دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۶۳۷۱

صائب تبریزی
دل را به هم شکن که فروزان شود ز حسن کآیینه شکسته چراغان شود ز حسن
گر تن دهد به کاوش مژگان اسیر عشق هر رخنه ای ز دل لب خندان شود ز حسن
هر سینه ای که هست در او خارخار عشق بی منت بهار، گلستان شود ز حسن
شورابه سرشک اسیران تلخکام شیرین چو آب چشمه حیوان شود ز حسن
سنگ ملامتی که به خونین دلان رسد سیرابتر ز لعل بدخشان شود ز حسن
هر آه سرد کز دل عشاق سر کشد سرسبز همچو سرو خرامان شود ز حسن
بخت سیاه من چه عجب سبز اگر شود جایی که آه، سنبل و ریحان شود ز حسن
صائب بهشت نقد که جویای اوست خلق مخصوص دیده ای است که حیران شود ز حسن