دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
بختم از بادیه در کعبه علیا آورد بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد
منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک باز برداشتم از خاک و به دریا آورد
در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد
جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد
چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز به لب آب حیاتم خضر آسا آورد
ملجا من در شاه است و لله الحمد که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد
رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه باز در خاطرم این مطلع غرا آورد
باد نوروز نسیم گل رعنا آورد گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد
شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد
لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد
بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟
از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد
بلبل پرده سرا صوت چکاوک بنواخت مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد
بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت بر سر کوی توام بی سر و بی پا آورد
سر زلفت که ز اسلام کناری دارد در میان عادت ز نار و چلیپا آورد
سرو بالای بلند تو بدین شیوه و ناز هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد
طرب لعل تو می را برسانید به کام جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد
عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است مومن آن است که اقرار بدین ها آورد
سرو را باد صبا منصب بالا بخشید لاله را لطف هوا طلعت والا آورد
بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد
دامن پیرهن یوسف گل را بدرید باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد
تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد
نقش بند چمن آرای طبیعت گویی نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد
کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد
گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران دید در ساغر زرین می حمرا آورد
پادشاهی که کمال شرف پادشهیش نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد
ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد
آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست آیت معدلت مملکت آرا آورد
تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد
ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم! چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد
وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک! کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!
دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه به خداوند تبارک و تعالی آورد
هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد دولت از چار طرف روی بدانجا آورد
جان نمی داد عدو از پی تحصیل اجل رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد
دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد قوتی در تن پیران که برنا آورد
هر مثالی که به توقیع سعادت بنوشت آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد
تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد که به هر جای که در رفت مفاجا آورد
بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود زان تصور که خرد در دل دانا آورد
نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت شاخ زربار همه عقد ثریا آورد
مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز از ولایات عدم نسخه فردا آورد
پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد
پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز خواستم روی بدین کعبه علیا آورد
تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت هرچه آورد به رویم تب سرما آورد
رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم دولتت باز به بازوی توانا آورد
بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا به عراق آروزی مولد و منشا آورد
در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد
گریه بیوه زن و اشک یتیمان عراق ای بسا آب که در دیده خارا آورد
«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد
کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز که خدایت به جهان از پی احیا آورد
تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند به زبان ذکر جهانداری کسری آورد
ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد! که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تأملی در باب سرنوشت و تغییر حال شاعر آغاز می‌شود که چگونه بخت و اقبال، او را از انزوای خود به درگاهِ رفیعِ ممدوح رسانده است. شاعر در آغاز، با ترسیم فضایی متناسب با بهار و طراوتِ طبیعت، پیوندی میان زیبایی‌هایِ هستی و شکوهِ وجودیِ حاکم برقرار می‌کند و بدین‌سان، مقدماتِ ستایش را فراهم می‌آورد.

در نیمه دومِ اثر، لحنِ شعر از وصفِ بهار و ممدوح به سویِ شکوه و گلایه از روزگارِ شخصیِ شاعر می‌گراید. او از بیماری، ناتوانی، و شرایطِ ناگوارِ عراق سخن می‌گوید و در نهایت، تمامیِ امیدِ خود را به عدل و نگاهِ پادشاه معطوف می‌کند تا شاید با توجهِ او، جانی دوباره یابد و از رنجِ ایام رهایی جوید.

معنای روان

بختم از بادیه در کعبه علیا آورد بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد

بخت و سرنوشت من، مرا از بیابانِ بی‌نام‌ونشانی به درگاهِ عالی‌مرتبه کعبه‌مانندِ این پادشاه رساند و اقبالِ نیک، مرا به این آستانِ بلند دعوت کرد.

نکته ادبی: بادیه به معنای صحرا و کعبه علیا استعاره از درگاهِ ممدوح است.

منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک باز برداشتم از خاک و به دریا آورد

من آن قطره‌ی کوچکی بودم که ابر بر خاک افکنده بود، اما بخت و اقبال، مرا از خاک برچید و به دریایِ وجودِ این پادشاه پیوند داد.

نکته ادبی: تضاد میان قطره و دریا نشان‌دهنده تفاوتِ جایگاهِ شاعر با دربارِ ممدوح است.

در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد

اگرچه در زمانِ بدشانسی من، ماه در محاق بود، اما خورشیدِ وجودِ پادشاه به من نگریست و مرا به برجِ جوزا که جایگاهِ نیک‌بختی است، رساند.

نکته ادبی: اشاره به نجوم که خورشید و جوزا دلالت بر سعد و نیک‌اقبالی دارد.

جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد

همانندِ شبنمی که با تابشِ خورشید بالا می‌رود، جذبه‌یِ حضورِ این پادشاه، مرا از پست‌ترین جایگاه به والاترین مرتبه ارتقا داد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای ممدوح و شبنم برای شاعر.

چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز به لب آب حیاتم خضر آسا آورد

همانندِ اسکندر که در تاریکی به دنبالِ آبِ حیات بود، طمعِ دیدارِ تو مرا به تاریکی کشاند و تو همچون خضر، مرا به سرچشمه‌ی زندگی رساندی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسکندر و خضر در جستجوی آب حیات.

ملجا من در شاه است و لله الحمد که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد

پناهگاهِ من درِ این پادشاه است و خدا را شکر که بختِ من، مرا به چنین پناهگاه و اقامت‌گاهی رساند.

نکته ادبی: ملجا و ماوا به معنای پناهگاه و جایگاه است.

رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه باز در خاطرم این مطلع غرا آورد

شعر گفتن و هوایِ دربارِ شاه را از یاد برده بودم، اما دوباره یادِ آن پادشاه، این چکامه درخشان را به خاطرم آورد.

نکته ادبی: مطلع غرا به معنای آغازین بیتِ درخشان قصیده است.

باد نوروز نسیم گل رعنا آورد گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد

بادِ نوروزی عطرِ گل‌هایِ زیبا را با خود آورد و گردِ مشک‌فامِ ختن را از دامنِ دشت‌ها به ارمغان آورد.

نکته ادبی: مشک ختن کنایه از غبارِ خوش‌بو و صحرایی است.

شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد

باغ، شاخه‌ها را به نقشِ دمِ طاووس آراست و باد، غنچه‌ها را به شکلِ دهانِ طوطی (ببغاء) باز کرد.

نکته ادبی: ببغاء به معنای طوطی است و تشبیه غنچه به دهان او.

لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد

گلِ لاله از دلِ کوه مانندِ آتشِ کوه طورِ موسی درخشید و شاخِ گل از گریبانِ خود، دستِ سفیدِ موسی (ید بیضا) را بیرون آورد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات حضرت موسی (آتش طور و ید بیضا).

بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟

آیا بلبل که از دوریِ گل سرگردان شده، همچون وامقِ عاشقِ عذرا گشته که بیش از آن غنچه‌یِ تنگ، به عذرا رحم و دلسوزی می‌کند؟

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ عاشقانه وامق و عذرا.

از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد

برایِ خسروِ گل‌ها (گلِ پادشاه)، بلبلِ خوش‌سخن، نغمه‌ای مانندِ نواهایِ باربد و صوتِ نکیسا سر داد.

نکته ادبی: تلمیح به موسیقی‌دانانِ دربارِ خسرو پرویز (باربد و نکیسا).

بلبل پرده سرا صوت چکاوک بنواخت مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد

بلبل در پرده‌ها آوازِ چکاوک را نواخت و مطربِ فلک (زهره) نغمه‌ای افسانه‌ای همچون عنقا سر داد.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نمادِ موسیقی و مطربِ فلک است.

بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت بر سر کوی توام بی سر و بی پا آورد

درمانده و ناتوان بودم، اما شوقِ دیدارِ تو دستِ مرا گرفت و به سرِ کویِ تو که راهی ندارد، هدایتم کرد.

نکته ادبی: اشاره به حیرانی در عشق که نیازی به عقلِ ظاهری ندارد.

سر زلفت که ز اسلام کناری دارد در میان عادت ز نار و چلیپا آورد

زلفِ تو که از دین و اسلام بی‌خبر است، در میانِ دین‌داران، عادتِ زُنّار و چلیپا (کفر) را رواج داده است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به کفر به دلیلِ سرکشی و دوری از قوانینِ دینی.

سرو بالای بلند تو بدین شیوه و ناز هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد

سروِ بلندِ قدِ تو با این ناز و کرشمه، هرجا که رفت، دل و هوشِ مردم را به یغما برد.

نکته ادبی: سرو استعاره از قد و قامتِ بلند و موزونِ معشوق است.

طرب لعل تو می را برسانید به کام جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد

طراوتِ لبِ سرخِ تو شراب را به کامِ جان رساند و جانِ شیرینِ مرا به لبه‌یِ ساغرِ شرابِ سرخ کشاند.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ معشوق و صهبا نامِ شراب است.

عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است مومن آن است که اقرار بدین ها آورد

عشقِ تو کیش و آیینِ من است و پیروی از پادشاه دینِ من؛ مؤمنِ حقیقی کسی است که به این دو اقرار کند.

نکته ادبی: تلفیقِ مفاهیمِ عرفانی و سیاسی در ستایشِ ممدوح.

سرو را باد صبا منصب بالا بخشید لاله را لطف هوا طلعت والا آورد

بادِ صبا به سرو، بلندایِ مقام بخشید و لطفِ هوایِ بهاری به لاله، چهره‌ای زیبا هدیه کرد.

نکته ادبی: استعاره از بخشندگیِ طبیعت به پادشاه.

بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد

بلبل به خاطرِ وجه و زیباییِ گل و غنچه، با سرزنش و تقاضا، از آن‌ها طلبِ وصال می‌کرد.

نکته ادبی: وجه در اینجا هم به معنایِ زیبایی و هم به معنایِ قیمت و ارزش است.

دامن پیرهن یوسف گل را بدرید باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد

بادِ بهاری دامنِ پیراهنِ گل را درید، گویی که عشقِ زلیخا به یوسف او را چنین آشفته کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و زلیخا.

تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد

از هر شاخه‌یِ گل، ستاره‌ای مانندِ زهره درخشید؛ گویی شاخه‌یِ گلِ سرخ، زهره‌یِ درخشان را به بار آورده است.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ بی‌نظیرِ گل که با زهره مقایسه شده.

نقش بند چمن آرای طبیعت گویی نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد

نقاشِ چمن‌آرایِ طبیعت، گویی تمامِ نقش‌هایِ زیبایِ سبزه‌زار را بر صفحه‌یِ رخسارِ زیبایِ معشوق کشیده است.

نکته ادبی: خضرا به معنای سبز و زهرا به معنای درخشان و زیبا است.

کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد

ساقیِ چمن (بادِ بهاری)، بلبلِ عاشق را با آن شرابِ سرخ که در ساغرِ گل ریخته بود، مست کرد.

نکته ادبی: صهبا استعاره از شرابِ قرمزِ گل است.

گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران دید در ساغر زرین می حمرا آورد

گلِ رعنا وقتی که سرِ نرگسِ مست و خمار را دید، در ساغرِ طلایی، شرابِ سرخِ ناب آورد.

نکته ادبی: تشبیه به مجلسِ بزمِ عاشقانه.

پادشاهی که کمال شرف پادشهیش نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد

پادشاهی که کمالِ شرف و سلطنتش، شکوهِ پادشاهانِ باستانی همچون بهمن و دارا را ناچیز جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به پادشاهانِ اساطیریِ ایران.

ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد

شیخ اویس، سایه‌یِ خدا بر زمین، که ملک را از آفاتِ روزگار در پناهِ چترِ سلطنتِ خود حفظ کرده است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شیخ اویس جلایری.

آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست آیت معدلت مملکت آرا آورد

کسی که وقتی خرد در دعویِ عدالتِ او دلیل خواست، نشانه‌هایِ عدالتش مملکت را آراست.

نکته ادبی: آیتِ معدلت به معنای نشانه‌یِ عدالت است.

تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد

اگرچه شمشیرِ او کوتاه است، اما در قلبِ دشمن به آتشی سوزان بدل شد و زبانِ دشمنان را به لرزه درآورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامیِ ممدوح.

ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم! چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد

ای کسی که خاکِ راهِ اسبِ تو را سرمه‌یِ چشم کردند! آسمان از پیِ چشمِ بینایِ تو، غبارِ آبی‌رنگ (کحلی) آورد.

نکته ادبی: کحلی به معنایِ سرمه‌فام و کنایه از جلالت است.

وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک! کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!

ای که نعلِ اسبِ تو را از گوشِ پادشاهان بیرون کشیدند تا برایِ حوریانِ بهشتی گوشواره بسازند!

نکته ادبی: اغراق در شکوه و قدرتِ پادشاه.

دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه به خداوند تبارک و تعالی آورد

دین، پناهنده به ذاتِ توست و ذاتِ تو پناهگاهِ دین است؛ این جایگاه را خداوندِ متعال به تو بخشیده است.

نکته ادبی: تلفیقِ دین و سیاست.

هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد دولت از چار طرف روی بدانجا آورد

هرکجا لشکرِ پیروزِ تو قدم نهاد، دولت و اقبال از چهار سویِ جهان بدان‌جا روی آورد.

نکته ادبی: موکبِ منصور به معنای لشکرِ پیروز است.

جان نمی داد عدو از پی تحصیل اجل رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد

دشمن برایِ فرار از مرگ جان می‌داد، تا اینکه شمشیرِ تو بر سرِ آنان فرود آمد و کارشان را ساخت.

نکته ادبی: اشاره به پیروزی‌های نظامی.

دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد قوتی در تن پیران که برنا آورد

روزگار پیر است و جهان همچون پیرزنی ناتوان، اما تو کیخسروِ زمانه‌ای که به این دنیایِ پیر، نیرویِ جوانی بخشیدی.

نکته ادبی: تلمیح به کیخسرو پادشاهِ اساطیری.

هر مثالی که به توقیع سعادت بنوشت آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد

هر فرمانی که با توقیعِ سعادت نوشتی، آسمان چتری از افتخار و نشانِ پادشاهی بر سرِ آن گسترد.

نکته ادبی: طغرا نشانِ رسمیِ پادشاهی است.

تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد که به هر جای که در رفت مفاجا آورد

شمشیرِ قهرِ تو عجایبِ بی‌شماری دارد، زیرا هرجا که وارد شد، ناگهان مرگ و نابودی را به ارمغان آورد.

نکته ادبی: اشاره به سرعت و قدرتِ شمشیرِ پادشاه.

بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود زان تصور که خرد در دل دانا آورد

بهترین اندیشه‌ای که در دلِ خردمندان برایِ اخلاصِ تو وجود دارد، همان تصوری است که خرد در دلِ دانایان می‌افکند.

نکته ادبی: ستایشِ اخلاصِ پادشاه.

نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت شاخ زربار همه عقد ثریا آورد

نورِ خورشیدِ وجودِ تو هرجا که تابید، شاخه‌هایِ پربار و خوشه‌هایِ پر از ستاره (ثریا) به بار آورد.

نکته ادبی: استعاره از برکتِ وجودِ پادشاه.

مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز از ولایات عدم نسخه فردا آورد

معنایِ غیب در دیوانِ ضمیرِ تو، امروز اسرارِ آینده و فردا را از سرزمین‌هایِ عدم آشکار کرد.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت و حکمتِ پادشاه.

پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد

ای پادشاه، چه بگویم که بیماری و ضعف، چه بلاهایی که دور از درگاهِ تو، بر سرِ من نیاورد.

نکته ادبی: تغییر لحن شعر به شکایت از وضعِ موجود.

پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز خواستم روی بدین کعبه علیا آورد

هر روز پنج نوبت با صدق و ارادت، خواستم که رویِ نیاز به سویِ این کعبه‌یِ عالی‌مرتبه (درگاهِ شاه) بیاورم.

نکته ادبی: پنج نوبت اشاره به نمازهایِ یومیه و تداومِ ارادت است.

تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت هرچه آورد به رویم تب سرما آورد

تبِ هرروزه و سرمایِ زمستان نگذاشت؛ هرچه بلا بود، تبِ سرما بر سرِ من آورد.

نکته ادبی: توصیفِ بیماری و رنجِ شخصی.

رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم دولتت باز به بازوی توانا آورد

از دنیا دل بریده بودم و در آستانه‌یِ مرگ بودم، اما دولتِ تو بازویِ مرا توانا کرد و به زندگی بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به ناامیدی و سپس امیدواری به لطفِ پادشاه.

بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا به عراق آروزی مولد و منشا آورد

بعد از سی سال سفر، باز مرا به بغداد آورد؛ آرزویِ زادگاه و وطن مرا به عراق بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ شاعر به وطن و یادآوریِ سفرِ طولانی.

در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد

آنچه در عراق از ظلم و ستم دیدم، شرم دارم که حتی بخشی از آن را به زبان بیاورم.

نکته ادبی: انتقادِ اجتماعی از وضعیتِ عراق.

گریه بیوه زن و اشک یتیمان عراق ای بسا آب که در دیده خارا آورد

گریه‌یِ بیوه‌زنان و اشکِ یتیمانِ عراق، چنان غم‌بار است که گویی سنگِ سخت را نیز به گریه می‌اندازد.

نکته ادبی: توصیفِ فاجعه‌بارِ اوضاعِ اجتماعی.

«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد

آه و ناله‌هایِ نیمه‌شب و سحریِ انسان‌هایِ ضعیف، چه شکاف‌ها و ویرانی‌هایی که در آسمان‌ها ایجاد نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ آهِ مظلومان.

کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز که خدایت به جهان از پی احیا آورد

کیمیایِ نگاهِ لطفِ خود را بر این خاکِ افتاده بیفکن، که خدا تو را برایِ زنده کردنِ انسان‌ها به جهان آورده است.

نکته ادبی: توسل به پادشاه برایِ احیا و کمک.

تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند به زبان ذکر جهانداری کسری آورد

تا زمانی که مردم در سراسرِ جهان پادشاهی می‌خواهند، نامِ جهانداریِ کسری را بر زبان می‌آورند (و تو نیز چنین هستی).

نکته ادبی: تمثیلِ پادشاهی به کسری.

ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد! که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد

چرا که دنیا دیگر هرگز نخواهد توانست شخصی به بزرگی و شایستگی تو پدید آورد.

نکته ادبی: باز آوردن در این سیاق به معنای دوباره خلق کردن یا در آینده پدید آوردن است و حرف ربط که دلیلِ آرزوی بیت پیشین را بیان می‌کند.