دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت
هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت
ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف
از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت
گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت
ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت
ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت
از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت
حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج دایره ابتدا از خط ایران گرفت
فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت
مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت
خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت
دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت
از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت
گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت حسن رخش خرده ها بر گل بستان گرفت
زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت
خط عذارش نگر، هان که به دور قمر کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت
رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت
دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت
داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت
خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت
چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت
خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت
بس که به امید بار بر در او آفتاب سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت
باز در ایام او، طعمه گنجشک داد گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت
دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت
ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت
ای ز نوال کفت، قطره ای و ذره ای آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت
سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت
بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت
شاهسواری که چون راند به میدان ملک گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت
چشم بدان از رخش دور که سعد فلک فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت
چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت
قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت
یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری کز دم روح القدس، دختر عمران گرفت
معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت
تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت
رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده که در مدح سلطان اویس جلایری سروده شده، نمایشگر اوج شکوه، اقتدار نظامی و عدالت‌گستری پادشاه در عصر خویش است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های حماسی و اسطوره‌ای، قلمرو سلطان را تا اقصی‌نقاط جهان گسترده می‌بیند و سلطنت او را سایه‌ای از قدرت الهی بر زمین توصیف می‌کند.

در میانه شعر، طبق سنت دیرین قصیده‌سرایی، شاعر با مهارتی خاص از مدح و ستایش قدرت به سوی توصیف زیبایی‌های چهره و زلف محبوب چرخش می‌کند و بار دیگر در پایان با بازگشت به ستایش ممدوح، غنای کلام و استحکام پیوند خویش را با جایگاه شاه نشان می‌دهد.

معنای روان

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت

دوران پادشاهی سلطان اویس، سراسر جهان را در بر گرفت و پرچم‌های برافراشته او به قدری بلند بود که گویی به بالاترین نقاط آسمان رسید.

نکته ادبی: سنجق: به معنای پرچم و درفش است؛ کیوان: نام سیاره زحل که در ادبیات کهن نماد اوج و بلندی است.

هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت

هر چه از کرانه‌های دریا و اطراف خشکی‌ها بود، به مدد شمشیر بُرنده او فتح شد؛ چرا که او سایه خدا بر روی زمین است.

نکته ادبی: اکناف: جمع کَنف به معنای نواحی و اطراف؛ سایه یزدان: تعبیری کنایی از پادشاه به عنوان نماینده عدالت الهی.

ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف

درفش بلند او به آسمان رسید و پادشاهی او از روم تا کرمان، همانند قلمرو ماه، وسعت یافت.

نکته ادبی: ماهچه: درفش کوچک یا زینتی که بر بالای پرچم می‌بستند.

از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت

از یک سو دیوان و دفترش به نظم و تدبیر مملکت پرداخت و از سوی دیگر سپاهیانش کشورگشایی کردند و ملک سلیمان را تسخیر نمودند.

نکته ادبی: اشاره به ملک سلیمان، نمادی از وسعت و عظمت پادشاهی است.

گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت

گرد و غبار ناشی از حرکت سپاه او که همچون سرمه برای چشمان حقیقت‌بین است، از مسافت بسیار دوری شهر سپاهان را تصرف کرد.

نکته ادبی: سپاهان: نام قدیمی اصفهان.

ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت

در برابر عظمت و شکوه او، خورشید (مهر) از شرم چشمانش را بست و آسمان از سر عجز و ناتوانی، انگشت حسرت به دندان گرفت.

نکته ادبی: انگشت به دندان گرفتن: کنایه از حیرت و شگفتی عمیق.

ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت

ای پادشاهی که برای آسایش مردمان همچون خورشید تابان هستی، تصمیم و اراده تو در همه امور جهان یکسان و استوار است.

نکته ادبی: شیب و فراز: کنایه از تمام پستی و بلندی‌های عالم و امور گوناگون زندگی.

از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت

چه کسی از باغ مملکت بهره برد؟ کسی که با دمش (قدرت کلام و تاثیرش) شمشیر را همچون نسیمی برای گلستانِ عدل به کار گرفت.

نکته ادبی: دم: در اینجا به معنای نفسِ گیرایی و اراده نافذ است.

حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج دایره ابتدا از خط ایران گرفت

حکم تو از تمام جهانیان خراج خواهد گرفت؛ همان‌طور که دایره‌های بزرگ از ترسیم یک خط کوچک آغاز می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به منطق هندسی؛ قدرت سلطان از مبدا ایران آغاز و جهانی شد.

فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت

فتح و پیروزی تو مربوط به امروز نیست؛ بلکه سپاهیان تو از روز ازل با سرنوشتِ پیروزی پیمان بسته‌اند.

نکته ادبی: عهد ازل: اشاره به تقدیر و سرنوشت الهی در روز نخست آفرینش.

مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت

کشوری را که دشمن با حیله و فریب به دست آورده بود، تو با شکوه و هیبتِ رستم، محکم ایستادی و دوباره فتح کردی.

نکته ادبی: دستان: تخلص زال، پدر رستم و مظهر حیله‌گری و نیرنگ.

خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت

دشمن تو همچون موشی است که در صحرا پنهان می‌شود و شمشیر تو همچون ماری است که چنان موشی را به راحتی صید می‌کند.

نکته ادبی: حسام: شمشیر تیز؛ تشبیه دشمن به موش نشان از خواری اوست.

دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت

دولت و ثروت تو چنان است که هیچ‌کس نمی‌تواند به آن دست یابد، اما دیگران از آن بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: ارقم و ثعیان: نام‌هایی برای مارهای سمی و خطرناک که در اینجا کنایه از دشمنان یا سختی‌های دست‌نیافتنی است.

از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت

از شادیِ فتح پارس، نوازنده عشق‌ورزان دیشب غزل جدیدی نواخت و راه سپاهان را در پیش گرفت.

نکته ادبی: مطرب: خواننده و نوازنده؛ اشاره به پیروزی در شیراز.

گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت حسن رخش خرده ها بر گل بستان گرفت

از وقتی که موهای تازه روییده بر گونه‌اش پدیدار شد، زیبایی چهره‌اش گل‌های بوستان را خوار و کوچک کرد.

نکته ادبی: خط ریحان: موهای نازک و سبزی که بر چهره جوان می‌روید (خط عارض).

زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت

زلف زره‌مانند آن سوار زیبارو، سپاهی از چین و ختن گرد آورد و مملکت دل مرا تسخیر کرد.

نکته ادبی: زنگی: اشاره به سیاهی زلف؛ گلگون سوار: اشاره به چهره سرخ و سفید و زیبا.

خط عذارش نگر، هان که به دور قمر کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت

خط چهره‌اش را ببین که در اطراف ماهِ صورتش، چگونه کفر (سیاهی مو) سر برآورد و ایمان را در آن منطقه شکست داد.

نکته ادبی: کفر: نماد سیاهی زلف؛ ایمان: نماد روشنایی چهره.

رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت

بوی خوش موهایش از نافه تاتار است و شیرینیِ کلامش همچون آب حیات گوارا و شیرین است.

نکته ادبی: چشمه حیوان: آب حیات که مایه جاودانگی است.

دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت

هیچ‌کس توانایی نگاه کردن به آن چهره زیبا را ندارد و هیچ‌کس یارایِ درگیر شدن با آن زلف‌های پریشان را ندارد.

نکته ادبی: دیده ندارد: کنایه از اینکه آنقدر زیبا و مهیب است که کسی تاب نگریستن ندارد.

داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت

قلب من پیش از این برای رهایی از غم تو به دنبال داوری بود، اما غم تو چنان روی دل را دید که خودش صاحبِ دل شد.

نکته ادبی: داوری: دادخواهی؛ غم در اینجا شخصیتی است که بر دل مسلط شده.

خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت

خال گونه تو، جان مرا در چاه زنخدانت اسیر کرد و آن را با عطر عنبر در قعر آن چاه فرو برد.

نکته ادبی: سیمین زنخ: چانه سفید و نقره‌فام؛ عنبر: ماده خوشبو که نماد سیاهی نیز هست.

چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت

چقدر به امید تو همچون غباری در مسیر راهت افتادم و برخاستم تا دامنِ پادشاه را بگیرم.

نکته ادبی: دامان گرفتن: کنایه از طلب یاری و همراهی کردن.

خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت

آن پادشاهی که تختش مانند اسکندر است و غلامانش از قیصر باج می‌گیرند و از خاقان چین خراج می‌ستانند.

نکته ادبی: خان سکندر سریر: پادشاهی که تختش به شکوه اسکندر است.

بس که به امید بار بر در او آفتاب سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت

آنقدر خورشید به امید دیدن او بر در خانه‌اش سر زد که گویی خودش را مدیونِ دربان او می‌داند.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی مقام پادشاه تا حدی که خورشید به او نیاز دارد.

باز در ایام او، طعمه گنجشک داد گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت

در دوران حکومت او، گرگ چنان رام شد که نقش چوپان را گرفت و به گنجشک طعمه داد.

نکته ادبی: اشاره به عدل مطلق که حتی خوی درندگی درندگان را نیز تغییر داده است.

دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت

روزگارِ سختی‌ها گذشت، همان‌طور که در ابتدای دوره‌اش باد صبا وزید و سختی‌های آسمان را به پایان رساند.

نکته ادبی: دور حوادث: اشاره به آشوب‌های زمانه پیش از پادشاه.

ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت

ماه در گردش دور او سپر است و خورشید شمشیر؛ بنابراین افلاک از آن‌ها حساب می‌برند.

نکته ادبی: استعاره از سربازان پادشاه به ماه و خورشید.

ای ز نوال کفت، قطره ای و ذره ای آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت

آنچه دریا و معدن از بخشش تو دریافت کردند، تنها قطره‌ای و ذره‌ای از کرمِ دستِ توست.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت پادشاه.

سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت

سایه چتر تو تمام جهان را فرا گرفت؛ همان چتری که آفتاب در زیر آن، شکل و شمایل انسانی به خود گرفت.

نکته ادبی: چتر: در قدیم از لوازم پادشاهی و نشان قدرت بود.

بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت

خرجِ هدایای تو چنان زیاد است که آسمان از محاسبه آن عاجز ماند و آن را همچون میزانِ عدالت سنجید.

نکته ادبی: میزان: ترازو؛ استعاره از دقت و عظمت بخشش شاه.

شاهسواری که چون راند به میدان ملک گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت

سوارکاری که وقتی به میدان ملک می‌راند، گوی فلک را با قدرتِ حکم خود در خمِ چوگانش می‌گیرد.

نکته ادبی: چوگان: بازی پادشاهان که نماد تسلط و قدرت است.

چشم بدان از رخش دور که سعد فلک فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت

چشم حسود از صورتش دور باد که سعدِ آسمان، فالِ سعادت را از درخشش چهره او گرفت.

نکته ادبی: سعد فلک: سیاره مشتری یا ناهید که نماد خوش‌یمنی است.

چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت

وقتی قدِ بلند تو از گریبان آسمان سر برآورد، خورشید لباس خود را از شدت شرم پاره کرد.

نکته ادبی: گریبان پاره کردن: کنایه از نهایتِ حیرت یا عجز در برابر زیبایی و بزرگی.

قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت

عظمت تو از صورتِ فلکیِ جوزا گذشت و آوازه شهرتت صدها سال راه را در آن سوی جهان در نوردید.

نکته ادبی: جوزا: از صورت‌های فلکی بسیار بلند؛ صیت: آوازه و شهرت.

یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری کز دم روح القدس، دختر عمران گرفت

گلستانِ عمرِ تو از عدالتت بهره یافت، همان‌طور که مریم (دختر عمران) از دمِ روح‌القدس صاحبِ عیسی شد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه الهی که بازتاب آن در عدل شاه دیده می‌شود.

معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت

معجزه اقبالِ شاه بود که پس از سه سال، نسخه این سرِ پنهان را ذهنِ سلمان (شاعر) دریافت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شاعر برای سرودن این شعر به الهام شاهانه نیاز داشت.

تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت

تا وقتی که خورشیدِ پهلوان (تهمتن) در نیمروز است، او کسی است که نخستین بار مرز خراسان را گرفت.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم؛ اشاره به دلاوری شاه.

رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت

درفش پیروزی و ظفر، همیشه همراه لشگر تو باد، ای کسی که با یک حمله از پارس تا خراسان را تصرف کردی.

نکته ادبی: دعای خیر در پایان قصیده.

آرایه‌های ادبی

مبالغه سایه یزدان

تشبیه پادشاه به سایه خداوند برای القای نهایت شکوه و مشروعیت الهی.

تشخیص چرخ به دندان گرفت

نسبت دادن عملِ انگشت به دندان گرفتن (نشانه حیرت) به آسمان (چرخ).

تلمیح دختر عمران

اشاره به داستان حضرت مریم و تولد حضرت عیسی با دم روح‌القدس.

استعاره کفر برآورد سر

استفاده از کفر برای توصیف سیاهی موهای چهره در برابر ایمان که نماد روشنی چهره است.

کنایه انگشت به دندان گرفتن

کنایه از تعجب و شگفتی بسیار در برابر قدرت پادشاه.