دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۶۹۳۴

صائب تبریزی
در پیری ارتکاب می ناب می کنی این صبح را تصور مهتاب می کنی
مویت سفید گشت و همان از شراب تلخ در شیر زندگانی خود آب می کنی
دل را برای جسم ز می می کنی خراب تعمیر دیر از گل محراب می کنی
از توبه حرف می زنی و باده می خوری بیدار می شوی و دگر خواب می کنی
در قلزمی که کشتی نوح است در خطر بالین ز گرد بالش گرداب می کنی
سررشته حیات به آخر رسید و تو پس پس سفر چو طفل رسن تاب می کنی
درمان شیب باده روشن نمی کند زخم کتان رفو چه به مهتاب می کنی؟
چون عقل و هوش و دین و دلت را شراب برد آهنگ این سفر به چه اسباب می کنی؟
موی سفید، مشرق صبح قیامت است وقت است توبه گر ز می ناب می کنی
از روی گرم دل به تو پرتو نمی رسد تا پشت خویش گرم به سنجاب می کنی
همت زراستان، گه افتادگی بجوی بالین ز راه ساز، اگر خواب می کنی
اول دل و زبان خود از توبه پاک کن صائب اگر نصیحت احباب می کنی