دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسن

سلمان ساوجی
ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
با چشم و دل سوختگان روز فراقت آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد
ما یار ندیدیم که با یار بسر برد ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد
زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد
بی نور جمال تو نظر پرده نشین شد بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد
چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد
عمری که رود بی تو نمی بایدم آن عمر می بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد
بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد
با این همه با او نزدم دم که شنیدم کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
از خون دلم دیده چنان گشت که مردم زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد
من در غم آنم که خیالت به چنین جای چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
«المنه لله» که کنون بخت من از خواب بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد
وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال از خاک در خسرو جمشید لقا کرد
دارای حسن نام حسنی نصب و اصل کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد
سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد
جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب از رای کرم گستر او کسب ضیا کرد
گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد
از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد
ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!
رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد
قولت به بیان محیی آن فعل شریف است کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد
ناهید پناهید به بزم تو و رایی می خواست و را مطربه پرده سرا کرد
بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت تا قدر تواش متصل پرده سرا کرد
دست تو که با بی ز ایادی است گشاده حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد
تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد
شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد
اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر آتشکده کفر به پروانه رها کرد
جایی که محیط کفت اجرای جهان راند وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد
از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود
بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد
قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد
پیش از قد او بود به هریک ز کواکب بخشید کله واری و باقی به قبا کرد
گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد
آن روز که مشاطه تقدیر الهی آرایش رخسار عروسان سما کرد
شمیر تو آینه روی ظفر ساخت انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد
فی الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد
شاها فلک بی سرو پا دست برآورد یکبارگی احوال مرا بی سر و پا کرد
کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد
چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی ایام که خون در جگر مشک خطا کرد
تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد
دور گذران بر حسب رای شما باد دور گذران کی گذر از رای شما کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش متمایز سامان یافته است؛ بخش نخست، تغزلی است که با زبانی سرشار از درد و اندوه، از فراق یار و ستمِ زمانه شکایت می‌کند و شاعر را در حالتی میان ناامیدی از وفایِ روزگار و انتظار برای وصل ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، تیره و آمیخته به حسرتِ عمری است که در هجران سپری شده است.

بخش دوم که بخش اصلی قصیده را تشکیل می‌دهد، مدیحه‌ای است در ستایش شیخ حسن، حاکم وقت عراق. شاعر با بهره‌گیری از استعارات و تلمیحات حماسی و دینی، وی را به عنوان شخصیتی دادگر، بخشنده و صاحب‌قدرت معرفی می‌کند که با ظهورش، نه تنها بخت شاعر دگرگون شده، بلکه عدل و داد او ستم را از جامعه ریشه‌کن کرده است. این اثر در نهایت به تحسین شکوه و جلال ممدوح و دعا برای بقای اقتدار او ختم می‌شود.

معنای روان

ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟

روزگارِ ستمگر ما را از تو جدا کرد؛ زبانم از بیان اینکه این روزگارِ بدکردار چه بلاهایی بر سر من آورد، قاصر است.

نکته ادبی: چشم بد ایام استعاره از رویدادهای ناگوار و تقدیر بد است.

با چشم و دل سوختگان روز فراقت آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد

فراق تو، همان بلایی را بر سر عاشقانِ دل‌سوخته آورد که نسیم صبحگاهی بر سر شمعِ روشن آورد و آن را خاموش کرد.

نکته ادبی: تشبیه فراق به صبا که شمع را خاموش می‌کند، بازتابی از تضاد میان امید و نیستی است.

ما یار ندیدیم که با یار بسر برد ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد

در تمام دوران عمرم، نه یاری دیدم که با یار خود بر سر پیمان بماند و نه دوستی که با دوستش وفادار باشد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری عهد و پیمان در نگاه شاعر است.

زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد

از یادآوری گیسوان تو و زیبایی‌ات در ایام جدایی، چگونه شرح دهم که چه جفاها بر من روا داشت؟

نکته ادبی: تکیه بر تضاد میان زیبایی محبوب و رنجِ ناشی از یادآوری آن در زمان هجران.

بی نور جمال تو نظر پرده نشین شد بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد

بدون دیدن روی تو، چشمم به روی جهان بسته شد و تنها در غم و رنجِ خود غرق گشت.

نکته ادبی: پرده‌نشین شدن چشم به معنای کوری یا بی‌توجهی به جهان مادی است.

چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد

دیدن تو، همانند غباری بود که از روی آینه دل من کنار رفت و دیدگانم را به روشنی و حقیقت باز کرد.

نکته ادبی: استعاره از دیدار معشوق به مثابه عاملی برای تزکیه و شفافیت بینش.

عمری که رود بی تو نمی بایدم آن عمر می بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد

عمری که بدون تو سپری شد را نمی‌خواهم؛ آرزو دارم که این عمرِ هدر رفته را دوباره به من بازگردانند تا جبرانش کنم.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای انجام دادن و به سر آوردن است.

بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد

در آرزوی دیدار تو جانم از دست رفت، اما در همان لحظه نسیم صبا، جانی تازه در کالبد من دمید.

نکته ادبی: اشاره به زنده شدن دوباره در اثر عطر یاد محبوب.

با این همه با او نزدم دم که شنیدم کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد

با اینکه پیکِ خبری آمد، با او هم‌کلام نشدم؛ زیرا شنیدم که در همه جا از زلف تو سخن می‌گفت.

نکته ادبی: اشاره به غیرت عاشق و حساسیت او بر نام محبوب.

از خون دلم دیده چنان گشت که مردم زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد

چشمانم از شدت گریه و خونِ دل، چنان گود افتاده که انگار مردم از این گوشه به آن گوشه در آن تردد می‌کنند.

نکته ادبی: مبالغه در وصف گودی چشم ناشی از گریستن.

من در غم آنم که خیالت به چنین جای چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟

در حیرتم که خیال تو چگونه به چنین جایِ خرابی آمد و شب را کجا سپری کرد؟

نکته ادبی: حیرت عاشق از چگونگی حضور خیال معشوق در ذهن او.

«المنه لله» که کنون بخت من از خواب بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد

خدا را شکر که بختِ خفته‌ام بیدار شد و دوباره فرصت دیدار تو را یافتم.

نکته ادبی: المنه لله عبارتی عربی به معنای ستایش خداوند است.

وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال از خاک در خسرو جمشید لقا کرد

چشمان رنج‌دیده‌ام، از خاکِ آستانِ خسرو (حاکم)، سرمه‌ای به دست آورد که اقبال و خوشبختی را به همراه داشت.

نکته ادبی: جمشید لقا صفتی است برای ممدوح که به پادشاهان باستانی تشبیه شده است.

دارای حسن نام حسنی نصب و اصل کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد

او دارای نامی نیک و اصلی بزرگوار است؛ همان که امور عراق را با بخشندگی‌اش سامان داد.

نکته ادبی: نوا در اینجا به معنای سامان و دارایی است.

سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد

شیخ حسن، سلطان زمانه است که همگان از شمشیرش در هراس و به قلمش (فرمانش) امیدوارند.

نکته ادبی: خوف و رجا ترکیبی است که قدرت قاهره و بخشنده حاکم را نشان می‌دهد.

جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب از رای کرم گستر او کسب ضیا کرد

او چون جمشیدی است که خورشید از رای و اندیشه خیرخواهانه او، روشنی می‌گیرد.

نکته ادبی: جمشید فلک قدر استعاره از حاکمی با شکوه افسانه‌ای است.

گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد

گاه فلک او را داوری همچون جمشید می‌خواند و گاه به خورشید تشبیهش می‌کند.

نکته ادبی: تکرار صفت خورشید و جمشید برای اغراق در شکوه ممدوح.

از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد

از نور دلش صبح روشن شد و از بخشندگی‌اش، ابرهای باران‌زا به شرم آمدند.

نکته ادبی: تشبیه بخشش ممدوح به فیضِ ابرهای گهربار.

ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!

ای پادشاهی که دشمنان را نابود می‌کنی، عدالت تو ستم را چنان دفع کرد که کهربا کاه را جذب می‌کند.

نکته ادبی: کاهربا (کهربا) خاصیت جذب دارد و در اینجا به قدرت جذب عدالت حاکم اشاره دارد.

رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد

نیزه تو در نبرد چنان است که معجزه عصای موسی عمران را در کارها انجام می‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه عصای حضرت موسی.

قولت به بیان محیی آن فعل شریف است کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد

گفتار تو نیز چنان حیاتی به جان‌ها می‌بخشد که دمِ عیسی مسیح با دعایش به مردگان می‌بخشید.

نکته ادبی: تلمیح به اعجاز دمِ حضرت عیسی.

ناهید پناهید به بزم تو و رایی می خواست و را مطربه پرده سرا کرد

ناهید (ستاره زهره) به بزم تو پناه آورد تا شاید نوازنده و خواننده مجلس تو باشد.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های نجومی برای تقدیس جایگاه حاکم.

بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت تا قدر تواش متصل پرده سرا کرد

فلک بسیار گردش کرد تا بالاخره جایگاه تو را به مقامِ پرده‌داری (حرمت) رساند.

نکته ادبی: چرخش افلاک کنایه از گذشت زمان و سرنوشت است.

دست تو که با بی ز ایادی است گشاده حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد

دستانِ تو که همیشه برای بخشش گشوده است، نیازهای مردم را برآورده می‌کند.

نکته ادبی: بی‌من (بدون منت) صفت دست بخشنده است.

تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد

تیغِ تو چون سدی فولادین است که در برابر فتنه و آشوب (مانند یاجوج) ایستاده است.

نکته ادبی: تلمیح به سد یاجوج و ماجوج در قرآن.

شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد

شمشیر تو نامت را به گوشِ فعفور (پادشاه چین) رساند و او را در برابر عظمت تو کوچک کرد.

نکته ادبی: فعفور لقبی است که در متون فارسی به پادشاهان چین داده می‌شد.

اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر آتشکده کفر به پروانه رها کرد

اسلامِ تو چنان است که گویی پروانه‌ای برای قیصر فرستادی و آتشکده‌های کفر را به نور هدایت رها کردی.

نکته ادبی: استعاره از غلبه معنوی و نظامی اسلام.

جایی که محیط کفت اجرای جهان راند وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد

آنجا که دستِ تو (مانند دریا) امور جهان را جاری می‌سازد، دلِ روشنت حقیقت را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: محیط کفت اشاره به وسعت بخشندگی حاکم به گستردگی اقیانوس است.

از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود

ابر از روی تو خجالت کشید و صبح از هوش و زکاوت تو، نفس خود را تازه کرد.

نکته ادبی: نسبت دادن ویژگی‌های انسانی به مظاهر طبیعت (تشخیص).

بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد

دشمنت قصد جان خود را داشت (با ستیز با تو) و تیغِ تو آن‌ها را از هم جدا کرد.

نکته ادبی: اشاره کنایی به شکست دشمن در برابر قدرت حاکم.

قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد

قدرت تو چنان است که آسمان در برابر عظمتش تعظیم کرد و پشتش دوتا شد.

نکته ادبی: تشخیص آسمان و واداشتن آن به کرنش در برابر شکوه ممدوح.

پیش از قد او بود به هریک ز کواکب بخشید کله واری و باقی به قبا کرد

قبل از تو، هر ستاره‌ای جایگاهی داشت، اما تو به آن‌ها کلاه و قبا بخشیدی.

نکته ادبی: استعاره از سازماندهی و تدبیر امور توسط حاکم.

گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد

اگر خشم تو بر کوه بانگ زند، کوه از ترس فریاد می‌کشد.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ هیبت و خشم حاکم.

آن روز که مشاطه تقدیر الهی آرایش رخسار عروسان سما کرد

آن روز که تقدیر الهی، جهان را برای جلوه‌گری آراست.

نکته ادبی: اشاره به مشاطه‌گری تقدیر در آفرینش زیبایی‌ها.

شمیر تو آینه روی ظفر ساخت انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد

شمشیر تو آینه پیروزی شد و عدالت تو، ستونِ بنایِ این سرزمین گردید.

نکته ادبی: واسطه عقد بنا، استعاره از نقش عدالت در استواری حکومت.

فی الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد

خلاصه کلام اینکه، تو را پادشاهِ حاکمان کرد و مرا نیز در میان شاعران، سرآمد کرد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش حاکم در ارتقای جایگاه شاعر.

شاها فلک بی سرو پا دست برآورد یکبارگی احوال مرا بی سر و پا کرد

ای شاه، فلک بی هیچ دلیلی مرا سرگردان کرد و همه احوالاتم را به هم ریخت.

نکته ادبی: بی سر و پا کنایه از آوارگی و بی‌سرانجامی.

کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد

هیچ‌کس از این روزگار وفا ندیده است و هرکس که از آن انتظار وفاداری داشته، در اشتباه بوده است.

نکته ادبی: بیان بدبینیِ شاعر نسبت به ماهیتِ ناپایدارِ دنیا.

چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی ایام که خون در جگر مشک خطا کرد

روزگار چنان دردهای عاشقان را زیاد کرد که بوی مشک (خوشبویی) نیز به خون جگر تبدیل شد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ رنج که حتی زیبایی‌ها را به تلخی می‌کشاند.

تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد

هر کار خوب و بدی که در این زمین اتفاق می‌افتد، تنها با اراده و تقدیر خداوند صورت می‌گیرد.

نکته ادبی: مرکز خاکی استعاره از زمین.

دور گذران بر حسب رای شما باد دور گذران کی گذر از رای شما کرد

امیدوارم همه حوادث روزگار بر طبق میل شما باشد، چرا که هیچ تقدیری خارج از اراده شما جاری نمی‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه حاکم تا حدِ حاکم بر تقدیر.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عصای موسی

اشاره به معجزه حضرت موسی برای اثبات قدرت شمشیر حاکم.

استعاره چشم بد ایام

استعاره از سختی‌ها و ناگواری‌های روزگار.

تشخیص پشت آسمان دوتا شد

جان‌بخشی به آسمان و واداشتن آن به تعظیم در برابر عظمت ممدوح.

مبالغه کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد

بزرگ‌نمایی در اثرگذاری خشم حاکم که حتی کوه‌ها را به واکنش وامی‌دارد.

تضاد خوف و رجا

تضاد میان ترس و امید برای بیان اقتدار و بخشندگی حاکم.