دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه ترست از حیایت به عرق، روی گل تازه ترست
یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته اند! کش حریر سمن و اطلس گل آسترست
برقع عارض تو عافیت دلها بود عافیت باز بر افتاده دور قمرست
سر راز سر زلفت نگشود است کسی ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست
از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست
دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد تا بدانی که دم سوختگان را اثرست
عجب آنکس که به دور لب تو مست می است مگر از باده لعل لب تو بی خبرست؟
چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا چشم ترک توام انداخته باز از نظرست
همه رهگذر آتش رخساره اوست مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست
شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز نیست از باد هوا لیک زخون جگرست
پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست
چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است همچنان این دل مسکین به خیال تو درست
کی تواند دلم از موی میان تو گذشت که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست
سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من از بن گوش به عشق تو درآورده سرست
چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست
لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست
سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟
بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست
ناصر دین نبی، شاه اویس، آنکه دلش عالم علم علی، عادل عدل عمرست
روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست
ای که خاک کف پایت فلک کحلی را نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست
خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست
فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست
طره پرچم و ماه علم منصورت آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست
در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار در زمین آب ز اجزای درت بهره ورست
خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است چمن طبع تو را زهره به جای زهر است
آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است آسمانی و برآورده رای تو، خورست
در اموری که پی سد طریق فتن است در مقامی که گه قطع مهام بشرست
خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست
زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست
آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو جگر تشنه اعدای تو را آبخورست
نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست
ظالمانند به دوران تو انجم زان روی روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست
ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست
هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست
همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست
آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست
هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست
باد از آن در کف آب است به زندان حباب که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست
هست با داغ ولای تو و طوق مننت هر چه امروز در اطراف جهان جانورست
تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست
وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد که حقیقت خلف دوده این نه پدرست
باد عید تو مبارک که جهان را امروز دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تغزلی لطیف آغاز می‌شود که در آن شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، به ستایش زیبایی معشوق و تأثیر آن بر جان عاشق می‌پردازد. این توصیفات از ظرافت‌های چهره، زلف و لب آغاز شده و به شکایاتی شیرین از رنج عشق ختم می‌شود.

در ادامه، شاعر با مهارتی تمام، مسیر کلام را به سوی ستایش ممدوح (سلطان اویس) تغییر می‌دهد. در این بخش، صفات جمال و کمال معشوق در قالب صفات جلال و قدرتِ سلطان بازآفرینی می‌شوند؛ گویی که زیبایی معشوق و شکوه پادشاه، هر دو جلوه‌هایی از یک کمال مطلق هستند که در قامت این سلطان نمود یافته است.

معنای روان

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه ترست از حیایت به عرق، روی گل تازه ترست

چهره تو از صد گل هم تازه‌تر و زیباتر است؛ از شدت حیایی که داری، شبنم روی گل نیز در برابر آن، شاداب‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه بلیغ و اغراق ادبی برای مبالغه در زیبایی چهره.

یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته اند! کش حریر سمن و اطلس گل آسترست

خداوند چقدر زیبا موی سیاهت را بافته است؛ مویی که حریر لطیف و پارچه اطلس در برابر نرمی و درخشش آن، حکم آستری بی‌ارزش را دارند.

نکته ادبی: اشاره به سیاهی و لطافت زلف با استفاده از کنایات ملموس پارچه‌های نفیس.

برقع عارض تو عافیت دلها بود عافیت باز بر افتاده دور قمرست

پوشش روی چهره‌ات، مایه آرامش دل‌ها بود؛ اما اکنون این عافیت و آرامش از روی آن چهره ماه مانند کنار رفته است.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است و عارض به معنای چهره.

سر راز سر زلفت نگشود است کسی ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست

تاکنون کسی نتوانسته است راز نهفته در زلف تو را بگشاید؛ گویی تنها نسیم سحرگاهان است که بویی از آن راز برده است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کلاسیک نماد رازداری و پنهانی است.

از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست

دلم از راه چشمانم شیفته خال و خط تو شد؛ این دل بیچاره برای رسیدن به سود و مراد، ناچار به سفری خطرناک به دریای عشق تو شده است.

نکته ادبی: استعاره از عشق به دریا که سفری پرخطر و بی‌بازگشت است.

دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد تا بدانی که دم سوختگان را اثرست

دامنت بوی عود سوخته را گرفت و خوشبو شد؛ تا بدانی که ناله و دمِ سوختگان عاشق، در جهان اثر دارد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر ناله عاشق در محبوب.

عجب آنکس که به دور لب تو مست می است مگر از باده لعل لب تو بی خبرست؟

شگفت‌انگیز است که کسی در برابر لب تو مست شده باشد؛ مگر می‌شود کسی از باده لعل لب تو بی‌خبر باشد و مست نشود؟

نکته ادبی: لعل لب کنایه از قرمزی و مستی‌آوری لب معشوق.

چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا چشم ترک توام انداخته باز از نظرست

چشم تو که مانند ترکان جنگجو بی‌رحم است، با تیر نگاهش مرا هدف گرفت؛ همان چشم اکنون مرا از نظر انداخته و رها کرده است.

نکته ادبی: ترک در شعر کهن نماد زیبایی و در عین حال بی‌رحمی و جنگاوری است.

همه رهگذر آتش رخساره اوست مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست

همه راه گذر او از آتش رخساره‌اش است؛ برای همین است که اگر در چشم من آبی (اشکی) وجود دارد، برای خاموش کردن آن آتش است.

نکته ادبی: تضاد میان آتش رخساره و آب چشم.

شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز نیست از باد هوا لیک زخون جگرست

مقداری از مشک که دارم، حاصل زلف توست؛ و آن مشک نیز نه از باد هوا، بلکه از خون جگر من حاصل شده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زیبایی زلف معشوق، به قیمت خون دل عاشق تمام شده است.

پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست

به پسته (دهان کوچک) بگو که دهان باز نکند و ادعای برتری نکند؛ چرا که در برابر آن دهانِ شکرشکن تو، حرفی برای گفتن ندارد.

نکته ادبی: تشبیه دهان معشوق به پسته به دلیل کوچکی و تنگ بودن.

چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است همچنان این دل مسکین به خیال تو درست

اگرچه به خاطر دوری و اندوهِ میانِ (کمر) باریک تو، جسم من خیالی و لاغر شده است، اما این دلِ مسکین همچنان به خیال تو زنده و محکم است.

نکته ادبی: ایهام در واژه میان (کمر) و ایهام در خیال (به معنای لاغری و هم به معنای فکر و یاد).

کی تواند دلم از موی میان تو گذشت که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست

دلم چگونه می‌تواند از موی میان تو عبور کند؟ در حالی که آن کمر، راهی باریک و تاریک مانند شبی دراز است.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیزِ باریکی کمر معشوق.

سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من از بن گوش به عشق تو درآورده سرست

هیچ‌کس مانند زلف تو سرکش نیست؛ و آن زلف نیز مانند من، از شدت عشق تو سر به گوشه انزوا برده است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به عاشق سرکش.

چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست

نرگس مست هم آرزو دارد که مانند چشم تو باشد؛ اما در این باره هیچ دیدگاهی وجود ندارد، یعنی چشم تو بی‌همتاست.

نکته ادبی: تشبیه چشم به نرگس که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست

حاصل من از عشق تو تنها لب خشک و مژه‌های تر است؛ در این جهان هرچه دارم همین خشکی و تری است و بس.

نکته ادبی: تضاد میان خشکی لب (از هجر) و تری مژه (از گریه).

سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟

سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد؛ آیا خم زلف تو چتر پادشاه دادگر است که بر سر خورشید سایه افکنده؟

نکته ادبی: تشبیه زلف به چتر سلطنتی برای انتقال از بخش تغزل به مدح.

بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست

او دریای بخشش است که هنگام موجِ عطا، دریا در برابر کفِ دستش ناچیز و شمارش‌ناپذیر است.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت ممدوح.

ناصر دین نبی، شاه اویس، آنکه دلش عالم علم علی، عادل عدل عمرست

او ناصر دین نبی و شاه اویس است؛ کسی که قلبش آگاه به علوم علی(ع) و عدلش مانند عدل عمر است.

نکته ادبی: مدح صریح ممدوح (سلطان اویس) با استفاده از اسامی مقدس.

روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست

تن او گویی روح محض است و ذاتش عقلِ مجرد؛ هر چه جز این باشد، سراسر لطف و هنر است.

نکته ادبی: توصیف صفات عالیه ممدوح با واژگان فلسفی.

ای که خاک کف پایت فلک کحلی را نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست

ای کسی که خاک کف پای تو برای آسمان، سرمه چشم و برای پیشانی خورشید و ماه، زینت است.

نکته ادبی: استعاره از ارزش والای ممدوح که فلک نیز محتاج آن است.

خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست

دستور تو مانند طغرای فرمان‌های جهانی است و حکم دیوان تو، امضای سرنوشت است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه سلطان.

فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست

در زمان تو چشم فتنه در خواب است و تیغ به دلیل انصاف تو، در کمر (نیام) مانده و از خون‌ریزی دست کشیده است.

نکته ادبی: کنایه از برقراری امنیت کامل در عصر سلطنت او.

طره پرچم و ماه علم منصورت آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست

طره پرچم و ماهِ علمِ پیروز تو، آن شب قدرِ شرف است که همه، عید پیروزی است.

نکته ادبی: استعاره از نمادهای نظامی و پیروزی.

در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار در زمین آب ز اجزای درت بهره ورست

در آسمان، ابر به خاطر بخشش تو روزی‌خوار است و در زمین، آب از ریزش درِ خانه تو بهره‌مند است.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیزِ جود و سخای سلطان که طبیعت نیز به او وابسته است.

خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است چمن طبع تو را زهره به جای زهر است

سقفِ آسمان، فلکه خیمه قدرت توست و در چمنِ طبع تو، ستاره زهره به جای زهر (شیرینی و طرب) جای دارد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه زهر و زهره که به تضاد معنایی می‌انجامد.

آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است آسمانی و برآورده رای تو، خورست

تو خورشیدی هستی که ماه روزی‌خوار خوانِ توست؛ تو آسمانی هستی که رأی تو مانند خورشید بر همه چیز محیط است.

نکته ادبی: تشبیه سلطان به خورشید و آسمان.

در اموری که پی سد طریق فتن است در مقامی که گه قطع مهام بشرست

در اموری که برای بستن راه فتنه است و در جایگاهی که نوبت به تصمیم‌گیری‌های مهم بشری می‌رسد.

نکته ادبی: بیان نقش مدیریتی سلطان در حل بحران‌ها.

خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست

قلم الهام‌بخش تو مانند ذوالقرنین ثانی است و خنجر سبزت، به جای خضرِ نبی (آب حیات) عمل می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های اساطیری ذوالقرنین و خضر.

زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست

به همین دلیل در دل دشمن تو، این خنجر عین حیات شده و در ظلمات، آن خنجر مانند گوهر درخشان عمل می‌کند.

نکته ادبی: ادامه تلمیح قبلی درباره خضر که در ظلمات به دنبال آب حیات بود.

آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو جگر تشنه اعدای تو را آبخورست

درخششِ دشنه آبگون تو، برای جگر تشنه دشمنان تو، همان آبِ حیاتی است که به دنبالش بودند.

نکته ادبی: کنایه طنزآمیز از مرگ دشمنان به دست سلطان.

نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست

نسخه برتر اخلاق تو بر همه چیز غالب است؛ و به همین خاطر قلم و نیشکر در برابر کلام تو برتری یافته‌اند.

نکته ادبی: توصیف خوش‌سخنی و اخلاق سلطان.

ظالمانند به دوران تو انجم زان روی روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست

ستارگان در دوران تو ظالم‌اند (چون دائم در حرکت‌اند)، به همین دلیل خانه آن‌ها شب و روز زیر و زبر است.

نکته ادبی: استعاره از بی‌قراری انجم در برابر ثبات حکومت سلطان.

ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست

قلمرو تو از نظر امنیت مانند اطراف آسمان است؛ به طوری که آهوبره در چشم و دلِ شیر نر در امنیت است.

نکته ادبی: مبالغه در امنیت عصر سلطان.

هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست

هرکس که نام تو را بر زبان بیاورد، دهانش مانند دهان سکه که از زر پر است، غنی و پر می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل سکه برای کلامی که نام سلطان در آن است.

همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست

فخر همه مردم به علم و هنر است، اما تو آن کسی هستی که علم و شرف به وجود تو افتخار می‌کنند.

نکته ادبی: اوج مدح سلطان به عنوان معیار فضیلت.

آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست

نیزه تو در جنگ، نهالی سرافراز است که سر و سینه بدخواهان تو، میوه و بارِ آن هستند.

نکته ادبی: تشبیه جنگ‌آوری به کشاورزی (تضاد تلخ).

هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست

هر جا نیزه تو در قلب دشمن فرود آید، در دمِ نیزه تو، ستاره پیروزی طلوع می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از پیروزی‌های نظامی سلطان.

باد از آن در کف آب است به زندان حباب که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست

باد در زندان حباب اسیر آب شده است، چرا که در عهد تو، گل‌های چمن در پرده (حجاب) هستند.

نکته ادبی: تلمیح به لطافت و کمالِ دوران سلطان.

هست با داغ ولای تو و طوق مننت هر چه امروز در اطراف جهان جانورست

هر جانوری در اطراف جهان، با داغ عشق تو و طوق بندگی تو زندگی می‌کند.

نکته ادبی: تعبیر از جهان به عنوان بندگان سلطان.

تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست

تا زمانی که افلاک پدر و طبیعت‌های چهارگانه مادر هستند، آدم نخستین پسر هر دوی آن‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به نظریات کیهان‌شناسی قدیم.

وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد که حقیقت خلف دوده این نه پدرست

وارث مادر گیتی ذات تو باد، چرا که تو حقیقتِ خلفِ این پدران هستی.

نکته ادبی: اعلام برتری سلطان بر گذشتگان.

باد عید تو مبارک که جهان را امروز دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست

عید تو مبارک باشد؛ چرا که امروز برای جهان، دیدن ماهِ روی تو، عیدی دیگر است.

نکته ادبی: حسن ختام و تبریک عید با تشبیه چهره سلطان به ماه عید.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آب چشم / آتش رخساره

تقابل میان سوزندگی چهره و اشک‌بار بودن چشم برای نشان دادن شدت عشق.

مبالغه (اغراق) دریا پیش کف دستش ز شمار شمرست

بزرگ‌نمایی سخاوت ممدوح تا حدی که دریا در برابر آن ناچیز است.

ایهام زهره به جای زهر

بهره‌گیری از شباهت واژگانی برای انتقال دو معنای متفاوت (گیاه سمی و ستاره زهره).

تلمیح ذوالقرنین / خضر

اشاره به داستان‌های تاریخی-مذهبی برای تقدس‌بخشی به قدرت سلطان.

تشبیه بلیغ تن او روح محض است

نشان دادن کمالِ روحانی و معنوی ممدوح.