دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پند و دوری از دنیا

سلمان ساوجی
قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا
رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا
اساس عالم بالا برای تست و تو غافل تو قدر خود نمی دانی که دارای منصب والا
تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا
کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا
درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا
به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا
دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده که تن را آشنا کردن، نمی شاید درین دریا
نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا
ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می آید تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا
به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره چه می گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا
چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما
ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا
تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می خواهی رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا
چو شهباز از پی طعمه مشو پابست قید خود کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا
نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه ولی مسکین نمی بیند که دارد بند را برپا
به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی
سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر که حاصل می شود ز انفاس دریا عنبرسارا
سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا
سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا
سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما
تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می گویی حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا
علاج علت سرسام عناب است و نیلوفر تو می جویی زخرما و عدس درمان؟ زهی سودا!
چو آتش تیزی و گرمی کنی در هرکسی افتی همان بهتر که بنشینی ز سر بیرون کنی صفرا
غریق نعمت دنیا دهد جان از پی نانی چو در دریا ز شوق آب مسکین صاحب استسقا
بامید جوین نانی که حاصل گرددت تا کی در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا؟
به هرجایی که خواهی رفت خواهی خود رزق خود نخواهد بیش و کم گشتن به جا بلقا و جابلسا
همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی غمی آید، مخور زان غم که باشد خار با خرما
مراد و کام دنیایی مضر چون زهر مارآمد ز بهر زهر هر ساعت مرد در کام اژدرها
مکن قصد کسی کز بعد چندین سال در عالم هنوز امروز بر دارست نقش قاصد دارا
شنیدم ملک دارا گشت دار الملک اسکندر نه اسکندر بماند نه دارالملک نه دارا
تو را بالای جسم و جان مقامی داده اند ای جان «مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا»
درون اهل عرفان نیست جای دنیی و عقبی «قدم از هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا»
جاهن صنع صانع را چو غایت نیست، هست امکان که باشد عالمی دیگر برون زین عالم مینا
بقول «لیس للانسان الا ما سعی» سعیی همی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا
اگر چه از « ولو شینا» نمی شاید گذر کردن ولی جهدیت می باید به حکم «جاهدوا فینا»
به خود پرداز روزی چند کز اندیشه آتش نخواهد بود از حسرت به خود پروانه وش پروا
تیه حرص پر آهو چو تازی نفس چون سگ را به صحرای قناعت رو که بی آهوست آن صحرا
شب برنایی ار در خواب بودی بود هم عذری چه خسبی، کز سواد شب بیاض صبح شد پیدا
شکوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت دنیا
توان نوری که از خورشید رخشان می شود حاصل ز خاک تیره می جویی زهی سر گشته شیدا
ز نفس بد اگر نیکی طمع داری چنان باشد که از زاغ سیه داری طمع سر سبزی ببغا
صفای باطنت روشن کند چون صبح، مهر دل که صدق اندرونی را توان دانست از سیما
چه می داند کسی حال گل اندامان به زیر گل بگفتی خاک، اگر بودی زبان سوسنش گویا
بدی بر کان تو می آید، ز چشم است و زبان و دل مباش ایمن که روز و شب تو را در خانه اند اعدا
مشو بدنام را منکر، نخوانده نامه سرش که بدنام است و افعال نکو می آید از صهبا
من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو مرا چه مصلحت با آن که این گبرست و آن ترسا
«و ما اوتیت» می خوانی و می گویی: که می دانم علوم غیب اگر هستی علوم غیب را دانا
بگو تا فتنه بر آتش چرا گردیده پروانه؟ بگو تا عاشق خورشید رخشان از چه شد حربا؟
درین دریاز خونخوار قضا ساز از رضا کشتی بدان کشتی قدم در نه که «بسم الله مجریها»
نجات از رحمت حق جو، نه از احیای غزالی شفا زودان، نه از قانون طب بوعلی سینا
سلاح از حفظ یزدان کن وگر گوید خلاف آن حدیثی در غلافت تیغ از وی دم مخور قطعا
براق فکر را یک شب، به معراج حقیقت ران به گوش سر زجان بشنو، که «سبحان الذی اسری»
الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما
چو دین دادی بده دنیا که چندان خوش نمی باشد هزاران بدره بخشیدن به یک جو کردن استسقا
بیابان است و شب تاریک و ما گمراه و منزل دور دلیلی نیست غیر از تو خداوندا رهی بنما
مرا توفیق طاعت بخش و خطی ده ز درویشی چنا خطی که از هردو جهانم باشد استغنا
به بوی رحمت و غفران بدرگاه آمدیم اینک گنه کار و خجل فاغفر لنا یارب و ارحمنا
سنایی گر مرا دیدی ز ننگ و نام کی گفتن «مسلمانی ز سلمان پرس و درد دینز بوردردا»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه بلند، دربرگیرنده پندی حکیمانه و عرفانی است که مخاطب را به دوری از تعلقات دنیوی و توجه به حقیقت متعالی هستی فرا می‌خواند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات و استعارات، گذرایی دنیا و ضرورت توجه به آخرت، تهذیب نفس و شناخت جایگاه والای انسانی را گوشزد می‌کند.

در این سروده، انسان به عنوان موجودی صاحب مقام معرفی می‌شود که با غفلت از گوهر وجودی خویش، در دام مادیات و امیال نفسانی گرفتار شده است. متن با زبانی صریح، مخاطب را به تفکر در پیوندهای وجودی، توکل بر خداوند، و پرهیز از جهل و حرص دعوت می‌کند تا به آرامش و حقیقت دست یابد.

معنای روان

قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا

بر امور دنیوی تکیه نکن که این جایگاه، مرتبه‌ای نازل است و جایگاه اصلی و والای تو فراتر از این عالم خاکی است.

نکته ادبی: هستی به معنای جهان مادی و پایه ادنی به معنای مرتبه پست است.

رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا

به دارایی‌های مادی دل نبند و خود را به قیمت ناچیز دنیا مفروش، چرا که در بازار معنویت، این کالای دنیوی خریدار ندارد.

نکته ادبی: خود فروشی کنایه از تعلق به دنیا و خویشتن را به بهای ناچیز فروختن است.

اساس عالم بالا برای تست و تو غافل تو قدر خود نمی دانی که دارای منصب والا

اساس عالم هستی برای آسایش تو آفریده شده است اما تو از این حقیقت غافلی؛ تو ارزش وجودی خود را نمی‌دانی که صاحب مقامی بلند مرتبه هستی.

نکته ادبی: تست در اینجا به معنای برای تو است.

تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا

جایگاه تو فراتر از افلاک است، نگفتم که تو از ساکنان پایین‌دست هستی؛ اگر فرودست‌تر از فلک هم باشد، باز هم چیزی در برابر جایگاه تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه معنوی انسان که برتر از آسمان‌هاست.

کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا

کسی به مرتبه بالا می‌رسد که از امور پست و ظاهری عبور کند؛ بیهوده به دنبال مقامات ظاهری نباش، زیرا تا خود را تغییر ندهی، نمی‌توانی به اوج برسی.

نکته ادبی: الا در اینجا به معنای امور غیرخدایی یا پایین‌دستی است.

درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا

درخت هستی دو شاخه دارد: یکی کثرت و شرک، و دیگری یگانگی و وحدت. بر شاخه وحدت چنگ بزن و از شاخه دیگر دوری کن.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی‌های دنیوی و دعوت به توحید ناب.

به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا

بدون ذکر نام خدا و بهره‌مندی از توکل، به راه معرفت قدم نگذار، زیرا در این بیابان معرفت، دیوهای نفس تا رسیدن به حق در کمین‌اند.

نکته ادبی: بیدا به معنای بیابان (استعاره از سلوک) و لا به معنای نفی کثرات است.

دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده که تن را آشنا کردن، نمی شاید درین دریا

دلت را با غم عشق الهی صیقل بده و به حقایق آشنا کن، چرا که دلبستگی به تن و جسم، در دریای بی‌کران هستی سودی ندارد.

نکته ادبی: آشنا در اینجا ایهام دارد: هم به معنای یادگیری و هم به معنای شناگر در دریا.

نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا

هرکس که ثروتی دارد، شریف نیست؛ چه بسیار گل که در دامن خار است و طلا در کیسه سنگ سخت پنهان است.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ خارا (سخت) است که طلا در آن پنهان است.

ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می آید تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا

اگر با نگاهی کج و نادرست به جهان بنگری، همه چیز زشت به نظر می‌رسد. زمانی که بصیرت و نگاه درست پیدا کنی، زشتی‌ها را هم زیبا می‌بینی.

نکته ادبی: اشاره به نگاه عارفانه که کل هستی را تجلی حق می‌بیند.

به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره چه می گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا

به گرد کعبه دل طواف کن و حج حقیقی را به جای آور؛ چرا در این بیابان سرگردان می‌چرخی که پایانی برایش متصور نیست؟

نکته ادبی: کعبه دل استعاره از قلب مؤمن است که مرکز توجه به حق است.

چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما

چرا خود را به رنج می‌افکنی؟ درِ خانه رحمت الهی باز است، کافی است با اراده و عزم جدی قدم به درون بگذاری.

نکته ادبی: اشاره به فضل الهی که همواره در دسترس است.

ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا

راه شریعت روشن است، اما تو که چشم حقیقت‌بین نداری، چگونه می‌خواهی این نور را ببینی؟

نکته ادبی: دیده بینا کنایه از بصیرت و درک معنوی است.

تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می خواهی رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا

اگر طالب عزت و بزرگی هستی، قناعت پیشه کن و مانند سیمرغ در قله بلند بی‌نیازی آشیانه گزین.

نکته ادبی: قاف قناعت استعاره از جایگاه رفیعِ بی نیازی است.

چو شهباز از پی طعمه مشو پابست قید خود کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا

مانند باز شکاری به دنبال طعمه دنیوی مباش و اسیر خودپرستی نشو؛ باز به این دلیل پادشاه پرندگان شد که از حرص و طمع دوری جست.

نکته ادبی: کم‌عنقا استعاره از بلندپروازی و بی‌تعلق بودن است.

نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه ولی مسکین نمی بیند که دارد بند را برپا

بازِ شکارچی در دست است و ادعای بزرگی دارد، اما نمی‌بیند که پایش بسته به بندِ دنیاست.

نکته ادبی: بند استعاره از وابستگی‌های نفسانی است.

به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی

هر کاری که می‌خواهی انجام دهی، از ابتدا با نام و یاد خداوند متعال آغاز کن.

نکته ادبی: تبارک ربنا الاعلی دعایی قرآنی برای تبرک است.

سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر که حاصل می شود ز انفاس دریا عنبرسارا

سخنان بزرگان را در دل و جان جای بده، همان‌طور که نسیم دریا، عنبر خوشبو را به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: انفاس به معنای سخنان و نفس‌های دلسوزان است.

سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا

سخن حکمت‌آمیز، فیضی ربانی است که همچون باران از عالم بالا بر قلب انسان نازل می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از الهام الهی که به قلب حکیمان فرود می‌آید.

سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا

هر سخنی را نباید به هر کسی گفت؛ حکمت را همچون مروارید گران‌بها، تنها در گوش اهلش باید خواند.

نکته ادبی: لؤلؤ لالا به معنای مروارید درخشان است.

سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما

با هر کس باید به اندازه فهم او سخن گفت؛ عوام چگونه می‌توانند رموز و اشارات دقیق عرفانی را درک کنند؟

نکته ادبی: انعام به معنای عامه مردم و نکته و ایما اشاره به دانش‌های ظریف است.

تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می گویی حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا

تو دچار جهل و نادانی شده‌ای و بیهوده سخن می‌گویی؛ آیا حکیم دانایی نیست که تو را از این درد نجات دهد؟

نکته ادبی: سرسام به معنای بیماری و در اینجا استعاره از جهل و توهم است.

علاج علت سرسام عناب است و نیلوفر تو می جویی زخرما و عدس درمان؟ زهی سودا!

علاج بیماری سرسام داروهای گیاهی است؛ تو چگونه به دنبال درمان نادانی در خرما و عدس می‌گردی؟ عجب خیال باطلی!

نکته ادبی: سودا به معنای خیال باطل و مالیخولیا است.

چو آتش تیزی و گرمی کنی در هرکسی افتی همان بهتر که بنشینی ز سر بیرون کنی صفرا

چون آتش تندخو و گرم‌مزاجی و هر جا که می‌روی دعوا درست می‌کنی؛ بهتر است آرام بنشینی و این غرور و خشم را از سر بیرون کنی.

نکته ادبی: صفرا کنایه از خشم و تندخویی است.

غریق نعمت دنیا دهد جان از پی نانی چو در دریا ز شوق آب مسکین صاحب استسقا

کسی که غرق در نعمت دنیاست اما برای یک نان جان می‌دهد، مانند کسی است که در دریاست اما از تشنگی رنج می‌برد.

نکته ادبی: استسقا بیماری تشنگی مفرط است که آب در برابر چشم است اما سیراب نمی‌کند.

بامید جوین نانی که حاصل گرددت تا کی در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا؟

تا کی به امید به دست آوردن رزق ناچیز، خود را در آتش طمع می‌سوزانی و مانند دودِ تنور، سرگردان و بی‌حاصل هستی؟

نکته ادبی: تنورآسا تشبیه عملکرد انسان حریص به دود تنور است.

به هرجایی که خواهی رفت خواهی خود رزق خود نخواهد بیش و کم گشتن به جا بلقا و جابلسا

به هر کجا که بروی، روزی تو همراه توست و تقدیر آن در شهرهای دور و نزدیک تغییر نخواهد کرد.

نکته ادبی: بلقا و جابلسا دو شهر افسانه‌ای در متون کهن هستند.

همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی غمی آید، مخور زان غم که باشد خار با خرما

همیشه نمی‌توان در شادی بود؛ اگر غمی به سراغت آمد، نگران مباش که غم و شادی در کنار هم هستند.

نکته ادبی: خار با خرما کنایه از آمیختگی خیر و شر در دنیاست.

مراد و کام دنیایی مضر چون زهر مارآمد ز بهر زهر هر ساعت مرد در کام اژدرها

رسیدن به کام و آرزوهای دنیوی مانند زهر است؛ مردان بزرگ هر لحظه برای رهایی از این زهر، با سختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند.

نکته ادبی: اژدرها استعاره از خطرات دنیوی است.

مکن قصد کسی کز بعد چندین سال در عالم هنوز امروز بر دارست نقش قاصد دارا

دنیا را برای کسی مسخر نکن؛ نگاه کن که پس از گذشت سال‌ها، هنوز عبرت‌های تاریخی پابرجا هستند.

نکته ادبی: دارا نام پادشاهان باستانی است که کنایه از زوال قدرت است.

شنیدم ملک دارا گشت دار الملک اسکندر نه اسکندر بماند نه دارالملک نه دارا

شنیدم که سرزمین دارا به دست اسکندر افتاد؛ اما نه اسکندر ماند و نه دارا، و نه آن سرزمین؛ همه رفتنی هستند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری قدرت و سلطنت.

تو را بالای جسم و جان مقامی داده اند ای جان «مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا»

ای جان! برای تو مقامی بالاتر از جسم و تن در نظر گرفته‌اند؛ در این کالبد پست دل نبند که جایگاه اصلی تو والاتر است.

نکته ادبی: دون به معنای پست و حقیر است.

درون اهل عرفان نیست جای دنیی و عقبی «قدم از هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا»

در قلب عارفان، نه جای دنیاست و نه جای آخرت (به معنای دلبستگی)؛ از هر دو تعلق پا بیرون بگذار و نه اینجا باش و نه آنجا.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا و دوری از تعلقات دو عالم.

جاهن صنع صانع را چو غایت نیست، هست امکان که باشد عالمی دیگر برون زین عالم مینا

از آنجا که صنعت خداوند بی‌نهایت است، ممکن است عالمی دیگر فراتر از این آسمان مینایی وجود داشته باشد.

نکته ادبی: عالم مینا استعاره از آسمان است.

بقول «لیس للانسان الا ما سعی» سعیی همی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا

بر اساس آیه قرآن که می‌گوید انسان جز با تلاش خود چیزی به دست نمی‌آورد، بکوش تا ماه نو وجودت به ماه کامل تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۳۹ سوره نجم (لیس للانسان الا ما سعی).

اگر چه از « ولو شینا» نمی شاید گذر کردن ولی جهدیت می باید به حکم «جاهدوا فینا»

اگرچه تقدیر الهی تغییرناپذیر است، اما تو نیز وظیفه داری مطابق دستور قرآن تلاش کنی.

نکته ادبی: جاهدوا فینا اشاره به آیه ۶۹ سوره عنکبوت است.

به خود پرداز روزی چند کز اندیشه آتش نخواهد بود از حسرت به خود پروانه وش پروا

مدتی به خود بپرداز و از اندیشه‌های سوزان دنیوی دوری کن، که حسرت‌های بی‌پایان، پروانه‌وار تو را به آتش خواهد کشید.

نکته ادبی: پروانه‌وار تشبیه برای سوختن در آتش حسرت.

تیه حرص پر آهو چو تازی نفس چون سگ را به صحرای قناعت رو که بی آهوست آن صحرا

نفس خود را که مانند سگ شکاری حریص است، مهار کن و به صحرای قناعت قدم بگذار که آنجا از این دوندگی‌ها خبری نیست.

نکته ادبی: استعاره از مهار نفس سرکش.

شب برنایی ار در خواب بودی بود هم عذری چه خسبی، کز سواد شب بیاض صبح شد پیدا

اگر در جوانی غفلت کردی عذری داشتی، اما اکنون که سپیدی صبحِ پیری از سیاهی شبِ جوانی پیدا شده، چرا هنوز خوابی؟

نکته ادبی: بیاض و سواد تضاد زیبایی برای روز و شب است.

شکوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت دنیا

موهایت مانند شکوفه سپید شده است، بهتر است در این سن با وقار باشی؛ چرا که ظاهرِ آراستهِ جوانی، برازنده پیران نیست.

نکته ادبی: کنایه از رعایت تناسب میان ظاهر و سن و سال.

توان نوری که از خورشید رخشان می شود حاصل ز خاک تیره می جویی زهی سر گشته شیدا

نوری را که از خورشید رخشان می‌آید، از خاک تیره جستجو می‌کنی؟ چه سرگشته و حیرانی!

نکته ادبی: تمثیل برای جستجوی حقیقت در جای نادرست.

ز نفس بد اگر نیکی طمع داری چنان باشد که از زاغ سیه داری طمع سر سبزی ببغا

اگر از نفس بد و زشتکار، انتظار نیکی داری، مثل این است که از کلاغ سیاه انتظار سبزی طوطی داشته باشی.

نکته ادبی: بغا در اینجا به معنای طوطی است.

صفای باطنت روشن کند چون صبح، مهر دل که صدق اندرونی را توان دانست از سیما

صفای درون، چهره تو را مانند صبح روشن می‌کند، چرا که صداقت و نیت پاک، از سیمای انسان هویداست.

نکته ادبی: سیما به معنای چهره و نشان ظاهری است.

چه می داند کسی حال گل اندامان به زیر گل بگفتی خاک، اگر بودی زبان سوسنش گویا

چه کسی از احوال گل‌های پنهان در خاک آگاه است؟ اگر خاک زبان داشت و گویا بود، اسرار بسیاری می‌گفت.

نکته ادبی: سوسن استعاره از گل خوش‌سخن است.

بدی بر کان تو می آید، ز چشم است و زبان و دل مباش ایمن که روز و شب تو را در خانه اند اعدا

بدی‌هایی که به تو می‌رسد، از سوی چشم و زبان و دل توست؛ ایمن مباش که دشمنان (نفس) همیشه در خانه‌ات حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به دشمن درونی یعنی نفس.

مشو بدنام را منکر، نخوانده نامه سرش که بدنام است و افعال نکو می آید از صهبا

کسی را که به بدنامی شهره است، قضاوت نکن؛ چه بسا که او باطنی پاک دارد و اعمال نیک از او سر می‌زند.

نکته ادبی: صهبا استعاره از شراب ناب (معنویت) است.

من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو مرا چه مصلحت با آن که این گبرست و آن ترسا

من کسی را آدمی می‌دانم که سیرت نیکو دارد؛ مذهب و کیش او (گبر یا ترسا) برای من اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: گبر و ترسا ادیان غیرمسلمان هستند که شاعر برای پرهیز از تعصب از آن‌ها یاد کرده است.

«و ما اوتیت» می خوانی و می گویی: که می دانم علوم غیب اگر هستی علوم غیب را دانا

اگر ادعای دانستن اسرار غیب می‌کنی، پس ثابت کن که دانای علوم غیب هستی؛ صرف ادعا کافی نیست.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۷۶ سوره اعراف.

بگو تا فتنه بر آتش چرا گردیده پروانه؟ بگو تا عاشق خورشید رخشان از چه شد حربا؟

بگو چرا پروانه خود را به آتش می‌زند؟ بگو چرا آفتاب‌پرست عاشق خورشید است؟ (همه به دنبال اصل خویش‌اند).

نکته ادبی: حربا به معنای آفتاب‌پرست است که همیشه رو به خورشید دارد.

درین دریاز خونخوار قضا ساز از رضا کشتی بدان کشتی قدم در نه که «بسم الله مجریها»

در دریای خون‌خوارِ سرنوشت، با قایقِ رضا و تسلیم سفر کن و با یاد خدا قدم به این سفر بگذار.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۴۱ سوره هود (بسم الله مجریها).

نجات از رحمت حق جو، نه از احیای غزالی شفا زودان، نه از قانون طب بوعلی سینا

رستگاری و نجاتِ خود را از رحمت و بخشش خداوند طلب کن، نه از کتاب‌ها و آموزه‌های غزالی؛ شفای حقیقی را از خالقِ هستی بخواه، نه از کتاب قانون در طب که تألیف بوعلی سینا است.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های خاص «غزالی» و «بوعلی سینا» جهت تضاد میان علم بشری و فیض الهی است.

سلاح از حفظ یزدان کن وگر گوید خلاف آن حدیثی در غلافت تیغ از وی دم مخور قطعا

تنها به حفظ و حمایت خداوند دل ببند و اگر کسی به تو گفت که برای حفاظت از خود به سلاح یا اسباب دنیوی تکیه کنی، هرگز سخنش را باور نکن و به آن عمل مکن.

نکته ادبی: «غلافت تیغ» به معنای غلاف کردن یا نهادن سلاح است که کنایه از ترک تکیه بر اسباب مادی است.

براق فکر را یک شب، به معراج حقیقت ران به گوش سر زجان بشنو، که «سبحان الذی اسری»

مرکب اندیشه و فکر خود را در شبی به سوی معراجِ حقیقت رهسپار کن و با گوشِ جان (نه گوش ظاهری) سخنِ حق را بشنو که خداوند در قرآن از معراج پیامبر یاد کرده است.

نکته ادبی: «براق» در اینجا استعاره از مرکبِ فکر است که سالک را به سوی حق می‌برد. «سبحان الذی اسری» اشاره به آیه اول سوره اسراء است.

الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما

خدایا! ما گناهکار هستیم و از شدت شرم، صورت خود را با آستین پوشانده‌ایم؛ تو بسیار بخشنده‌ای، پس بر گناهان ما پرده بپوشان و با رحمتت ما را دریاب.

نکته ادبی: «آستین بر رو» کنایه از نهایت شرم و حیا و خجالت از درگاه الهی است.

چو دین دادی بده دنیا که چندان خوش نمی باشد هزاران بدره بخشیدن به یک جو کردن استسقا

حال که دین را به ما بخشیدی، دنیای ما را نیز آن‌گونه که شایسته است سامان ده، چرا که دلبستگی به مال دنیا در برابر ارزش دین، مثل گدایی آب با بذل و بخشش هزاران سکه است که امری بیهوده و ناچیز است.

نکته ادبی: «استسقا» به معنای طلب آب است و در اینجا استعاره از فقرِ معنوی است که در برابر غنای دنیوی قرار گرفته است.

بیابان است و شب تاریک و ما گمراه و منزل دور دلیلی نیست غیر از تو خداوندا رهی بنما

زندگی مانند بیابانی تاریک و هراسناک است و ما در آن گم شده‌ایم و مقصد نیز بسیار دور است؛ هیچ راهنمایی جز تو وجود ندارد، پس ای خداوند، راه را به ما نشان بده.

نکته ادبی: تصویر «بیابان»، «شب تاریک» و «منزل دور» استعاره از دشواری مسیرِ کمال و سرگردانی انسان در عالم مادی است.

مرا توفیق طاعت بخش و خطی ده ز درویشی چنا خطی که از هردو جهانم باشد استغنا

به من توفیق عبادت و بندگی عطا کن و مقامی از درویشی و قناعت به من ببخش که به واسطه آن، از تمام وابستگی‌های این دنیا و آن دنیا بی‌نیاز شوم.

نکته ادبی: «درویشی» در اینجا نه به معنای فقر مالی، بلکه اصطلاحی عرفانی برای رهایی از تعلقات است.

به بوی رحمت و غفران بدرگاه آمدیم اینک گنه کار و خجل فاغفر لنا یارب و ارحمنا

با امید به رحمت و آمرزش تو به درگاهت آمده‌ایم؛ گناهکار و شرمساریم، پس ای پروردگار، ما را ببخش و بر ما رحم کن.

نکته ادبی: عبارات عربی «فاغفر لنا یارب و ارحمنا» تأکیدی بر التماسِ عاجزانه در مناجات است.

سنایی گر مرا دیدی ز ننگ و نام کی گفتن «مسلمانی ز سلمان پرس و درد دینز بوردردا»

ای سنایی، اگر مرا با این وضعیت دیدی، دیگر از ننگ و نام و شهرت سخن مگو؛ حقیقت مسلمانی را باید از کسی پرسید که درد و سوزِ دین در وجودش شعله‌ور است.

نکته ادبی: شاعر خود را مخاطب قرار می‌دهد (تخلص) تا بر این نکته تأکید کند که دین‌داری واقعی، دغدغه‌ای درونی است نه تظاهر بیرونی.