دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح سلطان الوزرا محمد زكریا

سلمان ساوجی
سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست
چشم سرمست تو را عین بلا می بینم لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست
سرو می خواست که با قد تو همسایه بود سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست
تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت مشکل این است که انگشتریت نا پیداست
بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب کار آشفته ام افتاده چو زلفت در پاست
شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست
روی بنما به من ای آینه حسن و جمال که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است
هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست
ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست
شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست
من گرفتم که به پولاد دلی آینه ای گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست
زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست
روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر عالم آراسته از حسن ممالک آراست
خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست
پادشاه وز را میر زکریا که زقدر آستان در او مسند جای وز راست
آنکه در کار ممالک قلم و دستش را قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست
سجده درگه او نور جبین می بخشد هم از آن سجده شما را اثری در سیماست
قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد این از آن است که آمد شدنش بر دریاست
شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست
همت عالی اوراست مقامی که فلک با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست
ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک زهره زاهره ات مطربه بی سروپاست
نظر رای تو از منظره امروزی کرده نظاره احوال جهان فرداست
ذات تو پیرو عقل است مصور گشته که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست
شده از عشق عبارات و خطت دیوانه آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست
عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می داشت آن مظالم همه در گردن شوم اعداست
در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست
با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست
خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض نکند بر نظر رای صواب تو خطاست
زیر دست تو فلک می طلبد منصب خویش خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست
رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست
گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست
صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟
می کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است
بدن و جان مرا عارضه ای هست آن عرض می کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست
کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم خاک بر فرق هنر، کان رنج و عناست
آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟ گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست
با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات دارم اما همه موقوف اشارات شماست
آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟
تا عماری فلک راست غلاف اطلس تا قبای بدن کوه گران از خار است
از بقای ابدی باد بقای قد تو که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با ستایش و توصیف زیبایی‌های معشوق آغاز می‌شود و شاعر در آن با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، جایگاه معشوق را برتر از تمام مظاهر زیبایی طبیعی همچون سرو و ماه می‌داند و به تقابل میان کمالِ معشوق و نقصانِ طبیعت می‌پردازد.

در بخش میانی، کلام به ستایش و مدح ممدوح (میر زکریا و شمس‌الحق‌والدین) تغییر جهت می‌دهد. شاعر در این بخش، اوصافی آسمانی و الهی به ممدوح نسبت می‌دهد و عدالت، خرد و تدبیر او را مایه‌ی قوام جهان و کارگشایی امور خلق می‌شمارد.

در بخش پایانی، لحن کلام به شکواییه و بیان احوال درونی شاعر می‌گراید. او با اشاره به رنج‌ها، بیماری و ناآرامی‌های خود، به شکلی هنرمندانه در پی جلب عنایت و حمایت ممدوح است تا این قصیده را به دست‌آویزی برای بیان حاجات و رفع تنگدستی بدل کند.

معنای روان

سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست

سرو آرزو دارد که قامتش همچون قد تو راست و موزون باشد، اما این آرزوی سرو چندان درست و به جا نیست، چرا که سرو هرگز آن راستی و کمالی را که در قامت تو هست، ندارد.

نکته ادبی: سرو به عنوان نمادِ قامتِ بلند در ادبیات کلاسیک شناخته می‌شود و در اینجا برای تأکید بر برتری معشوق به کار رفته است.

چشم سرمست تو را عین بلا می بینم لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست

چشمانِ مست تو را سرچشمه‌ی بلا و آشوب می‌بینم، اما ابروهای تو چیزی فراتر از آن بلاست که عقل را بیشتر خیره می‌کند.

نکته ادبی: عینِ بلا به معنای عین و ذاتِ بلا و فتنه است.

سرو می خواست که با قد تو همسایه بود سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست

سرو قصد داشت که همسایه‌ی قامت تو باشد، اما وقتی سایه‌ی قد تو را دید، متوجه شد که قد تو چه اندازه بلند و باشکوه است.

نکته ادبی: اغراق در وصف بلندی قامت معشوق از تکنیک‌های رایج مدحی و غنایی است.

تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت مشکل این است که انگشتریت نا پیداست

تو مانند پادشاهِ ملکِ زیبایی هستی، اما دهانِ تو که باید کوچک و همچون انگشتری باشد، چنان کوچک است که گویی اصلاً دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به دهانِ تنگ معشوق که در ادبیات کهن به انگشتری تشبیه می‌شود.

بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب کار آشفته ام افتاده چو زلفت در پاست

بختِ بدِ من هم مانند چشمان تو به خواب فرو رفته است و کارهای من مانند زلفِ درهم‌ریخته‌ات، پریشان و آشفته شده است.

نکته ادبی: تشبیه خوابِ چشمِ معشوق به خوابِ بختِ شاعر، بازتاب‌دهنده‌ی اندوه اوست.

شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست

معشوقِ زیباروی من همه کمالات را دارد، تنها چیزی که در او کم است، زیورِ وفاست.

نکته ادبی: نقدِ بی‌وفایی معشوق، از مضامین پرتکرار در غزل و قصیده است.

روی بنما به من ای آینه حسن و جمال که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است

ای آینه‌ی حسن و زیبایی، رخ بنما، چرا که زیباییِ تو زنگار و کدورت را از آینه‌ی دل من پاک می‌کند.

نکته ادبی: زنگ‌زدایی دل توسط دیدارِ معشوق، نمادِ صیقل خوردنِ جان است.

هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست

آرایشگرِ باغ از دیدنِ رخ و قدِ تو خجالت‌زده است، چرا که او باغ را با گل و شمشاد آراسته، اما زیبایی تو از همه این‌ها برتر است.

نکته ادبی: مشاطه به معنی آرایشگر است و کنایه از ناتوانی طبیعت در برابر زیباییِ معشوق.

ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست

در کنارِ چشمه‌ی خورشید، آن سبزه نورسته‌ای که بر چهره تو روییده (خطِ چهره)، چیزی جز گیاه مهر و عشق نیست.

نکته ادبی: اشاره به خطِ عذار (موهای نو رسته) که به گیاه تشبیه شده است.

شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست

شب از سودای عشقِ تو، سینه‌ی سفیدِ من (که از غم تیره شده) همچون لباسِ صبح، سیاه و تیره گشته است.

نکته ادبی: تصویرسازی تضاد بین سپیدی سینه و سیاهیِ لباس/غم.

من گرفتم که به پولاد دلی آینه ای گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست

فرض کن که دلِ من مانند پولاد، سخت و بی‌احساس شده باشد، باز هم آینه، حتی اگر از پولاد باشد، وظیفه‌اش نشان دادن چهره است (و باید عشق تو را بازتاب دهد).

نکته ادبی: پولاد یا آینه پولادین در قدیم مرسوم بوده است.

زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست

خطِ روی تو که مانند غالیه (ماده‌ای معطر و سیاه) بر برگ سمن (گل سپید) نشسته است، مانند نوشته‌ی وزیر بزرگ روزگار، زیباییِ چهره تو را دوچندان کرده است.

نکته ادبی: تشبیه خطِ عذار به غالیه و صورت به سمن.

روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر عالم آراسته از حسن ممالک آراست

روی زیبای تو مانند تدبیرِ جهان‌گیرِ وزیر است که عالم را به حسن و زیبایی خود آراسته و زینت بخشیده است.

نکته ادبی: گذار از توصیفِ معشوق به مدح وزیر با پیوندِ کناییِ زیبایی و تدبیر.

خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست

خواجه شمس‌الحق‌والدین کسی است که اگر چهره‌اش بتابد، خورشید در برابرش مانند ماه کم‌نور و کوچک جلوه می‌کند.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح با استفاده از استعاره‌های نجومی.

پادشاه وز را میر زکریا که زقدر آستان در او مسند جای وز راست

میر زکریا که پادشاهِ وزیران است، چنان قدر و منزلتی دارد که آستانه‌ی درگاه او مسند و جایگاهِ وزارت است.

نکته ادبی: اغراق در شأنِ ممدوح.

آنکه در کار ممالک قلم و دستش را قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست

او کسی است که در تدبیرِ کشور، قدرتِ دستِ او و اعجازِ قلمش، مانند معجزه‌ی عصای حضرت موسی (کلیم‌الله) است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و عصای او.

سجده درگه او نور جبین می بخشد هم از آن سجده شما را اثری در سیماست

سجده کردن در درگاه او به پیشانی نور و برکت می‌بخشد و اثرِ این ارادت در سیمای شما نمایان است.

نکته ادبی: تکریمِ ممدوح تا حدِ قداست بخشیدن به درگاه او.

قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد این از آن است که آمد شدنش بر دریاست

قلمِ تو بسیار ارزشمند و پربار است، چرا که همچون دریایی است که دُر و گوهرِ بسیار در خود دارد.

نکته ادبی: اشاره به فصاحت و بلاغت ممدوح در نوشتن.

شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست

شایسته است که آفتابِ فلک وقتی در اوجِ بلندی (صورت فلکی جوزا) است، کمرِ بندگیِ او را بسته باشد.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به مقامی که خورشید باید در برابرش خاضع باشد.

همت عالی اوراست مقامی که فلک با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست

همتِ بلندِ او مقامی دارد که آسمان با تمام عظمتش در برابرِ نگاهِ او، کوچک‌تر از ستاره‌ی سهیل است.

نکته ادبی: سهیل ستاره‌ای است که در ادبیات به کوچک‌بودن مشهور است.

ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک زهره زاهره ات مطربه بی سروپاست

ای کسی که حریمِ پاکی و عفتِ تو فراتر از آسمان است، زهره (ستاره‌ی مطرب) در برابرِ جلالِ تو سرگردان و بی‌قرار است.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌ی زهره به عنوان مطربِ فلک.

نظر رای تو از منظره امروزی کرده نظاره احوال جهان فرداست

نگاهِ خردمندِ تو از منظرِ امروزی، چنان دوراندیش است که گویی حوادثِ فردا را از اکنون می‌بیند.

نکته ادبی: مدحِ خرد و آینده‌نگریِ ممدوح.

ذات تو پیرو عقل است مصور گشته که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست

ذاتِ تو نموداری از عقل است، گویی عقل در وجود تو صورت‌گری شده و سراسر وجودت علم و هنر و هوش است.

نکته ادبی: تجسمِ صفاتِ انتزاعی در وجود ممدوح.

شده از عشق عبارات و خطت دیوانه آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست

از عشقِ واژه‌ها و خطِ زیبای تو، عقل دیوانه شده است و مانند آبی که در زنجیر می‌افتد، سرگردان در صحرا روان است.

نکته ادبی: استعاره از سرگشتگی در برابرِ بلاغتِ قلمِ ممدوح.

عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می داشت آن مظالم همه در گردن شوم اعداست

عدالتِ تو چنان بود که تیغ و تبر را از جهان برچید و ظلم‌ها همه به گردنِ دشمنانِ بدطینتِ تو افتاد.

نکته ادبی: مدحِ عدل‌گستریِ ممدوح.

در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست

اعضای بدنِ دشمنانِ تو با کینه‌توزی در هم آمیخته بود، اما تیغِ روزگار به دستِ تو آن‌ها را از هم جدا کرد و نابود ساخت.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامی و غلبه بر دشمنان.

با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست

با وجودِ بخشندگیِ تو، ابر خجالت‌زده شد و عرق کرد (باران بارید)، هیچ شکی نیست که این باران از نشانه‌های حیا و شرمساری ابر در برابر توست.

نکته ادبی: تشبیه بارش باران به عرقِ شرمِ ابر در برابرِ بخششِ ممدوح.

خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض نکند بر نظر رای صواب تو خطاست

هر اندیشه‌ای که خردِ مصلحت‌سنج در برابرِ رایِ درستِ تو مطرح نکند، به خطا رفته است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ مطلقِ تدبیرِ ممدوح.

زیر دست تو فلک می طلبد منصب خویش خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست

فلک در زیرِ دستِ تو به دنبالِ منصبِ خویش است و خودش را در برابرِ جایگاهِ رفیع تو کوچک می‌شمارد.

نکته ادبی: اغراقِ کیهانی در ستایشِ مقامِ ممدوح.

رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست

رایِ روشنِ تو سرچشمه‌ی نورِ حقیقت است و ذاتِ مبارکِ تو مظهرِ لطف و بخششِ خداوند است.

نکته ادبی: اسنادِ صفاتِ قدسی به ممدوح برای اغراق در مدح.

گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست

قلمِ من در توصیفِ ثنای تو سرگردان شد، روزگاری است که مدام در فکرِ نوشتنِ این ستایش هستم.

نکته ادبی: عجزِ شاعر از بیانِ مدحِ کامل.

صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟

ای صاحب، بنده که پنجاه سال است در خدمت توام، از درگاه تو محروم نیستم؛ چرا باید این‌گونه باشد؟

نکته ادبی: آغازِ لحنِ شخصی و شکواییه در پایانِ قصیده.

می کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است

خدا را شکر می‌کنم که در طبعِ من، هیچ‌یک از آن صفاتِ زشت و خسیسی که در ذاتِ شعرهای معمول است، وجود ندارد.

نکته ادبی: ادعای شرافتِ طبع در عینِ التماس.

بدن و جان مرا عارضه ای هست آن عرض می کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست

بدن و جانِ من دچارِ دردی است که این درد را برای تو بازگو می‌کنم، چرا که تدبیر و دستورِ تو قانونِ شفاست.

نکته ادبی: طلبِ شفای جسمی و مادی از ممدوح.

کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم خاک بر فرق هنر، کان رنج و عناست

کارِ من به خاطرِ بازیگوشیِ شعر، چنین نامنظم و آشفته شده است؛ نفرین بر این هنر که جز رنج و زحمت چیزی برای من نداشت.

نکته ادبی: گلایه از سختیِ پیشه‌ی شاعری.

آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟ گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست

آب وقتی خاشاک را بر روی خود دید چه گفت؟ گفت شک نیست که هر چه بر ما می‌آید از عملِ خودِ ماست.

نکته ادبی: تمثیل برای پذیرشِ مسئولیتِ تقدیرِ خود.

با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات دارم اما همه موقوف اشارات شماست

با وجودِ این بیماری و ضعف، امید به نجات دارم اما همه‌ی آن موقوف به اشاره و توجهِ شماست.

نکته ادبی: گداییِ هنرمندانه و زیرکانه در قالبِ استعطاف.

آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟

آن حقوقی که این بنده با سخنوری در جهان بر گردنِ بارگاهِ سلطنت دارد، امروز به چه کسی تعلق می‌گیرد؟

نکته ادبی: یادآوریِ خدماتِ ادبی برای دریافتِ صله.

تا عماری فلک راست غلاف اطلس تا قبای بدن کوه گران از خار است

تا زمانی که آسمان غلافِ لاجوردی دارد و تا زمانی که کوه‌ها همچون بدنِ استوارِ زمین هستند (برای همیشه).

نکته ادبی: دعای بقا برای ممدوح با استفاده از نمادهای ابدی طبیعت.

از بقای ابدی باد بقای قد تو که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست

بقای قد و قامتِ تو همیشگی باشد، چرا که بقای جهان با وجودِ تو زینت یافته است، همان‌طور که بدن با لباس (قبا) آراسته می‌شود.

نکته ادبی: حسنِ ختام و دعای طولِ عمر برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرو با قد تو

تشبیه قد معشوق به سرو برای نشان دادنِ بلندی و راستی قامت.

استعاره چشم سرمست

استعاره از چشم‌هایی که به دلیلِ زیبایی و خمار بودن، بی‌قرار کننده است.

تلمیح اعجاز عصا

اشاره به داستان حضرت موسی و قدرتِ معجزه‌آسای او که به قدرتِ تدبیرِ وزیر تشبیه شده است.

مبالغه کمر بسته بود آفتاب فلک

اغراق در بزرگی ممدوح تا حدی که خورشید باید بنده‌ی او باشد.

ایهام غالیه سا

اشاره به خطِ عذار که هم به رنگِ غالیه است و هم با عطرِ خوشِ خود مشام را می‌نوازد.

تشخیص سرو می خواست

نسبت دادنِ آرزوی انسانی به درختِ سرو برای بیانِ ناتوانیِ طبیعت در برابرِ زیباییِ معشوق.