دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح سلطان اویس

سلمان ساوجی
آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما در وجه او نهیم دل و جان به رو نما
رویش مه مبارک و مویش لیال قدر خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟
آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت چون ماه چارده شب، بر خط استوا
بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام جان را از آن مفرح یاقوت دلگشاد
چون در، بر آستان توام بر امید بار باری بگو که حلقه بگوش منی در را
بر غره صباح مبارک که عارضت هر دم به طیره طره همچون منامسا
گردد خیال دوست همه گرد چشم من آری، خیال دوست بگرداند آشنا
من می روم که روی بتابم ز کوی تو موی تو می کشد ز قفا باز پس مرا
مجموع می روی تو و آشفته عالمی چون مویت او فتاده شب و روز در قفا
از باغ وصل توست چو سروم به دست باد پایم به گل فرو شده، سر رفته در هوا
باری هوای روی تو خواهد به باد داد ما را اگر عنایت سلطان کند رها
خورشید هفت کشور گردون سلطنت جمشید چار بالش ایوان کبریا
سلطان، معز دولت و دین پادشاه اویس آن بر جهان عدل به تحقیق آشنا
آن سایه خدای، که گردون ندیده است در آفتاب گردش از آن سایه خدا
طاس سپهر را همه صیتش بود، طنین کاخ زمانه را همه شکرش بود، صدا
از چرخ دوخت بر قد قدرش قبای قدر لیکن نداد همت او تن در آن قبا
ای آستان حضرت تو مطلع امل! وی آستین کسوت تو قالب سخا!
هم ذروه کمال تو افزون ز کم و کیف هم سدره جلال تو بیرون ز منتها
شخص حسود رادم تیغت بردد مار شاخ امید را نم کلکت بود نما
گر در سر حسود خیال بلا رکت آید به خاصیت، سرش از تن شود جدا
ملک آن توست و تیغ گران است در میان بر خصم خویش می گذران هر زمان، گوا
گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست بهر چه گاه چوب نماید، گه اژدها؟
دار السلام ملک تو عفویست بس فصیح زان سان که محو می شود از نسختش، خطا
ای آنکه چار بالش زربفت آفتاب شد زیر دست قدر تو بر رسم متکا!
حلم تو را چه باک «ولو بست الجبال» ملک تو را چه بیم «ولو دکت السما»
بحر محیط کفچه کند، چون سفینه، دست آنجا که همت تو کشد چون سفینه پا
با سیر لشگر تو دود آسمان به گرد در روز موکب تو برآید زمین زجا
خورشید را که صفت اکسیرکار اوست داد التفات رای تو تسلیم کیمیا
کاری که برخلاف رضای تو رفته است امروز آن قضیه قدر می کند قضا
نصرت ندای دعوت کوست شنید و گفت: «انی اجیب دعوه داعی اذا دعا»
بی حکم نافذ تو نیارد ستاند بوی از کاروان نافه چین، لشگر صبا
با سایه ات چه پایه سلاطین عهد را؟ آنجا که طوبی است، چه سبزی دهد گیا؟
انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق پیدا بود که چند بود رونق سها
گر چتر همتت فکند سایه بر زمین دیگر به آسمان نکند خاک التجا
طبع جواد تو محیطی است، همه کرم ذات شریف توست سپهری همه علا
شاها مخدرات جهان را نظاره کن کاورده ام به پیش تو در کسوت بها
من جان دهم به رشوه که در گوش شه کنم این گوهر نفیس، که دریست بی بها
بی مدح توست، گوهر منظوم من، هدر بی ذکر توست، لولوی منثور من، هبا
شاها! از دست و پای خودم در بلا و رنج کامد ز درد پای بسی در سرم بلا
درد سر غریم و تقاضا بسم نبود کاورد چرخ بر سر این درد، درد پا
تا هست چهار کن جهان بر چهار طبع این چهار صفه راست لقب خانه خدا فنا،
دولت سرای جاه تو پاینده باد و دور گرد فنا ز گرد فناهای این سرا!
سال و مهت مبارک و عیدت خجسته باد کز روی توست عید همه روزه ملک را
بر خور زرای پیروز بخت جوان که کرد پیر خرد به بخت جوان تو اقتدا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده‌ای فاخر، سنت دیرین شعر فارسی را در دو بخش «تسبیب» و «مدح» دنبال می‌کند. در بخش نخست، شاعر با نگاهی عاشقانه و توصیفاتی لطیف از زیبایی‌های معشوق، خواننده را به فضای تغزلی می‌برد و از تقابل خیره‌کننده زیبایی چهره و گیسوی معشوق با نمادهای آسمانی سخن می‌گوید.

در بخش دوم، با چرخشی آشکار، فضای شعر به ستایش «سلطان اویس» (از ممدوحان دوره جلایریان) اختصاص می‌یابد. در این بخش، شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنری و استعارات اساطیری و قرآنی، ممدوح را تکیه‌گاه عدل و داد، سایه‌خدا بر زمین و فرمانروایی می‌داند که هستی در برابر اراده و شکوه او سر تعظیم فرود می‌آورد.

مضمون کلی، پیوند میان دنیای زیبای عشق و دنیای قدرت سیاسی است که در آن شاعر، مشروعیت و شکوه پادشاه را با مفاهیم آسمانی و قدسی گره می‌زند تا تصویری آرمانی از یک حاکم عادل ارائه دهد.

معنای روان

آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما در وجه او نهیم دل و جان به رو نما

اگر آن معشوق ماه‌رو، شبی چهره‌اش را به ما نشان دهد، بی‌درنگ دل و جانمان را به عنوان پاداش دیدنِ آن چهره، به او تقدیم می‌کنیم.

نکته ادبی: «رو نما» به معنای هدیه‌ای است که در برابر دیدار چهره داده می‌شود.

رویش مه مبارک و مویش لیال قدر خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟

چهره‌اش همچون ماه مبارک است و گیسوانش مانند شب قدر؛ و چه کسی جز ما (عاشقان) ارزش و عظمت آن شب (گیسو) را درک می‌کند؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «قدر» (هم به معنای ارزش و هم به معنای شبِ قدر).

آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت چون ماه چارده شب، بر خط استوا

آن گونه‌ی دلفریب تو به همراه قد کشیده و موزونت، همچون ماه شب چهاردهم در وضعیت اعتدال (استوا) قرار دارد.

نکته ادبی: «خد» به معنای گونه است. «خط استوا» کنایه از توازن و زیبایی بی‌نقص است.

بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام جان را از آن مفرح یاقوت دلگشاد

لب سرخ و لعلی‌ات را برای پاسخ به پرسش‌هایم بگشا و با آن یاقوتِ فرح‌بخش، جانم را شادمان کن.

نکته ادبی: یاقوت استعاره از لب سرخ است.

چون در، بر آستان توام بر امید بار باری بگو که حلقه بگوش منی در را

همچون درِ بسته، به امید اجازه ورود به آستان تو ایستاده‌ام؛ حداقل بگو که من حلقه به گوش و بنده تو هستم.

نکته ادبی: «حلقه به گوش» کنایه از بندگی و اطاعت است.

بر غره صباح مبارک که عارضت هر دم به طیره طره همچون منامسا

صبحِ مبارکِ چهره‌ات را که می‌بینم، هر لحظه در برابر گیسوی پریشانت، همچون منِ عاشق، سرگشته و حیران می‌ماند.

نکته ادبی: «غره» به معنای سفیدی پیشانی و در اینجا کنایه از آغاز صبح است.

گردد خیال دوست همه گرد چشم من آری، خیال دوست بگرداند آشنا

خیالِ محبوب، همواره پیرامون چشمان من می‌چرخد؛ آری، یادِ دوست، انسان آشنا و عاشق را سرگشته می‌کند.

نکته ادبی: واج‌آرایی صامت‌های «خ» و «ی» در القای فضای خیال‌انگیز.

من می روم که روی بتابم ز کوی تو موی تو می کشد ز قفا باز پس مرا

من قصد دارم که از کوی تو روی برگردانم و بروم، اما گیسوی تو از پشت سر، مرا به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: تضاد میان «رفتن» و «کشیده شدن» برای بیان استیصال عاشق.

مجموع می روی تو و آشفته عالمی چون مویت او فتاده شب و روز در قفا

تو با شکوه و وقار راه می‌روی و عالمی را آشفته می‌کنی، درست مانند گیسویت که شب و روز مرا به دنبال خود می‌کشد.

نکته ادبی: «مجموع» در اینجا به معنای با وقار و آراسته راه رفتن است.

از باغ وصل توست چو سروم به دست باد پایم به گل فرو شده، سر رفته در هوا

از باغِ وصال تو، همچون سروی شده‌ام که به دست باد افتاده؛ پاهایم در گل گیر کرده و سرم از شدت سرگشتگی در هواست.

نکته ادبی: استعاره از بی‌قراری عاشق که میان زمین و آسمان معلق است.

باری هوای روی تو خواهد به باد داد ما را اگر عنایت سلطان کند رها

سرانجام اشتیاق دیدار تو مرا به باد نیستی خواهد داد، مگر اینکه سلطان (ممدوح) با لطف خود، مرا از این وضعیت رها کند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه میان عشق و ضرورت حمایت ممدوح.

خورشید هفت کشور گردون سلطنت جمشید چار بالش ایوان کبریا

او خورشیدِ هفت اقلیمِ آسمانِ پادشاهی و همانند جمشید است که بر تخت باشکوهِ ایوانِ بزرگی تکیه زده است.

نکته ادبی: «چهار بالش» استعاره از جایگاه رفیع سلطنت است.

سلطان، معز دولت و دین پادشاه اویس آن بر جهان عدل به تحقیق آشنا

آن سلطان، یعنی معزالدین و دولت، پادشاه اویس، کسی است که عدالتش برای جهانیان ثابت و آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به سلطان اویس جلایری.

آن سایه خدای، که گردون ندیده است در آفتاب گردش از آن سایه خدا

او سایه خداست که آسمان تاکنون مانند او را در چرخش خورشید ندیده است.

نکته ادبی: «سایه خدا» لقب سنتی پادشاهان دادگر در ادبیات کلاسیک.

طاس سپهر را همه صیتش بود، طنین کاخ زمانه را همه شکرش بود، صدا

طبلِ شهرتِ او در آسمان طنین‌انداز است و کاخِ زمانه، سرشار از شکر و سپاسگزاری اوست.

نکته ادبی: «طاس سپهر» استعاره از گنبد آسمان.

از چرخ دوخت بر قد قدرش قبای قدر لیکن نداد همت او تن در آن قبا

روزگار بر قد و قامتِ والای او، قبای بزرگی دوخت، اما همتِ بلندِ او تن به آن قبا نداد (یعنی مقامش فراتر از این‌هاست).

نکته ادبی: اغراق در وصف همت بلند پادشاه.

ای آستان حضرت تو مطلع امل! وی آستین کسوت تو قالب سخا!

ای کسی که آستانِ درگاهت، طلوع‌گاه آرزوهاست و آستینِ لباسِ تو، قالبِ سخاوت و بخشندگی است.

نکته ادبی: تعبیرات استعاری در وصف جود و کرم.

هم ذروه کمال تو افزون ز کم و کیف هم سدره جلال تو بیرون ز منتها

هم اوج کمال تو از حد تصور بیرون است و هم مقامِ بلندت، فراتر از نهایت و انتهاست.

نکته ادبی: «ذروه» به معنای قله و اوج است.

شخص حسود رادم تیغت بردد مار شاخ امید را نم کلکت بود نما

شمشیرِ تو دشمن را مانند مار می‌کُشد و قلمِ تو (دستور تو) به شاخه‌ی آرزوها، زندگی و طراوت می‌بخشد.

نکته ادبی: استعاره از قدرت نظامی و تدبیر دیوانی پادشاه.

گر در سر حسود خیال بلا رکت آید به خاصیت، سرش از تن شود جدا

اگر در سرِ حسود، خیالِ دشمنی با تو باشد، به حکم خاصیتِ تیغ تو، سرش از تنش جدا خواهد شد.

نکته ادبی: اغراق در وصف صلابت پادشاه.

ملک آن توست و تیغ گران است در میان بر خصم خویش می گذران هر زمان، گوا

حکومت از آنِ توست و شمشیرِ سنگین در دست تو؛ هر لحظه بر دشمنِ خود غلبه کن و گواه بر قدرتت باش.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیتِ ممدوح.

گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست بهر چه گاه چوب نماید، گه اژدها؟

اگر چوبِ پرچمِ تو از عصای حضرت موسی نباشد، پس چرا گاهی چوب است و گاهی اژدها؟

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت موسی.

دار السلام ملک تو عفویست بس فصیح زان سان که محو می شود از نسختش، خطا

قلمروِ امنِ تو، بخشایشی بسیار روشن دارد، آن‌چنان که خطاها از پرونده و کارنامه‌اش پاک می‌شود.

نکته ادبی: «دار السلام» کنایه از مملکتِ امن.

ای آنکه چار بالش زربفت آفتاب شد زیر دست قدر تو بر رسم متکا!

ای کسی که تختِ سلطنتِ خورشید، در برابر قدرت تو همچون بالشِ کوچکی در دستانت قرار گرفته است.

نکته ادبی: اغراق در بیان عظمت پادشاه نسبت به جهان.

حلم تو را چه باک «ولو بست الجبال» ملک تو را چه بیم «ولو دکت السما»

بردباری تو از هیچ‌چیز نمی‌ترسد، حتی اگر کوه‌ها متلاشی شوند؛ و حکومت تو از هیچ‌چیز بیم ندارد، حتی اگر آسمان فرو ریزد.

نکته ادبی: تلمیح به آیات قرآن درباره قیامت و قدرت الهی.

بحر محیط کفچه کند، چون سفینه، دست آنجا که همت تو کشد چون سفینه پا

جایی که همتِ تو گام برمی‌دارد، اقیانوس بیکران در برابرِ کفِ دستِ تو، مانند یک قایقِ کوچک است.

نکته ادبی: اغراق در بزرگی همت پادشاه.

با سیر لشگر تو دود آسمان به گرد در روز موکب تو برآید زمین زجا

با حرکتِ سپاهِ تو، گرد و غبار تا آسمان می‌رسد و در روزِ رژهِ لشکریان تو، زمین از جای خود تکان می‌خورد.

نکته ادبی: توصیف تصویری از هیبت نظامی.

خورشید را که صفت اکسیرکار اوست داد التفات رای تو تسلیم کیمیا

خورشید که خاصیتش طلا‌سازی (کیمیا) است، از توجه و لطفِ رایِ تو، درسِ کیمیاگری آموخت.

نکته ادبی: مبالغه در وصف هوشمندی پادشاه.

کاری که برخلاف رضای تو رفته است امروز آن قضیه قدر می کند قضا

هر کاری که برخلاف میل تو انجام شده باشد، امروز تقدیر و سرنوشت آن را به نفع تو تغییر می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به نفوذ قدرت پادشاه در سرنوشت.

نصرت ندای دعوت کوست شنید و گفت: «انی اجیب دعوه داعی اذا دعا»

ندای پیروزی، دعوتِ تو را شنید و اجابت کرد، همان‌طور که در قرآن آمده است که خداوند می‌گوید: «من دعوتِ نیایش‌گر را وقتی که مرا بخواند، اجابت می‌کنم.»

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۱۸۶ سوره بقره.

بی حکم نافذ تو نیارد ستاند بوی از کاروان نافه چین، لشگر صبا

بدون دستور نافذِ تو، بادِ صبا هم جرأت ندارد بویی از کاروانِ عطرِ چین با خود بیاورد.

نکته ادبی: تشبیه نظمِ لشکری به کاروان عطر.

با سایه ات چه پایه سلاطین عهد را؟ آنجا که طوبی است، چه سبزی دهد گیا؟

در برابرِ سایه‌ی حمایتِ تو، دیگر سلاطین چه ارزشی دارند؟ آنجا که درختِ طوبی (در بهشت) هست، گیاه چه جلوه‌ای دارد؟

نکته ادبی: مقایسه سلطنت ممدوح با مفاهیم بهشتی.

انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق پیدا بود که چند بود رونق سها

وقتی خورشید از شرق طلوع می‌کند، مشخص است که نورِ ستاره‌ی سهیل در برابرش چقدر ناچیز است.

نکته ادبی: استعاره از برتری مطلق پادشاه.

گر چتر همتت فکند سایه بر زمین دیگر به آسمان نکند خاک التجا

اگر چترِ همتِ تو بر زمین سایه افکند، دیگر خاک (زمین) نیازی به کمک آسمان ندارد.

نکته ادبی: اغراق در کفایت و استقلال پادشاه.

طبع جواد تو محیطی است، همه کرم ذات شریف توست سپهری همه علا

ذاتِ بخشنده‌ی تو دریایی از کرم است و وجودِ شریف تو آسمانی از بزرگی و علو مقام است.

نکته ادبی: توصیف صفات اخلاقی و وجودی ممدوح.

شاها مخدرات جهان را نظاره کن کاورده ام به پیش تو در کسوت بها

ای شاه، به این زیبارویانِ جهان نگاه کن که من آن‌ها را به عنوان هدیه‌ای گران‌بها به پیشگاهت آورده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تقدیم شعر به عنوان پیشکش.

من جان دهم به رشوه که در گوش شه کنم این گوهر نفیس، که دریست بی بها

من جانم را به عنوان رشوه (هدیه) می‌دهم تا این گوهرِ ارزشمند (شعر) را به گوشِ شاه برسانم که دُرّی بی‌بهاست.

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه برای جلب توجه ممدوح.

بی مدح توست، گوهر منظوم من، هدر بی ذکر توست، لولوی منثور من، هبا

بدونِ ستایشِ تو، گوهرِ شعرِ نظمِ من هدر می‌رود و بدونِ ذکرِ تو، سخنانِ من مثل غبار بی‌ارزش است.

نکته ادبی: «لؤلؤ منثور» به معنای مروارید پراکنده (کنایه از نثر یا سخن).

شاها! از دست و پای خودم در بلا و رنج کامد ز درد پای بسی در سرم بلا

ای پادشاه، از دست و پای خودم در رنجم؛ چرا که دردِ پا، بلاها و دردهای زیادی را در سرم ایجاد کرده است.

نکته ادبی: اشاره به بیماری جسمی شاعر.

درد سر غریم و تقاضا بسم نبود کاورد چرخ بر سر این درد، درد پا

مشکلاتِ طلبکاران و گرفتاری‌ها برایم بس بود، که چرخِ روزگار، دردِ پا را هم بر سرم اضافه کرد.

نکته ادبی: اشاره به فقر و بیماری.

تا هست چهار کن جهان بر چهار طبع این چهار صفه راست لقب خانه خدا فنا،

تا زمانی که جهانِ چهارگانه بر چهار طبع استوار است، این چهار جهت، لقبِ خانه‌ی فانیِ خدا را دارند.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه طبیعی قدیم و گذرا بودن دنیا.

دولت سرای جاه تو پاینده باد و دور گرد فنا ز گرد فناهای این سرا!

امیدوارم دولت‌سرایِ قدرتِ تو پاینده باشد و گرد و غبارِ فنا و نابودی از این خانه‌ی تو دور بماند.

نکته ادبی: دعای طول عمر برای ممدوح.

سال و مهت مبارک و عیدت خجسته باد کز روی توست عید همه روزه ملک را

سال و ماهت مبارک و عیدت خجسته باد؛ چرا که از چهره‌ی تو، عید برای همه روزهای این سرزمین پدید می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه چهره شاه به منشأ شادی و عید.

بر خور زرای پیروز بخت جوان که کرد پیر خرد به بخت جوان تو اقتدا

برخورداری از بختِ پیروزِ جوانی‌ات گوارای وجودت باد، که خِرَدِ پیر هم به بختِ جوانِ تو اقتدا می‌کند.

نکته ادبی: ستایش بختِ بلندِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تشبیه رویش مه مبارک

تشبیه چهره به ماه که در سراسر شعر تکرار شده است.

تلمیح گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست

اشاره به معجزه تبدیل شدن عصای حضرت موسی به اژدها.

استعاره چهار بالش ایوان کبریا

نماد جایگاه بلند مرتبه پادشاه و تکیه زدن بر سریر قدرت.

ایهام قدر (لیال قدر)

بازی با معانی شبِ قدر، اندازه و جایگاه رفیع ممدوح.

مبالغه خورشید را که صفت اکسیرکار اوست

اغراق در وصف هوشمندی و تأثیرگذاری پادشاه در حد کیمیاگری.