دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
بیا و یک دو قدح کش چه می کنی آتش که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب
زآب سرخ می افتاد با زال خرد ازین محیط تلوح ار خروج می طلبی
چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب کسی برون نرود جز به کشتی می ناب
تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ سهام دی مهی و از قوس می کند پرتاب
رود بباد چو دست چنار پنجه مرد نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب
میان برف بود پای راهمان قدرت که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب
فلک کبود شد و آفتاب می لرزد ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب
چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون که از دهن شب و روزش روانه است لعاب
نمی کند نظر مهر آسمان به زمین که در میانه هر دو کدورت است و حجاب
گذار بر کره گل نمی کند خورشید ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب
چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین همه بیاض گرفه است با سواد سحاب
زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب
شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب
من آسیاب فلک پر دقیق می یابم اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب
ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب
نمی کند اثری آفتاب و ممکن نیست که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب
عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب
جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب! ز آتشت برآب حیات بسته نقاب
بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب
خیال چشم تو در خواب می توان دیدن خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب
بحسن و عارض و خط تو برده اند پناه بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»
مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل پدید می شود از آفتاب عالم تاب
بهار شرح جمال تو داده در یک شرح بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب
دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید بکام اگر برسیدی بریختی خوناب
لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک که هست بر جگر ریش و سینه های کباب
هزار صید به هر موی می کشی در قید کمند طره به هر سو که می کنی پرتاب
محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان جم سپهر بساط آسمان عرش جناب
معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب
نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور کواکب از در او یافتند فتح الباب
زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب
نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب
به قلعه ای که رسی ور حصار گردون است به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»
به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»
به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب
ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب
قضاد قایق فکر تو تا بدید اول بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب
شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب
عطای دست تو تا ابر دید با سایل فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب
چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟ به بر سوال، کفت را مقدم است جواب
عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب
به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب
تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر که آب می طلبد با وجود ما، ز سراب
اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب! که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب
سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب
اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب
چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی مقام بنده به بغداد دید شاه صواب
مقیم را همه جای از سه چیز نیست گریز نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب
حقق است شما را که بنده را چه قدر ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب
امید هست که نوعی کند عنایت شاه که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب
بدولتت شود آزاد گردنم از قرض به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب
همیشه تا بیاض نهار می آرند مسودات لیال از برای ضبط حساب
حساب عمر و بقای تو باد چندانی که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی دقیق و زبانی سرد از زمستان آغاز می‌شود که در آن زمین به دلیل سرمای شدید به فلزات تشبیه شده است. این فضای سرد و منجمد، بستری برای گریز شاعر به ستایش ممدوح فراهم می‌کند تا گرمای وجود و سخاوت او را در تضاد با سرمای طبیعت قرار دهد.

در بخش‌های میانی، شاعر به مدح و توصیف قدرت شیخ اویس می‌پردازد و در نهایت، لحن کلام از مدح به سمت بیانی شخصی و معیشتی تغییر می‌کند که در آن شاعر درخواست‌های خود را برای اقامت در بغداد و تأمین معاش با صراحت مطرح می‌سازد.

معنای روان

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب بیا و کشتی دریای لعل را دریاب

زمین به سبب پوشش برف، به جیوه نقره‌فام و لرزان تبدیل شده است؛ بیا و با نوشیدن شراب، در این دریای سرخ‌رنگ کشتی‌رانی کن.

نکته ادبی: تشبیه «زمین» به «قلزم سیماب» نشان از سپیدی و لغزندگی زمین در اثر برف دارد.

بیا و یک دو قدح کش چه می کنی آتش که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب

بیا و چند جام شراب بنوش، چرا که در زمستان هیچ آتشی به گرمی شراب نیست.

نکته ادبی: «شتا» واژه‌ای عربی به معنای زمستان است که در اینجا برای تقابل با حرارت شراب به کار رفته است.

زآب سرخ می افتاد با زال خرد ازین محیط تلوح ار خروج می طلبی

از آبِ سرخ‌رنگ (شراب)، شرمساری به صورت فردی کم‌تجربه (زال خرد) می‌افتد؛ اگر از این دریای شراب طلب خروج و رهایی داری، باید اقدام کنی.

نکته ادبی: «زال» در اینجا می‌تواند به معنای پیر یا استعاره از کم‌تجربگی باشد.

چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب کسی برون نرود جز به کشتی می ناب

حتی برای شخصیتی مثل رستم نیز جای عبور نیست، مگر با کشتی شراب ناب؛ پس در این شرایط کسی بدون شراب نمی‌تواند از این وضعیت بیرون رود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های حماسی برای تأکید بر شدت دشواری شرایط جوی.

تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ سهام دی مهی و از قوس می کند پرتاب

زمین به خاطر سرما غرق در آهن شده است و آسمان، برف‌های دی‌ماه را مانند تیر از کمان خود به سمت زمین پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: «سهام» جمع سهم به معنای تیرهاست.

رود بباد چو دست چنار پنجه مرد نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب

اگر دست‌وپای چنار به خاطر سرما مثل دست مردان به لرزه در می‌آید، پناه بر خدا اگر از ترس لباس از تنش بیرون بیاید.

نکته ادبی: تمثیل لرزش درخت چنار به لرزش بدن انسان از سرما.

میان برف بود پای راهمان قدرت که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب

در میان برف، راه رفتن دشوار است؛ چرا که دست و پای انسان مانند فلز در سرما مفلوج می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر سرما بر کندی حرکت اعضا.

فلک کبود شد و آفتاب می لرزد ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب

آسمان کبود شده و آفتاب در حال لرزیدن است؛ هرچند هر دو پشت ابرهای خاکستری پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: «سنجاب» در اینجا نماد ابرهای خاکستری رنگ است.

چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون که از دهن شب و روزش روانه است لعاب

مزاج هوا آنقدر سرد شده است که گویی از دهان شب و روز، آب دهان (یخ‌زده) روان است.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از شدت سرما.

نمی کند نظر مهر آسمان به زمین که در میانه هر دو کدورت است و حجاب

خورشید به زمین نگاه نمی‌کند، چرا که بین آن‌ها کدورت و حجابی (ابری) وجود دارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خورشید و زمین.

گذار بر کره گل نمی کند خورشید ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب

خورشید بر کره زمین نمی‌تابد، از ترس اینکه مبادا در گل‌ولای (برف ذوب شده) فرو رود.

نکته ادبی: استفاده از واژه «خلاب» برای توصیف گل و لای یخ‌بندان.

چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین همه بیاض گرفه است با سواد سحاب

چگونه نور به مردم برسد؟ در حالی که تمام سطح زمین از سفیدی برف پوشیده شده و با تیرگی ابرها آمیخته است.

نکته ادبی: تضاد میان سفیدی زمین (بیاض) و سیاهی ابرها (سواد).

زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب

روزگار می‌خواست که خاک سیاه بر سر ابر بریزد، اما به دلیل شدت بارندگی، حتی خاکی برای این کار یافت نشد.

نکته ادبی: کنایه از شدت بارش‌ها که زمین را کاملاً پوشانده است.

شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب

حیله و فریب روزگار مانند دم طاووس رنگارنگ شده است، اکنون که رنگ کلاغ (سیاهی) بر بال‌های حواصل (پرنده) نشسته است.

نکته ادبی: تغییر رنگ‌ها کنایه از دگرگونی‌های ناپایدار روزگار است.

من آسیاب فلک پر دقیق می یابم اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب

من آسیاب فلک را بسیار پرکار و دقیق می‌بینم، هرچند دیگر عقل درست و رای صوابی برایم نمانده است.

نکته ادبی: «دقیق» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای آرد و هم به معنای ظریف و حساس.

ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب

از این آسیاب فلک چه سودی حاصل می‌شود؟ وقتی که از آن نه آفتاب طلوع می‌کند و نه مهتاب.

نکته ادبی: تداوم ایهام آسیاب و ذقیق (آرد).

نمی کند اثری آفتاب و ممکن نیست که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب

آفتاب اثری ندارد و ممکن نیست با چنین تبی (گرما)، آفتاب حرارتی داشته باشد.

نکته ادبی: بازی با کلمه «تب» و «تاب» که به معنای گرما و حرارت است.

عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب

روزگارِ بداندیشِ این پادشاه (شیخ اویس) امروز بسیار کوتاه، تلخ و سرد است.

نکته ادبی: تشبیه وضعیت روزگار به وضعیت متزلزل حباب.

جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب! ز آتشت برآب حیات بسته نقاب

زیبایی روی تو نقشی عجیب بر آب زده است؛ گویی بر آب حیات، نقابی از آتش کشیده‌ای.

نکته ادبی: پارادوکس آتش و آب حیات.

بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب

ابروی تو بر آب چشم من پلی بسته است؛ وقتی در نظر معشوق ارزشی ندارم، این پل (اشک) فقط برای عبور به سوی دیگر است.

نکته ادبی: استعاره از اشک چشم به عنوان پل.

خیال چشم تو در خواب می توان دیدن خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب

خیال چشم تو را فقط در خواب می‌توان دید؛ من خیال تو را دارم اما خوابم نمی‌برد.

نکته ادبی: بازی با کلمات خیال و خواب.

بحسن و عارض و خط تو برده اند پناه بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»

همه به زیبایی و چهره تو پناه برده‌اند، گویی تو همان بهشت و پاداش نیکو هستی.

نکته ادبی: تلمیح به آیات قرآنی درباره بهشت.

مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل پدید می شود از آفتاب عالم تاب

برای من یقین شد که جوهر لعل لب تو، از آفتاب عالم‌تاب سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه سرخی لب به لعل.

بهار شرح جمال تو داده در یک شرح بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب

بهار جمال تو را توصیف کرده و بهشت در هر بابی به ذکر زیبایی تو پرداخته است.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی معشوق.

دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب

زلف تو دل مرا سیاه کرده و غم تو خانه‌ام را خراب کرده است.

نکته ادبی: استعاره از زلف سیاه به شب.

بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید بکام اگر برسیدی بریختی خوناب

این دل خام سوخت و به مراد خود نرسید؛ اگر به مراد می‌رسید، خوناب می‌ریخت (از شدت اشتیاق یا رنج).

نکته ادبی: اشاره به رنج عشق.

لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک که هست بر جگر ریش و سینه های کباب

لب و دهان تو حقوق بسیاری بر جگرهای ریش و سینه های کباب‌شده من دارد.

نکته ادبی: نماد حق‌شناسی و وفاداری.

هزار صید به هر موی می کشی در قید کمند طره به هر سو که می کنی پرتاب

با هر موی خود هزاران صید را در بند می‌کشی؛ کمند زلف تو به هر سو پرتاب می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از زلف به کمند صیاد.

محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان جم سپهر بساط آسمان عرش جناب

او کسی است که کوه در برابر رکابش کوچک است و آفتاب در برابر افسار اسبش برق می‌زند؛ جمشیدِ آسمان است.

نکته ادبی: توصیف حماسی پادشاه.

معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب

او شیخ اویس، پادشاه دین‌پرور است که حتی فرشتگان نیز او را پادشاهِ پادشاهان خطاب می‌کنند.

نکته ادبی: معرفی ممدوح با القاب متعالی.

نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور کواکب از در او یافتند فتح الباب

او ستاره درخشان سلطنت است که تمام مشکلات و امور از درگاه او گشایش می‌یابند.

نکته ادبی: استعاره از پادشاه به ستاره راهنما.

زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب

زمین از وقار تو آرامش یافته و آسمان از عزم تو شتاب گرفته است.

نکته ادبی: تضاد میان آرامش زمین و شتاب آسمان.

نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب

دستورات تو راه را بر آسمان بسته و فرمان‌هایت راه را بر زمین گشوده است.

نکته ادبی: اغراق در قدرت پادشاه.

به قلعه ای که رسی ور حصار گردون است به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»

به هر قلعه‌ای که برسی، حتی اگر حصار آسمان باشد، با دولت تو دروازه‌هایش گشوده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به گشایش‌گری ممدوح.

به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»

در هر کاری که سعی کنی، حتی اگر غیرممکن باشد، با همت تو خداوند اسباب آن را فراهم می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت اراده ممدوح در یاری الهی.

به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب

با پر و بال تو، همای پیروزی پرواز می‌کند، همان‌طور که عقاب در آشیانه خود پرواز می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شکوه ممدوح به همای سعادت.

ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب

باد اراده تو گل‌های ملک را شکوفا کرد و تیغ تو چرخ گردون را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: استعاره از تیغ به چرخ‌دنده آسمان.

قضاد قایق فکر تو تا بدید اول بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب

قضا وقتی قایق فکر تو را دید، از طلا و نقره برایش دو اسطرلاب ساخت.

نکته ادبی: اسطرلاب نماد سنجش و دقت.

شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب

نسیم لطف تو کشتی محتاجان را از امواج خروشان عذاب به ساحل رحمت می‌رساند.

نکته ادبی: استعاره از یاری پادشاه به کشتی نجات.

عطای دست تو تا ابر دید با سایل فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب

وقتی ابر بخشش تو را دید، از شرم بر روی دریا کف (لعاب) پاشید.

نکته ادبی: تشخیص ابر و شرمساری آن در برابر سخاوت پادشاه.

چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟ به بر سوال، کفت را مقدم است جواب

چه نیازی است که سائل از تو چیزی بخواهد؟ پیش از سوال، دست تو پاسخ را آماده دارد.

نکته ادبی: کنایه از بخشندگی بی‌منت.

عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب

دشمن تو آب را کم‌عمق تصور کرد، اما وقتی قدم پیش گذاشت، آب از سرش گذشت.

نکته ادبی: کنایه از غرق شدن دشمن در برابر قدرت پادشاه.

به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب

در روزگار تو ابر از دریا آب خواست، تو همچون لؤلؤ خوشاب با کلام خود پاسخ دادی.

نکته ادبی: تشبیه کلام پادشاه به مروارید.

تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر که آب می طلبد با وجود ما، ز سراب

به ابر تشنه‌لب و سیاه‌روز نگاه کن که در کنار ما، از سراب آب طلب می‌کند.

نکته ادبی: ایهام در تضاد آب و سراب.

اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب! که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب

اگر دشمن از ترس تو پنهان شود، جای تعجب نیست؛ چرا که از هیبت تو حتی شیر هم خوابگاه خود را ترک کرد.

نکته ادبی: «ضغیم» به معنای شیر است.

سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب

ای پادشاهِ بلندمرتبه، وقتی فرمان شاه صادر شد، بنده نتوانست از پای‌بوسی رکاب تو باز بماند.

نکته ادبی: «یرلغ» واژه‌ای مغولی به معنای فرمان و حکم شاهی است.

اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب

اگرچه سرمایه و دارایی نداشتم، اما به دستور و اشاره تو مصاحب بزرگان شدم.

نکته ادبی: اشاره به ارتقای مقام توسط پادشاه.

چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی مقام بنده به بغداد دید شاه صواب

چون قصد داشتم در جایی مقیم شوم، شاه شهر بغداد را برای اقامت من مناسب دید.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت مکانی شاعر در بغداد.

مقیم را همه جای از سه چیز نیست گریز نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب

فرد مقیم در هر جا به سه چیز نیاز دارد: نخست خرجی، دوم خانه و سوم اسباب و لوازم زندگی.

نکته ادبی: بیان صریح نیازهای اولیه معیشتی.

حقق است شما را که بنده را چه قدر ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب

بر شما پوشیده نیست که بنده از این سه نیاز، چقدر بهره‌مند است و چه اندازه نصیب دارد.

نکته ادبی: درخواست غیرمستقیم کمک مالی و تأمین معاش.

امید هست که نوعی کند عنایت شاه که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب

امید دارم که لطف و توجه شاه به اندازه‌ای شامل حال من شود که در تمامی امور زندگی، به امنیت و آسایش دست یابم.

نکته ادبی: واژه "عنایت" در اینجا به معنای توجه و لطف ویژه‌ی ممدوح است.

بدولتت شود آزاد گردنم از قرض به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب

به برکت دولت و اقبال تو، بندِ بدهی از گردنم باز شود و به واسطه‌ی همت بلندت، خاطر و ذهنم از رنج عقاب و بازخواست در امان بماند.

نکته ادبی: "عقاب" در متون کلاسیک اغلب به معنای کیفر، مجازات و بازخواست است.

همیشه تا بیاض نهار می آرند مسودات لیال از برای ضبط حساب

تا زمانی که روز روشن و سفید می‌آید و شب‌های سیاه برای ثبت و ضبط وقایع و حساب روزگار فرا می‌رسند (یعنی همواره).

نکته ادبی: "بیاض" به معنای سفیدی (استعاره از روز) و "مسودات" به معنای سیاهی و چرک‌نویس‌ها (استعاره از شب) است.

حساب عمر و بقای تو باد چندانی که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

امیدوارم عمر و بقای تو چنان طولانی باشد که قلم و کتاب و دفتر برای شمارش و محاسبه سال‌های آن ناتوان و درمانده شوند.

نکته ادبی: "کلک" به معنای قلم است و استفاده از آن برای شمارش استعاره‌ای از ناتوانی کاتبان است.