دیوان اشعار - قصاید

سلمان ساوجی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح دلشاد خاتون

سلمان ساوجی
آب آتش رنگ ده ساقی که می بخشد صبا خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا
فرش خاکی می برد اجرام علوی را فروغ روح نامی می دهد ارواح قدسی را صفا
از طراوت می پذیرد آسمان عکس زمین وز لطافت می نماید بر زمین رنگ سما
عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می دهد گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا
دود از آتش می دماند لاله آتش لباس پر ز پیکان می نماید گلبن پیکان نما
زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلال لاله در نیسان نماید صورت قلب شتا
بوی آن می آید از لطف هوا کاندر چمن مرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما
صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگار داستانی می سراید بلبل دستان سرا
کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیر کم نئی از دانه ای، هر جا که افتی خوش برا
غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد داد چون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا
سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسی کز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا
می گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زر آری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا
چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراند پس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟
گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطب عاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا
از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلی نازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟
ابر هر ساعت، دهان لاله می شوید به مشک تا گشاید لب به مدح داور فرمانروا
آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضم آسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا
کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دین ناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا
عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدار مریم عیسی نفس، قید اف داراب را
آن خداوندی که فراشان قدرش می زنند بر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا
طاق ایوان رفیعش را، محل آسمان خاک درگاه معینش را، خواص کیمیا
شادی اندر نام او مد غم چو در صهبا نشاط همت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا
گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکند سرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا
رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثبات بالش خورشید بودی در خور او متکا
ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی ثبات وای سپهر عدل را رای تو خط استوا
گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا
در عبارات تو توضیحات منهاج نجات در اشارات تو کلیات قانون را شفا
آهوی از پشتی عدلت می رود در کام شیر بوم، از اقبال بختت می دهد فر شما
از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلام وز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا
بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گسترد تا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا
گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاب بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها
زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهند بر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا
تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتت بر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا
گرد خنگت بر فلک می رفت و می کفت آفتاب: مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا
پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتی جز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا
در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولی از گیا هرگز کی آید در جان کار کیا
نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟ بلبل دستان سرای، چند باشم بی نوا؟
مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟ گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟
کافرم گر هیچکس روزی به آبی تازه کرد کشت امید مرا جز آب احسان شما
کرده ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیست ز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا
عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و من چشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟
چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتت بسته ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا
من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظم مقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا
شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیک ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا
جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولی جوهری داند به حد خویش هر یک را بها
گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی من حضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا
بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخن خود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟
این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوه صد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا
ای فلک بر من تو هر جوری که می خواهی بکن من نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا
ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کرد لیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا
تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفراز تا فشاند بر سر کافور باد مشکسا
کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طراز خم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا
روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوت ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با توصیف پرشور و تصویرسازیِ بدیع از طبیعت در فصل بهار آغاز می‌شود؛ جایی که زمین جان می‌گیرد و گل‌ها و گیاهان با جلوه‌ای خیره‌کننده، طراوت و سرزندگی را به تصویر می‌کشند. شاعر با بهره‌گیری از پیوند میان زیبایی‌های طبیعی و شکوهِ بهاری، بستری لطیف و در عین حال پرمایه برای ستایش ممدوح فراهم می‌آورد.

در بخش میانی، کلام شاعر از توصیف طبیعت به ستایشِ اقتدار، عدالت، بخشندگی و بزرگی ممدوح معطوف می‌شود. در این بخش، او با استفاده از تعابیر اغراق‌آمیز و فاخر، جایگاه رفیعِ ممدوح را فراتر از فلک و هم‌تراز با اسطوره‌ها و بزرگانِ تاریخ ترسیم می‌کند و او را پناهگاه اهل دین و دانش می‌خواند.

در نهایت، شاعر به دفاع از هنر و جایگاه خود می‌پردازد و با اعتماد به نفسی برخاسته از نبوغ ادبی، از وفاداری خویش به این درگاه سخن می‌گوید. او شعر خود را از سایرین متمایز می‌داند و با صلابت، جایگاهِ رفیع خود را در آسمانِ سخن و ادب ثابت می‌کند.

معنای روان

آب آتش رنگ ده ساقی که می بخشد صبا خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا

ای ساقی! شرابی که همچون آتش، گرم و سوزان است اما حیات‌بخش است، در جام بریز؛ شرابی که همچون باد صبا، خاکِ مرده و سرد را در ایام کهن‌سالی طبیعت، دوباره جوان و آراسته می‌کند.

نکته ادبی: آب آتش‌رنگ کنایه از شراب ناب است. عهد صبا به ایام جوانی اشاره دارد.

فرش خاکی می برد اجرام علوی را فروغ روح نامی می دهد ارواح قدسی را صفا

فرشِ زمین با جلوه‌گریِ خود، ستارگان آسمان را حیران کرده است و روحِ نامی (گیاهی)، به ارواحِ پاک و مقدس، جلا و صفا می‌بخشد.

نکته ادبی: ارواح قدسی در اینجا به زیباییِ لطیفِ طبیعت اشاره دارد که روح‌نواز است.

از طراوت می پذیرد آسمان عکس زمین وز لطافت می نماید بر زمین رنگ سما

آسمان از طراوت و تازگیِ زمین، بازتابی به خود می‌گیرد و زمین نیز از لطافت آسمان، رنگ و بوی آن را به خود می‌نماید.

نکته ادبی: اشاره به انعکاس و تقابل زیبایی میان زمین و آسمان.

عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می دهد گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا

گلشن نیلوفری (آسمان) به واسطه تصویر رخسار گل‌ها و نغمه‌های بلبلان بر روی زمین، دارای رنگ‌ها و نغمه‌های گوناگون می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به گلشن نیلوفری از نمادهای ادبی کهن است.

دود از آتش می دماند لاله آتش لباس پر ز پیکان می نماید گلبن پیکان نما

لاله با لباس آتشین خود، دود از آتش برمی‌آورد و گلبنِ پیکان‌نما، پر از تیرهای سر تیز به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تند و تیز از لاله و شاخه‌های خاردار.

زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلال لاله در نیسان نماید صورت قلب شتا

ستاره زهره در آسمان از بازتاب هلال ماه، غازه (سرخی) بر چهره می‌گیرد و لاله در ماه نیسان، چهره‌اش همچون قلب زمستان (سرخ) است.

نکته ادبی: قلب شتا استعاره از سرخیِ تند و آتشین است.

بوی آن می آید از لطف هوا کاندر چمن مرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما

از لطافت هوا چنان بویی به مشام می‌رسد که در چمن، به موجود مرده یا بی‌جان، قدرتِ رشد و بالندگی همچون غنچه می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ حیات‌بخشِ بهار.

صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگار داستانی می سراید بلبل دستان سرا

هنگام صبح بشنو که در باغِ روزگار، بلبلِ نغمه‌سرا، داستانی دلنشین را روایت می‌کند.

نکته ادبی: بستان سرای روزگار استعاره از دنیاست.

کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیر کم نئی از دانه ای، هر جا که افتی خوش برا

هرگاه از خواب برخاستی، از نرگس کمتر نباش و جامِ شراب به دست بگیر؛ و هرکجا که افتادی (در هر مقامی بودی)، از دانه کمتر مباش و باری خوش بر دوشِ هستی بگذار.

نکته ادبی: دعوت به غنیمت شمردنِ لحظه‌ها.

غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد داد چون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا

غنچه‌ای که هر برگی را به سختی پرورد و به گل تبدیل کرد، ناگهان آن را به دستِ باد می‌سپارد؛ بیچاره چه کند که بر بقایِ دنیا اعتمادی نیست.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیری و ناپایداریِ زیبایی.

سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسی کز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا

تلاش کن تا از سفره‌ی سخاوتِ گل، تو هم بهره‌ای ببری، چرا که بلبلِ سرمست از این چمن، بانگِ دعوت (صلا) سر داده است.

نکته ادبی: صلا زدن به معنای دعوت کردن به ضیافت است.

می گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زر آری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا

دلیلِ شکفتنِ غنچه، قدرتِ یاقوت و زر (خورشید و ثروت) است؛ آری، آری، ثروت و زیبایی خودِ دلگشا هستند.

نکته ادبی: یاقوت و زر نماد خورشید و ثروت است که موجب شکوفایی می‌شود.

چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراند پس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟

چون بنفشه در طول عمرش حرفی نمی‌زند و خاموش است، پس چرا باید به جرمِ سکوت، زبانش را از پشت سر بیرون بکشند؟

نکته ادبی: اشاره به زبانه گل بنفشه که گویی بیرون افتاده است.

گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطب عاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا

گلی که در شب، خارها را همچون حمالِ هیزم به دور خود جمع می‌کند، عاقبت می‌دانم که پاداشش آتش خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ گل که زودگذر است.

از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلی نازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟

اگر در گلِ خوشبو خاری نبود، آن گلِ نازنین هرگز به چنین خارِ آزاردهنده‌ای مبتلا نمی‌شد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه گل و خار.

ابر هر ساعت، دهان لاله می شوید به مشک تا گشاید لب به مدح داور فرمانروا

ابر هر لحظه دهانِ لاله را با مشک می‌شوید، تا لاله بتواند لب به ستایشِ داورِ فرمانروا بگشاید.

نکته ادبی: مشک استعاره از باران و شبنم است.

آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضم آسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا

او آفتابِ عاطفه و ماهِ شب‌افروزِ ظلمت‌هاست، دریایی عمیق، آسمانی از کرامت و تکیه‌گاهی برای دردمندان و کوه استواری در بلندی مقام است.

نکته ادبی: استعاراتِ اغراق‌آمیز در ستایشِ ممدوح.

کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دین ناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا

او کعبه‌ی دولت، قبله‌گاهِ اهل دین، یاری‌دهنده شریعت پیامبر و سایه‌ی پرمهرِ خداوند بر سرِ بندگان است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف مقام دینی و دنیوی ممدوح.

عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدار مریم عیسی نفس، قید اف داراب را

او عصمت و پاکیِ دنیا و دین، دارای شکوه و اقتدار بلقیس، دارای نفسِ حیات‌بخشِ عیسی و بنده‌کشِ دارابِ زمانه است.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای.

آن خداوندی که فراشان قدرش می زنند بر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا

او چنان پادشاهی است که فراشانِ قدرتش، بارگاهِ عظمتِ او را بر بلندای آسمان‌ها برافراشته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به شوکت و جلال بی‌مانند ممدوح.

طاق ایوان رفیعش را، محل آسمان خاک درگاه معینش را، خواص کیمیا

طاقِ ایوانِ بلندش، جایگاهِ آسمان است و خاکِ درگاهِ معین و ارزشمندش، خواصِ کیمیاگری دارد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کیمیاییِ درگاه ممدوح.

شادی اندر نام او مد غم چو در صهبا نشاط همت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا

شادی در نامِ او پنهان است همان‌طور که نشاط در شراب است، و همت در ذاتِ او نهفته است همان‌طور که روشنایی در ستارگان است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ لطیف برای وصف فضایل ممدوح.

گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکند سرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا

اگر بازتابِ شمشیرِ او بر کوه بیفتد، سنگِ کهربا را از شدتِ لعل‌گونی و خون‌رنگی به رنگِ لعل درمی‌آورد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ قدرتِ نظامی و هیبتِ شمشیر ممدوح.

رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثبات بالش خورشید بودی در خور او متکا

اگر اندیشه و رأیِ او بر آسمانِ بی‌ثبات تکیه می‌کرد، خورشید باید بالشِ استراحتِ آن می‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ حکمت و رأیِ ممدوح.

ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی ثبات وای سپهر عدل را رای تو خط استوا

ای کسی که جاه و جلالتِ تو ارزشِ آسمانِ بی‌ثبات است و ای کسی که رأیِ عادلانه‌ی تو، خطِ استوایِ عدالت در جهان است.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به محوریتِ هستی.

گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا

گوهرِ وجودِ تو رشته‌ی سلطنت را پیوند می‌دهد و خاکِ درگاهِ تو، برای چشمانِ مملکت همچون توتیا (داروی شفا‌بخش) است.

نکته ادبی: توتیا در طب قدیم برای بهبود بینایی استفاده می‌شد.

در عبارات تو توضیحات منهاج نجات در اشارات تو کلیات قانون را شفا

در سخنانِ تو توضیحاتِ راهِ نجات نهفته است و در اشاراتِ تو، شفا و کلیاتِ قانونِ زندگی یافت می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به حکمت و دانایی ممدوح.

آهوی از پشتی عدلت می رود در کام شیر بوم، از اقبال بختت می دهد فر شما

از بس عدالتِ تو گسترده است، آهو بدون ترس در دهانِ شیر می‌رود و بوم (جغد) از بختِ بلندِ تو، نشانه‌های شومی‌اش به فر و شکوه تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ کامل در دورانِ فرمانروایی ممدوح.

از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلام وز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا

از بس کفایت و کاردانی داری، صاحب‌کافی (وزیر) غلامِ توست و از بس سخاوتمندی، حاتم طایی در مجلسِ تو گدایی بیش نیست.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ تدبیر و سخاوت ممدوح.

بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گسترد تا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا

اگر حمایتِ تو بر چراغِ عمرِ کسی سایه افکند، آن چراغ تا روزِ قیامت از بادِ فنا در امان می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ محافظت‌کنندگی ممدوح.

گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاب بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها

اگر ستاره سها در سایه‌ی پرچمِ تو قرار گیرد، چون خورشید می‌درخشد و بعد از این، چشم و چراغِ آسمان خواهد بود.

نکته ادبی: سها ستاره‌ای کم‌نور است که ممدوح به آن اعتبار می‌بخشد.

زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهند بر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا

اگر زهره از عفت و پاکدامنیِ تو آگاه شود، از این پس جز در حجاب و خفا بیرون نمی‌آید.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ عفتِ ممدوح.

تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتت بر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا

تا زمانی که بلبل در ستایشِ پاکدامنیِ تو نغمه‌سرایی نکند، بادِ صبا اجازه ندارد پرده از چهره‌ی گل بردارد.

نکته ادبی: اشاره به رعایتِ حریم و حرمت در دورانِ ممدوح.

گرد خنگت بر فلک می رفت و می کفت آفتاب: مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا

گرد و غبارِ اسبِ تو بر آسمان می‌رفت و آفتاب می‌گفت: خوش آمدی ای سرمه و افتخارِ بزرگانِ دولت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ پرتحرک از حرکتِ ممدوح.

پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتی جز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا

عقل هرگز اجازه نمی‌دهد که پادشاهانِ جهان را با تو مقایسه کرد، مگر تنها به رسمِ ظاهر و نام‌گذاری پادشاهی.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ مطلقِ ممدوح بر سایرِ سلاطین.

در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولی از گیا هرگز کی آید در جان کار کیا

در نوشتار، کلمه کیا (پادشاه) و گیاه یکسان به نظر می‌رسند، اما از گیاه هرگز کارِ کیا (پادشاهی و تدبیر) برنمی‌آید.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ کیا و گیاه.

نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟ بلبل دستان سرای، چند باشم بی نوا؟

من همچون نافه مشکین در عطرم، اما تا کی باید خونِ جگر بخورم؟ ای بلبلِ نغمه‌سرا، تا کی باید بی‌نوا و دست‌تنگ باشم؟

نکته ادبی: شروعِ تخلص و شکایت از روزگار.

مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟ گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟

من که ماه نیستم تا در لباسِ مستعارِ نور بخرامم؛ و گل نیستم تا هر لحظه قبایِ خود را به رنگی درآورم (اشاره به تلوّنِ مزاجِ گل).

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ وجودیِ خویش.

کافرم گر هیچکس روزی به آبی تازه کرد کشت امید مرا جز آب احسان شما

اگر کسی غیر از تو، کشتِ امیدِ مرا با آبِ احسانش تازه کرده باشد، کافرم.

نکته ادبی: قسم خوردنِ شاعر به وفاداریِ خود به ممدوح.

کرده ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیست ز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا

مانند باد به هر دری سر زدم، اما از آستانِ هیچ‌کس، کمترین عطایی نصیبِ دامنِ من نشد.

نکته ادبی: نفیِ استغنایِ شاعر در برابرِ دیگران.

عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و من چشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟

جهان از انعامِ سلطان لبریز است، پس من چرا باید چشمِ امید به دیگری داشته باشم؟ چرا؟

نکته ادبی: تأکید بر کفایتِ ممدوح.

چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتت بسته ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا

اگر غیر از درگاهِ تو، درِ خانه‌ی هیچ صاحب‌دولتی را به مدح و ثنا کوبیده باشم، همچون شبه (سیاه) روسیاهم.

نکته ادبی: شبه سنگی سیاه است که استعاره از روسیاهی است.

من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظم مقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا

من در میانِ شاعرانِ بزرگ در عرصه‌ی شعر و نظم، اکنون پیشوایِ سخن‌سرایان هستم.

نکته ادبی: فخر به توانمندیِ ادبی.

شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیک ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا

شعرِ من شعر است و شعرِ دیگران هم شعر، اما ذوقِ نیشکر کجا و مذاقِ بوریا (حصیر) کجا؟

نکته ادبی: مقایسه استعاری میانِ شعرِ فاخرِ خود و شعرِ دیگران.

جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولی جوهری داند به حد خویش هر یک را بها

نادان، یاقوت و مرجان را از هم تشخیص نمی‌دهد، اما جوهری (شناسنده جواهر) ارزشِ هر کدام را به‌خوبی می‌داند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرِ شاعر را تنها اهلِ فضل می‌دانند.

گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی من حضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا

اگر کسی به این ادعایِ من (در برتریِ شعرم) اعتراضی دارد، حضرتِ فضل و دانش حاضر است، بنده نیز حاضرم؛ بیاید تا ثابت کنم.

نکته ادبی: دعوتِ شاعر به مبارزه‌ی ادبی.

بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخن خود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟

فکرِ بکر و تازه‌ی من گواه است بر این سخن؛ همان‌طور که عیسی گواه بر معجزه‌ی مریم بود.

نکته ادبی: تلمیحِ مذهبی به عیسی و مریم.

این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوه صد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا

اگر این سخن را در سایه‌ی اقبالِ تو بر کوه بخوانم، از کوه نیز صدای «احسنت» برخیزد.

نکته ادبی: مبالغه در تأثیرِ شعر.

ای فلک بر من تو هر جوری که می خواهی بکن من نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا

ای فلک، هرچه می‌خواهی با من جور و جفا کن، من از این درگاه و آستان به صدها جفایِ تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ پایدار.

ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کرد لیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا

ذره را می‌توان از خورشید و سایه را از کوه دور کرد، اما مرا هرگز نمی‌توان از خاکِ درگاهِ او جدا کرد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ نهایی بر پیوندِ ناگسستنیِ شاعر و ممدوح.

تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفراز تا فشاند بر سر کافور باد مشکسا

تا زمانی که خورشیدِ بهاری، درخششِ یاقوت‌وارِ خود را بر دامنه‌ی کوه‌های بلند می‌نشاند و نسیمِ عطرآگین، شکوفه‌های سفید را مانندِ کافور بر سرِ زمین می‌پاشد.

نکته ادبی: «یاقوت» استعاره از انوارِ آفتاب و «کافور» استعاره از سفیدیِ شکوفه‌ها یا گلبرگ‌های سفید است. «مشک‌سا» صفتِ نسیم به معنایِ خوش‌بو و معطر است.

کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طراز خم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا

گلِ نرگس با ناز و عشوه، کلاهِ خود را کج بر سر گذاشته است، درست به شیوه‌ی زیبارویانِ شهر «طراز»؛ و گلِ سنبل نیز سرِ خود را با وقار و زیبایی خم کرده است، همچون زیبارویانِ خُتن.

نکته ادبی: «طراز» و «خُتن» در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ زیبایی و کمالِ صورت هستند. تشبیه گل‌ها به انسان‌ها (تشخیص) از ویژگی‌های بارزِ این ابیات است.

روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوت ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

روزِ نوروز بر تو مبارک باشد و هر روزِ تو، همچون روزِ نو (نوروز) سرشار از تازگی و طراوت باد؛ این روز، آغازِ سعادت و دولتی است که هیچ‌گاه پایان نخواهد یافت.

نکته ادبی: «دولت» در متونِ کهن به معنای بخت، اقبال و کامیابی است. عبارت «از نوت» در اینجا به معنایِ «به تازگیِ نوروز» یا «مثلِ روزِ نو» به کار رفته است.