دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۶۲۷۳

صائب تبریزی
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
خاطر جمع و پریشان نظری هیهات است شانه زلف حواس است پریشان دیدن
دیدن بحر به پوشیدن چشمی بندست چشم هر چند ز دریا نتوان پوشیدن
رزق هر چند که چون سیل بهاران آید آسیا را نشود سنگ ره نالیدن
پوست پوشیده به جولانگه لیلی رفتم در ره عشق ز مجنون نتوان لنگیدن
صائب از پیچ و خم زلف سخن مویی شد اینقدر نیز نباید به سخن پیچیدن