تلمیح جمشید

اشاره به پادشاه اساطیری ایران برای نشان دادن شکوه و عظمت شیخ اویس.

تضاد زهره به جای زهر

تقابل میان زهر (سم) و زهره (شهد و گل) برای نشان دادن برکتِ حکومت شاه.

تشبیه بلیغ خورشید کرم

تشبیه ممدوح به خورشید برای تأکید بر بخشندگی و گرما.