دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - درموعظه و پند

سلمان ساوجی
سرای خانه گیتی که خانه دودراست در دو اساس اقامت منه که رهگذر است
تو کدخدایی این خانه می کنی، غلطی تو را مقام اقامت به خانه دگر است
مجال عمر تو چندانکه می شود کمتر تو را امید فزون است و حرص بیشتر است
به اسمی و علمی از دو عالمی قانع اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است
شود درست عیارت ز آتش فردا اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است
منازل سفرت دور و راه رفتن توست ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است
ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند که جهل خار ره دین و علم بارور است
تو فکر تیر و تبر می کنی به قصد کسان مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است
به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست هلاک صید که او نیز چون تو جانور است
چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است
ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است
سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست
مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر روان به ساحل گیتی قوافل حشر است
ز رفتن دگران پند جونه از ناصح حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است
به گردن همه تیغ اجل در آمده است سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است
خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است
به پای دار طریق قیام لیل چو شمع که نور طلعت شمس از کرامت سحر است
تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست
سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است
به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست
صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی ولی دلت همگی زان حدیث بی خبر است
چو آفتاب زهر ذره می شود لامع فروغ صبح حجابی که هست در سحر است
تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر به غیر از آنکه از انوار دیده بهره ور است؟
درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است به قدر خویش همه کس مقید قدر است
ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است
زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است
چه شد که باد صبا خاک می کند بر سر برادریش گرامی مگر به خاک در است؟
اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است چراش اینهمه خون های لعل در جگر است؟
بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک که خاک تکیه گه خسروان معتبر است؟
کنار خاک مقام بتان موی میان کلاه لاله مثال شهان تا جور است
سری که بر سپر آفتاب می سایید به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است
به تخته بند مقید چو قد شمشاد است به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است
کجا شدند بزرگان نامور امروز؟ نشانشان به جهان در نه نام، نی اثر است
وفا مجوی که این امهات و آبا را نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است
درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است
نجیب دین محمد، محمدبن حسین که در دیار وجود او به جود مشتهر است
چراغ روشن او تا نشاند باد اجل به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است
ز آب دیده مردم ترست دامن خاک چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است
فلک بر آمده زین غم به جامه های کبود جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است
کسی که بود برو بر فراز مسند ملک مدار مملکت امروز بالشش مدر است
پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است
پناه مملکت او بود درگذشت کنون امید ملک بدین خواجه ملک سیر است
مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین که اختیار وجود و خلاصه بشر است
ز آسمان خرد انجم معانی را ضمیر او به شب تار ملک راهبر است
هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است
خدایگانا معلوم رای روشن توست که بی وفاست حیات از وفات ناگزر است
بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد سرای عمر سرایی عظیم مختصر است
اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است
ترا به ملک سعادت قرار چندان باد که در سرای قرار آن سعید را مقر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، تأملی ژرف و حکیمانه در باب ناپایداری هستی و گذر عمر است. شاعر با زبانی اندرزگو، جهان را به کاروانسرایی تشبیه می‌کند که آدمی تنها رهگذری در آن است و دل‌بستگی به آن، خطایی آشکار به شمار می‌آید. در نگاه شاعر، حرص و آز انسان در تقابل با کوتاهی عمر، تصویری تراژیک از وضعیت بشری می‌سازد و او را به زهد و دوراندیشی فرامی‌خواند.

در بخش دوم، شعر از رویکردی تعلیمی به سوگ‌سروده‌ای عمیق تغییر مسیر می‌دهد. یادکردِ بزرگانِ درگذشته، یادآور این حقیقت است که مرگ، مساواتی میان همه ایجاد می‌کند و هیچ شکوه و قدرت مادی در برابر تیغ اجل مصون نیست. در نهایت، شعر با ستایش خردمندانه از جانشینِ آن بزرگ‌مرد، بر اهمیتِ دادگری، دانش و فضیلت در اداره امور تأکید می‌ورزد و جهانی را به تصویر می‌کشد که بقای آن تنها در گرو تقوا و خرد است.

معنای روان

سرای خانه گیتی که خانه دودراست در دو اساس اقامت منه که رهگذر است

دنیا همچون کاروانسرایی است که دو در دارد؛ پس در آن خانه‌ای دائمی بنا نکن، چرا که اینجا تنها گذرگاهی برای عبور است.

نکته ادبی: خانه دودر، استعاره از تولد و مرگ است که نماد ناپایداری زندگی است.

تو کدخدایی این خانه می کنی، غلطی تو را مقام اقامت به خانه دگر است

اینکه فکر می‌کنی صاحب‌خانه هستی و در دنیا ادعای مالکیت داری، اشتباه می‌کنی؛ جایگاه اصلی و ابدی تو در خانه‌ای دیگر (آخرت) است.

نکته ادبی: کدخدایی در اینجا به معنای مدیریت و مالکیت است.

مجال عمر تو چندانکه می شود کمتر تو را امید فزون است و حرص بیشتر است

هرچه از عمرت کاسته می‌شود، امید و طمع تو به دنیا افزون‌تر می‌گردد؛ در حالی که باید برعکس باشد.

نکته ادبی: تقابل میان کاهش عمر و افزایش طمع، تضادی است برای نشان دادن غفلت انسان.

به اسمی و علمی از دو عالمی قانع اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است

به اندک علم و نامی از دو جهان قانع شده‌ای، اگرچه در خیال خود تصور می‌کنی که دنیا همین اندازه است که تو می‌بینی.

نکته ادبی: عالم در اینجا به معنای جهان و شناخت است.

شود درست عیارت ز آتش فردا اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است

در آتش قیامت عیار واقعی تو مشخص می‌شود، هرچند که امروز کار تو در دنیا مانند طلای ناب خالص به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: عیار به معنای میزان خلوص و ارزش است.

منازل سفرت دور و راه رفتن توست ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است

مسیر سفر تو طولانی است و راه بسیاری در پیش داری، اما نه مرکبی برای این راه داری و نه توشه‌ای برای سفر.

نکته ادبی: سفره سفر به معنای توشه آخرت است.

ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند که جهل خار ره دین و علم بارور است

به دلیل جهل و نادانی، خود را به گناه آلوده مکن و به علم دین روی بیاور، زیرا جهل مانند خاری در مسیر دین است و علم باعث رشد و ثمردهی می‌شود.

نکته ادبی: دامن درکش کنایه از دوری کردن و پرهیز کردن است.

تو فکر تیر و تبر می کنی به قصد کسان مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است

به قصد آسیب رساندن به دیگران، در فکر ساختن تیر و تبر نباش؛ این کار را نکن، چرا که حتی کوچک‌ترین و ضعیف‌ترین تیر اجل هم کارگر است و تو را از پای در می‌آورد.

نکته ادبی: ناوک تیر به معنای تیر کوچک و ظریف است.

به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست هلاک صید که او نیز چون تو جانور است

هرچند کشتن حیوانات در دین حلال است، اما در مروت و جوانمردی نیست که جان موجودی را که مانند تو زنده و صاحب جان است، بگیری.

نکته ادبی: جانور در اینجا اشاره به موجود زنده و ذی‌روح دارد.

چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است

کسی که در دلش تیر و در سرش سودای تبر (خشونت و کینه) دارد، چگونه می‌تواند بویی از رحمت و شفقت ببرد؟

نکته ادبی: تیر و تبر در اینجا نماد قساوت قلب و روحیه جنگجویانه است.

ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است

آنکه درویش‌منش و فقیر است، از آنکه نژاد پادشاهی دارد، برتر است؛ از نظر من، پادشاه واقعی کسی است که سیرت پادشاهانه و بخشنده داشته باشد.

نکته ادبی: ملک‌سیر به معنای کسی است که اخلاق و رفتار پادشاهان خردمند را دارد.

سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست

اگر خانه و باغی بی صاحب (کدخدا) بماند، گل و بنفشه در آن خشک می‌شود و آن باغ دیگر باغ نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت وجود مدیر و مصلح در امور دنیوی.

مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر روان به ساحل گیتی قوافل حشر است

از حوادث روزگار غافل نباش، زیرا از آسمان تا روز قیامت، قافله‌های مرگ و حوادث در حال حرکت به سوی دنیا هستند.

نکته ادبی: قوافل حشر به معنای کاروان‌های مرگ است.

ز رفتن دگران پند جونه از ناصح حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است

از رفتن دیگران عبرت بگیر و نصیحت ناصحان را بپذیر؛ حقیقت زندگی همین است و غیر از این، تنها افسانه و داستان است.

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و افسانه است.

به گردن همه تیغ اجل در آمده است سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است

تیغ مرگ بر گردن همه قرار دارد؛ چه سبک‌مغز و نادان است کسی که تصور می‌کند از شمشیر مرگ در امان است.

نکته ادبی: سبک‌سری کنایه از نادانی و غفلت است.

خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است

اگر هزاران زره و سپر داشته باشی، باز هم نمی‌توانی جلوی تیر چهارپرِ مرگ را بگیری.

نکته ادبی: خدنگ چارپر، تیرِ جنگیِ مهلکی است که نماد اجل محتوم است.

به پای دار طریق قیام لیل چو شمع که نور طلعت شمس از کرامت سحر است

مانند شمع در شب‌زنده‌داری و عبادت استوار باش، چرا که نور خورشید حقیقت از کرامت سحرگاهان طلوع می‌کند.

نکته ادبی: قیام لیل به معنای نماز شب و عبادت شبانه است.

تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست

روزی خود را از درگاه خدا بخواه که هر روز خورشید آسمان، وظیفه و سهم رزق و روزی تو را تأمین می‌کند.

نکته ادبی: وظیفه خور به معنای کسی است که حقوق یا رزق مشخصی دریافت می‌کند.

سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است

کاسه سیاه (آسمان شب) در زمان غروب تنگ و تاریک است؛ باقی ماندن صبح کوتاه است چرا که پرده‌دری می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودن شب و روز و نفوذناپذیری تاریکی مطلق.

به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست

سیر بودن و چشم‌سیری داشتن، بهتر است که بر سر و چشم باشد تا بر پا؛ زیرا هر کجا پا بگذاری، آنجا جایگاه چشم و سر است (کنایه از ارزش والای کرامت انسانی).

صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی ولی دلت همگی زان حدیث بی خبر است

صدها حدیث و پند در این باره می‌دانی و در دل داری، اما دلت از درک واقعی این مفاهیم غافل و بی‌خبر است.

نکته ادبی: تضاد میان دانستن و آگاه بودن.

چو آفتاب زهر ذره می شود لامع فروغ صبح حجابی که هست در سحر است

همان‌طور که خورشید از هر ذره‌ای می‌تابد، فروغ صبح نیز پرده‌ای است که در سحرگاهان وجود دارد.

نکته ادبی: لامع به معنای درخشان و تابنده است.

تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر به غیر از آنکه از انوار دیده بهره ور است؟

تو چه شناختی از خاصیت خورشید داری؟ جز اینکه می‌دانی نورش باعث می‌شود چشم‌ها از آن بهره‌مند شوند؟

نکته ادبی: اشاره به عمق نگاه و بصیرت.

درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است به قدر خویش همه کس مقید قدر است

در این دنیا چه کسی است که غمگین نباشد؟ همه انسان‌ها به اندازه توان و ظرفیت خود در بندِ تقدیر و رنج هستند.

نکته ادبی: مقید قدر بودن به معنای اسیر تقدیر بودن است.

ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است

از سوز سینه، ساحل دریا روز و شب خشک است و از اشک چشم، چهره ابر در صبح و شام خیس و گریان است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف گریه و رنج هستی.

زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است

ناله و اشک خونین او را بنگر، که از شدت درد خون می‌جهد و گمان مبر که این فقط جرقه آتش است.

نکته ادبی: زنار ناله کنایه از بند و قیدی است که ناله بر وجود انسان می‌بندد.

چه شد که باد صبا خاک می کند بر سر برادریش گرامی مگر به خاک در است؟

چه شده است که باد صبا خاک بر سر می‌ریزد؟ مگر خویشاوندی و نزدیکی او با خاک در (آستان) یار است؟

نکته ادبی: خاک بر سر کردن کنایه از ماتم و سوگواری است.

اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است چراش اینهمه خون های لعل در جگر است؟

اگر خاک زمین دچار مصیبتی بزرگ نیست، پس چرا در دل و جان خود این‌همه خونِ لعل‌گونه (سنگ‌های قیمتی) دارد؟

نکته ادبی: اشاره به کانی‌های قیمتی موجود در خاک که به خون تشبیه شده‌اند.

بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک که خاک تکیه گه خسروان معتبر است؟

بیا و یک بار با دقت به خاک نگاه کن؛ آیا خاک تکیه‌گاه مطمئنی برای پادشاهان معتبر است؟ (خیر، خاک همه را می‌بلعد).

کنار خاک مقام بتان موی میان کلاه لاله مثال شهان تا جور است

در کنار خاک، زیبارویان میان‌باریک و پادشاهان کلاه‌دار همه یکسان آرمیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به برابری همگان در برابر مرگ.

سری که بر سپر آفتاب می سایید به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است

سری که زمانی بر سپر آفتاب تکیه داشت، اکنون زیر پای حیوانات درنده، بدون هیچ محافظ و سپری افتاده است.

نکته ادبی: تضاد میان اوج قدرت و حضیض مرگ.

به تخته بند مقید چو قد شمشاد است به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است

آنکه قامتی مانند شمشاد داشت، اکنون در تابوت مقید شده و آن چهره ماهگونه‌اش در خاک تیره فرو رفته است.

نکته ادبی: تخته‌بند کنایه از تابوت است.

کجا شدند بزرگان نامور امروز؟ نشانشان به جهان در نه نام، نی اثر است

بزرگان نامدار امروز کجا هستند؟ در جهان نه نامی از آن‌ها باقی مانده و نه اثری از آنان دیده می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر فراموشی تاریخی.

وفا مجوی که این امهات و آبا را نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است

از دنیا وفا مخواه، که در این جهان نه مهر مادری بر ماست و نه رحمت پدری؛ همه ناپایدارند.

نکته ادبی: امهات و آبا استعاره از جهان و روزگار است که پرورش‌دهنده و در عین حال نابودکننده است.

درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است

در این جهان (پدر) هیچ شفقت و دلسوزی نیست، وگرنه بر آن کسی که می‌گفت این خلف‌ترین پسر من است، رحم می‌کرد.

نکته ادبی: پدر نماد روزگار است.

نجیب دین محمد، محمدبن حسین که در دیار وجود او به جود مشتهر است

نجیب دین محمد، فرزند حسین، کسی است که در سرزمین هستی، او به بخشندگی و جود مشهور بود.

نکته ادبی: مدح شخصیتی به نام محمد بن حسین.

چراغ روشن او تا نشاند باد اجل به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است

تا زمانی که باد مرگ، چراغ روشن او را خاموش کرد، دوده او چهره ابوالبشر (انسان‌ها) را سیاه کرد.

نکته ادبی: استعاره از غم و ماتم.

ز آب دیده مردم ترست دامن خاک چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است

از اشک چشم مردم، دامن زمین خیس شده است، چنانکه گویی هر طرفش مرداب و دریاست.

نکته ادبی: آبگیر به معنای جای جمع شدن آب است.

فلک بر آمده زین غم به جامه های کبود جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است

آسمان از این غم سیاهپوش شده و جهان برای سوگ این بزرگ‌مرد هنرمند، تشنه و گریان است.

نکته ادبی: جامه کبود استعاره از رنگ آسمان در هنگام عزا یا شب است.

کسی که بود برو بر فراز مسند ملک مدار مملکت امروز بالشش مدر است

کسی که بر جایگاه قدرت بود، امروز بالشش در زیر خاک است.

نکته ادبی: مسند ملک استعاره از جایگاه قدرت است.

پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است

زکریا که پناه ملک است، لطف و قهرش بر پایه عقل و سیاست است و نتیجه‌اش سود و زیان برای مردم است.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت زکریا به عنوان جانشین یا فرد صاحب‌منصب.

پناه مملکت او بود درگذشت کنون امید ملک بدین خواجه ملک سیر است

او که پناه مملکت بود اکنون درگذشت؛ اکنون امید ملک به این خواجه (زکریا) با سیرت پادشاهانه است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگزینی و تداوم حکومت.

مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین که اختیار وجود و خلاصه بشر است

شمس دولت و دین، که مدار و مرکز اسلام است، برگزیده بشریت و اختیار عالم است.

نکته ادبی: لقب‌دهی مبالغه‌آمیز در ستایش.

ز آسمان خرد انجم معانی را ضمیر او به شب تار ملک راهبر است

ضمیر و ذهن او در شب تاریک مملکت، مانند ستاره‌ای است که راه را برای خردمندان روشن می‌کند.

نکته ادبی: انجم معانی استعاره از دانش‌ها و نکات عمیق است.

هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است

هرچه به دستش می‌رسید، آن را با بخشش به دیگران می‌بخشید؛ در بخشندگی او شکی نیست، همان‌طور که دریا همیشه جوشان است.

نکته ادبی: دریا نماد جود و بخشش بی‌پایان است.

خدایگانا معلوم رای روشن توست که بی وفاست حیات از وفات ناگزر است

ای پادشاه، رای روشن تو می‌داند که زندگی بی وفاست و از مرگ گریز و چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: ناگزیر بودن مرگ.

بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد سرای عمر سرایی عظیم مختصر است

بنای دنیا، بنایی بسیار سست است و سرای عمر، خانه‌ای بسیار مختصر و کوتاه است.

نکته ادبی: سست نهاد صفت دنیاست.

اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است

اگرچه عیش دنیا مانند شکر شیرین است، اما زهر کشنده همیشه در میان این شکر پنهان است.

نکته ادبی: زهر هلاهل استعاره از تلخی مرگ در کام لذت‌های دنیا.

ترا به ملک سعادت قرار چندان باد که در سرای قرار آن سعید را مقر است

امیدوارم در مقام سعادت ابدی، تا همیشه باقی و برقرار باشی، همان‌جایی که آن فرد سعید در آن جایگاه قرار دارد.

نکته ادبی: دعای خیر در پایان منظومه.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرای خانه گیتی

دنیا به خانه‌ای با دو در (ورودی و خروجی) تشبیه شده است که نشان از گذرا بودن آن دارد.

تضاد مجال عمر... کمتر / امید... فزون

تقابل میان عمرِ رو به پایان و طمعِ رو به افزایش برای نشان دادن غفلت انسان.

مبالغه هزار تو اگرت درع و جوشن

بزرگ‌نمایی ابزارهای دفاعی برای تأکید بر ناچیز بودن آن‌ها در برابر قدرت مرگ.

کنایه جامه کبود

اشاره به رنگ لباس عزا یا رنگ آسمان در غم و ماتم.

تشبیه خدنگ چارپر مرگ

تشبیه مرگ به تیر تیز و مرگبار جنگی که هیچ محافظی در برابر آن کارگر نیست.