دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
ساقی زمان آذر و دوران بهمن است خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است
در جام و آتش می، کن، تاملی این اتحاد بین که میان دو دشمن است
زان جام برفروز دل تاب خورده را کین تابخانه ایست کزان جام روشن است
گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است
دست از عنان ابلق ایام باز دار واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است
بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن است
در آهن است رستم آتش کشیده تیغ یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است
چو آتش است جامه زپولاد کرده آب کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است
در تن ز باد برکه زره داشت در دمش در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است
خورشید ساخت آستر اطلس فلک بارانی سحاب که از خز ادکن است
شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر گرچه گرفته معجزه ای زیر دامن است
بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار کایام تابخانه، نه ایام گلشن است
کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن هنگام آتش و می و مرغ مسمن است
تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند افتاد راز او همه بر کوی و برزن است
زین پیش بود آب روان در تن چمن واکنون روان روشنش افسرده در تن است
هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است
چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است
سلطان معز دین که جهان را جناب او از حادثات چرخ، مقرست و مامن است
دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است
آن سایه خدای که ظل ظلیل او تا ممکن است بر سر عالم ممکن است
در سد باب فتنه گیتی سکندر است در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است
آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم در غره نواحی جیشش مبین است
با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است با درک طبع روشن از برق کودن است
سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست ز انسان که رای تابع قول برهمن است
ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است
ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است
ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی از شق خامه تو در آن خانه روزن است
تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است
گردون شدست داخل ملک تو زان سبب آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است
بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است
باری ضعیف یافته آورده در میان خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است
رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل آن صورتی است روشن و این خود معین است
آمال را خطوط جبین تو مطلع است آجال را حدود و حسام تو مکمن است
عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است بالای نصر طایر گردون نشیمن است
قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون قدر تو با سپهر چو با آب روغن است
خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است
حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟ البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است
هر کس که دیگ کین تو در سینه می پزد از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است
زان سان که بود در عربی مالک سخن حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است
سلمان پارسی است، سلیمان و ملک نظم زیر نگین طبع سخن پرور من است
تا از شعاع جام زراندود آفتاب اطراف چار صفه ارکان ملون است
از عکس آفتاب دلت باد نور بخش جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی دقیق از سرمای طاقت‌فرسای زمستان و تقابل آن با گرمای مطبوع می و آتش آغاز می‌شود. شاعر با نگاهی حکیمانه، چرخ گردون و ایام را ناپایدار و ستیزه‌جو می‌داند و پناه بردن به شادی‌های زودگذرِ زمستانی را راهی برای تحمل این سختی برمی‌شمارد. در این بخش، طبیعت در هیئتِ زمهریر و سرما، فضایی سرد و سخت را ترسیم می‌کند.

در نیمه دوم، شاعر با گذاری هنرمندانه، به ستایش سلطان اویس جلایری می‌پردازد. او سلطان را به دادگری، شکوه و قدرت می‌ستاید و او را با شخصیت‌های اساطیری همچون رستم و اسکندر مقایسه می‌کند. در پایان، شاعر با اعتمادبه‌نفسِ کامل، جایگاه بلند ادبی خود را در میان شاعران پارسی‌گو تثبیت کرده و طبعِ خود را مقتدرترینِ زمانه می‌شمارد.

معنای روان

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است

ساقی، اکنون در ماه آذر و بهمن هستیم؛ شرابِ ناب، همچون خون، در زندانِ ظرفِ فلزی محبوس شده است تا از گزند سرما حفظ شود.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان خون (مایع) و آهن (جامد) برای نمایشِ حفظ کیفیت شراب در سرما.

در جام و آتش می، کن، تاملی این اتحاد بین که میان دو دشمن است

در این شرابِ آتشگون که در جام ریخته‌ای، تامل کن؛ ببین چگونه میان این دو دشمن (آتش و سرما یا شراب و آتش)، اتحاد و سازگاری برقرار شده است.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس میان آتش (شراب) و فضای سرد زمستانی.

زان جام برفروز دل تاب خورده را کین تابخانه ایست کزان جام روشن است

از آن جامِ پُر آتش، دلِ سرمازده را گرم و روشن کن؛ چرا که این محفل و بزم، همانندِ خانه‌ای است که از نورِ آن جام، روشنایی می‌گیرد.

نکته ادبی: واژه تابخانه به معنای گرم‌خانه یا محلی برای گرما گرفتن است.

گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است

شرابِ سرخ‌فام بیاور، چرا که به آسمانِ ستیزه‌جو که چون اسبی سرکش و خورشیدفام است، هیچ اعتمادی نیست.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید و شموس به معنای اسب سرکش است که استعاره از گردش روزگار دارد.

دست از عنان ابلق ایام باز دار واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است

افسارِ این اسبِ ایام (روزگار) را رها کن و در برابرش مرو، زیرا بسیار چموش و لگدزن است و انسان را گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: ابلغ به معنای اسب ابلق (دو رنگ) است که نماد روزگار دگرگون‌شونده است.

بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن است

اگر در ماه بهمن، سوار بر مرکبِ جمشید شوی، به این مرکب بنگر که چگونه با سم‌های خود، زمین را می‌کَنَد (اشاره به سختی زمین در زمستان).

نکته ادبی: اشاره به جم و مرکب او که کنایه از قدرت و پادشاهی است.

در آهن است رستم آتش کشیده تیغ یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است

رستم (قهرمان اساطیری) در درون آهن (زره و سلاح) شمشیرِ آتشین کشیده است؛ یعنی در روز جنگ، تنها سلاح و قدرت است که حرف اول را می‌زند.

نکته ادبی: سفندار به معنای آهنین و استوار است.

چو آتش است جامه زپولاد کرده آب کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است

جامه (زره) از پولادِ آب‌دیده ساخته شده است، همان‌طور که اکنون در فصلِ قوس (آذر)، آسمانِ سرد، تیرهای باران و برف را بر زمین می‌افکند.

نکته ادبی: پولاد آب‌دیده استعاره از استحکام در برابر سختی است.

در تن ز باد برکه زره داشت در دمش در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است

همان‌طور که انسان در زره پنهان است، چرخ گردون نیز آسمان را در پوششی از پولادینِ دشمن (سرمای کشنده) قرار داده است.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از سختی سرمای آسمان که مانند زرهی سخت، مانعِ لطافت است.

خورشید ساخت آستر اطلس فلک بارانی سحاب که از خز ادکن است

خورشید، آسترِ اطلسِ آسمان شده است و ابرها، بارانی از خزِ تیره (ادکن) را به همراه دارند.

نکته ادبی: خزِ ادکن به معنای پارچه‌ای از جنس خز به رنگ قهوه‌ای تیره یا سیاه است.

شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر گرچه گرفته معجزه ای زیر دامن است

آسمان از سرمای شدیدِ زمهریر، کبود شده است، هرچند که در زیرِ دامنِ خود، گنجینه‌ای از معجزه پنهان دارد.

نکته ادبی: زمهریر به معنای سرمای کشنده و طاقت‌فرساست.

بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار کایام تابخانه، نه ایام گلشن است

دل را از باغ بکن و در آتش بگذار، زیرا ایامِ گرم‌خانه است، نه ایامِ گل و گلستان.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تغییر رفتار با تغییر فصل.

کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن هنگام آتش و می و مرغ مسمن است

اکنون به‌جای بلبل و گل و سمن، زمانِ آتش و شراب و گوشتِ پخته (مرغ مسمن) است.

نکته ادبی: مرغ مسمن به معنای مرغ چاق و پروار است که غذای فصل زمستان است.

تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند افتاد راز او همه بر کوی و برزن است

از وقتی ابرها آبِ دهان (باران) را از دلِ سپند (دانه‌ی اسپند که نماد سوختن است) جدا کردند، رازِ آن‌ها در همه کوچه‌ها فاش شد.

نکته ادبی: اشاره به بارش برف و باران پس از خشکی.

زین پیش بود آب روان در تن چمن واکنون روان روشنش افسرده در تن است

پیش از این، آبِ روان در تنِ چمن جاری بود، اما اکنون آن آبِ روشن، در تنِ خود یخ زده و ساکن است.

نکته ادبی: تضاد میان روان بودنِ گذشته و افسردگی (انجماد) فعلی.

هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است

هر لحظه آتش می‌پیچد و با سوز می‌نالد؛ این ناله کردنِ آتش، به خاطر چوب خوردن (سوختن در آتش) است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به آتش و ناله کردن آن هنگام سوختن چوب.

چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است

چون آتش است که به سنگِ آهن می‌خورد (برای افروختن)، هر کسی که از فرمان شاه سرپیچی کند، گردنش زده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از قدرت قاطع شاه.

سلطان معز دین که جهان را جناب او از حادثات چرخ، مقرست و مامن است

سلطان معزّالدین که آستانِ او، پناهگاه و مامنِ جهانیان در برابر حوادثِ روزگار است.

نکته ادبی: اشاره به مقام شامخ سلطان و نقش پناهگاهی او.

دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است

دارای ملک، شیخ اویس، کسی است که نامش، داستان‌های دارا و بهمن را در تاریخ منسوخ کرده است.

نکته ادبی: استفاده از اسامی شاهان باستان برای نشان دادن عظمت سلطان.

آن سایه خدای که ظل ظلیل او تا ممکن است بر سر عالم ممکن است

او سایه خداوند است و سایه بلندِ او، تا زمانی که ممکن است، بر سرِ تمامِ موجوداتِ عالم گسترده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ظل‌اللهی (سایه خدا بودن) حاکم.

در سد باب فتنه گیتی سکندر است در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است

در راهِ فتنه، او همچون اسکندر سد می‌سازد و در قلبِ دشمن، همچون تهمتن (رستم) نفوذ می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سد سکندر و قدرت رستم.

آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم در غره نواحی جیشش مبین است

نشانه‌های پیروزی و نصرت، همچون آثارِ سپیده‌دم، در ابتدای صفوفِ سپاه او آشکار است.

نکته ادبی: استعاره از صبح برای نشان دادن امید و پیروزی.

با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است با درک طبع روشن از برق کودن است

با وجودِ سخاوتِ دستِ او، دریا بخیل است و با وجودِ درکِ روشنِ او، برقِ آسمان کودن و کند است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخشندگی و هوشِ سلطان.

سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست ز انسان که رای تابع قول برهمن است

سلطانِ عقل، تابعِ فرمانِ رایِ اوست، همان‌طور که رای و نظر، تابعِ قولِ برهمن است.

نکته ادبی: تشبیه رایِ سلطان به حکیمانِ برهمن.

ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است

ای داوری که ادعای پاکیِ ذاتِ تو، با شمشیرِ بُرنده‌ات به عنوانِ برهانی قاطع، ثابت شده است.

نکته ادبی: پیوند میانِ شمشیر (قدرت) و حجت (منطق).

ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است

روزیِ مردم توسطِ کفِ دستِ بخشنده‌ی تو تقسیم می‌شود و اسرارِ غیب در دلِ پاکِ تو نهفته است.

نکته ادبی: اوصافی عرفانی در ستایشِ حاکم.

ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی از شق خامه تو در آن خانه روزن است

درهای غیب اگرچه بسته است، اما قلمِ تو با شکافتنِ کاغذ، در آن خانه روزنه‌ای ایجاد کرده است.

نکته ادبی: استعاره از قلم به عنوان ابزاری برای کشفِ اسرار.

تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است

خورشید سال‌هاست که خدمتکارِ توست و هم نقشِ غلام و هم کنیز را برای تو ایفا می‌کند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در عظمتِ مقام سلطان.

گردون شدست داخل ملک تو زان سبب آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است

چرخِ فلک واردِ ملکِ تو شده است، چرا که در قلمرو تو، شیر و آهو در صلح و امنیت کنار هم زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ دورانِ سلطنت که نمادِ عدالت است.

بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است

آن کسی که پیشِ تو فروتن است و گردن‌کشی نمی‌کند، سزاوارِ تاج و تخت است.

نکته ادبی: پند و اندرز در قالب ستایش.

باری ضعیف یافته آورده در میان خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است

دشمنِ تو در برابرِ تو آن‌قدر ضعیف است که دنیا در چشمِ او مانندِ سوراخِ سوزن تنگ شده است.

نکته ادبی: کنایه از بیچارگیِ دشمن.

رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل آن صورتی است روشن و این خود معین است

رایِ تو مانندِ آفتاب و ضمیرت عینِ عقل است؛ آن (رای) چهره‌ای روشن دارد و این (ضمیر) کاملاً آشکار است.

نکته ادبی: تشبیه عقلی به امرِ محسوس.

آمال را خطوط جبین تو مطلع است آجال را حدود و حسام تو مکمن است

پیشانیِ تو مطلع و آغازگرِ آرزوهاست و شمشیرِ تو، مرزِ پایانِ عمرِ دشمنان است.

نکته ادبی: آرایه تضاد و تناسب میانِ آمال و آجال.

عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است بالای نصر طایر گردون نشیمن است

عنقای بلندپروازِ قدرِ تو، جایگاهش بالاتر از جایگاهِ پرنده پیروزی در آسمان است.

نکته ادبی: استفاده از پرندگان اساطیری برای بلندیِ مقام.

قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون قدر تو با سپهر چو با آب روغن است

قدر و منزلتِ تو از این آسمانِ کبود بالاتر است؛ قدرِ تو و آسمان، مانندِ روغن و آب است که با هم نمی‌آمیزند (تو برتری).

نکته ادبی: اشاره به استعلای وجودیِ سلطان نسبت به فلک.

خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است

اگر دشمنِ تو با کفن به درگاهت نیاید، خودش همچون کرمِ پیله، دورِ خودش کفن می‌تند و می‌میرد.

نکته ادبی: اشاره به نابودیِ حتمیِ دشمن.

حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟ البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است

بردباریِ تو در برابرِ حمله دشمن چیست؟ (اهمیتی ندارد)؛ همان‌طور که کوه البرز از سنگِ کوچکِ فلاخن نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تشبیه دشمن به سنگ کوچک و سلطان به کوه البرز.

هر کس که دیگ کین تو در سینه می پزد از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است

هر کس که در سینه کینه‌ی تو را می‌پزد، خودش با دستِ خویش، خاطرش را مانندِ هاون می‌کوبد و آزار می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ کینه‌توزی به خودزنی.

زان سان که بود در عربی مالک سخن حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است

همان‌طور که حسان در عربی مالکِ سخن بود و از لطفِ خداوند بهره می‌برد، من نیز از آن لطف بهره‌مندم.

نکته ادبی: اشاره به حسان بن ثابت، شاعرِ عرب‌زبان.

سلمان پارسی است، سلیمان و ملک نظم زیر نگین طبع سخن پرور من است

من سلمانِ پارسی‌ام و سلیمانِ ملکِ سخن؛ تمامِ دنیا و هنرِ شعر، تحتِ نگینِ طبعِ سخن‌پرورِ من است.

نکته ادبی: تفاخرِ شاعر به نامِ خود (سلمان) و توانمندی‌اش در نظم.

تا از شعاع جام زراندود آفتاب اطراف چار صفه ارکان ملون است

تا زمانی که اطرافِ چارصفه (قصر) جهان به خاطرِ تابشِ آفتاب رنگین است...

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ جهان در پرتو نور.

از عکس آفتاب دلت باد نور بخش جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است

امیدوارم جامی که قصرِ آسمان به نورِ تو مزین است، با بازتابِ آفتابِ دلت نورانی بماند.

نکته ادبی: دعایی در پایانِ قصیده برای بقای نورِ وجودِ سلطان.

آرایه‌های ادبی

استعاره خنگ آسمان

تشبیه آسمان و گردش روزگار به اسبی سرکش.

پارادوکس (تناقض) اتحاد میان دو دشمن

اشاره به هم‌نشینی آتش و شراب در فصل سرما که متضاد یکدیگرند.

تلمیح سد باب فتنه گیتی سکندر است

اشاره به افسانه ساختن سد توسط اسکندر در برابر یأجوج و مأجوج.

تشبیه همچون آب و روغن

اشاره به تفاوتِ ذاتی و عدمِ امتزاجِ جایگاهِ سلطان با سپهرِ دنیوی.

اغراق سلمان پارسی است سلیمان و ملک نظم

تفاخرِ شاعر با اشاره به نام خویش و تشبیه خود به سلیمانِ سخن.