دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در مدحدلشاد خاتون

سلمان ساوجی
سر سودای سر زلف تو تا در سرماست همچو مویت دل سودایی ما بی سر و پاست
ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده ایم حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست
مو به مو حال پریشانی ما می گوید مو به مو سر زلف که بدین حال گواست
یک سر مو نظری با دل دروایم کن! ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست
گفته ای یک سر مویت به جهانی نی نی یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست
شام را تیرگی از موی تو می باید برد صبح را روشنی از روی تو می باید خواست
هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال هر نفس سلسه موی تو در دست صباست
عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست
می کند سرکشا آن موی فرومگذارش که در آن سرکشی آشوب و پریشانی هاست
نگشاید بجز از موی میان تو زهیچ کار سلمان که فرو بسته تز از بند قباست
نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست
مشک با حلقه مویت سر سودا دارد کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست
بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست
رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست
در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست
عکس رویت ز سواد زره موی سیاه چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست
شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست
عکسی از بیرق او، غره غرای صباح مویی از پرچم او، طره مشکین مساست
ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست! وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!
نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست
کلک بی رای تو حرفی نتواند بنگاشت تیغ بی حکم تو یک موی نیارد پیراست
کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر برق را با روش عزم تو خاراندر پاست
گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست
هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست
چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست
دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست
می چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست
ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست
همچو موی سر قرابه که می پالاید از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست
چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست
دست بربسته چو عودست مخالف بزنش گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست
باد عزمت په فتنه به یکدم شکند گرچه انبوه تر از موی بتان یغماست
قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا هر سر موی بر اندام زبانی گویاست
می چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست
جامه ای بافته ام بر قد مدح تو ز موی بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست
در پس گوش منه در حدیثم چون موی جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست
ناروایی چنین شعر به هر حال روا نبود خاصه درین فصل که موینه رواست
شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم راست مویی است که در عین کمال شعر است
از صنایع به بدایع سخن آراسته ام غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست
من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟
جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست
خاطر آینه سیمای من اندر پی موت گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست
گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست
آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست
می زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست
بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست
سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را به تراشیدن موی سر شهزاده هواست
این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست
آسمان گفت که یارد که مویی کم از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست
تیز شد استره و باز فرو رفت به خود گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست
باز می خواست کزان موی تراشی بکند اول از بندگی شاه اجازت می خواست
موی در تاب شد از استره در خود پیچید کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست
باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست
لله الحمد که گر موی برفت از سر او تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست
تا شبیهند به ماران سیاه فرعون موی های سیه و آفت ایشان موساست
از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر یک قصیده درخشان و فنی از سلمان ساوجی است که تماماً بر محور واژه «مو» و مشتقات آن بنا شده است. شاعر با چیره دستی تمام، از این واژه به عنوان دستمایه‌ای برای پیوند دادن مفاهیم عاشقانه و ستایش‌گرانه (مدح) استفاده کرده است. فضای شعر در ابتدا با توصیفات دقیق و خیالی از زلف معشوق آغاز می‌شود و به تدریج با تغییر لحن، به ستایشِ قدرت، تدبیر و شکوهِ ممدوح (شاه) تغییر جهت می‌دهد. این شعر نمونه‌ای اعلا از صنایع بدیعی است که در آن بازی با کلمات و ایهام‌های چندگانه، توانمندی شاعر در سبک «موی‌گویی» را به رخ می‌کشد.

درونمایه اصلی شعر، در بخش عاشقانه، بیانِ شیدایی و اسارت در دام زلف است و در بخش مدح، تعبیر «مو» به معنای دقتِ نظر، باریک‌بینی در حکومت و استواریِ قدرتِ پادشاه است. شاعر با تکرارِ هوشمندانه واژه «مو»، از سویی گستره‌ی معناییِ آن را (از زلفِ معشوق تا مویِ باریکِ قلم و مویِ استعاریِ تدبیر) به نمایش می‌گذارد و از سوی دیگر، پیوندی استوار میانِ لطافتِ عشق و صلابتِ پادشاهی ایجاد می‌کند.

معنای روان

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست همچو مویت دل سودایی ما بی سر و پاست

از لحظه‌ای که هوسِ زلف تو در سر من افتاده، دلِ عاشق و سرگردانِ من، همانند موی تو، بی‌قرار و بی‌ثبات شده است.

نکته ادبی: ایهام در «سر» (عضو بدن و آغاز/هوس) و «بی‌سر و پا» (کنایه از بی‌سامانی).

ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده ایم حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست

ما همچون موی تو، حلقه به گوش و مطیع تو شده‌ایم و همان حلقه زلفِ پریشانِ تو، پیشوا و سرکرده‌ی ماست.

نکته ادبی: «حلقه به گوش» کنایه از غلامی و بندگی است.

مو به مو حال پریشانی ما می گوید مو به مو سر زلف که بدین حال گواست

تک‌تکِ موهای تو، داستانِ پریشانیِ ما را بازگو می‌کنند؛ کدام مویی است که بر این حالِ آشفته‌ی ما گواه نباشد؟

نکته ادبی: «مو به مو» به معنای جزء به جزء و دقیق.

یک سر مو نظری با دل دروایم کن! ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست

ای که هر تار مویت دلی را اسیر کرده است، با یک تار مو، نظری به دلِ ما که در آرزوی توست، بینداز.

نکته ادبی: «اندروا» (اندر هوا) به معنای عاشق و آرزومند.

گفته ای یک سر مویت به جهانی نی نی یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست

گفتی که یک تار موی تو به اندازه تمام جهان ارزش ندارد؟ اتفاقاً برای من، یک تار موی تو از هر دو جهان ارزشمندتر است.

نکته ادبی: اغراق در ارزشِ معشوق نسبت به جهان.

شام را تیرگی از موی تو می باید برد صبح را روشنی از روی تو می باید خواست

تاریکیِ شب را باید از رنگِ موی تو گرفت (زیرا سیاه‌تر است) و روشناییِ صبح را باید از چهره‌ی تو طلب کرد.

نکته ادبی: تناسب میان شب و موی سیاه، و صبح و چهره درخشان.

هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال هر نفس سلسه موی تو در دست صباست

هر سحرگاه، باد شمال عطر تو را در دست دارد و هر لحظه، باد صبا زنجیرِ موی تو را در دست دارد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به بادها که حاملِ نشانه‌های معشوق هستند.

عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست

خطِ عارضِ تو (موهای تازه رسته) مانند عنبر گردِ ماه چرخیده و سنبلِ موی تو بر برگِ سمن‌گونِ چهره‌ات مانند عطری خوش‌بوست.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیک: عارض به ماه، چهره به گل سمن.

می کند سرکشا آن موی فرومگذارش که در آن سرکشی آشوب و پریشانی هاست

آن موی سرکش را رها مکن و بگذار بماند، چرا که در آن سرکشی، آشوب و فتنه‌های بسیاری نهفته است.

نکته ادبی: «سرکش» صفتی است که هم به مو اطلاق شده و هم به معنای نافرمانی و فتنه‌انگیزی است.

نگشاید بجز از موی میان تو زهیچ کار سلمان که فرو بسته تز از بند قباست

هیچ‌چیز جز موی میانِ تو نمی‌تواند کارِ سلمان را بگشاید، چرا که بختِ او از بندِ قبا نیز بسته‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر و تشبیه کمرِ باریک معشوق به مو.

نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست

اینکه موی تو را به مشک تشبیه کنند، نظر درستی نیست؛ بلکه این خیال، ناشی از سودای پراکنده و خطای فکر است.

نکته ادبی: نقدِ تشبیهات تکراری و شاعرانه.

مشک با حلقه مویت سر سودا دارد کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست

مشک هم هوسِ رسیدن به حلقه موی تو را دارد؛ مگر مشک هم دچارِ خطایِ خیال می‌شود؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه «خطا» (هم به معنای اشتباه و هم نامِ سرزمینِ ختن که منبع مشک است).

بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست

اگر یک تار موی خود را باز کنی، بوی تو مانند نافه مشک می‌پیچد؛ من نافه مشک چین و خطا را باز نمی‌کنم (چون بوی تو بهتر است).

نکته ادبی: اشاره به نافه آهوی ختن و عطر آن.

رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست

رنگِ صورتت مانند گل‌های سوسن و گل سرخ است و موی گیسویت مانند اشعارِ سیاه و پی‌در‌پی است.

نکته ادبی: تشبیه موی گیسو به شعر که هر دو سیاه و دراز هستند.

در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست

در سر دارم که مانند موی تو کج بنشینم و از چهره و قدِ تو سخنانی روشن و راست بگویم.

نکته ادبی: تقابل میان «کج نشستن» و «سخن راست گفتن».

عکس رویت ز سواد زره موی سیاه چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست

عکسِ چهره تو در سیاهیِ زرهِ موی تو، مانندِ درخششِ پیروزی بر پرچمِ سلطان است.

نکته ادبی: آغاز ورود به مضامین مدحی و حماسی.

شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست

شاهِ دلشاد و سرورِ پادشاهانِ جهان، کسی است که از عظمتِ جهان، سخنِ او حتی بر سرِ یک مو نیز تأثیر دارد.

نکته ادبی: اغراق در کلامِ شاه.

عکسی از بیرق او، غره غرای صباح مویی از پرچم او، طره مشکین مساست

عکسی از بیرقِ او، مانندِ درخششِ صبح است و تار مویی از پرچمِ او، مانندِ طره مشکینِ شب است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ حماسی مربوط به درفشِ پادشاه.

ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست! وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!

ای کسی که در برابرِ قلمروِ پادشاهی‌ات، تمامِ جهان به اندازه یک تار مو هم نیست! و ای که در برابرِ نورِ چهره‌ات، ماه نیز کم‌نور است.

نکته ادبی: «سها» ستاره‌ای کم‌نور است که به عنوانِ قیاس به کار رفته.

نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست

نعلِ اسبِ سیاه تو، ابزارِ زینتِ عروسانِ بهشت است، حتی اگر پناهنده‌ی تو پشتِ پرده‌نشینانِ آسمان باشد.

نکته ادبی: استعاره از قدرت و شکوه اسبِ شاه.

کلک بی رای تو حرفی نتواند بنگاشت تیغ بی حکم تو یک موی نیارد پیراست

قلمِ تو بدونِ فرمانِ تو نمی‌تواند حتی حرفی بنویسد و شمشیرِ تو بدونِ حکمِ تو حتی مویی را هم نمی‌تواند اصلاح کند (ببرد).

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه شاه در دیوان و میدان نبرد.

کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر برق را با روش عزم تو خاراندر پاست

قلم در برابرِ فکرِ تو مانندِ مو بر سر، باریک‌بین است و برق در برابرِ عزمِ تو مانند خار در پای است (کند است).

نکته ادبی: تشبیه کنایی سرعت و دقتِ ابزارِ حکومتی.

گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست

گاهی در حلِ مشکلات، نظرت مو را می‌شکافد و گاهی در کشفِ حقایق، قلمِ تو راهگشاست.

نکته ادبی: «مو شکافتن» کنایه از دقتِ فوق‌العاده در تحلیل.

هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست

هر کس که یک تار مو از دشمنیِ تو در دلش جای گرفت، یک‌به‌یک موهای بدنش در برابرِ کینه‌ات به لرزه می‌افتد.

نکته ادبی: ترس و هراسِ دشمن از عظمتِ شاه.

چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست

عدالتِ تو آنقدر غیرت‌مند است که چنگ را به خاطرِ پیری‌اش از پرده بیرون راند.

نکته ادبی: اشاره به روایتی عرفانی یا موسیقایی در موردِ ساز چنگ.

دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست

در زمانِ حکومتِ تو، اگر نامحرمی بخواهد خودنمایی کند، آینه‌ی وجودش مانندِ مو، روسیاه باد.

نکته ادبی: آرزویِ شرمساری برای دشمنان.

می چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست

از شدتِ سخاوتِ تو، ابر از خجالت چنان می‌بارد که از هر قطره‌اش عرق می‌چکد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ بخشندگیِ ممدوح.

ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست

تو مانندِ یدِ بیضای موسی هستی که از اثرِ آن، برای دشمنت هر مویی مانندِ اژدهاست.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت موسی (ید بیضا).

همچو موی سر قرابه که می پالاید از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست

همان‌طور که سرِ ظرفِ شراب را می‌پالند، از تیزیِ مژه‌ی دشمنِ تو، خون می‌پالا (می‌چکد).

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌آمیز از شکستِ دشمن.

چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست

آسمان هم توانِ بوسیدنِ پای تو را ندارد و از عظمتِ تو، پشتش مانندِ موی زلف خمیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به عاشقِ فروتن.

دست بربسته چو عودست مخالف بزنش گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست

دشمنِ تو اگر یک تار مو از حدِ خود فراتر بگذارد، مانند عود به بند کشیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ مخالفان.

باد عزمت په فتنه به یکدم شکند گرچه انبوه تر از موی بتان یغماست

بادِ عزمِ تو تمامِ فتنه‌ها را در یک لحظه درهم می‌شکند، حتی اگر انبوهی‌شان از موی بتانِ یغما هم بیشتر باشد.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ افسانه‌ای مردمِ یغما.

قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا هر سر موی بر اندام زبانی گویاست

اگرچه در ستایشِ تو ناتوانم، اما هر تار مویِ بر اندامم، زبانی گویا برای ستایشِ توست.

نکته ادبی: اغراق در نهایتِ ناتوانیِ شاعر در مدح.

می چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست

از شعرِ تر و تازه‌ام آب می‌چکد، چرا که طبعِ من در دریای اندیشه غوطه خورده است.

نکته ادبی: استعاره از روانی و طراوتِ شعر.

جامه ای بافته ام بر قد مدح تو ز موی بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست

جامه‌ای از مو (شعر) بر قد و قامتِ مدحِ تو بافته‌ام؛ این جامه را بخر که از صد پارچه دیبای گران‌بها بهتر است.

نکته ادبی: تشبیه شعر به جامه بافتنی.

در پس گوش منه در حدیثم چون موی جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست

سخنم را در پسِ گوش (نادیده) نگیر، بلکه آن را در گوشِ جانِ خود جای ده که شایسته است.

نکته ادبی: کنایه از ارزش قائل شدن برای شعر.

ناروایی چنین شعر به هر حال روا نبود خاصه درین فصل که موینه رواست

چنین شعری با چنین روانی، در هر حال پسندیده است، به خصوص در این فصل که به خاطرِ سرما، پوشیدنِ جامه مویین (پشمی) مناسب است.

نکته ادبی: ایهامِ فصلِ سرما و ضرورتِ لباسِ پشمی با مویِ شعر.

شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم راست مویی است که در عین کمال شعر است

شعرِ من مانندِ مو است (باریک و دقیق) و کمالِ سخنِ من در این است که مویی راست و دقیق بگویم.

نکته ادبی: تاکید بر مهارتِ فنی در سرودن.

از صنایع به بدایع سخن آراسته ام غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست

سخن را با صنایع و بدایع آراسته‌ام و هدفِ من از این شعر، فقط یک بازیِ زبانی با کلمه «مو» نیست.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ محتوا بر ظاهر.

من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟

من که به فکرِ سر و ریشِ خودم نیستم، این همه فکر و سودایِ سخنانِ مو‌مانند از کجاست؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی درباره الهامِ شاعرانه.

جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست

جای آن است که سر و رویِ خود را مثل قلم بتراشم، چرا که مو بر سرِ قلم، منشأ صد گونه بلاست.

نکته ادبی: اشاره به ساختارِ قلم‌های قدیمی که نیاز به تراشیدن داشتند.

خاطر آینه سیمای من اندر پی موت گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست

ذهنِ آینه‌مانندِ من به دنبالِ مو است (دقت در کلام)، اگرچه مثلِ شانه تراشیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه ذهن به شانه که با مو سر و کار دارد.

گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست

اگرچه امروز موهایم سیاه شده و درهم ریخته است، اما از سرما تنم مانندِ موی سرِ زنگی‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به پیری و سپیدیِ مو یا آشفتگیِ احوال.

آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست

به خاطرِ وجودِ تو دلم گرم است، پس بعید است که تقاضایِ لباسِ مویین (برای گرم شدن) داشته باشم.

نکته ادبی: استعاره از حمایتِ شاه که نیازهای مادی را رفع می‌کند.

می زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست

هر کس زبانِ خود را تیز کرد و از کسی توقعِ مویی (ناچیز) داشت، مثلِ سنگ‌تراشی است که استره بر سرِ سنگ می‌کشد.

نکته ادبی: کنایه از بیهوده بودنِ درخواست از افرادِ خسیس.

بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست

بر سرِ مویم و مو بر سرِ من است؛ چگونه بگویم که نه ما بر سرِ مو هستیم و نه مو بر سرِ ما؟

نکته ادبی: بازیِ زبانیِ پیچیده با کلماتِ هم‌ریشه.

سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را به تراشیدن موی سر شهزاده هواست

دیشب شنیدم که انگار شاهزاده قصدِ تراشیدنِ موی سر دارد.

نکته ادبی: آغازِ یک روایتِ داستانی در شعر.

این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست

وقتی این خبرِ راست به زبانِ مبارکِ شاه گذشت، مژده‌اش مثلِ مو به هر گوشی رسید.

نکته ادبی: انتشارِ سریعِ خبر در دربار.

آسمان گفت که یارد که مویی کم از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست

آسمان گفت: کیست که بتواند حتی مویی از سری که فلک امروز زیرِ پای اوست، کم کند؟

نکته ادبی: استعاره از تسلطِ شاه بر جهان.

تیز شد استره و باز فرو رفت به خود گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست

استره تیز شد اما دوباره به خودش برگشت و با خویش گفت که نمی‌توان حتی مویی از سرِ او کم کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ حماسی که نشان‌دهنده شکست‌ناپذیریِ پادشاه است.

باز می خواست کزان موی تراشی بکند اول از بندگی شاه اجازت می خواست

آرایشگر قصد داشت آن موها را بتراشد، اما پیش از آغاز کار، از پادشاه اجازه گرفت.

نکته ادبی: در اینجا «بندگی شاه» به معنای درگاه و حضورِ پادشاه است.

موی در تاب شد از استره در خود پیچید کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست

موی سر از دیدن تیغِ آرایشگر پیچ و تاب خورد و در خود جمع شد، چرا که توان آن را نداشت که لحظه‌ای از سرِ صاحبش جدا شود.

نکته ادبی: «از سر جان» استعاره از جان‌بخشی یا کنایه از پیوستگی حیاتی است.

باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست

خوشحال باش و نگران نباش که هرگز مویی از سر تو کم نخواهد شد، چرا که هرکس زیر سایه‌ی لطف و حمایت تو قرار دارد، در امان است.

نکته ادبی: «سایه اقبال» استعاره از حمایت و توجه پادشاه است.

لله الحمد که گر موی برفت از سر او تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست

خدا را شکر که حتی اگر مویی از سر او کوتاه شد، باز هم آن بلندبالایی و وقار و مقام او تا روز قیامت به سلامت باقی است.

نکته ادبی: «سرو افسر» در اینجا کنایه از قامت بلند و جایگاه رفیعِ ممدوح است.

تا شبیهند به ماران سیاه فرعون موی های سیه و آفت ایشان موساست

موهای سیاه انسان درست مانند مارهای سیاه فرعون هستند و آن تیغِ آرایشگر که آن‌ها را از بین می‌برد، در حکم معجزه موسی است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان عصای موسی و اژدها شدن آن در برابر جادوی ساحران فرعون.

از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

از شدتِ ترسِ ناشی از خشم تو، هر تار مویی که بر بدن دشمنانت روییده، همچون مارهای دوش ضحاک، سیخ و ایستاده شده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه فردوسی.