دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
گفت: لبش نکته ای، لعل بدخشان شکست زد دهنش خنده ای، پسته خندان شکست
باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست
کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست
با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست
کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست
یوسف جان پای بست، بود به زندان دل غمزه سرمست او، زد در زندان شکست
برقع او روی بست، آرزوی من نداد کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست
ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست
چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست
روی تو بس فتنه ها، کز پس برقع نمود چشم تو بس قلب ها، کز صف مژگان شکست
گریه خونین من، رشته گوهر گسست خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست
در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست
زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست
در دل من بود و هست آرزوی زلف تو هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست
آتش روی بتان، آب جمالت نشاند گردن اعدای دین دولت سلطان شکست
داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست
آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست
آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند لعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست
نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت حمل نوال کفش، کفه میزان شکست
همت عالی او، کوکبه بر عرصه ای راند که نعل هلال، درسم یکران شکست
روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست
پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست
بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست
تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند هم قدم این برید، هم قلم آن شکست
خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو سفره انعام او پایه آن خوان شکست
کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟
خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست
ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی قبه جان خطا، در کله خان شکست
شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست
مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست
معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست
صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست
زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست
چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست
نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست
طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست
عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت: پایه خورشید را سایه یزدان شکست
بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک دولت کیخسروی قوت پیران شکست
فتنه آخر زمان، مایه باست نشاند لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست
ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار لشگر مازندران همچو خراسان شکست
دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست
نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست
زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست
بود وجود حسود، صورت عصیان محض سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست
پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست
با تو معارض شود ضد تو، اما کجا دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟
دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع رایت اضداد را، آیت قرآن شکست
تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست
باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با یک بخش تغزلی (نسیب) آغاز می‌شود که در آن شاعر با زبانی سرشار از استعاره و خیال‌پردازی، جمال خیره‌کننده معشوق و تأثیرات ویرانگر آن بر دل عاشق را ترسیم می‌کند. شاعر در این ابیات، برتری زیبایی معشوق را بر تمامی مظاهر طبیعت و زیورآلات دنیوی به تصویر می‌کشد و فضای حاکم، فضایی مشحون از شور و شیدایی و در عین حال حسرت و دوری است.

در بخش دوم، شاعر با گذاری هنرمندانه، به مدح سلطان اویس می‌پردازد. در این بخش، لحن شعر از تغزل به حماسه و مفاخره تغییر می‌یابد. شاعر به ستایش عدالت، هیبت نظامی، سخاوت و تاییدات الهی سلطان می‌پردازد و او را پادشاهی می‌داند که نه تنها بر مخالفان و اعدای دین پیروز است، بلکه فلک و کائنات نیز در برابر عظمت او سر تعظیم فرود می‌آورند. این ابیات بیانگر قدرت و شکوه بی‌بدیل ممدوح در ساحت‌های مختلف است.

معنای روان

گفت: لبش نکته ای، لعل بدخشان شکست زد دهنش خنده ای، پسته خندان شکست

او سخن گفت و زیبایی لبش ارزش یاقوت بدخشان را شکست و دهانش به خنده باز شد و پسته خندان را شرمسار کرد.

نکته ادبی: استفاده از صنعت اغراق و حسن تعلیل برای ستایش زیبایی دهان و لب معشوق.

باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست

زلف او چون گوی‌چوگان به میدان آمد و دل مرا که در حکم گوی بود، درهم شکست.

نکته ادبی: استعاره زلف به چوگان و دل به گوی برای نمایش تسلط معشوق بر دل عاشق.

کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست

آیا در برابر چهره او، تابندگی خورشید معنایی دارد؟ به ویژه آنکه او زیبایی چهره‌اش را بر ماه تابان برتری داد.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای اثبات برتری زیبایی معشوق بر اجرام آسمانی.

با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست

با خط موی نازکی که بر چهره دارد و همچون نوشته‌های زیباست، خال سیاه چهره‌اش همچون غباری، زیبایی و طراوت ریحان را از بین برد.

نکته ادبی: خط به موی نوخاسته بر صورت اطلاق شده است.

کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست

دست از آستین بیرون آورد تا خونم را بریزد و زیبایی جامه ابریشمی او، شکوه دیبای چین را شکست.

نکته ادبی: اغراق در زیبایی جامه و تأثیر آن بر بیننده.

یوسف جان پای بست، بود به زندان دل غمزه سرمست او، زد در زندان شکست

جانِ همچون یوسف من، در زندان دل گرفتار بود، اما کرشمه سرمستانه او درِ زندان را شکست.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف پیامبر و زندان.

برقع او روی بست، آرزوی من نداد کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست

او با برقع چهره‌اش را پوشاند و آرزوی مرا برآورده نکرد؛ از این رو کار من یکباره به ناامیدی و شکست کشید.

نکته ادبی: استعاره برقع برای مانع دیدن و حجاب.

ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست

اگر ماه و خورشید فلک با تو روبرو شوند، درخشش جمال تو آن‌ها را شرمنده و شکست‌خورده می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در درخشش جمال معشوق نسبت به خورشید و ماه.

چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست

هر تیری که از کمان ابروی مشکین تو رها شد، در دل من نفوذ کرد و قلبم را شکست.

نکته ادبی: استعاره کمان برای ابرو و ناوک (تیر) برای نگاه.

روی تو بس فتنه ها، کز پس برقع نمود چشم تو بس قلب ها، کز صف مژگان شکست

چهره تو پس از برقع فتنه‌های بسیاری نمایاند و چشمانت قلب‌های زیادی را از صف مژگان شکست.

نکته ادبی: استعاره چشم به سپاهی که قلب دشمن را می‌شکند.

گریه خونین من، رشته گوهر گسست خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست

گریه خونین من رشته‌های گوهر را پاره کرد و خنده شیرین تو حقه (جعبه) مرجان را شکست.

نکته ادبی: تشبیه دندان‌ها به مرجان و خنده به شکستن حقه.

در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست

ماه برای دیدن چهره تو خورد و خواب را ترک کرد و خورشید بر سر کوی تو، از شدت اشتیاق درمانده شد.

نکته ادبی: تشخیص ماه و خورشید به عنوان عاشق معشوق.

زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست

از آنجا که تو مرا ترک می‌کنی، نمی‌توان دست از تو کشید؛ و چون دل مرا می‌شکنی، عهد وفاداری به تو را نمی‌توان شکست.

نکته ادبی: تضاد و پارادوکس در رفتار عاشق نسبت به جفای معشوق.

در دل من بود و هست آرزوی زلف تو هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست

آرزوی زلف تو همواره در دل من بوده و هست، اما هجران تو این آرزو را در دل من (سلمان) شکست.

نکته ادبی: تخلص شاعر و بیان نام سلمان.

آتش روی بتان، آب جمالت نشاند گردن اعدای دین دولت سلطان شکست

آتش چهره معشوقان، گرمای آب جمالت را نشاند؛ و شمشیر تو گردن دشمنان دین و دولت سلطان را شکست.

نکته ادبی: گذار از تغزل به مدح و استفاده از کنایه قدرت نظامی.

داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست

داور خورشیدفر، شاه اویس که از شرف و منزلت، پایه آسمان هفتم را شکست.

نکته ادبی: مدح مستقیم سلطان اویس و مبالغه در منزلت او.

آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست

آنکه کفش در هنگام سؤال، لب دریا را بست و آنکه دلش در بخشش، دست و دل کان (معدن) را شکست.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت سلطان.

آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند لعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست

آب شمشیرش در روم آتش قیصر را خاموش کرد و نیزه‌اش در چین، عروسک خاقان را شکست.

نکته ادبی: اشاره به فتوحات و قدرت نظامی.

نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت حمل نوال کفش، کفه میزان شکست

صاحب جوزا نسخه سر دل او را نوشت و بخشش کف او، کفه ترازو را شکست.

نکته ادبی: مبالغه در وزن و اعتبار بخشش و کرم.

همت عالی او، کوکبه بر عرصه ای راند که نعل هلال، درسم یکران شکست

همت عالی او چنان کوکبه‌ای بر زمین راند که نعل هلال آسمان در مسیر حرکتش شکست.

نکته ادبی: مبالغه در شکوه و جلال سلطان.

روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست

لشکر او چنان بود که حرکتش روی آسمان را پنهان کرد و اسبش زمین را در صف جولان شکست.

نکته ادبی: توصیف حماسی قدرت نظامی.

پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست

به پشتیبانی او پشه گردن فیلان را می‌شکند و با یاری او پرنده کوچک، بال عقابان را می‌شکند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت نظامی و حمایت سلطان.

بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست

بازوی او در بزم، بازوی رستم را بست و پنجه او در زورآزمایی، پنجه دستان (زال) را شکست.

نکته ادبی: تلمیح به اساطیر شاهنامه و پهلوانان ایرانی.

تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند هم قدم این برید، هم قلم آن شکست

تیغ و قلم اگر بدون مراد او حرکت کردند، قلم آن شکست و قدم این برید.

نکته ادبی: مبالغه در اطاعت کائنات از اراده پادشاه.

خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو سفره انعام او پایه آن خوان شکست

سفره آسمان اگرچه روزی جهانیان را می‌دهد، اما سفره انعام سلطان آن سفره را بی‌اعتبار کرد.

نکته ادبی: مقایسه سخاوت پادشاه با بخشش آسمان.

کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟

کاسه و سفره آسمان چیست که در آشپزخانه او، در روز مهمانی، چنین کاسه‌های فراوانی شکست؟

نکته ادبی: مبالغه در شکوه پذیرایی سلطان.

خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست

کسی در عالم نانی گرم‌تر از نان او ندید، کسی که گوشه آن نان را شکست (از آن بهره برد).

نکته ادبی: توصیف سخاوت و مهمان‌نوازی.

ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی قبه جان خطا، در کله خان شکست

ای که حتی نگهبانان درگاه تو با ابهت هستند، قبه‌داری و عزت تو کلاه خان‌های بزرگ را شکست.

نکته ادبی: مدح ابهت و قدرت سیاسی.

شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست

اگر شب به خلافت تو نرسیده باشد، پس چرا صبح در دهان شب، دندان‌هایش را شکست؟

نکته ادبی: تشبیه صبح به فاتحی که شب را شکست می‌دهد.

مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست

مملکتی را که قهر تو شبانه بر آن تاخت، فلک بیضه (تخم) صبحش را در کف دوران شکست.

نکته ادبی: استعاره و کنایه از فروپاشی دشمن.

معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست

عدالت کسروی تو جهان را استوار نگه داشت، وگرنه طاق ایوان‌های قدرت در هم می‌شکست.

نکته ادبی: تلمیح به طاق کسری و عدالت پادشاهان باستان.

صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست

آوازه نیزه‌ات در دریا گوش نهنگان را کر کرد و ضربه عمودت مهره کمر مار (ثعبان) را شکست.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت نظامی و ترس دشمنان.

زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست

زهره برای مطرب تو ساز زد و تیر (قلم) تو کاغذ دیوان را شکست.

نکته ادبی: مبالغه در هنرمندی و نویسندگی سلطان.

چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست

چرخ ضمانت مخارج تو را کرد و از این راه، اموالش دچار نقص و شکست شد.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی سلطان که حتی آسمان توان تامین هزینه‌های او را ندارد.

نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست

باد صبا در دوران تو تندرست نیست، زیرا از تو در زلف پریشانش شکست و خلل یافت.

نکته ادبی: تشخیص و نسبت دادن حالات انسانی به باد صبا.

طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست

هرگاه طبع تو گوهر شعر سرود، قلم تو زیر پا مروارید عمان را شکست.

نکته ادبی: مبالغه در ارزش کلام و اشعار سلطان.

عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت: پایه خورشید را سایه یزدان شکست

عقل وقتی رای تو را با آفتاب دید، گفت: سایه یزدان بر پایه خورشید برتری و شکست دارد.

نکته ادبی: توصیف مقام الهی و خرد سلطان.

بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک دولت کیخسروی قوت پیران شکست

بخت جوان تو گوی پیروزی را از فلک پیر ربود و دولت کیخسروی تو، قدرت پیران را شکست.

نکته ادبی: تلمیح به کیخسرو و بخت جوان.

فتنه آخر زمان، مایه باست نشاند لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست

فتنه آخرالزمان را نشاندی و لشکر فسق و فساد را با حمله طوفانی‌ات در هم شکستی.

نکته ادبی: ستایش نظم و امنیت ایجاد شده توسط پادشاه.

ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار لشگر مازندران همچو خراسان شکست

نشان پرچم تو در سمنان و خوار دیده شد و لشکر مازندران همچون خراسان شکست خورد.

نکته ادبی: اشاره جغرافیایی به گستره قلمرو سلطان.

دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست

دولت تو پیروز شد، اما من به تحقیق می‌گویم که کار بر دشمنان از چه جهت شکست.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای بیان علت شکست دشمنان.

نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست

چون طاغیان قدر نعمت و لطف تو را نشناختند، گردن‌شان به علت طغیان شکست.

نکته ادبی: عدالت و کیفر بدخواهان.

زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست

چشم کسی که نان و نمک خورد و نمکدان شکست، به زودی دچار خاری و شکست می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل نمک‌نشناسی.

بود وجود حسود، صورت عصیان محض سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست

وجود حسود صورت عصیان محض بود و سیلی انصاف تو گردن عصیان را شکست.

نکته ادبی: تقابل عدل و انصاف با عصیان و حسادت.

پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست

خصم مدتی از تو پیروی کرد، اما عاقبت راه کفر را پیش گرفت و بیعت ایمان را شکست.

نکته ادبی: توصیف خیانت دشمنان.

با تو معارض شود ضد تو، اما کجا دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟

دشمن تو با تو معارضه کرد، اما کجا دیو توانست با حیله، مهر سلیمان را بشکند؟

نکته ادبی: تلمیح به انگشتر سلیمان و قدرت جادویی آن در برابر دیوان.

دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع رایت اضداد را، آیت قرآن شکست

تیغ تو ادعای حسودان را قطع کرد و رایت (پرچم) دشمنان تو، آیت قرآن را شکست (ناکام ماند).

نکته ادبی: مبالغه در حقانیت شمشیر سلطان.

تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست

شرع بر این باور است که آخر کار جهان، از آسیب روز قیامت، گنبد آسمان درهم خواهد شکست.

نکته ادبی: تلمیح به روز قیامت و فناپذیری عالم.

باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

قصر جلالت تو چنان استوار بنا شده است که چرخ فلک هرگز نمی‌تواند بر آن خانه و بنیان شکست وارد کند.

نکته ادبی: مبالغه در ابدیت و استواری شکوه پادشاه.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف جان

اشاره به داستان حضرت یوسف و زندانی شدن او.

استعاره چوگان زلف

تشبیه زلف به چوگان که نماد قدرت معشوق است.

تلمیح دستان

اشاره به زال پدر رستم در شاهنامه برای نمایش پهلوانی.

مبالغه کفه میزان شکست

غلو در بخشندگی پادشاه که وزن آن کفه ترازو را می‌شکند.

ایهام خط

هم به معنای خط نوشتن و هم موی نوخاسته بر چهره معشوق.

حسن تعلیل نشاندن آتش چهره

دلیل‌تراشی شاعرانه برای برتری زیبایی سلطان بر مخالفان.